۲- شهیدان سال هفتاد هجری ( احتمالا همه مرد)،دژ قندهار، افغانستان امروزی

Search
Exact matches only
Search in title
Search in content
Search in comments
Search in excerpt
Search in posts
Search in pages
Search in groups
Search in users
Search in forums
Filter by Custom Post Type
Filter by Categories
Uncategorized
پژوهش
چندرسانه ای
تصویر
ویدیو و کلیپ
{ "homeurl": "http://tarawat.ir/", "resultstype": "vertical", "resultsposition": "hover", "itemscount": 4, "imagewidth": 70, "imageheight": 70, "resultitemheight": "auto", "showauthor": 1, "showdate": 1, "showdescription": 1, "charcount": 3, "noresultstext": "نتیجه ای در بر نداشت", "didyoumeantext": "منظور شما این است:", "defaultImage": "http://tarawat.ir/wp-content/plugins/ajax-search-pro/img/default.jpg", "highlight": 0, "highlightwholewords": 1, "openToBlank": 0, "scrollToResults": 0, "resultareaclickable": 1, "autocomplete": { "enabled": 1, "googleOnly": 1, "lang": "fa" }, "triggerontype": 1, "triggeronclick": 1, "triggeronreturn": 1, "triggerOnFacetChange": 0, "overridewpdefault": 0, "redirectonclick": 0, "redirectClickTo": "results_page", "redirect_on_enter": 0, "redirectEnterTo": "results_page", "redirect_url": "?s={phrase}", "more_redirect_url": "?s={phrase}", "settingsimagepos": "left", "settingsVisible": 0, "hresulthidedesc": "1", "prescontainerheight": "400px", "pshowsubtitle": "0", "pshowdesc": "1", "closeOnDocClick": 1, "iifNoImage": "description", "iiRows": 2, "iiGutter": 5, "iitemsWidth": 200, "iitemsHeight": 200, "iishowOverlay": 1, "iiblurOverlay": 1, "iihideContent": 1, "loaderLocation": "auto", "analytics": 0, "analyticsString": "", "aapl": { "on_click": 0, "on_magnifier": 0, "on_enter": 0, "on_typing": 0 }, "compact": { "enabled": 0, "width": "100%", "closeOnMagnifier": 1, "closeOnDocument": 0, "position": "static", "overlay": 0 }, "animations": { "pc": { "settings": { "anim" : "fadedrop", "dur" : 300 }, "results" : { "anim" : "fadedrop", "dur" : 300 }, "items" : "fadeInDown" }, "mob": { "settings": { "anim" : "fadedrop", "dur" : 300 }, "results" : { "anim" : "fadedrop", "dur" : 300 }, "items" : "voidanim" } }, "autop": { "state": "disabled", "phrase": "", "count": 10 } }

نویسنده و محقق : سید مرتضی میرسراجی

mirseradji@gmail.com

در کتاب «تاریخ طَبری»  اثر خامه «محمد بن جَریر طَبری» (م . ۳۱۰ ق .) تاریخ نگار ایرانی الاصل در زمینه اجساد سالم و تجزیه نشده اولیای الهی ، مطلبی ضمن حوادث سال ۳۰۴ ق. به ثبت رسیده که  زمان وقوع آن دقیقا  شش سال پیش از وفات طبری بوده است.

«و فیها ورد الکتاب من خراسان یذکر فیه انه وجد بالقندهار فی ابراج سورها برج متصل بها فیه خمسه آلاف راس، فی سلال من حشیش، و من هذه الرءوس تسعه و عشرون راسا، فی اذن کل راس منها رقعه مشدوده بخیط ابریسم، باسم کل رجل منهم و الأسماء:

 شریح بن حیان، خباب بن الزبیر، الخلیل بن موسى التمیمى، الحارث ابن عبد الله، طلق بن معاذ السلمى، حاتم بن حسنه، هانئ بن عروه، عمر بن علان، جریر بن عباد المدنی، جابر بن خبیب بن الزبیر، فرقد بن الزبیر السعدی، عبد الله ابن سلیمان بن عماره، سلیمان بن عماره، مالک بن طرخان صاحب لواء عقیل ابن السهیل بن عمرو، عمرو بن حیان، سعید بن عتاب الکندى، حبیب بن انس، هارون بن عروه، غیلان بن العلاء، جبریل بن عباده، عبد الله البجلی، مطرف ابن صبح ختن عثمان بن عفان رضى الله عنه، وجدوا على حالهم الا انهم قد جفت جلودهم و الشعر علیها بحالته لم یتغیر، و فی الرقاع من سنه سبعین من الهجره.»۱

( در این سال از[ منطقه] «خراسان» نامه ای  آمد که در آن ذکر شده بود بود که در «قندهار» در دژهای حصار و دیوار آن شهر، دژی به آن متصل یافتند که پنج هزار سر[ بریده] در آن بود، در سبدهایی از جنس علف ، از  میان این سرها ، ۲۹ سر بود که در گوش هر کدام  یادداشت های مختصری، با نخ ابریشم بسته شده بود که به نام آن مردان بود  :

شُرَیح بن حَسّان، خَبّاب بن زُبَیر، خلیل بن موسى تَمیمى، حارِث بن عبد الله، طَلق بن مُعاذ سلمى، حاتِم بن حسنه، هانى بن عُروَه، عُمَر بن عَلّان، جَریر بن عَبّاد مدنى، جابر بن خُبَیب بن زُبیَر، فَرقَد بن زُبیَر سعدى، عبد الله بن سلیمان عُمّارَه، سلیمان بن عُمارَه، مالک بن طَرخان پرچمدار عَقیل بن سُهَیل بن عَمرو، عَمرو بن حَیّان، سعید بن عَتّاب کِندى، حبیب بن اَنَس، هارون بن عُروَه، غَیلان بن عَلاء، جِبریل بن عُبادَه، عبد الله بَجَلى، مُطَرِّف بن صُبح داماد عثمان بن عَفّان[ خلیفه سوم] .

سرها را به حال خویش یافته بودند جز این که پوست آنها خشکیده و موهاى آنها به حالت خویش و تغییر نیافته بودند و یادداشت ها متعلق به  سال هفتاد هجری بود .)

بحث :

در ظاهر قدیمی ترین منبعی که به این اتفاق اشاره کرده همان تاریخ طبری معروف است و زمان وقوع آن در سال ۳۰۴ ق . مقارن با  زمان خلافت«المقتدر بالله» خلیفه عباسی  بوده است.

آیا این مطلب که حدود شش سال پیش از وفات طبری (۳۱۰ ق .) رخ داده  منسوب به خود طبری است یا خیر؟

«یاقوت حُمَوی» متوفای ۶۲۶ ق . صاحب کتاب « مُعجَم الادباء» که در آن به شرح و ترجمه ادیبان در حوزه های متفاوت پرداخته ، تصریح کرده که  محمد بن جریر طبری  از تصنیف کتاب تاریخ  خود در ماه ربیع الآخر سال ۳۰۳ ق . فراغت یافت و حوادث و وقایع را تا سال ۳۰۲  ق . در کتاب خود ذکر کرده است.۲  پس آن بخش از کتاب تاریخ طبری را که خود مولف تحریر نموده  تنها تا انتهای سال ۳۰۲ ق . است و بنا براین  بقیه متن ها و نصوص بعدها با عنوان « ذَیل المذیل» توسط خودش و دیگر تاریخ نگاران و شاگردان وی در قالب ذَیل یا تَکمَلَه مانند : عَریب بن سَعد قُرطُبی۳ متوفای ۳۶۹ ق . که  ذیلی بر تاریخ طبری به نام« صِلَهُ تاریخ الطبری» نگاشته و وقایع و حوادث  تاریخی را از  سال۲۹۰ ق. تا سال ۳۲۰ ق .  ضبط نموده و همچنین تکمله ای از «محمد بن عبدالملک همدانى» متوفای ۵۲۱ ق . به تاریخ مذکور اضافه شده است که اکنون در قالب یک کتاب چاپی در اختیار همه ما قرار دارد.

