۴۴- کربلایی احمد میرزا حسینعلی تهرانی (مرد) – قم – ایران

نویسنده و محقق : سید مرتضی میرسراجی

mirseradji@gmail.com

 

کربلایی احمد (میرزا حسینعلی تهرانی) معروف به کل احمد آقا از عارفان و دلباختگان ساحت مقدس اهلبیت (ع) و بالاخص حضرت امام حسین(ع) و حضرت صاحب الزمان (عج) بودند که شرح مبسوط احوالات ایشان در کتاب « رند عالم سوز» آمده است . جسد ایشان نیز مشمول معجزه طراوت شده و بعد از یک سال و اندی سالم رویت و گزارش شده است . ایشان در تاریخ ۰۸/ ۱۱/ ۱۳۷۹ شمسی دیده از جهان فرو بستند و جسد مطهرش را در قبرستان شاهزاده احمد بن قاسم قم دفن نمودند.

کشف جسد سالم

در تاریخ ۱۳/ ۰۵/ ۱۳۸۱ شمسی ، درست یک سال و نیم پس از در گذشت کل احمد آقا ، یکی از اعیان قم به نام «ارباب تقی فرهادی مفتخر»، به رحمت خدا رفت . بنا بر آن شد که ایشان را در یکی از قبرهای بستگانشان، دقیقا در پایین پای کل احمد آقا، به خاک بسپارند.

به  شهادت گروهی از نزدیکان آن مرحوم ، زمانی که قبر آقای فرهادی را برای مراسم تدفین آماده می کردند، ناگهان دیواره مقبره کل احمد آقا فروریخت و مقداری از پیکر مطهر و پاک ایشان نمایان شد و به یکباره همگانبا جنازه ای سالم و با طراوت روبرو شدند.

شاهدان آن منظره،  با شگفتی تمام می گفتند که کفن و جنازه کل احمد آقا ، آن قدر تازه و سالم نشان می داد که گویی همان روز دفن شده است و به هیچ عنوان ، نشانی از کهنگی و فرسودگی در خود نداشت.

یکی از حاضران می گفت که : من حتی انگشت های پای ایشان را هم ، که به هم بسته شده بود ، به وضوح مشاهده کردم و عظمت و بزرگی این مرد ، مرا به شدت تحت تاثیر قرار داد .

برادر مرحوم فرهادی نیز می گفت : لحظاتی قبل از دفن برادرم، زمانی که ما برای اتمام کارها، به داخل قبر رفتیم، باز مقداری از دیوار مقبره سوراخ شد و کفن کل احمد آقا را در کمال طراوت و تازگی مشاهده کردیم.

منبع : هوشنگی ، مجید ، رند عالم سوز ، طوبای محبت ، چ ۲۲ زمستان ۱۳۹۱ ص ۲۸۸

 

۴۳-امامزاده هفت امام (مرد)- بلكوت – ايران

نویسنده و محقق : سید مرتضی میرسراجی

mirseradji@gmail.com

 

آستان هفت امام در قسمت شرقی روستای بلکوت وروبروی روستای هسی کوه واقع گردیده است. از جهت اینکه به آن هفت امام می نامند بدین شرح است که آرامگاه هفت نفر در این مکان قرار دارد. از این هفت نفر فقط یکی از آنها امام زاده بوده و شش نفر دیگر کشاورزانی از اهالی روستای بلکوت می باشند.

لازم به ذکر است که روستای قدیمی بلکوت در نزدیکی روستای کنونی و در مکان دیگری بوده است. در سالهای اخیر به هنگام احداث جاده در گردنه بالای روستا، لوله هایی از جنس سفال کشف گردید که جهت انتقال آب به سمت روستای بلکوت از آنها استفاده شده بود و این نشانگر اهمیت این روستا در زمان قدیم بوده است.

در حال حاضر مدرک معتبر وسند خاصی در مورد این امام زاده از لحاظ مشخصات و چگونگی شهادت وجود ندارد اما سندی در این باره موجود بوده است که در سالهای گذشته بنا به دلایل نامعلوم و به هر قصدی از این مکان خارج گردیده و کسی از آن اطلاع ندارد. شواهدی گویای این نظر بودند که سند آن در امامزاده روستای طلاتور از توابع رودبار الموت استان قزوین نگهداری می شود. بنا به این نظر دو نفر از خادمان این آستان با درخواست از اداره اوقاف و دریافت مجوز در تاریخ ۷۵/۵/۲۹ ، به روستای مذکور رفتند. اما آنها نیز از این موضوع اظهار بی اطلاعی نمودند.

به هر تفسیر آنچه در مورد سرنوشت این امامزاده تاکنون مورد قبول بوده و از قول همان سند گم شده می باشد، بدین قرار است که امام زاده روستای بلکوت نیز همانند دیگر امامزاده گان به جهت تبلیغ مذهب تشیع ، مورد پیگرد دستگاه خلافت زمان خویش قرار گرفته است. روستای بلکوت در مسیر این پیگرد قرار داشته و ایشان پس از رسیدن به آنجا و برخورد با شش نفر از کشاورزان که در مزرعه خویش مشغول برداشت گندم بودند، خود را معرفی و در مورد اینکه تحت تعقیب است با آنها صحبت می نماید. لذا پس از درک این موضوع مورد حمایت شان قرار می گیرد و آنها وی را مخفی می نمایند.

اما از آنجایی که ماموران حکومتی در پی این امام زاده بوده و رد وی را تا روستای بلکوت دنبال کرده بودند، پس از رسیدن به روستا در اولین برخورد از کشاورزان در مورد یک مرد تحت تعقیب با ارایه نشانه، سوال و نشانی او را طلب می کنند. بد لیل اظهار بی اطلاعی کشاورزان روستا از خواسته مامورین و سپس لو رفتن آنها به هر دلیل ممکن در زمینه مخفی کاری ، مورد خشم قرار گرفته و این شش نفر به همراه امام زاده به قتل می رسند. پس از شهادت این هفت نفر، اهالی روستا آنها را در کنار هم در محل کنونی دفن می نمایند.

با گذشت سالیان متمادی از این واقعه و شهادت آنها، حادثه ای در حدود دهه چهل (سالهای ۱۳۴۰ تا ۱۳۵۰ ه.ش) اتفاق افتاد که هم مایه حیرت همگان گردید و هم بر پاکی و نجابت این امام زاده مهر تایید زد. عده ای با همکاری چند نفر از روستاهای مجاور اقدام به حفر آن جهت کشف گنج نمودند. بنا به باور آنان ساختمان این امام زاده را خالی از مدفن دانسته و با این باور شروع به کندن این مکان نمودند. پس از برداشتن ضریح چوبی نبش قبر کرده و پس از حفر و رسیدن به اجسادی که حتی پوست و گوشت آن تازه می نمود از این کار منصرف می گردند.

اهالی روستای بلکوت پس از درک این موضوع و اطلاع به مردم روستاهای مجاور و فراخوان همگانی به همراه کسانیکه  آمده بودند با برپایی مراسمی، اجساد را دوباره دفن می نمایند. اما آنچه در مورد بیرون آمدن اجساد با اندام سالم بیان گردید شاید برای خوانندگان از لحاظ منطقی قابل درک نباشد، در هر صورت این موضوع اظهار نظر تمامی کسانی است که در آنجا حضور داشتند و اجساد را دیده و مجددا دفن نموده اند.

     رسیدگی به امورات امام زاده هفت امام بلکوت در سال ۱۳۷۲ با تلاش جمعی از افراد متدین ازحالت نگهداری سنتی توسط اهالی روستای بلکوت به حالت هیات امنایی، متشکل از افراد تعیین شده توسط مردم از روستاهای چمتو، گیلایه، سوخته کش، خانسرک، ریسن و همچنین بلکوت با تایید اداره اوقاف و امور خیریه شهرستان رودسر، تغییر یافت که پس از آن کارهای عمرانی زیادی از قبیل تعمییرات و تعویض ضریح و محسور کردن ساختمان آن باهزینه نمودن نذورات مردمی صورت پذیرفت. در ضمن مجوز نصب اولین صندوق جمع آوری نذورات مردمی در تاریخ ۷۴/۵/۹ طی نامه ای از اوقاف صادر و نصب گردید.منظور از نگهداری سنتی روشی بود که شاید در اکثر روستاهایی که دارای امامزاده بودند به اجرا در می آمد.

این روش نوعی رسیدگی به نوبت و بصورت هفتگی از این مکان، در خانواده های خاص و تعیین شده از روستای بلکوت ، به صورت دوره ای مربوط می شد که در قبال انجام امورات آن از قبیل نظافت و روشن و خاموش کردن چراغ و غیره ، تمام نذورات اهدایی مردم را از آن خود می کردند.

     در صحن امامزاده، قسمت غربی و روبروی در ورودی آن مسجدی نیز بنا شده بود که مردم روستاهای ریسن، چمتو، گیلایه، سوخته کش، تلابنک و خانسرک در ماههای رمضان و محرم به آنجا جهت برپایی مراسم مذهبی حضور می یافتند. زمان دقیق احداث این مسجد مشخص نیست اما به احتمال قوی در سالهای پس از شهادت هفت امام، مردم در کنار مرقد آنها این مسجد را بنا نموده اند که در سالهای بعد بارها ترمیم یا بازسازی شده است. بنای این مسجد تا سالها مورد استفاده قرار می گرفت اما کم کم بدلیل عدم داشتن ایمنی مناسب و احتمال فروریختن آن، سال ۱۳۵۴ ه.ش مسجد دیگری در قسمت شمالی آن توسط مردم روستاهایی که ذکر گردید ساخته شد. پس از ساخت مسجد جدید، بنای مسجد قدیمی همچنان بدون استفاده باقی ماند تا اینکه چند سال بعد با همکاری مردم تخریب و مجددا بنایی نو ساخته شد. اکنون روستای بلکوت دارای دو مسجد است (مسجد بالا و پایین) و مردم منطقه احترام خاصی به این مکان مقدس قایل هستند و در اکثر سالها دسته های عزاداری از روستاهای مختلف در آنجا جهت برپایی مراسم مذهبی در ماه محرم حضور پیدا می کنند.

   منبع  :

 http://darsenak.ir/%D9%85%D9%88%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA-%D8%AC%D8%BA%D8%B1%D8%A7%D9%81%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D8%B9%D8%AC%D8%A7%DB%8C%D8%A8-%D8%A7%D8%B4%DA%A9%D9%88%D8%B1%D8%A7%D8%AA/%D8%A2%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D9%81%D8%AA-%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%A8%D9%84%DA%A9%D9%88%D8%AA/

۴۲- سید رضا سید علیزاده ( صمدانی)(مرد) – مهران – ایران

نویسنده و محقق : سید مرتضی میرسراجی

mirseradji@gmail.com

در سال ۱۳۶۵ شمسی ، سه سال بعد از شهادت « سید رضا سید علیزاده (صمدانی)، دربین تعداد زیاد اجساد شهداء که پلاک واستخوان بودند جسد شهید سالم بدست آمد. تمام مدارک همراه شهید ازقبیل  : پیشانی بند.کارتهای شناسایی.قمقمه آب.آئینه، شانه واژدر(وسیله قطع سیم خاردار)،پیچ گشتی،وسایل خنثی کردن مین و…سالم و قابل استفاده بودند.

نحوه پیدا شدن جسد :

طبق صحبت همرزمان شهید و شاهدان عینی بعداز آزادکردن منطقه مهران از دست حزب بعث عراق،توسط رزمندگان غیور ایران زمین،درسه روز متوالی پرنده ای زیبا بر روی تپه ای از خاک نشسته و نوک بر خاک تپه می زد در روز اول آب و روز دوم دانه برای آن می گذارند که اعتناء نمی کند ودر روز سوم طبق هماهنگی های لازم ودستور فرماندهی خاک تپه کنار زده می شود تعداد زیادی از اجساد شهداء نمایان می شود .

همه اجساد تبدیل به استخوان شده بودند فقط جسدشهید سید رضا صحیح وسالم  بود در حالی که دست بر روی سینه  به حالت سلام دادن دارد ، به دست آمد وجهت تشیع و تدفین به زادگاهش شهر شهید پرور «زرند» انتقال یافت ودربهشت زهرا درکنار همرزمان شهید آرمید.

جسد سالم شهید صمدانی

شهید صمدانی در جبهه های غرب  تخریب چی (فرمانده واحد تخریب لشکر ثارالله کرمان) بود. ازافتخارات ایشان خنثی نمودن مین ضدنفر و ضدتانک بود که تا آن زمان هیچ فردی نتوانسته بود خنثی نماید. ایشان متولد ۱۳۴۵ شمسی بودند که در ۱۷ سالگی به شهادت رسیدند.


شهید صمدانی

وصیت نامه شهید

بسم الله الرحمن الرحیم

یا ایتها النفس المطمئنه ارجعی الی ربک راضیه مرضیه فادخلی فی عبادی و ادخلی جنتی

سلام علیکم

وصیت نامه خود را با سلام ودرود خدمت فرمانده عزیزم آقا امام زمان ونائب برحق آن بزرگوار خمینی بت شکن آغاز می کنم سلام و درود خدمت شهدای جنگ تحمیلی سلام بر شهید طالبی شهید اصالت سلام برشهید یزدانی

اول از همه وصیت می کنم شما را به اطاعت از اوامر امام امت خمینی بت شکن از شما می خواهم که هرگز دست از این امام عزیز و بزرگوارمان بر ندارید تا آخرین لحظات عمرتان گوش به فرمان ولایت فقیه باشید .

و اما بعد برادران عزیزم سعی کنید که با سپاه ، بسیج ، جهاد و دیگر ارگان های مملکتی همکاری داشته باشید و مساجد را خالی نگذارید .سعی کنید در هر مسجد یک گروه مقاومت تشکیل بدهید .

توصیه می کنم شما را به نماز شب اطاعت از اوامر رهبر انقلاب و خواندن قرآن و دعاهای معروفه و شرکت در سپاه ، بسیج ، جهاد جهت کمک و باسازی مناطق جنگی ، کمک به مسلمانان (چون اسلام مرز و حد نمی شناسد)

برایم در پرسه و هفتمان شربت و شیرینی بدهید و در روز چهلمان خود مختارید بگیرید و یا اینکه پول خرج را به حساب ۱۰۰ امام جهت باسازی مناطق جنگی بریزید. و اما بعد خواهران وبراداران مسلمان در نماز شب هایتان و در نماز جمعه هایتان ودر نماز های یومیه تان ودر دعاهایتان (دعای کمیل ، ندبه و توسل ) و زیارت عاشورایتان در دعاهایتان امام عزیز را دعا کنید.

برای فرج آقا و مولا امام زمان دعا کنید برای پیروزی رزمندگان اسلام در سرتاسر جبهه ها(لبنان،فلسطین و ایران) ……دعا کنید . برای آزاد سازی تمام مسلمانان و ومستضعفان جهان بپاخیزید و قیام کنید . و من یک وصیتی به شما خواهران وبراداران ایمانی می کنم مبادا از این وصیت من غمگین شوید و حال این وصیت این است که اگر خدا ناکرده خدا ناکرده عمر امام عزیزمان تمام شد و رهبر اسلام و مسلمین به شهادت رسید. شما از رهبر یا شورای رهبری که مجلس مقدس خبرگان تعیین می کند اطاعت کنید و خدای ناکرده موجب تفرقه بین مسلمانان نشوید . از اینکه بگوید این رهبر بهتر است و یا آن یکی بهتر است بپرهیزید.و همین جور که گفتم همیشه و در همه جا و در هر حال ذکر خدا از یادتان نرود و این دعا هم به همچنین (خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار)و هم چنین تا می توانید به جبهه ها کمک کنید چه مالی و چه جانی و چه بروید و جهاد کنید چه پول و وسائل بفرستید و برای آمرزش من بنده گنهکار هم دعا کنید .

مقداری کتاب دارم از آنها استفاده کنید و هرکدام را که لازم ندارید به کتابخانه شهید باهنر اهداء کنید و اما برادران، من که کاری برای اسلام عزیز انجام نداده ام ولی شما سعی کنید همه کارهایتان برای رضای خدا باشد و اگر هریک از عزیزان شهید می شوند مسئولیت شما زیادتر می شود و شما باید اسلحه خونین این عزیزان و هزاران شهید گلگون کفن دیگر این آب وخاک را بردارید و تا پیروزی نهایی دست از مبارزه برندارید .سعی کنید هر هفته به نماز جمعه بروید و در این نماز عبادی و سیاسی شرکت کنید و سلام مرا به آقای شوشتری امام جمعه محترم شهرمان برسانید.

پدر و مادر عزیزم اگر خبر شهادت مرا شنیدید برایم گریه نکنید چون من نمرده ام بلکه به زندگی ابدی و جاوید رسیده ام. دوستان سعی کنید همه کارهایتان فقط و فقط برای خدا باشد چون همه ما در این دنیا در حال امتحان هستیم و اگر خدای ناکرده کسی از این امتحان بد بیرون آمد جایگاه آن حتما جهنم است .

و اما کوردلان و منافقین بدانند که شهادت برای ما همچون علاقه و محبوبیت مادر به فرزند است شهادت برای ما همچون عسل شیرین و گواراست . در ضمن خواهران و برادرانی که توانایی رزمی دارند به جبهه ها بشتابند و اگر توانایی رزمی ندارید سعی کنید در پشت جبهه را محکم نگه دارید تا این منافقین و کوردلان نتوانند ضربه ای به اسلام بزنند و در آخر از شما می خواهم که اگر از من بدرفتاری دیده اید به بزرگواری خودتان مرا ببخشید و هرگز دست از روحانیت مبارز برندارید.

و برای سلامتی امام دعا کنید و همچنین برای ظهور آقا امام زمان و سعی کنید تا می توانید به خانواده های عزیز شهداء و معلولین و مجروحین و اسراء و مفقودالاثرها رسیدگی کنیددیگر عرضی ندارم

خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار از عمر ما بکاه وبر عمر رهبر افزا

مرگ بر رجوی ، مرگ بر صدام ، مرگ بر بنی صدر ، مرگ بر ریگان

درود بر خانواده های عزیز شهداء و درود بر صابران

خداحافظ به امید دیدار در روز رستاخیز

السلام علیکم و رحمه الله و بر کاته

سیدرضا سید علیزاده (صمدانی) زرندی ، بسیجی اعزامی از زرنــــد کرمان

منابع :

۱. http://shahidsamadani.ir/post/87

۲. http://shohadazarand.blogfa.com/tag/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF-%D8%B5%D9%85%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C

۴۱- فرزاد بهمنی(مرد) – ایران

نویسنده و محقق : سید مرتضی میرسراجی

mirseradji@gmail.com

به روایت « محمد رضا رخشانی مقدم» رزمنده غواص :

شهید فرزاد بهمنی از غواصان لشكر ۴۱ ثارالله و اهل سیستان و بلوچستان با وجودی كه در عملیات والفجر هشت به درجه جانبازی نایل آمده بود باز هم در عملیات ها شركت كرد.

در عملیات كربلای ۵ تیم غواصی ما باید از اروند عبور می كرد، شهید فرزاد پایش مشكل داشت و نمی توانست هنگام غواصی از پاهایش بطور كامل استفاده كند كه با اشتیاق و لنگ لنگان در عملیات شركت كرد.

نزدیك خاكریز عراقی دو تیر در سینه این شهید جای گرفت و پس از شهادت پیكر مطهرش به زاهدان منتقل و دفن شد، ۱۸ ماه بعد فرامرز بهمنی برادر فرزاد در عملیات والفجر ۱۰ به خیل شهدا پیوست.