« ابن الجوزی» ( م. ۵۹۷ ق .) با اندکی اختلاف این اتفاق را روایت کرده۴ و« نُوَیری» ( م .  ۷۳۳ ق .)  نیز در کتاب خود عیناً از ابن الجوزی روایت و نقل نموده است۵ . « ابن کثیر دمشقی»( م. ۷۷۴ ق .) هم به طور خیلی مختصر و موجز در ضمن وقایع سال ۳۰۴ ق . این واقعه را ذکر نموده است۶،«شیخ بهایی» (م . ۱۰۳۰ ق .) نیز درکتاب «کشکول» خود این مطلب را آورده۷ که البته اختلافاتی در متن و نص دارد که بدان ها خواهیم پرداخت.

مکان کشف اجساد دقیقا چه مکانی بوده است ؟

در متن آمده است :« فی ابراج سورها برج متصل بها»  که در آن واژه های« بُرج» و «سور» خودنمایی می کنند. برج در لغت عرب به معنای: قلعه و دژ است حالا این قلعه اعم از قلعه ای است که مردم در آن زندگی می کنند و در قدیم مرسوم بوده  یا قلعه و دژی نظامی که مخصوص جنگجویان  و سربازان است که به اشکال مربع یا دایره ای است. برج مفرد است و کلمه «اَبراج»  که در متن آمده یکی از اشکال جمع های مکسر آن است  و پیداست که چندین قلعه در قندهار بوده است . واژه « سور» هم به معنای : دیوار شهر، بارو یا حصار است که در قدیم دور تا دور شهر ها می کشیدند و در اصل شهر داخل آن واقع بود. با توجه به معنی عبارت  : « در دژهای حصار و دیوار آن شهر، دژی به آن متصل یافتند »،یعنی در آن دژ متصل شده به حصار شهر این ۵۰۰۰ سر بریده قرار داشته است در ادامه که در وصف و معرفی شهر قندهار بیشتر خواهیم گفت این معنا استفاده می شود که به احتمال زیاد این برج یا قلعه یک قلعه نظامی بوده است.

چنان که  در آغاز گفتیم ابن الجوزی در« المنتظم» همین مطلب را روایت کرده  اما  روایتش در قیاس با متن طبری چهار اختلاف  آشکار و عمده دارد  :

الف : پیش از همه باید نسبت به متن منسوب به طبری  یک مطلب را  ابراز نمود و آن این که : چرا در متن موجود در تاریخ طبری  چنان که ملاحظه شد فقط نام ۲۲ نفر از ۲۹ نفر شهید نشان دار ذکر شده است ؟ آیا اسقاط در متن پیدا شده یا از اول همین تعداد  افراد در مدرکی که او یا دیگری در اختیار  داشته، موجود بوده است؟

با این وصف اولین اختلاف در متن ابن الجوزی با طبری یا قرطبی در بیان اسامی شهیدان نشان دار است وی  فقط نام شش نفر از سرهای بریده  را در کتاب خود نوشته  ولی با این حال به تعداد ۲۹ سر ویژه با یادداشتی که بر گوش های ایشان بوده تاکید و تصریح نموده است .  اسامی ثبت شده او در کتابش به این قرار است : شریح بن حیان، خباب بن الزبیر ، الخلیل بن موسى، طلق بن معاذ ، حاتم بن حسنه و هانی بن عروه  که اسم جدیدی در آن نیست.

ب :  ابن الجوزی در متن خود به جای کلمه «بُرج» ( به معنای دژ و قلعه) از کلمه «اَزج» استفاده  نموده و آورده است: «فی أبراج سورها أزج متصل بها» : (در دژهای حصار آن شهر یک خانه ای دراز، متصل به آن است ). واژه ازج در لغت عرب به معنای : «بیت یُبنى طولا» 🙁 خانه ای طولانی و دراز) است. آیا ممکن است  که کلمه صحیح همان برج باشد که امثال قُرطُبی آورده اند و در اینجا شاید  مدرکی که ابن الجوزی در اختیار داشته  به دلیل استنساخ نادرست ناسخان ، واژه« بُرج»  را به  «اَزج »تصحیف کرده اند؟

ج :  اختلاف دیگر در متن ابن الجوزی  در این عبارت است که دو اختلاف توامان در خود دارد:  « فیه ألف رأس فی سلاسل »( در آن مکان هزار سر بود که به زنجیر  کشیده بودند) در حالی که در ذیل تاریخ طبری آورده اند :     (۵۰۰۰ سر که درسبد هایی از جنس علف بودند.) آیا ممکن است که کلمه «خمسه» به معنی: پنج، ساقط و « الاف» به «الف» به معنای : هزار، تغییر یافته و لاجرم رقم ۵۰۰۰ به ۱۰۰۰ تبدیل و تقلیل شده است؟

آیا ممکن است کلمه «سَلال» به معنی: “سبد” با کلمه «سَلاسل» جمع مُکسر «سِلسله» به معنای:” زنجیر ها”، تصحیف و تحریف شده  و در این بین کلمه «حشیش» به معنای : “علف” هم از متن اسقاط شده باشد؟  آیا سرهای بریده واقعا در سبد بودند یا  مثل دانه های تسبیح به زنجیر کشیده  شده بودند؟

اما در این میان «ابن کثیر» همان گونه که در ابتدا گفتیم در« البدایه » به این مطلب به طور خیلی خلاصه پرداخته و آورده است :

«و فیها ورد کتاب من خراسان بأنهم وجدوا قبور شهداء قد قتلوا فی سنه سبعین من الهجره مکتوبه أسماؤهم فی رقاع مربوطه فی آذانهم، و أجسادهم طریه کما هی، رضى الله عنهم»

(و در این سال [ یعنی سال ۳۰۴ قمری] نامه ای از [منطقه] خراسان آورده شد که در آن چنین نوشته شده بود که: ایشان یافته بودند  قبرهای شهیدانی را که به سال هفتاد پس از هجرت به شهادت رسیده بودند که اسامی آنها  در یادداشت هایی مختصری به گوش هایشان وصل بود و  اجسادشان تازه بود چنان که [ زنده] بودند .خداوند از ایشان راضی باد!)

وی در متن خود آورده است : أجسادهم طریه کما هی : (  اجسادشان تازه بود چنان که [ زنده] بودند) در حالی که در کتاب های قبلی که قدیمی تر است فقط به سالم بودن سرها اشاره شده است و یاد کردی از اجساد آنها،آن هم به طور سالم و تازه حرفی به میان نیامده است. در متون دیگران اصلا صحبتی از اجساد نیست چه بسا اجساد در مکان های مختلف دفن بوده اند ولی سرهای آنها به این جا آورده شده است.  با این اوصاف چرا ابن کثیر کلمه اجساد را قید کرده است؟ آیا  واقعا مدرکی در این زمینه داشته است؟

در  کتاب جُنگ گونه «کشکول» تالیف دانشمند عالی مقام جناب شیخ بهایی ( قدس سره الشریف) نیز برگرفته از کتاب« تاریخ قوام الملک»۸ که البته ما آن کتاب را جستجو نکردیم این مطلب را یادآوری نموده  است  که اختلافاتی آشکار با منابع قدیمی تر خود دارد:

«و فی تاریخ قوام الملکی فی حوادث سنه  ٣٠۴  اتى جماعه من خراسان، و اخبروا المقتدر باللّه ان بعض بروج سور قندهار خرب فوجد فی کوه منه قریب الف رأس مسلوکه فی سلسله، و تسعه و عشرون من تلک الرؤس فی اذن کل رقعه فی خیط من صوف مکتوب فیها اسم صاحب ذلک الرأس، من تلک الاسماء شریح بن حیان، و حیان بن زید و خلیل بن موسى، و بعض تلک الرقاع مؤرخ بالسبعین من الهجره»

(در تاریخ قوام الملکی در حوادث سال سیصد و چهار آمده است که : گروهی از خراسان آمدند و المقتدر بالله را خبر دادند که یکی از دژهای حصار قندهار خراب  و در سوراخی در  آن دژ، هزار سر  یافت شده  است که  همگی در زنجیر بودند و همچنین بیست و نه سر  از آن سرها  بر گوش هر یک از آن ها، نام صاحبش بر یادداشت های مختصری از جنس پشم نوشته شده بود. برخی از آن نام ها از این قرار است: شریح بن حیان، حیان بن زید، خلیل بن موسی برخی از آن یادداشت های مختصر تاریخ سال هفتاد هجری را خود داشته است .)