فرامرز بهمنی در منطقه ˈخرمالˈ در سنگر بچه ها گیر می كنند، فرامرز می خواهد كه از تپه بالا رود و محل را دور بزند و همان جا پایش روی مین می رود و پای راست و دست چپش قطع می شود و به شهادت می رسد.  معمولا كسانی كه در خط مقدم شهید می شدند را با لباس دفنشان می كردند، وقتی پیكر پاك شهید فرامرز تحویل شد، خانواده اش از بنیاد شهید خواستند كه پیكرش در كنار برادرش ˈفرزادˈ دفن شود.

در آن زمان ˈعباس مهدیارˈ قبركن مزار شهدا بود و خیلی ها شاهد ماجرا هستند.  ما نمای سنگ قبر را شكستیم و به انتهای كار كه رسیدیم، از آنجا كه شهدای قبلی را كه دفن كرده بودند، كنارشان سنگ لحد را می گذاشتند، گفتیم اگر خیلی گود كنیم ممكن است پیكر فرزاد كه در كنار قبر دفن شده بود، رویت شود و خدای ناكرده نبش قبر كرده باشیم، در انتهای كار نزدیك ۲۰ سانت انتهای پای شهید فرزاد روی خشت نمایان شد. وی بیان كرد: در آن زمان شهید مزاری هنوز زنده بود، از ایشان پرسیدیم چه كنیم، گفت ˈنبش قبر حرام است، به قبركن بگویید دوباره خشت ها را بردارد و دوباره بچیند.ˈ او افزود: خدا شاهد است كه بعد از ۱۸ ماه جنازه مطهر شهید فرزاد سالم سالم بود.

شهید محمد (فرزاد) بهمنی در خرداد سال ۱۳۴۷ در شهرستان زاهدان دیده به جهان گشود. محمد در منزل و در مدرسه نمونه و با اخلاق بود در تظاهرات دوران انقلاب شركت فعال داشت با شروع جنگ تحمیلی سنگر مدرسه را رها كرده و برای دفاع از میهن اسلامی به سنگر های رزم با دشمن روی آورد. در آغاز به خاطر كمی سن از رفتنش به جبهه ممانعت به عمل می آمد ولی روح بی قرارش تاب دوری از صحنه های نبرد را نداشت و به خیل دلیر مردان دریا دل گردان ۴۱۰ غواص پیوست. در عملیاتˈوالفجر هشتˈمورد اصابت گلوله قرار گرفت و مجروح شد. عشق و علاقه او به جبهه باعث شد كه با پای مجروح با كاروان بزرگ سپاهان محمد(ص) همراه گردد و در ˈعملیات كربلای۵ˈدر شمار خط شكنان غواص گردان ۴۱۰ قرار گیرد.

این پاسدار پاكباز پس از ۳ ساعت شنا در همان عملیات در تاریخ ۲۸ دی ماه ۶۵ در آبهای خونین شلمچه به فیض شهادت نائل آمد. محمد می گفت:ˈجبهه دنیای دیگری است ، در جبهه خاك، بوی خون می دهدˈ.۱

به روایت عباس مهدیار قبر کن زاهدانی:
‘عباس مهدیار’ بیش از ۲۵ سال است که در گلزار شهدا ‘بهشت مصطفی’ و گورستان ‘بهشت محمد (ص)’ زاهدان به عنوان قبر کن خدمت می کند و خاطرات تلخ و شیرین و بعضا شگفت انگیز زیادی از این دو گورستان دارد و مهیج ترین خاطره وی مربوط به دفن دو برادر شهید دفاع مقدس به نام ‘فرزاد و فرامرز بهمنی’ است.
پیرمرد رنجور در حالی که دستان پینه بسته، چهره قهوه ای و آفتاب سوخته و کمر خمیده اش گویای یک عمر تلاش برای ساخت خانه آخرت اموات بود، با روی گشاده به استقبالمان آمد.
به موقع رفته بودیم، گورستان خلوت بود و مشهدی عباس نیز در انتظار بدرقه مسافر دیگری برای رفتن به دیار باقی.
از وی خواستیم چند لحظه ای از خاطراتش بگوید. گفت: شگفت انگیز ترین خاطره ام دفن شهید بهمنی است.
عباس مهدیار با سادگی خاص و لهجه محلی می گفت: بعد از شهادت شهید فرامرز بهمنی و انتقال پیکر پاکش به زاهدان، مادر شهیدان بهمنی اصرار بر دفن شهید فرامرز در کنار برادر شهیدش فرزاد داشت.
‘در آن سال (۱۳۶۶) حاج آقا سرحدی رییس بنیاد شهید بود، به گلزار شهدا آمد و به من گفت: مادر شهیدان بهمنی سه روز است که پیکر شهید ‘فرامرز’ را نگه داشته و تاکید می کند که باید حتما این شهید در کنار برادرش دفن شود’.
شهید فرزاد در سال ۶۵ دفن شده بود و در طول ۱۸ ماه گذشته تعدادی شهید در این محل دفن شده بودند و جای کافی برای دفن شهید فرامرز در کنار برادرش نبود و هر طرف فقط ۲۰ سانت جا داشت، اما حاج آقا سرحدی اصرار داشت که باید حتما پیکر شهید فرامرز در کنار برادرش دفن شود.
‘من هر چه نگاه کردم دیدم کنار شهید هیج جایی برای دفن شهید دیگر نیست، اما به خاطر اصرار مادرش قبول کردم تا هر طور که شده پیکر فرامرز را در کنار برادرش دفن کنم.’
گفتم باید یک کارگر برای من بیاورید تا سنگ قبر را بردارم، یک کارگر آوردند و من به کمک او سنگها، خاکها و خشت های کنار قبر شهید فرزاد را برداشتم، بالای سر شهید خشت های لحد خیس بود، در حال کار کردن و ترمیم خشت های لحد بودم که دستم به جنازه شهید فرزاد خورد.
خشت ها را کنار گذاشتم تا خشت جدید بگذارم، معجزه ای دیدم که اشکهایم سرازیر شد، پیکر شهیدی که ۱۸ ماه از دفنش می گذشت سالم سالم بود.
جنازه انسان عادی پس از مدتی متلاشی می شود و بوی ناخوشایندی می دهد اما نه تنها جنازه این شهید هیچ بویی نداشت بلکه بوی خوشی از قبر به مشام می رسید.
کفن شهید از قسمتی که برروی زمین قرار داشت پوسیده اما از بالا هنوز سالم بود و وقتی در حال جابجایی خشت ها بودم، کفن از روی جنازه کشیده و صورت کامل و شانه ها و سینه شهید نمایان شد.
صورتش گل انداخته بود، لبانش قرمز و شانه ها، بازوها و سینه شهید سالم تر و شاداب تر از انسان زنده بود، بعد از یک سال و چند ماه هیچ نشانه فسادی در بدن شهید مشاهده نمی شد.
دستم را زیر گردن شهید گرفتم تا ببینم که گردن از بدن جدا شده است یا نه، اما انگار تازه روح از بدن این پیکر جدا شده بود و جنازه تازه بود.
با مشاهده این صحنه، چند نفر از پاسداران و آقای بهروان دایی شهید که در گوشه ای از گلزار شهدا زیر سایه دیوار نشسته بودند را صدا زدم، دایی شهید آمد موضوع را به او گفتم، مجددا در حضور آقای بهروان، دستم را زیر گردن شهید گرفتم و صورت شاداب و سالم فرزاد را به داییش نشان دادم.
دایی شهید گفت که دست نگه دارم تا حاج آقای عبادی نماینده ولی فقیه در استان و امام جمعه زاهدان را در جریان قرار دهیم، گویا ایشان در زاهدان نبودند و قرار شد به حاج آقا شیخ مزاری (در آن زمان هنوز شهید نشده بود) امام جماعت مسجد علی ابن ابی طالب (ع) اطلاع داده شود اما ایشان هم زابل بودند.
تا غروب جسد را نگه داشته و قبر را باز گذاشتیم تا حاج آقا مزاری از زابل برگردد، وقتی حاج آقا دستور داد جنازه را دفن کنیم، دوباره خشت ها و سنگ لحد را سرجایش گذاشتم و جای دفن را برای برادر شهید آماده کردم و هر دو برادر در کنار هم آرام گرفتند.۲

به روایت عزیز الله بهروان دایی شهیدان بهمنی :

‘عزیزالله بهروان’ دایی شهیدان بهمنی و شاهد صحنه نیز می گوید: وقتی عباس مهدیار صدایم زد و جریان را گفت و جنازه شهید را نشانم داد، باورم نمی شد. وی افزود: شنیده بودم که شهدا جایگاهشان افضل است و همیشه زنده و نزد پروردگارشان روزی می خورند اما فکر نمی کردم که پیکر پاکشان نیز اینگونه سالم بماند. چهره پاک شهید مانند کودک پاک و معصومی که آرام خوابیده است، آنقدر جذاب شده بود که لحظاتی را بدون حرف زدن، محو تماشایش شدم. ۳

پی نوشت

۱. خبرگزاری ایرنا ، کد خبر : ۳۰۵۸۳۶۹۴ ، ۱۳۹۰/۰۷/۰۵

۲.پایگاه خبری بیسیم چی شهید، ۱۳۹۳/۰۸/۲۷

۳. همان

۴۰ – محمد شایانفر ( مرد) – نفت شهر ( مناطق جنگی) – ایران

نویسنده و محقق : سید مرتضی میرسراجی

mirseradji@gmail.com 

«شهید محمد شایانفر ، متولد۱۳۴۵ شمسی در شهرستان خمینی شهر بود.دوران کودکی خویش را در محیطی مذهبی گذراند. دوران تحصیلات ابتدایی را با موفقیت در یکی از مدارس خمینی شهر طی کرد. در دوران تحصیل چندین بار از سوی معلمان مورد تشویق قرار گرفت.