چرا به جای نامه که در متن های قبلی آمده، نوشته  است : گروهی از خراسان؟ چرا یادداشت مختصر با نخی از ابریشم را  که در متن های قدیمی تر بود ،یادداشتی از جنس پشم نوشته است؟ اصلا آیا یادداشتی از جنس پشم معنا دارد؟ آیا شخصی به نام حیان بن زید که در متن های قبلی نداشتیم صحیح است یا قلب و تحریف در اینجا وارد شده است؟ در این متن به خراب شدن ( خرب) و سوراخ (کوه) در دژ اشاره شده که در متن های دیگر اصلا وجود ندارد . چرا فقط نام  سه نفر را از ۲۹ نفر ذکر شده است؟ با توجه به متن چنین فهمیده می شود که بر خلاف دیگر نصوص  همه یادداشت ها به حسب عبارت « بعض تلک الرقاع» تاریخ سال ۷۰ هجری نداشته اند و برخی این گونه بوده اند. آیا مطالب تاریخ قوام الملک  از ارزش علمی برخوردار است؟ آیا متن او مغشوش به نظر نمی رسد؟ از کدام کتاب اقتباس نموده است؟ اما به رغم همه این اختلاف ها  نکته جالب در  مقایسه با دیگر متون این است که نام المقتدر خلیفه عباسی وقت را  به صراحت ذکر و در متن قید نموده است .

موضع اصلی قندهار کجاست ؟

«چند موضع به قندهار معروف است  از جمله : قندهار شهری بوده در وادی رود «کابل» به احتمال در نزدیکی های «هده »امروز ، شهری در سِند پاکستان امروزی ، شهری در حیدر آباد دکن [ هندوستان امروزی] و شهری در حوالی تبت و سنکیانگ [ چین] .»۹ اما شهر قدیمی« قَندهار» یا « کندهار» به زبان پشتون ها در منطقه خراسان بزرگ که اکنون در ولایت و استانی به همین نام  در جنوب شرقی افغانستان امروزی قرار دارد، و اکنون آبادان و معمور بوده و بیشتر به این موضع مطرح شده در تاریخ، نزدیک و محتمل است.

« در گوشه های جنوبی شهر موجود قندهار به فاصله های دو میل و یا اندکی بیشتر ویرانه هایی است معروف به : «شهر کهنه» که هنگام آبادی آنرا «قندهار» می گفتند.

کلمه قندهار به قولی از زبان سنسکریت آمده و در آن زبان: «سکندروهار» بوده به معنی «مُعَسکَر»  اما معسکر،فارسی کلمه «لشکر گاه» است که شهر یا قسمتی از شهر بوده که برای نظامیان در جوار شهر اصلی می ساختند و مثل مواضعی همچون : «لشکر گاه» و «لشکری بازار» در کنار رود «هلمند» که از مثالهای مشهور و معروف آن است.

دراوایل عهد اسلامی نواحی قندهار را «رُخَج» یا« الرُخَج»  می گفتند و آن مغرب «اراکوزیای قدیم» بود. رخج در آن عهد مانند امروز هم نام شهر بود هم ولایت. شهر رخج تا مدتی همان شهر قدیمی (معروف به شهر کهنه) پنداشته می شد، اما ازیادداشت های افسران انگلیسی مربوط به اواخر قرن نوزدهم معلوم می شود که چنین نبود و باید آن شهر را در ویرانه های واقع بین قندهار امروز و «پشین»، روستایی در پاکستان امروزی، جستجو کرد.

شهر قندهار قدیم صورت سه گوشه داشت. میرزا مهدی خان در «جهان گشای نادری» گوید:«شهر تثلیث بود». دو طرف شهر را حصار بزرگی احاطه کرده و در قسمت غربی آن کوه« قیتول» واقع بود و همچنان قندهار سه دروازه بزرگ داشت: یکی به طرف جنوب معروف به دروازه «ماشور» دیگری به طرف شرق مشهور به دروازه «ویس» و به اسم «میرزا سلطان ویس »که تا کنون بر جای مانده است، سومی دروازه «گندیگان» به اسم قریه ای به همین نام در شمال غرب شهر.

بیان شهر قندهار در کتاب های جغرافیای قدیم فقط در دو کتاب آمده است :یکی در کتاب «البلدان یعقوبی» و دیگری «فتوح البلدان بَلاذُری» و در کتاب های دیگر مثلاً : حدود العالم، مسالک و ممالک اصطخری و ابن خردادبه و ادریسی و امثال آن ذکری از آن شهر نیست. پس می توانیم بگوییم که قندهار با وجود این که در پنج قرن اول اسلامی آباد بود، به اندازه « بست» و «پنجوایی» واقع در جوار خویش شهرت نداشت. تا آن که از قرن هفت به بعد حملات «چنگیز» و« هلاکو» و «تیمور» صورت گرفت و شهرهای زرنج، بست و پنجوایی ویران شد و قندهار شهرت فراوان پیدا کرد. «معین اسفزاری» در کتاب «روضات الجنات فی اوصاف مدینه هرات» بحث مفصل در بیان قندهار و آبادی های آن دارد.

در قندهار حصار شهر همان قصر معروف «نارنج» بود که ویرانه های آن در دامنه ارتفاعات قیتول باقی است. به دور این کاخ مانند سایر حصار ها و کهندژ ها خندق حفر شده بود. آثار این خندق تا کنون دیده می شود. اصل کاخ به کلی ویران شده و شبیه به تل خاکی مرتفع می باشد. تعیین صورت باغ ها و قصرهای این حصار تا تحقیقات وسیع باستان شناسی انجام نشود آسان نیست.»۱۰

اما با توجه به متن منسوب به طبری که ذکر شد : «ورد الکتاب من خراسان»  صراحتا از منطقه«خراسان» و سپس با عبارت « انه وجد بالقندهار فی ابراج سورها برج متصل بها » از «قلعه و دژ  قندهار نیز یاد شده  که به احتمال قریب به یقین به علت اشتهار بیشتر این قندهار ، غرض اصلی نویسنده همان قندهار در شهر افغانستان کنونی است.  بنابراین استعمال کلمه برج که در ابتدا آوردیم به معنای قلعه است با وجه تسمیه خود قندهار که مُعَسکَر یا لشگرگاه و اردوگاه نظامیان بوده به معنای  دژ نظامی شبیه تر و نزدیک تر است و احتمالا قلعه ای که ۵۰۰۰ سر بریده در آن بوده یک قلعه نظامی بوده است.