در سنگر کار
بعد از گذراندن کلاس دوم راهنمایی در کارخانه ریسندگی و بافندگی پدرش مشغول به کار شد. دوران  نوجوانی او همزمان با پیروزی انقلاب اسلامی و حوادث مختلف آن بود. نیاز شدید کشور به تولیدات مختلف نساجی تلاش مضاعف ملت را در این  زمینه می طلبید. محمد در این سنگر با جدیت و خستگی ناپذیری تلاش می کرد و در اوقات فراغت در فعالیت های مذهبی مسجد محله شان شرکت می نمود. او فردی منظم در کار بود و دقتش در انجام اموری که به او محول می شد برای دیگران نمونه بود.

در فکر  مادر
محمد نسبت به خانواده مهربان و صمیمی بود. یک روز عصر بعد از پایان کار به منزل وارد شد. مادرش مشغول شستن لباس بود. با این که کمردرد داشت برای شستن لباس های اعضای خانواده ساعت ها با دست این کار را می کرد. او ساعتی در منزل به مادرش کمک کرد و بعد بدون این که حرفی بزند از منزل خارج شد و مدت زمانی بعد با یک ماشین لباس شویی وارد منزل گردید. مادرش با تعجب از او سئوال کرد که این را از کجا آوردی؟ محمد با لبخند به مادرش گفت دیگر طاقت دیدن کار شستن لباس ها توسط شما با این کمردردی که دارید را نداشتم و با پول مزد کارم این لباسشویی را برای خانه خریدم.

اعزام به خدمت سربازی
شهید شایانفر در اواخر سال ۶۴ برای گذراندن خدمت سربازی اعزام گردید. بعد از گذراندن دوره آموزش به لشکر ۲۱ حمزه مامور شد. مقر یگان آنان در منطقه جنگی غرب کشور بود. او حدودا هر سه ماه یکبار به مرخصی می آمد و در ایام مرخصی در کارهای کارخانه به پدرش کمک می کرد. دفعه آخر که به مرخصی آمد طبق روال گذشته با اعضای خانواده دیدار کرد. و این دیدار آخر بود.

فیض شهادت
یکی از همرزمان شهید می گوید: “قرار بود در منطقه مرزی سومار عملیاتی علیه دشمن بعثی انجام گیرد. گردان شهید شایانفر از نیروهای خط شکن بود. نیروها به میدان مین دشمن رسیدند. بعد از باز شدن معبر برای عبور توسط تخریبچی ها، رزمندگان برای عبور حرکت کردند که دشمن متوجه آنان شد و درگیری شدیدی آغاز گردید. حجم سنگین انواع سلاح های دشمن و انفجار گلوله های مختلف در اطراف نیروها حرکت آنان را به سوی مواضع دشمن مشکل می کرد. رزمندگان در زیر آتش شدید بصورت سینه خیز به حرکت خود ادامه می دادند که ناگهان انفجار خمپاره ای در نزدیکی ستون و باران ترکش لحظاتی رزمندگان را از حرکت بازداشت. در زیر نور گلوله های منور جسم غرق به خون محمد که از ناحیه سر مورد اصابت ترکش قرار گرفته بود مشاهده می شد. او حتی فرصت گفتن یک کلمه هم پیدا  نکرد. به علت شدت آتش دشمن تعدادی از اجساد شهدا در منطقه درگیری باقی ماند.”

سال ها انتظار
خانواده شهید حدود ۲۱ سال در انتظار بازگشت جسد شهید خویش بودند و این انتظار به خصوص برای والدین محمد بسیار سخت بود. ماجرای پیدا شدن جسد شهید محمد شایانفر خواندنی و عبرت آموز است. روزنامه جمهوری اسلامی در شماره ۱۸۰۱ سال ۲۹ صفحه ۱۲ به  تاریخ یکشنبه ۲۴/۴/۱۳۸۶ در مطلبی با عنوان ” گلی در لابلای تلی از خاک” ماجرا را چنین می نگارد: “پایان جنگ هشت ساله تنها پایان یک جنگ تحمیلی بود. اما دفاع مقدس پایان نیافت. جنگ تحمیلی پایان یافت و درس های باقیمانده از این مکتب عاشورایی عزت و شرف ملت ما را در برابر تهاجمات همه سویه دشمنان بیمه کرده است. شهیدانی که عاشقانه واژه به واژه و سطر به سطر کتابی را نگاشتند که هنوز بسته نشده است. شهادت آنان تلنگری است بر افکار  بلوری و غبار گرفته ای که آسایش و امنیت کنونی کشور آنها را از آنچه طی هشت سال گذشت غافل نموده است. از جمله این شهیدان گمگشته جسد، شهید محمد شایانفر جمعی لشکر ۲۱ حمزه سیدالشهدا است که از خمینی شهر به سمت جبهه های نبرد حق علیه باطل شتافت و در منطقه نفت شهر در یکی از میادین مین دشمن بعثی به فیض رفیع شهادت نائل آمد. پیکر پاک این شهید پس از گذشت ۲۱ سال در جریان کاوش و تفحص مین روبی رزمندگان گردان ۴۳۲ لشکر ۸۱ زرهی که به فرماندهی سرهنگ رسول حیدری و با حضور نماینده مدیریت نظارت بر پاکسازی میادین مین استان کرمانشاه انجام گردید از  زیر خروارها خاک بیرون آورده شد. خانواده شهید می گویند بعد از ۲۱ سال خبر پیدا شدن محمد را آوردند و بعد از این همه سال بدنش صحیح و سالم بود و ترکش به سرش خورده بود. باری ناگفته های جنگ بسیار است و قلم ها ناتوان اما آنچه به زبان ساده می توان گفت این که در پاسداری از دستاوردهای هشت سال جنگ تحمیلی، پاسداری از ایثار، حماسه، عزت و حریت است.»۱

پی نوشت

۱. فرصت آنلاین ( اولین رسانه خبری ، فرهنگی ، اجتماعی شهرستان خمینی شهر)، ۳ دی ماه ۱۳۹۲، کد خبر : ۶۷۲۰

۳۹ – شیخ فرج الله کاظمی(مرد) – وادی السلام نجف – عراق

نویسنده و محقق : سید مرتضی میرسراجی

mirseradji@gmail.com

آیت الله حسینی بوشهری مدیر حوزه های علمیه کشور در تاریخ ۱۳۹۱/۰۶/۲۲ پیامی به کنگره علمای ربانی شهرستان دلفان استان لرستان ارسال نمودند که در بخشی از آن در مورد معجزه طراوت مربوط به شیخ فرج الله کاظمی اشاره شده که در زیر می آوریم :

«اضلاع و زوایای شخصیت کم‌نظیر فقیه فخیم اهل‌بیت علیهم‌السلام، مرحوم حضرت آیت الله حاج شیخ فرج‌الله کاظمی طاب‌ثراه که به حق باید او را سرسلسله سرآمدان علمی سلسله و دلفان نام داد، هنوز برای بسیاری از اهل دین و فرهنگ این کشور، استان و حتی شهرستان ناشناخته است.

عالمی که با پانهادن بر همه داشته‌های دنیایی بسیار خود در عهد جوانی، دنیا را به اهل آن ‌سپرد و دل در گرو دین نهاد و با فخر قراردادن فقر در راه دانش دینی، به آغوش پرمهر علوی پناه ‌برد تا سلمان‌سان، اسرار خزائن علمی اهل‌بیت علیهم‌السلام را عالمی امین باشد.

دانشمند سترگی؛ که حجت الهی بر عالمان، او را علی‌رغم جایگاه گران علمی، به ساحت تبلیغ ره‌نمون گشت و آن‌گاه که فِرَق معارض، این خطه را جولان‌گاه خود ساخته بودند، با ترویج عالمانه معارف شیعی و نجات جاهلان از عقاید باطل، خدمتی بزرگ به فرهنگ و دین در تاریخ از خود ثبت کرد.

فقیه ناموری که پس از نائل‌آمدن به مقام منیع اجتهاد و اخذ اجازه استنباط از اعلام ثلاث نجف، حضرات آیات عظام، سیدابوالحسن اصفهانی،‌ میرزای نائینی و کاشف‌الغطاء قدس‌الله‌ا‌سرارهم، برای انذار قوم و تحقق رسالت الهی، به زادگاه خویش بازگشت و همه همّ و هستی خود را در طبق اخلاص، برای خدمت به دین بذل نمود..به‌حق چه باید نبشت از بزرگ‌مردی که پس از نیم‌قرن تعلیم و تعلم و تدریس و تدرّس در حوزه دین، حضوری با بصارت و کیاست در عرصه سیاست داشت و با تأسی به اسوه‌گان صالحی چون امام خمینی رحمه الله‌علیه ضمن ابراز حمایت بی‌دریغ از رهبر کبیر انقلاب اسلامی، طراحی و اقدام به ترور شاه، ارتباط نزدیک با سید مظلوم و شهید، مرحوم نواب صفوی و برخورد قاطع با حاکمان منطقه در دفاع از حریم روحانیت، عینیت دین و سیاست را در مکتب فکری خود به اثبات رساند.

فقیه متألهی که با تدوین رساله عملیه، شرح بر کتاب شریف عروه الوثقی و دیگر آثار علمی وزین، نام مبارکش را در میان آیات ربانی و اعلام علمی ثبت نمود. آری؛ چهل‌سال تبلیغ بی‌ادعای این تندیس اخلاص در بین عشایر استان‌های لرستان و کرمانشاه، از او الگویی گران‌ارج و درس‌آموز برای میدان‌داران عرصه تبلیغ و ترویج دین ارائه می‌دهد.

به‌راستی، این آفتاب تابناک کیست که آیت الله‌العظمی نائینی رضوان‌الله‌تعالی‌علیه او را امانتی از طرف ولی‌الله‌اعظم امام زمان عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف می‌دانست.