آیا بعدها مردم بر ای آن شهیدان زیارتگاهی بنا نمودند؟ آیا قصه آنها هنوز برای مردم محلی معروف و شناخته شده است؟  آیا با حملات چنگیز ، هلاکو ، تیمور ، نادرشاه ، روس ها و دیگران به قندهار از آن قلعه و به عبارتی مکان سرهای بریده اثر و نشانی باقی مانده است؟ آیا گذشتگان  سرها را در همانجا باقی گذاشتند یا به مکانی دیگر انتقال دادند؟

در متن های مرتبط با موضوع آمده : : «ورد الکتاب …» در کتابی که از منطقه خراسان آورده شد که کلمه« کتاب» در اینجا به  معنای  همان کتاب معمولی و مترادف نیست و به احتمال زیاد چنان که اشاره نمودیم بر اساس سبک نگارشی طبری و تواریخ از این دست، نامه ای بوده که حاوی اطلاعاتی از اخبار و اتفاقات مختلف در ولایت های مختلف اسلامی بوده که توسط بَرید یا پیک مخصوص  به حضور خلیفه وقت فرضا و مثلا : «المقتدر بالله» و عُمّال تراز اول او می رسیده است  .

کلمه «رِقاع » که در متن  آمده  و تاکید شده که به گوش های شهیدان وصل بوده ، جمع مکسر «رُقعَه » است و رقعه در لغت عرب به مفهوم :« قطعه من الورق أو الجلد یکتب فیها» به معنای : ( یک تکه از کاغذ یا پوست است که بر آن نویسند)که ما بهتر دیدیم آن را  در این مقال به صورت : «یادداشت های مختصر» ترجمه کنیم.

این که بر گوش های ایشان نام ها و اسامیشان به صورت یادداشت هایی مختصر بوده  ظاهرا  نشان و گواهی از یک رسم در قدیم  در مورد برخی مردگان  خاص یا پرشمار  جهت شناسایی و معرفی نزد خون خواه، خلیفه یا حاکم وقت  بوده است: مثلا  به روایت تاریخ ،کشتگانی را در زمان «حَجّاج»۱۱ بر گردن و گوش هایشان یادداشت هایی قرار دادند۱۲ یا  در روایت تاریخی دیگر شخصی را به همراه خانواده اش به قتل رساندند در حالی که سرهایشان را بریده و نامهایشان را به صورت یادداشت به گوش هایشان وصل کرده بودند.۱۳ یا تعدادی از شهیدان خاندان جناب« ابوطالب» (ع)  که در زمان خلیفه «مهدی» عباسی۱۴ کشف شدند ، در گوش هایشان نام و نسبشان را به شکل  یادداشت یا نوشتار مختصر قرار داده بودند۱۵.

آیا واقعا همه سرها را شمرده اند و به رقم ۵۰۰۰ عدد رسیده اند یا تخمینی این تعداد را ذکر کرده اند؟

آیا همه سرهای بریده  سالم مانده بودند یعنی هر ۵۰۰۰ سر یا فقط این ۲۹ سر نشان دار این طور بودند؟  با استفاده از متن دلیلی بر سالم بودن همه سرها  یا تجزیه شدن  همه آنها از سویی دیگر به جز آن  ۲۹ سر مذکورنداریم  الا آن که تصور کنیم که همه ۵۰۰۰ سر که در سبد بودند بعد از گذشت سال  ها به علت سالم بودن سبدها و نپوسیدن آنها ،  آنها هم سالم بوده اند.

استفاده از نخ ابریشم برای  اتصال یادداشت ها به گوش شهیدان، نشانگر رونق صنعت ابریشم در آن روزگار بوده است به خصوص مناطقی چون افغانستان امروزی که در مسیر جاده تاریخی و تجاری ابریشم قرار داشته اند و در شهری همچون « هرات» افغانستان هنوز هم کم و بیش تولید ابریشم و نوغان کاری معمول است و از شهر های مخصوص به این کار به شمار می رفته است.

در متن آمده است :« وجدوا على حالهم الا انهم قد جفت جلودهم و الشعر علیها بحالته لم یتغیر …»  (سرها را به حال خویش یافته بودند جز این که پوست آنها خشکیده و موهاى آنها به حالت خویش و تغییر نیافته بودند.) . اینجا یک سئوال پیش می آید که چرا پوست سرهای  این شهیدان حالت خشکیده داشته است در حالی که بیشتر اجساد سالم صالحان و شهیدان، تر و تازه یافت می شوند و با طراوت هستند یعنی گویی همین الان از دنیا رفته اند در حالی که  سالیان متمادی و قرون طولانی از درگذشت آنها گذشته است؟

به نظر  این کمترین همین که ظاهر صورت آنها به هم نریخته و بعد از ۱۳۴ سال حتی بافت غضروفی گوش  و مو که به سرعت از بدن جدا می شود و به سرعت از بین می روند و همین طور سبدهای علفی و یادداشت و نخ ابریشمی که به گوش این شهیدان متصل بوده ، نابود نشده اند همه و همه دلالت بر معجزه طراوت این انسان های ویژه  و عدم تجزیه و فساد آنها توسط مواد تجزیه کننده محیط و باکتری ها دارد. اما شاید توجیه مناسب  این باشد که چه بسا این افراد مدتی تحت شکنجه  یا در زندان بوده اند و متحمل گرسنگی و تشنگی شده اند به قول عرب ها به « صبر » کشته شده اند و عمدتا پیکر افراد مطابق با همان لحظه مرگ است.

آیا اسامی افراد ذکر شده در دژ قندهار برای ما پس از گذشت قرن ها و سالیان دراز قابل شناسایی هستند؟

باید گفت  در ابتدا معروف ترین نامی که ذهن  را به خود مشغول می کند نام « هانی بن عروه » است.در ظاهر و بنا بر مشهور «هانی بن عُروَه مَذحِجی مُرادی» همان کسی است که از شیعیان و خواص امام علی (ع) و بزرگان  کوفه بود و  از سفیر امام حسین (ع) یعنی: حضرت «مسلم بن عقیل»(ع) مهمانداری و پذیرایی کرد تا این که ماموران حکومتی «عُبَید الله بن زیاد»( والی کوفه در زمان یزید)، محل اختفا جناب مسلم(ع) را کشف و به دستور او هر دو بزرگوار را به شهادت رساندند . این اتفاق شوم در سال ۶۰ قمری و قبل از قیام عاشورا  انجام شد  و سر مبارک جناب هانی بن عروه را به نزد« یزید» خلیفه وقت که لعنت خدا بر او باد به  جانب شام مرکز خلافت اموی فرستادند .

با این اوصاف دراین جا  چند سئوال مطرح است : آیا سر مبارک جناب هانی در همان منطقه شام دفن شد یا برای عبرت مخالفان بنی امیه به شهرهای دیگر  خلافت اسلامی نیز برده شد و بعدها در آخرین منزل در قندهار دفن و سپس در سال ۳۰۴ ق. کشف شد؟

آیا ممکن است که ۵۰۰۰ سر موجود در قندهار مجموعه ای از سرهایی باشند که حاکمان ستمگر بنی امیه به تناوب زمانی از مخالفان خود در شهرها ی مختلف می گرداندند و آخرین منزل قندهار بوده و به علت نامعلومی عاقبت همه سرها  سر از  قلعه و دژی در قندهار در آورده است؟

آیا این احتمال قوی نیست که آن سر بریده سالم که نام « هانی بن عروه»  بر یادداشت گوشش نوشته شده ربطی به آن هانی بن عروه معروف که در راه امام حسین (ع) به شهادت رسید، نداشته باشد؟

جالب است که سر بریده داماد« عثمان بن عفّان  خلیفه سوم» به نام «مُطَرِّف بن صُبح»  نیز در میان آنها بوده است. ظاهرا این عثمان بن عفان که اینجا از دامادش یاد شده است همان خلیفه سوم است زیرا بعد از نام او « رضی الله عنه» آورده اند یا لااقل صاحب تاریخ چنین پنداشته است. پس شخص دیگری را  در اینجا نمی توان غیر از خلیفه سوم فرض کرد. آیا در متنی هم که به گوش مطرف بن صبح بوده عبارت رضی الله عنه وجود داشته یا تاریخ نگاران و کسانی که این خبر را انتشار داده اند به زعم خود که تصور می کردند اینجا تاکید شده این شخص داماد عثمان بن عفان است پس به  جهت شهرت نام عثمان بن عفان به خلیفه سوم منتسب  ساخته اند؟ در زیر به اسامی دختران عثمان بن عفان به همراه مادران و شوهرانشان توجه کنید و ببینیم آیا دامادی به نام مطرف بن صبح داشته است؟ مثلا با مراجعه به کتاب« انساب الاشراف» بلاذُری اسامی دختران عثمان و همسرانشان به دست می آید۱۶ ولی نامی از مطرف در بین آنها نیست و با تلاش اندکی که انجام دادیم حتی نام چنین شخصی را نتوانستیم از دل تاریخ چه به صورت نام  و چه به صورت داماد عثمان ، به دست بیاوریم .  البته این طبیعی است زیرا عثمان خلیفه سوم چندین دختر داشت و  چه بسیار شخصیت های تاریخی مثل عثمان  و دیگران که همه اطلاعات شخصی آنها به دست ما نرسد  . هیچ استبعادی نیست که نام یکی از داماد های عثمان به علت عدم شهرت در صفحات تاریخ پر ابهام و راز آلود بشری موجود نباشد الا در متن حاضر که از  شخصی به نام« مطرف بن صبح » به اعتبار سر بریده اش در مقام داماد عثمان ذکر و یادی شده است.  اما شاید نکته ای دیگر در کار باشد که  آن به ادبیات و لغت عرب باز می گردد و در زیر به آن خواهیم پرداخت :

در متن آمده است : «مطرف ابن صبح ختن عثمان بن عفان رضى الله عنه » که ظاهرا بنا بر معنای ابتدایی کلمه ( خَتَن)  وی داماد عثمان بن عفان است .  کلمه « خَتَن»  معادل واژه « صِهر» به همان معنای داماد است. مثلا صاحب «النهایه فی غریب الحدیث و الأثر» در ذیل واژه ختن آورده است : «على خَتَنُ رسول اللّه صلى اللّه علیه و سلم» أى زوج ابنته» ( علی (ع) داماد رسول خدا (ص) یا به عبارتی همسر دخترش بود. )  چنان که گویند : «علی بن أَبی طالب صِهْرِ محمد (ص)» که هر دو واژه در هر دو عبارت به یک معنا است اما کلمات در لغت عربی مانند هر زبان دیگر ممکن است چند معنا داشته باشد و واژه ختن هم از این قاعده مستثنا نیست. در بعضی از زبان ها  برخی عبارات به طور خاص و مجزا وجود ندارد و از یک کلمه جهت مقاصد مختلف استفاده می شود که در خود چند معنای قریب به هم دارد و ختن از جمله آنها است.

صاحب لغت نامه کهن « العین» ذیل واژه ختن علاوه بر آن که آن را معادل واژه «صِهر» به معنای داماد برشمرده ، «شوهر دختر قوم» را نیز ختن معنا کرده است یعنی اگر یک کسی با دختری از قبیله و قومی ازدواج کند داماد همه آنها است. چه بسا این مطرف بن صبح با دختری از قبیله قریش و تیره بنی امیه که عثمان بن عفان از آن بوده ازدواج نموده و در اینجا او را ختن عثمان بن عفان دانسته اند. صاحب« لسان العرب» هم از قول زبان شناسان عرب ، واژه ختن را معادل با «شوهر خواهر» ، «پدر زن» و « برادر زن» و هر شخص مذکری از خانواده زن دانسته است  یعنی با این حساب عمو و دایی زن هم شامل این واژه می شود. به هر حال لغویان بحث مفصلی در باب ختن و صهر دارند اما با این اختصار دریافتیم که هر چند اگر نام مطرف بن صبح در میان داماد های عثمان نبود اما این امکان وجود دارد که بر اساس معانی مختلف کلمه ختن که در بالا یادآوری کردیم وی یکی از شخصیت های ناشناخته معانی ختن باشد به خصوص شوهر دختر قوم ( زوج فتاه القوم).

اما سئوال مهم دیگری در رابطه با مطرف ذهن ما را مشغول می کند و آن این که اگر مطرف بن صبح مانند دیگر داماد ها، اقوام  و خود عثمان دشمن ولایت حضرت علی (ع) باشد نه تنها جسدش سالم باقی نمی ماند بلکه مستحق عذاب و عقاب نیز هست. چه بسیار انسان های خوب و ولایت مدارکه این معجزه الهی یا به عبارتی «معجزه طراوت» در مورد شان صادق نیست . بسا افرادی که عالم هستند و عالم خوبی هم هستند و چه بسیار افرادی که بسیارمظلومانه و فجیعانه به قتل رسیده اند  ولی جسدشان در اندک زمانی پوسیده است بلکه ظاهرا  باید آن ها در نزد خدا ویژه تر و خاص تر  از این حرف ها باشند تا چه رسد به افرادی که کینه پیامبر (ص) و حضرت علی (ع) را در ظاهر و باطن داشته اند.

با توجه به این که هیچ شناختی نسبت به شخصیت مطرف در کتب سیره و تراجم یافت نشد نمی توانیم در این زمینه اظهار نظری کنیم الا آن که چنین تصور کنیم که او با ظلم زمانه معاند و مخالف با مکتب خلافت بوده است و گرنه صرف شهید شدن  یا مظلوم بودن طبق تجربه ما الزاما به معنای تام و مطلق مشمولیت برای  معجزه الهی طراوت نیست.

یکی از سرهای بریده مربوط به « مالک بن طَرخان» است که  یادداشت گوشش او را صاحب پرچم« عقیل بن سهیل بن عمرو» معرفی کرده است. در قدیم برای جنگ کردن، پرچم دار یا به زبان عربی « صاحِبُ لِواء»  در لشگر وجود داشته است  و این نشان می دهد که شخصی به نام «عقیل بن سهیل بن عمرو» دارای یک سپاه بوده که پرچم دارش شخصی به نام «مالک بن طَرخان» بوده است.

عقیل بن سهیل بن عمرو کیست؟ با تلاش فراوان موفق به شناسایی دقیق او نشدیم الا آن که در منابع و مراجع کهن بهتر دیدیم که به بررسی پدرش بپردازیم و ببینیم آیا از پدرش« سهیل بن عمرو» ردی و اثری در تاریخ وجود دارد؟

با فحص و بررسی بیشتر به سه نفر با نام  « سهیل بن عمرو » دست یافتیم :

  1. سهیل بن عمرو بن وهب بن ربیعه بن هلال که به سهیل بن بیضاء قرشی فِهری نیز شناخته می شود که در سال نهم هجری وفات یافته است ۱۷و از عقب و اولاد او  صاحبان تراجم و معاجم چیزی ذکر نکرده اند.
  2. سهیل بن عمرو بن ابی عمرو انصاری که در جنگ «بدر» حضور داشت و همراه امام علی (ع) در نبرد «صِفین» در سال ۳۷  هجری بود . ۱۸متاسفانه از اولاد او  در کتب صاحبان تراجم و معاجم چیزی ذکر نشده  و به ما ارث نرسیده است .
  3. سهیل بن عمرو بن عبد شمس بن عبدود بن نصر بن مالک بن حسل بن عامر بن لوی بن غالب قرشی عامری که از بزرگان قریش بود و پس از اسلام بسیار متعبد بود و به همراه گروهی از خانواده اش به جهت جهاد  سوی شام  رفت و تمامی ایشان  در آنجا مردند و احدی از فرزندانش  جز «هند » دخترش باقی نماند.۱۹  از فرزندانش عبدالله بن سهیل بن عمرو  که در سال ۱۲ هجری در روز [ نبرد] یَمامَه ( نبرد با مُسَیلَمَه، پیامبر دروغین در زمان ابوبکر خلیفه اول) شهید شد۲۰ و  ابوجندل بن سهیل بن عمرو که باز در یمامه در زمان خلافت ابوبکر شهید شد۲۱و  عنبه بن سهیل بن عمرو که همراه پدرش در شام شهید شدند .۲۲

با دقت در  ترجمه این سه تن در می یابیم که نفر سوم یعنی سهیل بن عمرو از اولاد ذکورش ظاهرا کسی باقی نمانده بود و اسمی هم به نام عقیل در تاریخ برای فرزندی از او مضبوط نیست.