ما چه بگوییم از کرامت‌های عالم عابدی که به‌ گاه قحط‌سالی، خدای آسمان‌ها و زمین، دعای او را مستجاب می‌کند و به بهانه دست‌های به‌سوی آسمان بلندشده او، باران رحمتش را به زمین فرو می‌ریزد و آن‌گاه ‌که پس‌از چهل سال مزار شریفش شکافته می‌شود، مردم با جنازه سالم و تازه آن بزرگ‌مرد الهی مواجه می‌شوند و این‌گونه است که هنوز نیز بعد از گذشت پنجاه‌سال، ارادتمندانش در امور مهم زندگی به روح آن مرحوم سوگند یاد می‌کنند؛ و کجا و در کدامین دین و آیین در شرق و غرب عالم غیر از مکتب اهل‌بیت علیهم‌السلام، روحانیونی را می‌توان یافت که این‌چنین در اعماق قلب و روح اهل ایمان نفوذ کنند و اینان‌اند آینه‌‌ها و آیات خدانما.»۱

با توجه به گزارش آیت الله بوشهری راجع به شیخ فرج الله کاظمی بهتر است در این فرصت مختصری بخشی از ابعاد زندگی او آشنا شویم :

«عالم ربانی مرحوم شیخ فرج‌الله کاظمی که در عصر خود منشأ خدمات فرهنگی و مبارزات سیاسی مهمی بود از مفاخر علمی و رجال سیاسی و مبارز کشور بود که از خود آثار تربیتی، اجتماعی و سیاسی چشمگیری بجای گذاشته است.

وی به سال ۱۲۶۹ قمری در روستای گلباغی از توابع نورآباد لرستان چشم به جهان گشود و در سال ۱۳۸۱ قمری مطابق با ۱۳۴۱/۱۲/۲۴ شمسی یک هفته قبل از حادثه مدرسه فیضیه در کربلای معلی رحلت نموده و در وادی السلام نجف اشرف دفن گردیده است.

مهاجرت به سوی خدا:

مرحوم آیت‌الله کاظمی در سن ۱۸ سالگی بوسیله یک روحانی وارسته که در مسیر بازگشت از سفر عتبات عالیات میهمان خانواده ایشان می‌شود تشویق به تحصیل علوم دینی شد مطالعه کتاب اخلاقی «معراج السعاده» مرحوم نراقی در وی تحول معنوی خاصی به وجود آورده و علی‌رغم مخالفت شدید خانواده‌اش تصمیم مهاجرت به سوی نجف اشرف گرفت و روستای گلباغی را به سمت شهرستان هرسین ترک کرد‏, پس از اطلاع خانواده از فرار وی چند سواره مسلح از طرف پدر بزرگش مرحوم نقی اعزام شده پس از جستجو او را در هرسین دستگیر و کت بسته در زیر زمین منزل جایی که اشرار و مقصران را زندانی می‌کرده‌اند به غل و زنجیر می‌کشند.

پس از آزاد شدن توسط مادرش مجدداً اقدام به فرار نموده و از بیراهه و کوه به طرف هرسین و سپس به کرمانشاه می‌رود و با تراشیدن زلف‌های حنایی و کندن شال و ستره‌های محلی و پوشیدن یک قبای طلبگی قیافه طلبگی و سر وضع خود را کاملاً تغییر داده، برای تهیه خرج سفر و مسافرت به عتبات عالیات همراه کاروان‌ها, در محل علافخانه کرمانشاه به کارگری می‌پردازد.

یکی از روزها که مشغول لابروبی نهری در علافخانه است که معمولا جوانان شهرستان‌ها و روستاهای مجاور جویای کار به آنجا مراجعه می‌کنند, می‌بینند باز هم چند نفر اسب سوار مسلح آمده‌اند و در جستجوی او هستند، مرحوم آیت‌الله کاظمی نقل می‌کند با دیدن جوانان فامیل و اسب و زین‌های مرتب و سلاح و قطار و شال و ستره‌های آنان یاد وطن کرده اشک در چشمانم حلقه زد، ولی با خود گفتم اگر سر در منجلاب نهر علافخانه فرو کنم بهتر است که دوباره به زندگی جاهلی پر ماجرا و قتل و غارت عشایر منطقه بر گردم و لذا خود را از آنان پنهان کردم و نتوانستند مرا پیدا کنند.

حرکت به سوی عتبات عالیات

آیت‌الله کاظمی در مدت اقامت چند هفته‌ای در کرمانشاه اقدام به فرا گرفتن دروس امثله و صرف میر سرانجام پس از تهیه هزینه سفر،به یکی از کاروان‌های زیارتی کربلا پیوسته راهی سفر معنوی خود می‌شود.

خود آن مرحوم نقل می‌کند آن قدر اشتیاق به تحصیل داشتم که به دنبال قافله پیاده راه افتاده و در عین حال به مطالعه کتاب جامع‌المقدمات و حفظ کردن درس‌های خود سرگرم بودم و گاهی که چند کیلومتر از قافله عقب می‌افتادم مرا صدا می‌زدند, دوان دوان خود را به قافله می‌رساندم و باز هم به خواندن کتاب و حفظ درس‌ها ادامه می‌دادم.

کار و تحصیل در حوزه علمیه کربلا

چند سالی در شهر کربلا و حوزه علمیه آنجا که تحت اشراف مرحوم آیت‌الله میراز محمد تقی شیرازی(ره) بوده به فراگرفتن صرف و نحو, منطق و معانی بیان و دوره سطح فقه و اصول می‌پردازد و چون هنوز در دفتر شهریه ثبت نام نشده برای گذراندن معاش خود در هفته دو روز به کارگری می‌پردازد.

آن مرحوم در خاطراتش می‌گوید: از حسن اتفاق یک روز همراه استاد کارش در منزل مرحوم آیت‌الله شیرازی به کارگری مشغول می‌شود و هنگام نماز لباس‌های کارگری را در آورده و با لباس طلبگی به نماز می‌ایستد، مرحوم آیت‌الله شیرازی که زیر چشمی مراقب اعمال ایشان بوده، نزد او می‌آید و پس از آنکه متوجه می‌شود این کارگر از طلاب حوزه است، چند سئوال علمی می‌پرسد و او را جوانی درس خوان و با استعداد یافته‏,، می‌فرماید: به دفتر ایشان مراجعه کند و در دفتر شهریه نام‌نویسی نماید.

مرحوم آیت‌الله کاظمی در سفر زیارتی به کربلا به بعضی از اعضاء خانواده دیوارهای یکی از باغ‌های کربلا را نشان می‌دهد و می‌فرماید این دیوار را در دوران جوانی من ساخته‌ام.

هجرت به سامرا در محضر مرحوم آیت‌الله شیرازی:

مرحوم آیت‌الله شیرازی به سامرا مهاجرت می‌کنند و در جوار حرم عسکریین علیهم‌السلام،اقدام به تأسیس حوزه علمیه می‌کند و بدین ترتیب درس طلاب حوزه را در تابستان‌ها به لحاظ خنک بودن هوا به آنجا می‌برد مرحوم آیت‌الله کاظمی(ره) نیز در معیت ایشان به حوزه علمیه سامرا مهاجرت نموده چند سالی در محضر استاد خود به ادامه تحصیل می‌پردازد. به هنگام بازگشت مرحوم آیت‌الله شیرازی همراه ایشان به کربلای معلی بر می‌گردد و تا سنه ۱۳۳۸ قمری که مرحوم میرزای شیرازی رحلت می‌کند در حوزه علمیه کربلا به تحصیل ادامه می‌دهند.

هجرت به نجف اشرف و درک محضر آیت‌الله نائینی :

پس از رحلت مرحوم آیت‌الله میرزا محمد تقی شیرازی، به منظور درک محضر پرفیض استاد معروف حوزه علمیه نجف اشرف مرحوم میرزای نائینی به حوزه علمیه نجف اشرف مهاجرت کرده ،از محضر مرحوم آیت‌الله نائینی، آیت‌الله سید ابوالحسن اصفهانی و دیگر اساتید بزرگ مانند علامه کاشف الغطاء و غیره استفاده می‌کند و پس از اتمام دوره‌های درس خارج به مرتبه اجتهاد نائل آمده‏، مراتب علمی اجتهاد ایشان را اساتید حوزه نجف گواهی و تأیید می‌کنند.

بازگشت به وطن و ارشاد مردم:

مرحوم آیت‌الله کاظمی پس از نیل به درجه اجتهاد و کسب مقامات علمی و عملی با دعوت و اصرار مردم لرستان و بزرگان منطقه در سال ۱۳۴۲ قمری علی رغم میل باطنی با اصرار استاد بزرگوارش مرحوم آیت‌الله نائینی به صورت مأموریت از طرف ایشان به ایران بازگشته و مورد استقبال مردم و سران عشایر قرار گرفته, کار بزرگ ارشاد را در خطه لرستان و غرب کشور آغاز می‌کنند.

وی در طول سالیان دراز تبلیغ و ارشاد، هزاران نفر از شیعیان مخلص که دارای اعتقادات عمیق به اهل بیت علیهم‌السلام بوده, اما از احکام شرعی و اعتقادات صحیح کم اطلاع بودند را در شهرستان‌های دلفان‏،الشتر، کوهدشت،کرمانشاه ،ایلام و همدان با معارف و احکام اسلام آشنا می‌کند.

یکی از کارهای مهم ایشان رفع اختلاف و حل و فصل دعاوی ملکی قبایل و عشایر این مناطق بود که بیشتر اوقات منجر به قتل و غارت و ناامنی‌های می‌شد و هم اکنون در نزد بسیاری از مردم آن دیار دستخط‌های ایشان و صلح نامه‌ها و قباله‌ها و عقد نامه بسیار به چشم می‌خورد.

مرحوم آیت‌الله کاظمی که بیش از چهل سال عمر شریف خود را صرف ارشاد و تبلیغ عشایر و قبایل غرب کشور کردند, معمولاً تابستان را در شهرستان هرسین و کرمانشاه و مراکز عشایری به اقامه جماعت و ارشاد می‌گذراند و زمستان در حوزه علمیه قم سکونت داشتند و در محل مقبره مرحوم ابن بابویه کلاس درس خارج فقه ،از کتاب عروه الوثقی را دایر کرده و شاگردان بسیاری در حوزه درس ایشان تربیت می‌شدند و به آنان شهریه نیز می‌پرداختند، از میان شاگردان فاضل ایشان می‌توان از استاد بزرگوار آیت‌الله شیخ محمد رضا آدینه‌وند نام برد که از اساتید و علمای معاصر حوزه علمیه قم هستند.