در مورد «سهیل بن عمرو بن وهب »و «سهیل بن عمرو بن ابی عمرو »- از اصحاب پیامبر (ص)و امام علی (ع) –  از اولاد شان  سرنخی به دست نیاوردیم و تاریخ به ما اطلاعاتی نداده است ولی آنچه روشن است  هر دو از قبیله قریش هستند و اولی به اعتبار فِهری بودنش منسوب« به فِهر بن مالک بن النضر بن کنانه» است. چه بسا «عقیل بن سهیل عمرو» فرزند یکی از این دو بوده است  سپاهی تشکیل داده و از سویی نام سر بریده پرچم دار او  یعنی : «مالک بن طرخان» نیز در میان ۲۹سر نشاندار و یادداشت دار در سال ۳۰۴ ق .  صحیح و سالم یافت شده است؟

با توجه به این که فقط ۲۹ سر نشانی دارد و از این ۲۹ سر نهایت نام ۲۲ نفر به ما رسیده قضاوت سخت و غیر ممکن است. شاید اصلا عقیل بن سهیل بن عمرو فرزند همان  سهیل بن عمرو بن عبد شمس باشد که به اتفاق پدر و دیگر افراد خانواده در شام به شهادت رسیده اند ولی پرچم دار آنها « مالک بن طرخان » زنده بوده و در خراسان به شهادت رسیده  و در اصل خبری از لشگر عقیل بن سهیل بن عمرو در خراسان نبوده است.

با دقت در اسامی سرهای یاد شده  و بررسی ظاهری آنها به نکات دیگری نیز جهت نزدیک شدن به شخصیت آن شهیدان و طبعا واقعه ای که رخ داده ، دست می یابیم مثلا :

چهار نفر به طور ظاهری با هم برادر بودند : هانی بن عروه و  هارون بن عروه و همچنین شریح بن حیان و  عمرو بن حیان .

پدر و پسری در میان آن ۲۹ سر بوده است :  سلیمان بن عماره  ، عبد الله بن سلیمان بن عماره .

آیا خَبّاب بن زبیر ، پدر جابر بن خُبَیب بن زبیر است یعنی پدر و پسر هستند  یعنی ممکن است در نام خباب تصحیف شده و به صورت خبیب در آمده و برعکس؟ در عربی هم اسم خبیب هست و هم خباب . شاید این فرض درست نباشد و واقعا اسامی همین هستندکه تاریخ روایت کرده و آن دو نسبت پدری و پسری  با یکدیگر ندارند .

همچنین از انتهای برخی اسامی سرهای بریده ، نام شهر یا قبیله اشخاص به دست می آید که باز می تواند ما را به بخشی از این جنایت و زوایای پنهانی از آن نزدیکتر کند. در میان آنها با این اطلاعات اندک متن به قبایل و شهرهایی بر می خوریم : شخصی از قبیله« بَنو کِندَه»  به حسب نام (سعید بن عتاب الکندى )، «بنو تَمیم» به حسب نام (الخلیل بن موسى التمیمى) ، «بنو سَعد بن بَکر» به حسب نام (فرقد بن الزبیر السعدی) ،« بنو سَلِمَه» به حسب نام  ( طلق بن معاذ السلمى) و  «بنو بَجیلَه»  به حسب نام (عبد الله البَجَلی )،  و شهری چون «مدینه»  به حسب نام (جَریر بن عباد المدنی )  که نشان و گواهی  از یک جنگ و نبرد تمام عیار در سال هفتاد هجری با مردمانی از قبایل  مختلف عرب و سرکوب آنها بوده است مثلا در مورد اشخاصی چون :  حارث بن عبد الله، حاتم بن حسنه ، عمر بن علان  و … چیزی از قوم و قبیله آنها به علت عدم وجود دنباله در نامشان فهمیده نمی شود.

اگر شهدایی معروف در سال ۷۰ هجری بوده اند و اتفاقی فاجعه بار روی داده است  و افراد مظلومی به شهادت رسیده اند و بعد از گذشت سالها و قرون متمادی سرهایشان سالم به همراه یادداشت هایی که بر گوششان بوده در سال ۳۰۴ ق . در زمان المقتدر عباسی کشف شده است آیا تاریخ در این زمینه سکوت کرده یا ما باید  فحص و بحث و جستجوی بیشتری هم چون باستانشناسان و کاراگاهان جنایی در این زمینه انجام دهیم تا  به حقیقت این جنایت از لا به لای صفحات کم خوانده یا ناخوانده تاریخ دست یابیم؟

به شهادت تاریخ  در سال ۷۰ هجری قمری ، خلیفه مسلمانان پنجمین خلیفه  از بنی امیه و تیره بنی مروان « عبدالملک بن مَروان » بود  و والی خراسان در آن ایام « عبدالله بن خازِم» بود .آیا این سرها توسط عبدالملک مروان یا عبدالله بن خازم بریده شده اند و در یک قلعه مدفون یا پنهان شده اند؟ یعنی جنایتکار یا جنایتکارانی را که ما در دل تاریخ در جستجوی آنها هستیم و واقعه ای خونبار را در سال هفتاد هجری رقم زده اند و تاریخ نگاران آن را شرح و بسط نداده اند همین دو تن یعنی : «عبدالملک مروان» خلیفه اموی و« عبدالله بن خازم» والی خراسان  بوده است؟

در ادامه که این مبحث را بسط می دهیم با فرض این که همه ۵۰۰۰ سر برای سال هفتاد هجری باشند در می یابیم ظاهرا عبدالملک نقشی نداشته و عبدالله بن خازم خود مختار عمل می کرده و اتفاقا با عبدالملک در مخالفت بوده است.

پس اگر فرض کنیم همه سرهای بریده مربوط به سال ۷۰ هجری باشند کلا بحث هانی بن عروه معروف و مستشهد به سال ۶۰ هجری منتفی است و به احتمال زیاد جنایتکار واقعی همان عبدالله بن خازم است.

با بررسی های تاریخی چنان که گفته شد در می یابیم که والی و حاکم منطقه خراسان در سال هفتاد هجری، شخصی سیاه چرده به نام: « عبدالله بن خازم بن اَسماء بن الصَلت السلمی البصری » بوده است که متاسفانه از اصحاب پیامبر (ص) بوده است . ۲۳

بعد از هلاکت یزید بن معاویه خلیفه ستمگر و عیاش اموی در سال ۶۴ ق . در منطقه خراسان فتنه و آشوب شد. عبدالله بن خازم  از سال ۶۴ ق . که سال هلاکت یزید بن معاویه   است تا سال ۷۲ ق . بر منطقه خراسان حکمرانی می کرد که عاقبت به دستور عبدالملک مروان خلیفه اموی به  علت تمرد از اوامرش به قتل رسید. ۲۴

او با« ابن زُبَیر» که دعوی خلافت اسلامی داشت همراهی می کرد و ابن زبیر او را  با این که امیر و حاکم بر خراسان از طرف بنی امیه بود ، از سوی خود در مقام خلیفه مسلمانان، حاکم بر منطقه خراسان قرار داد.۲۵

«عبدالله بن زُبیر» معروف به« ابن زبیر» فرزند «زُبیر» صحابی معروف رسول الله (ص) بود که همچون پدرش از مسیر حق منحرف شد و پدر گمراهش با امام زمان خود یعنی حضرت امیرالمومنین علی بن ابی طالب (ع) به مخالفت برخاست و  حتی در جنگ جَمَل به اتفاق دیگر منافقان امت  در مقابل امام زمان خویش ایستاد و با ایشان مقاتله نمود و این چنین شیطان او را فریفت و در نهایت رهسپار آتش دوزخ کرد .