سفرهای تبلیغی و اقامه جماعت در میان عشایر

وی مدتی از تابستان را به میان عشایر و طوائف رفته در مراکز جمیعتی آنان رحل اقامت افکنده، هر ده روز یک منطقه چادر می‌زدند و به اقامه جماعت و بیان مسائل شرعی و احکام و حل و فصل دعاوی و رفع اختلاف و قضاوت شرعی می‌پرداختند و معمولاً تعدادی از شاگردان و روحانیان محلی را همراه خود به مناطق عشایری می‌بردند که کار آنان اصلاح قرائت حمد و سوره و آموزش مسائل و احکام شرعی و تعلیم آداب و رسوم شرعی غسل و کفن و دفن صحیح اموات و تصحیح آداب و رسوم غلط محلی بود.

همفکری و همکاری با مرحوم مدرس در مبارزه با پهلوی:

مرحوم آیت‌الله کاظمی بخش مهمی از زندگی خود را صرف مبارزه با رژیم پهلوی و درگیری با رضاخان کرده و ضمن تماس‌های مکرر با مرحوم مدرس زمینه یک قیام مسلحانه عشایری را علیه رضاخان تدارک می‌بیند که در این راستا با عبدالحسین خان ابوقداره والی پشتکوه نیز ملاقات‌ها و قرارهایی داشته و به این مناسبت همشیره خود را نیز به پسر والی داده که از او پسری داشتند بنام اسدالله ابوقداره که سال‌های آغاز نهضت فرماندار قم شده بود و به همین خاطر ارتباط نزدیکی با مراجع تقلید داشتند و مرحوم آیت‌الله مرعشی که از نسبت ایشان با مرحوم آیت‌الله کاظمی خبر داشت به ایشان می‌فرمود: آقای ابوقداره منا اهل البیت هستند.

مرحوم آیت‌الله کاظمی در مبارزات مرحوم مدرس با پهلوی همکاری داشته با مرحوم مدرس در مجلس شورای اسلامی فعلی بهارستان، که محل مجلس شورای ملی وقت بوده است، ملاقات داشته و سپس در منزل وی قرار و هماهنگی در شروع نهضت از مجلس با دستگیری پهلوی و اقدام افراد مسلح که قبلاً از عشایر لرستان در محل‌های اطراف مجلس مستقر شده‌اند و حرکت نیروهای مسلح عشایر از لرستان به تهران و تصرف پایتحت داشته‌اند.

پهلوی در مجلس آن روز پی به قرار عملیات برده, فوراً مجلس را ترک نموده با محافظان خود فرار می‌کند و سپس اقدام به بازداشت مرحوم مدرس و تبعید او می‌نماید.

و نیز داستان مهاجرت مرحوم والی پشتکوه به عراق و انتخاب مجاورت حرم مطهر کاظمین علیه‌السلام در بقیه عمرش تصمیم به همکاری با مرحوم آیت‌الله کاظمی و مرحوم مدرس جهت قیام مسلحانه عشایری می‌گیرند که پهلوی با اطلاع از این ملاقات‌ها و قرارها و آگاهی از جمع‌آوری سلاح و هماهنگی مرحوم مدرس با عشایر لرستان و ایلام, قصد دستگیری والی را داشته است که ایشان مهاجرت را بر اقامت و درگیری با پهلوی ترجیح می‌دهد.

همکاری با مرحوم آیت‌الله کاشانی :

مرحوم آیت‌الله کاظمی در ارتباط با نهضت روحانیت در عصر مرحوم آیت‌الله کاشانی با ایشان ملاقات‌های مکرری داشتند و سعی در برطرف کردن اختلاف ایشان با دیگر جناح‌ها و شخصیت‌های ملی را داشتند و در جریان انتخابات حساس مجلس ملی دوره چهاردهم‏، مرحوم آیت‌الله کاشانی و همچنین دکتر مصدق کاندیداهای مشترکی داشتند که مرحوم آیت‌الله کاظمی در کرمانشاه به منظور رأی آوردن کاندیداهای مردمی, مردم را بسیج کردند و در کرمانشاه و هرسین که از مرحوم آیت‌الله کاظمی شنوائی داشتند به سه نفر مورد نظر ایشان به نام‌های دکتر سنجابی، دکتر اقبال،نادعلی کریمی رأی دادند و هر سه کاندیدای مورد نظر با رأی قاطع به مجلس راه یافتند.

همکاری با شهید نواب صفوی و فدائیان اسلام

مرحوم آیت‌الله کاظمی در حوزه علمیه قم با شهید نواب صفوی و برادران واحدی ارتباط نزدیک داشت و منزل ایشان برای یاران نواب و فدائیان اسلام به عنوان یک ملجاء و پناه محسوب می‌شد،که در مبارزات خود به طور مستمر با ایشان در تماس و ارتباط بودند و مرحوم نواب صفوی به منظور بررسی وضعیت عشایر لرستان و ترتیب یک حرکت مسلحانه و قیام عشایری بارها به شهرستان‌های هرسین، نورآباد، الشتر مسافرت کرده ،با مرحوم آیت‌الله کاظمی و سران نیروهای مسلحی که به فرمان ایشان بودند تماس و مذاکره داشته و خاطرات و آثاری از ایشان در لرستان به یادگار مانده است

کسالت قلب و بستری شدن در بیمارستان بازرگانان

مرحوم آیت‌الله کاظم اوائل سال ۱۳۴۱ شمسی به کسالت قلبی مبتلا شده با معرفی مرحوم آیت‌الله حاج میرزا خلیل کمره‌ای در بیمارستان بازرگانان تهران بستری می‌شوند و تحت نظر دکتر نبوی پزشک متخصص قلب معالجه می‌شوند، همزمان با کسالت ایشان مرحوم آیت‌الله کاشانی نیز در این بیمارستان چند اتاق آن طرف‌تر بستری بودند.

در این بیمارستان نخست وزیر وقت علی امین که با روحانیت و ملی‌یون ارتباطاتی داشت از مرحوم آیت‌الله کاظمی و مرحوم آیت‌الله کاشانی عیادت به عمل می‌آورند.

همکاری با امام خمینی(ره) در آغاز نهضت

مرحوم آیت‌الله کاظمی پس از بهبود نسبی و مرخصی از بیمارستان چند روزی در قم در منزل حجت‌الاسلام شریفی داماد خود در محله یخچال قاضی بودند، که در این ایام مرحوم امام خمینی(ره) به عیادت ایشان آمده، مرحوم آیت‌الله کاظمی هم از ایشان بازدید می‌کنند که در این دید و بازدید بین آنان پیرامون آغاز نهضت مذاکراتی صورت می‌گیرد.

با توجه به نظر امام در لزوم مشارکت علمای اعلام از شهرستان‌ها و حمایت از حرکت و نهضتی که آغاز شده است، مرحوم آیت‌الله کاظمی اقدام به ارسال تلگراف پشتیبانی از امام و نهضت اسلامی ایشان نموده، متن این تلگراف را مشترکا با اخوی خود مرحوم آیت‌الله شیخ محمد رضا کاظمی امضاء می‌کنند. با رسیدن تلگراف و چاپ و پخش آن در استان و حوزه علمیه قم و شهرستان‌های دیگر امام خمینی(ره) خطاب به رژیم فرمودند: (اگر ما عشایر لرستان را بسیج کنیم چه خواهید کرد؟).

انتخاب شفاخانه اهل بیت علیهم‌السلام و آرامیدن در جوار امیرالمومنین علیه‌السلام:

مرحوم آیت‌الله کاظمی پس از بستری شدن در بیمارستان و بهبودی نسبی بنا به توصیه پزشک معالجشان قرار بود برای تکمیل معالجه به خارج کشور سفر کنند که به همین جهت اقدام به تهیه گذرنامه کرده اما سفر را به کربلا و عتبات عالیات تغییر دادند و فرمودند: من به شفاخانه اهل بیت علیهم‌السلام می‌روم اگر مصلحت به شفا بود شفا می‌دهند و اگر عمرم تمام شده بود, همانجا در پناه بارگاه ملکوتی امیرالمومنین حضرت علی علیه‌السلام خواهم آرمید.

سرانجام در سال ۱۳۸۱ هجری قمری مطابق با ۲۴/۱۲/۱۳۴۱ شمسی یک هفته قبل از حادثه دلخراش مدرسه فیضیه در کربلای معلی رحلت فرمودند و او را با آب فرات غسل داده, پس از تشییع جنازه با شکوه در حرم مطهر حضرت ابا عبدالله الحسین علیه‌السلام مرحوم آیت‌الله شیرازی بر جنازه ایشان نماز خوانده، پس از آخرین طواف حرم خامس آل عبا علیه‌السلام طبق وصیت قبلی خود به نجف اشرف منتقل شده ،آنجا نیز پس از اعلام عمومی از بلندگوهای حرم مطهر امیرالمومنین علیه‌السلام و تشییع جنازه با شکوه در کنار مرقد مطهر مولای متقیان علی علیه‌السلام و اقامه مجدد نماز به وسیله دو مرجع بزرگ تقلید مرحوم آیت‌الله سید محسن حکیم و مرحوم آیت‌الله شاهرودی در وادی السلام نجف اشرف نزدیک مقام امام صادق علیه‌السلام دفن می‌‌شوند.

آثار علمی آن مرحوم

از مرحوم آیت‌الله کاظمی آثاری بجا مانده است که عبارت است از:

۱- رساله عملیه «منتخب الاصول و الفروع» که در چاپخانه علمیه قم به چاپ رسیده است

۲- حاشیه رساله عملیه «توضیح المسائل‌» که به چاپ رسیده است

۳- جزوه استدلالی فقهی در مورد شرط حیاه در مفتی.