پسرش هم عبدالله نیز متاسفانه رویه شیطانی پدر را در پیش گرفت و با  اهل بیت عصمت و طهارت (ع) میانه خوشی نداشت . تنها وجه اشتراک او با اهل بیت (ع)، مخالفت با حکومت و خلافت  جعلی بنی امیه بود و آن هم نه به خاطر خداوند بلکه به خاطر حب دنیا و جاه طلبی  و هوس خلافت بر مسلمانان بود . که در نهایت منجر به حرمت شکنی کعبه معظمه  و کشتار عده ای از مسلمانان  شد و اقدامات و صراحتا تفکرات دنیا طلبانه و شیطانی او از ناحیه امام سجاد (ع) «فتنه»۲۶ نامیده شده است.

در عناد و دشمنی او با  بنو هاشم و منتسبان به امام علی (ع) در تاریخ آمده است :

ابن زبیر، خاندان «بنو هاشم» را که در مکه بودند، در دره‏اى فراهم آورد و هیزمى بزرگ براى آنها آماده کرده بود که اگر شعله‏اى در آن می افتاد، هیچ یک از آنها از مرگ در امان نمى‏ماند، محمد بن حنفیه[ فرزند امام علی (ع)] نیز با این جماعت بود.۲۷

این مطلب مشتی از خروار اقدامات شیطانی ابن زبیر است که اگر خدای ناکرده  ابن زبیر به قدرت فراوان تری دست می یافت  کلا خاندان بنو هاشم و شیعیان حضرت علی (ع) را از لب تیغ می گذراند . پس اگر عبدالله بن خازم والی خراسان از طرفداران و مریدان عبدالله بن زبیر یا همان ابن زبیر بوده بی شک در گسترش فتنه ابن زبیر و تفکرات شیطانی و غیر الهی او در منطقه خراسان نقش بسزایی داشته و هچون  او کینه و مخالفت با اهل بیت (ع)  و شیعیان مظلوم امیرالمومنین علی (ع) را در دل داشته است.

در طول مدت بیش از هشت سال حکمرانی و ولایت او  بر منطقه خراسان افراد زیادی به دست عبدالله بن خازم کشته شدند. چنان که آوردیم  از سال ۶۴ ق .  که سال هلاکت یزید بود تا سال ۷۲ ق . که مرگ عبدالله بن خازم فرا رسید منطقه خراسان محل آشوب، فتنه ، قتل و خونریزی بود و حکومت بنی امیه به دلیل انصراف و مرگ معاویه بن یزید فرزند یزید( از  خلافت بعد از یزید) و همین طور حکومت اندک «مروان حکم»(خلیفه بعد از معاویه بن یزید) و آغاز غیر مقتدرانه حکومت عبدالملک مروان (خلیفه بعد از مروان) در سال ۶۵ ق . و معاصرت و تقارن با  جنبش هایی چون : فتنه عبدالله بن خازم در خراسان ، « قیام مختار» به جهت خونخواهی امام حسین (ع) و« فتنه ابن زبیر» به جهت تکیه بر مسند خلافت اسلامی در آن سالیان بسیار کم رنگ و متزلزل بود و  با مطالعه تاریخ در می یابیم که عبدالملک مروان در مقام و جایگاه خلیفه اموی تا سال  ۷۳  ق .که  «حَجّاج بن یوسف ثَقَفی» به دستور او والی مناطق « عراق » و «حجاز» شد از اقتدار فراوانی برخوردار نبود و با  حضور شخصی سنگدل و خونخوار چون حجاج، اقتدار او بیشتر شد تا آنجا که او ابن زبیر را در سال ۷۳ ق .  به قتل رساند.

می توان تصور کرد که در این اوضاع  ابن زبیر،  عبدالله بن خازم را در رقابت ، عداوت و مخالفت با امویان، حاکم و والی خود در خراسان  قرار داده  و جایگاه او را تثبیت کرده بود .  پس ممکن است که بسیاری از اخبار جنگ ها و قتل عام های او به طور صحیح و کامل به  مراکز فرهنگی و طبیعتا به دانشمندان عراق و شام گزارش نشده  و کشتارهای مظلومان و ستمدیدگان به دست او به هر دلیلی در تاریخ به ثبت نرسیده باشند . البته این قاعده در مورد همه ستمگران تاریخ وجود دارد و  قطعا در روز قیامت  همه پرده ها و مخفی کاری ها کنار می رود و  جنایات و پنهان کاری های آنها  برای همگان آشکار خواهد شد .

عبدالله بن خازم  به اصرار از «سَلم بن زیاد» حاکم وقت خراسان فرمان و عهد حکومت  خراسان را گرفت ۲۸  و با رقبای خود در زمینه حکومت بر خراسان  همچون« سلیمان بن مَرثَد» و« عَمرو بن مَرثَد» به جنگ پرداخت آنها را کشت و قطعا در این نبردها افراد زیادی را نیز به قتل رسیدند. ۲۹  شهر «هرات» را یک سال محاصره کرد و در آنجا ۸۰۰۰ مرد از قبیله« بَنو بَکر» را به قتل رساند و چون خراسان امن شد به طایفه« بنو تمیم »تعدی کرد و رجال بنو تمیم را نیز به قتل رساند . ۳۰  به هر حال این شخص متاسفانه با این که از اصحاب پیامبر (ص) بود ولی به رغم تعالیم  آسمانی و مهر آمیز اسلام ، انسانی  جنایت پیشه و قدرت طلب و به گواهی تاریخ متصل به جریان و تفکر انحرافی ابن زبیر بود.

با این همه  در زمان حکمرانی عبدالله بن خازم در خراسان و در شهر قندهار  نبردی در سال هفتاد هجری  با این تعداد کشته در تاریخ به ثبت نرسیده است شاید سرها مجموعه ای از قتل عام های پراکنده او در ادوار  مختلف حکوتش بوده است یا جنایتی پنهان در کار بوده است یا این افراد در جایی غیر از قندهار به قتل رسیده اند و بعد به آنجا منتقل شده اند. یا به دلیل عدم اشتهار قندهار چیزی گزارش نشده است. چه بسیار جنایت هایی که به علت پنهانی بودن در صفحات تاریخ ثبت نشده یا قلم به دستان مزدور آنها را نادیده گرفته و مرقوم ننموده اند.

به هر روی به اذن خدا در سال ۳۰۴ ق و در شهر قندهار در منطقه خراسان بزرگ قدیم و کشور افغانستان امروزی در یک دژ احتمالا نظامی ، حدود ۵۰۰۰ سر بریده در سبدهایی از جنس علف پیدا شدند که ظاهرا سالم و تجزیه نشده بودند و ۲۹ سر  به گوش هایشان نام و نشان متصل  و تاریخ سال ۷۰ هجری بر آنها  مرقوم شده بود و سرهای بریده این افراد مظلوم به طور سالم بعد از گذشت ۱۳۴ سال کشف شدند به طوری که حتی موهای آنها بر سرهایشان  قرار داشته است.