۴- جزوه فقهی استدلالی پیرامون انتخاب وکلاء برای مجلس قانون‌گذاری که در پاسخ پرسش مرحوم آیت‌الله کاشانی نوشته‌اند(خطی).

۵- ترجمه گلچین مجموعه ورام(خطی).

۶- شرح استدلالی فقهی بر عروه الوثقی(خطی).

و تعداد دیگری از رساله‌های فقهی و اصولی پیرامون مسائل مختلف مانند قاعده (لاضرر) و غیره.

فرزندان ذکور:

از مرحوم آیت‌الله کاظمی چهار فرزند پسر بجا مانده است:

حجت‌الاسلام حاج شیخ محمد کاظم کاظمی قبل از نهضت با فدائیان اسلام و نهضت ملی با مرحوم کاشانی همکاری داشته‏ پس از پیروزی انقلاب اسلامی از طرف امام خمینی(ره) مأمور تشکیل کمیته انقلاب اسلامی شهرستان دلفان می‌شدند و چند سالی از طرف وزارت ارشاد اسلامی در کراچی حیدرآباد مسئول خانه فرهنگ بوده, سپس در شهرستان پاکدشت به تأسیس کتابخانه امام صادق علیه‌السلام و اداره ارشاده اسلامی و اقامه نماز جماعت و تبلیغ در این سامان اشتغال داشته‌اند.

حجت‌الاسلام علی آل‌کاظمی که قبل از پیروزی انقلاب در شهرستان کرمانشاه و هرسین و دیگر نقاط فعالیت تبلیغی داشته با رژیم شاه مبارزه می‌کردند و چندین بار زندانی شده سرانجام در سمت‌های اداره کمیته, بسیج عشایری, نمایندگی مجلس در دوره اول و پنجم و امامت جمعه پاکدشت با حکم امام(ره) فعالیت نموده که شرح حال ایشان به طور مستقل و مشروح خواهد آمد.

مهندس محمود کاظمی که در جبهه‌ها خدمت کرده در سمت‌های مسئولیت دفتر فنی استان لرستان و همکاری با استانداری کرمانشاه در زمینه مسائل عمرانی لرستان و کرمانشاه خدمات شایسته‌ای داشته است.

مهندس جعفر کاظمی که در جبهه‌های غرب کشور خدمت کرده در سمت‌های فرمانداری گیلان غرب و اخیرا جوانرود مشغول خدمت است.»۲

پی نوشت

۱. خبرگزاری رسمی حوزه ،  کد خبر: ۲۹۳۷۰۹

۲. پایگاه اطلاع رسانی سلام دلفان ، کد خبر : ۵۳۳۹

 

۳۸- محمد تقی خان پسیان (مرد) – مشهد – ایران

نویسنده و محقق : سید مرتضی میرسراجی

mirseradji@gmail.com

«کلنل محمد تقی خان پسیان به سال ۱۲۷۰ هجری شمسی در محله سرخاب تبریز دیده به جهان گشود . وی ضمن فراگیری دروس اولیه متداول، با تحصیل در مدرسه نظامی به درجه سروانی رسیده و در فرماندهی نیروهای ژاندارمری مشغول به خدمت گردید.بعد ها به آلمان عزیمت و با دیدن دوره هوانوردی و انجام سی وسه سورتی پرواز نام خود را به عنوان اولین خلبان ایرانی در تاریخ ثبت نمود.

(به یادبود او در سه راهی فرودگاه تبریز تندیسی از او در کنار هواپیما نصب شده است.)

کلنل محمدتقی خان پسیان در تابستان سال ۱۳۰۰ با تصرف ادارات دولتی، نظامی و انتظامی استان خراسان‌، قیام خود علیه دولت قوام‌السلطنه را در دوران حاکمیت رضاخان آغاز کرد. این رویداد، ۲ ماه پس از سقوط کابینه سیدضیأالدین طباطبائی و آغاز کار دولت قوام السلطنه صورت گرفت‌. به هنگام کودتای سید ضیاء، قوام‌السلطنه والی خراسان بود و کلنل پسیان فرماندهی ژاندارمری این استان را برعهده داشت‌. پس از کودتا، خبر رسید که قوام درصدد انجام اقداماتی علیه سید ضیاء است‌. سید ضیاء نیز مخفیانه به پسیان دستور داد تا او را دستگیر و روانه تهران کند. کلنل پسیان که از ماهیت نخست وزیر کودتا مطلع نبود و از طرفی قوام را عنصری ضدمردمی می‌شناخت، دستور دولت را اطاعت کرده و ۱۳ فروردین ۱۳۰۰ قوام و عده‌ای از مسئولان شهر را دستگیر و تحت الحفظ روانه تهران کرد. دوماه پس از این واقعه، کابینه سه ماهه سیدضیأ سقوط کرد و قوام که در زندان بود آزاد و مأمور تشکیل کابینه شد. چون خبر نخست وزیری قوام انتشار یافت، کلنل پسیان به طور ضمنی از اطاعت وی سرپیچی کرد. قوام السلطنه ضمن دریافت کمک از رضاخان و فرستادن نیروی نظامی به خراسان، صمصام السلطنه بختیاری را به حکومت خراسان منصوب کرد. صمصام پیش از حرکت به خراسان تلاش کرد تا مشکل پسیان را از راه مذاکره حل کند. وی به پسیان اطلاع داد که با هدف مذاکره با او عازم خراسان است‌. پسیان نیز به وی پاسخ داد تنها در صورتی که بدون نیروی بختیاری رهسپار خراسان شود، حکومت او را در این استان خواهد پذیرفت‌. صمصام که از حل مشکل پسیان با روش‌های سیاسی و گفتگو نا امید شده بود، به قوام اطلاع داد که با وجود پسیان در رأس قوای نظامی ژاندارمری استان خراسان، قادر به حکومت بر این استان نخواهد بود.
۵ مرداد ۱۳۰۰، با کمک نیروهای خود، تمامی مراکز اداری، دولتی، نظامی و انتظامی استان خراسان را به تصرف درآورد. قوام السلطنه نیز درصدد سرکوب پسیان برآمد و قزاق های مسلح را به سوی خراسان روانه کرد. علاوه بر نیروی قزاق‌، قوام که پیش از این خود حاکم خراسان بود و روابط صمیمانه‌ای با خوانین این خطه داشت‌، به آنان دستور مقابله با پسیان داد.
سردار معزخان بجنوردی به کمک خوانین شیروان موفق به بسیج کردهای قوچان علیه پسیان شد. پسیان نیز برای دفع این شورش، به قوچان آمد و با نیروی اندک خود در جعفرآباد قوچان با شورشیان مواجه شد. در جنگی که روی داد، عده‌ای از ژاندارم ها متواری شدند و کلنل نیز ناگزیر با حداقل نیروی باقی مانده به مقاومت پرداخت‌. سرانجام مابقی افراد نیز کشته شدند. کلنل به تنهایی به مقاومت ادامه داد تا این که به محاصره افتاد و با اصابت چند تیر زخمی شد. در حالی که وی آخرین لحظات زندگی می‌گذرانید، در دهم مهر ۱۳۰۰ ، توسط چند نفر سرش از بدن جدا شد.

او درمجموعهٔ باغ نادری مشهد به خاک سپرده شده‌است. در تشییع جنازه کلنل محمدتقی خان پسیان در سال ۱۳۴۰ هجری قمری (۱۳۰۰ شمسی) عارف قزوینی شعری برای وی سرود:

این سر که نشان سرپرستی‌ست            امروز رها ز قید هستی‌ست
با دیده ی عبرتش ببینید                     کاین عاقبت وطن‌پرستی‌ست
زمان نگاری(کرونولوژی) زندگى و قیام شهید کلنل محمد تقى پسیان
این یک کار تحقیقی در دوران تحصیلم در دانشگاه عالی دفاع ملی و برای درس تاریخ است که به شیوه استخراجی براساس روش زمان نگاری نوشته ام. امیدوارم اهل هنر فیلمی از زندگانی او بسازند .

سالها از شهادت افسرى مبارز و وطن دوست و پاک و بزرگوار، درستکار وفداکار و به قول و خواست وعمل خود او یکى از “شهداى آزادى ایران“(آذرى ص۲۴۳) مى گذرد. دوران پرحادثه آن روزگار امکان بهره گیرى از استعداد این انسان لایق را نداد و قبام کوتاه مدت او نتیجه بخش نبود و خود او که به تعبیر ملک الشعراى بهار “به قدر لیاقت و بزرگى که داشت نتوانست کارى بکند “(شمیم ص ۶۲۷) سرانجام توسط پدیده اى که مرحوم بهار آن را “کرم آدم خورک” نامیده ، نابود شد . “مثل آن است که در ایران کِرمى باشد که او را “کرم آدم خورک” مى نامند بعضى جوانها که بوى خاصى مى دهند یعنى بوى غیرت و شعور ولیاقت از آنها استشمام مى شود این کرم آنها را زیر نظر مى گیرد همه آنها را پى مى کند گاهى در آنها نفوذ مى کند و زهر مى ریزد و هرگاه بى اثر ماند در طرف آنها رئیس آنها همکاران آنها رفقاى آنها زهر مى پاشد . آنها را برعلیه این جوان مسموم مى کند. خلاصه این جوان را تا آخر عمر و روزگار پیرى دنبال مى کند تا او را به گور کند یا از کار بیندازد”(همانجا). بااین همه یاد ونام او و ذکرجمیلش ماندگار شد و خودش نماد افسران آزادیخواه و فداکار و جانباز میهن گردید. آقاى کاظم زاده مدیر ایرانشهر او را “نمونه قابل امتثال “براى “هریک از افراد ایرانى وبخصوص نظامیان که حارسان حیثیت و ناموس ایرانند” مى داند و مى نویسد : ” براى اینکه امثال اینگونه رجال فداکار در میان جامعه ایرانى زیاد شود و براى اینکه این قبیل فرزندان رشید و باغیرت درآغوش محبت این کشور بتوانند نشو و نما و پرورش یابند .. . باید در نهاد افراد ملت یک حس قدردانى و حق شناسى نسبت به بزرگان و فدائیان ونکوکاران تولید کرد”(آذرى ص۳۹۱). شهید زندگینامه خود را در زمان حیات نگاشته (همو، ص ۲۵۰-۲۶۱) و به استناد آن تاریخچه او نیز تحریر شده است (همو، ص ۲۶۷-۲۷۷). راقم سطور به استناد همین منابع و نیزنامه هاى او زمان نگارى زندگیش را عرضه مى دارد و نکاتى را خاطرنشان اهل تحقیق مى کند باشد که یاد آن رادمرد ما را در ترویج وطن دوستى واحترام به فداکاران که عین اهتمام به دین است یارى کند و تفصیل تحلیل این قیام واوضاع آن زمان را به زمانى مناسب و مجالى متناسب وامى گذارد.