 

پی نوشت

  • . الطبری ، أبو جعفر محمد بن جریر (م . ۳۱۰ ق .)، تاریخ الأمم و الملوک ( تاریخ الطبری)، تحقیق : محمد أبو الفضل ابراهیم ، دار التراث ،بیروت- لبنان ، ط ۲، ۱۳۸۷/۱۹۶۷، ج‏۱۱،صص۶۰ – ۵۹٫

۲ .  الحموى ، یاقوت ( م . ۶۲۶ ق.)،  معجم الأدباء، دار الغرب الإسلامی، بیروت – لبنان ، ط ۱ ، ۱۴۱۴ ق . ، ج ۶ ، ص ۲۴۴۴٫

۳  .  القُرطُبی، عَریب بن سَعد (م . ۳۶۹ ق .) صله تاریخ الطبری ، مؤسسه الأعلمی للمطبوعات – بیروت – لبنان، ص۴۳٫

  1. ابن الجوزى ، أبو الفرج عبد الرحمن بن على بن محمد (م. ۵۹۷ ق .) ، المنتظم فى تاریخ الأمم و الملوک ، تحقیق : محمد عبد القادر عطا و مصطفى عبد القادر عطا، دار الکتب العلمیه ، بیروت – لبنان، ط ۱، ۱۴۱۲/۱۹۹۲ ، ج ۱۳ ، صص ۱۶۷- ۱۶۸٫

۵ .  النویرى  ،  شهاب الدین ( م .  ۷۳۳ ق .)  نهایه الأرب فی فنون الأدب ، دار الکتب و الوثائق القومیه ، قاهره – مصر ، ط ۱ ، ۱۴۲۳ ق . ، ج‏۲۳، ص ۴۸٫

۶ .  ابن کثیر الدمشقی ، ابوالفداء اسماعیل بن عمر ( م. ۷۷۴ ق .) ، البدایهوالنهایه ،  دارالفکر ،بیروت – لبنان ، ۱۴۰۷/ ۱۹۸۶ ، ج ۱۱، ص ۱۲۶٫

۷٫  شیخ بهایی ، محمد بن حسین ( م . ۱۰۳۰ ق .) ، الکشکول ، موسسه الاعلمی للمطبوعات ، ط ۶، بیروت – لبنان ، ج ۳ ، ص ۲۰۵٫

۸ .  ر.ک : الطهرانی ، شیخ آغا بزرگ ( م. ۱۳۹ ق .) الذریعه إلى تصانیف الشیعه  ، اسماعیلیان قم و کتابخانه اسلامیه تهران،  ۱۴۰۸ق.، ج ۳ ،ص ۲۸۰٫( تاریخ القاضی قوام الملک الأبرقوهی،ینقل عنه فی تاریخ نگارستان و هو غیر فردوس التواریخ لمولانا خسرو الأبرقوهی الذی ینقل عنه فی تاریخ نگارستان أیضا، و قد ذکرهما جمیعا من مصادره فی أول الکتاب )

  1. شاه جوادی ، میر حسین ، قندهار – از آبادانی تا ویرانی ، مجله فردا ( نشریه کانون قلم افغان ها)، منتشره چهاردهم.
  2. ر. ک: مجله فردا ، قندهار – از آبادانی تا ویرانی ، منشره چهاردهم.
  3. حجاج بن یوسف ثقفی حاکم خونریز منطقه عراق وحجاز بود که به سال ۷۳ ق . به دستور پنجمین خلیفه اموی عبدالملک بن مروان بدین مقام نائل شد و در سال ۹۵ ق . به هلاکت رسید.
  • . ابن اعثم الکوفى، أبو محمد أحمد ( م . ۳۱۴ ق .) ، الفتوح ، تحقیق : على شیرى ،  دارالأضواء، ط ۱، بیروت – لبنان ۱۴۱۱/۱۹۹۱، ج‏۷،ص:  ۵۵  .
  1. البلاذرى ، أحمد بن یحیى بن جابر (م. ۲۷۹ ق .)، جمل من انساب الأشراف، تحقیق : سهیل زکار و ریاض زرکلى، دار الفکر، ط ۱،  بیروت-لبنان ، ۱۴۱۷/۱۹۹۶، ج‏۸ ، ص۳۳۷ .
  2. مهدی عباسی سومین خلیفه عباسیان که بین سال های ۱۵۸ ق . تا ۱۶۹ ق . حکومت کرد.
  3. تاریخ الطبری،ج ۸ ، ص ۱۰۵٫
  4. البلاذرى ، أحمد بن یحیى بن جابر (م. ۲۷۹ ق .)، پیشین ، ج ۵، صص ۶۰۰-۶۰۲٫
  5. ابن عبد البر ، أبو عمر یوسف بن عبد الله بن محمد (م. ۴۶۳ ق .)،  الاستیعاب فى معرفه الأصحاب، تحقیق : على محمد البجاوى، دار الجیل، بیروت – لبنان ، ط ۱،  ۱۴۱۲/۱۹۹۲، ج ۲ ، ص ۷ ۶۶ .
  6. ابن عبد البر ، أبو عمر یوسف بن عبد الله بن محمد ، پیشین ، ج ۲ ،ص ۶۶۹ .
  7. همو، پیشین، ج ۲ ، صص ۶۶۹- ۶۷۲٫
  8. پیشین ، ج ۳ ،ص ۹۲۵٫
  9.  پیشین ، ج ۴  ،ص ۱۶۲۲٫
  10. پیشین ، ج ۳ ،ص ۱۲۴۵٫
  11. ر . ک : الزرکلى ، خیر الدین (م. ۱۳۹۶ ق .) ، الأعلام قاموس تراجم لأشهر الرجال و النساء من العرب و  المستعربین و المستشرقین، دار العلم  للملایین ، بیروت – لبنان ، ط ۸ ، ۱۹۸۹ ، ج ۴ ، ص ۸۴ .
  12. ر . ک : همو ، پیشین ، ج ۴ ، ص ۸۴ و البلاذرى ، أحمد بن یحیى بن جابر ، پیشین ،  ج ۱۱، ص ۳۳۶٫
  13. ابن حجر العسقلانى ، احمد بن على (م. ۸۵۲ ق.)، الإصابه فى تمییز الصحابه، تحقیق: عادل احمد عبد الموجود و على محمد معوض، دارالکتب العلمیه، ط ۱، بیروت- لبنان ، ۱۴۱۵/۱۹۹۵ ،ج ۴ ،ص۶۲٫
  14. ابن على بن محمد بن حسین ، محمد بن حسن( شیخ حر عاملى)( ۱۱۰۴ ق.)، إثبات الهداه بالنصوص و المعجزات ،موسسه الاعلمى للمطبوعات ، ۱۴۲۵ ق . بیروت – لبنان ، ج ۴ ص ۸۷ .
  15. المسعودی ، أبو الحسن على بن الحسین بن على (م. ۳۴۶ ق .) مروج الذهب و معادن الجوهر ، تحقیق: اسعد داغر، دار الهجره، قم – ایران، ط ۲، ۱۴۰۹ ، ج ۳، ص ۷۹٫
  16. الطبری ، أبو جعفر محمد بن جریر ، پیشین ، ج ۵ ص ۵۴۶
  17. البلاذرى ، أحمد بن یحیى بن جابر، پیشین ، ج ۱۱ ،ص ۳۳۶٫
  18. ر.ک : ابن ابى الکرم  ، عز الدین أبو الحسن على المعروف بابن الأثیر(م. ۶۳۰ ق .) ،الکامل فی التاریخ ، دار صادر بیروت – لبنان،  ۱۳۸۵/۱۹۶۵، ج ۴ ، ص ۱۵۴- ۱۵۸ و ج ۴ ، صص ۲۰۷- ۲۱۰  و  ج ۴ ، ص ۲۵۴- ۲۵۷ و ج ۴ ،صص ۳۴۵ – ۳۴۶٫

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.