الف) زمان نگارى (کرونولوژى) زندگى شهید :

۱- او در سال ۱۳۰۹ هجرى قمرى (۱۲۷۰خورشیدى) در تبریز متولد شد . اصلیت او قفقازى است و پدرانش پس عقد قرار داد ننگین گلستان (تاریخ ۲۹شوال ۱۲۲۸=۱۱۹۲/۸/۳= ۱۵ اکتبر۱۸۱۳) و پس از جنگ ۱۲۴۳ و” مجزا شدن قفقاز از ایران زیر بار رعیتى خارجه نرفته از همه چیز خودشان صرفنظر کرده و خود را به آغوش وطن آباء و اجدادى انداخته اند ” ( آذرى ص ۲۵۰ ).
۲- از سنه ۱۳۱۷ تا ۱۳۲۳ (۱۲۷۸-۱۲۸۳)ابتدا در مدرسه و مکتب و سپس چند ماه در مدرسه لقمانیه درس خواند .
۳- در ششم جمادى الاولى ۱۳۲۴(۱۲۸۵/۶/۴=۲۸ژوئن ۱۹۰۶) براى تکمیل تحصیلات به تهران رفت و در هجدهم جمادى الثانى همان سال (۱۲۸۵/۵/۱۷ش) وارد مدرسه نظام شد و مدت پنج سال تحصیل کرد .
۴- در سال ۱۳۲۹(۱۲۹۰ش-۱۹۱۱م) وزارت جنگ او و نه نفر دیگر را برخلاف میل و رضاى خودشان از مدرسه خواسته و با رتبه نایب دومى (ستواندومى) وارد خدمت نمود .
۵- دو سال خدمت کرد تا به درجه سلطانى ( سروانى ) نائل گردید . در این ایام به ریاست گروهان و معاونت باطالیان( گردان ) قزوین جزء اردوى اعزامى علیه حبیب الله خان کرد بود .
۶- اول ربیع الثانى ۱۳۳۰ (۱۲۹۰/۱۲/۲۹= ۲۰ مارس ۱۹۱۲) با معرفى معلم مدرسه کلنل کسترزیش Kesterzich نزد ژنرال یالمارسون رفت و به اسم داوطلب مدت شش ماه در یوسف آباد به سمت معلم و متعلم و مترجم خدمت کرد . و با اینکه قرار نبود قبل از طى دوره مدرسه صاحب منصبان ژاندارمرى از داوطلبان صاحب رتبه شود خدماتش نظر صاحب منصبان سوئدى را جلب کرده و در اول ماه ششم از شاگردان دوره اول مدرسه به درجه اى که در قشون داشت ( سروانى) نائل شد و به سمت آجودان مترجمى ریاست گروهان سیراب مأمور راه همدان شد . یکسال در این راه خدمت کرد و بخاطر خدمات براى او درجه یاورى ( سرگردى ) پیشنهاد شد که بواسطه عدم تناسب سن قبول نشد .
۷- در چهاردهم ذیقعده ۱۳۳۱(۱۲۹۲/۷/۲۳= ۱۵ اکتبر۱۹۱۳) داخل مدرسه صاحب منصبان ژاندارمرى شد . و تا یازدهم ربیع الثانى ۱۳۳۲ (۱۲۹۲/۱۲/۱۸= ۹ مارس ۱۹۱۴) مشغول تحصیل بود و در جریان دوره و به پاس خدمات راه همدان مفتخر به دریافت یک قطعه مدال طلاى نظامى از طرف وزارت جنگ شد .
۸- یک ماه قبل از اختتام دوره مدرسه به ریاست یک اسکادران منصوب و عازم بروجرد شد و در اولین برخورد با الوار با یازده تن از عده خود مجروح شد ( ۲۳ ربیع الثانى ۱۳۳۲= ۱۲۹۳/۱/۱= ۲۱ مارس ۱۹۱۴) . لکن محل را ترک نکرد پس از بهبودى زخم در اغلب جنگهاى بروجرد شرکت داشت و در عرض کمتر از دو ماه نظر رئیس جدید خود را جلب نمود که مجددا” رتبه یاورى درخواست شد و مورد قبول افتاد ( ۱۷ جمادى الثانى ۱۳۳۲= ۱۲۹۳/۲/۲۲= ۱۳می ۱۹۱۴)

۹- بیستم رجب ۱۳۳۲(۱۲۹۳/۳/۲۴= ۱۴ ژوئن ۱۹۱۴) به پیشنهاد رئیس رژیمان (هنگ) قزوین بجاى ماژر تورل Tarel به ریاست باطالیان( گردان ) همدان منصوب گردید و از آن تاریخ تا چهارم محرم ۱۳۳۴ (۱۲۹۴/۸/۲۰ = ۱۲ نوامبر۱۹۱۵) در آنجا مأموریت داشت و دمى آسوده نغنوده بود .
۱۰- در ۱۴ محرم ۱۳۳۴ (۱۲۹۴/۹/۱ = ۲۲ نوامبر۱۹۱۵) به دستور رئیس رژیمان و رئیس کل ژاندارمرى با عده بسیار قلیلى به حمله مصلا اقدام کرد و موفق به طرد و دفع قشون تزارى گردید . ولى بواسطه عدم اتحاد و عدم صمیمت هیئت رئیسه و احزاب مختلف و فقدان اسلحه استقامت در مقابل نیروهاى روسیه ممکن نگردید و مجبور به عقب نشینى شد . هوگو اردمانH.Erdmann در کتابش بنام ” جهاد در سفر ایران ” شرح رشادت او و فتح قله کوه مصلا در همدان را داده و چنین گوید : ” قسمت بزرگى از افتخار این روز عاید به این فرزند تواناى ایران بود که در میان هموطنان خود نفوذ بزرگى داشت وجنگ را با مهارت تمام اداره مى کرد و شخصا” داراى شجاعت بزرگى بود و همین استعداد بود که بارها جنگ را بر نفع ما ختام داد “. باز مؤلف در جایى دیگر شبى را که یک جنگ سخت وتعب آور فرا رسیده بود چنین تصویر مى کند: ” شبانگاه صداى مهیب و مؤثر مارش ژاندارمرى ایران بلند شد که خود محمد تقى خان آن دلیر دلیران در حضور سرکردگان ایران مى خواند . براى شنیدن این آواز که حزن مرگ مى آورد و با این همه تأثیر قوت و سطوت داشت و گلوله ریزان و مرگ شیرین یاد مى کرد و زمان و مکان موافق بود و این آوازه را یک ایرانى مى خواند که صفات شهامت و شجاعت را با یک وطن پرستى آتشین جمع کرده بود. صداى تقى خان در سینه این شب هولناک فرو پیچید و مرگ را براى کشتگان مقدس و آسان نمود . مرگى که خود او چندین بار خود را به کام او انداخت و ماها را در سخت ترین مواقع نجات داد ” ( همو، ص ۴۸۸) .
۱۱- در نتیجه بعضى از اقدامات و حوادث که خود او از ذکر آنها صرفنظر کرده اضطرارا” از کار کنارگیرى کرده و بدون درنگ در ششم شعبان ۱۳۳۵(۱۲۹۶/۳/۷ = ۲۹ مه ۱۹۱۷) براى معالجه ورم کبد به آلمان رفت .
۱۲- در ۲۵ ذیحجه ۱۳۳۵ (۱۲۹۶/۷/۱۹ = ۱۲ اکتبر۱۹۱۷) هنوز معالجه به اتمام نرسیده بود که خبر موحش دیاله و در خون شنا کردن افراد رشید باوفایش او را به سوى حلب و موصل کشاند. اما دیر رسید و مأیوس به برلین مراجعت کرد ( ۲۰ محرم ۱۳۳۶= ۱۲۹۶/۸/۱۴=۶ نوامبر۱۹۱۷) .
۱۳- در دهم شعبان ۱۳۳۶ (۱۲۹۷/۳/۱= ۲۲ مه ۱۹۱۸) وارد خدمت هوانوردى شد . پس او اولین هوانورد ایرانى درآسمان آلمان است (درص ۱۷۸ کتاب آقاى آذرى عکس او بالباس هوانوردى چاپ شده است).اما پس از طى دوره و ۳۳ پرواز بیمار شد و در نتیجه درخواست انتقال داده به قسمت پیاده منتقل شد ( سوم شوال ۱۳۳۶=۱۲۹۷/۴/۲۱=۱۳ ژوییه ۱۹۱۸) و تا سقوط آلمان و متارکه جنگ جهانى اول مستمرا” در خدمت بود و ریاضیات عالیه و موسیقى نیز فراگرفت و مختصرى از سرودهاى ژاندارمرى و اشعار ملى ایران را به اسامى ” سه سرود ملى و هفت آواز محلى ایرانى ” با مختصرى مقدمه به زبان آلمانى به چاپ رساند که فوق العاده مورد توجه موسیقیدانهاى آلمانى واقع شد . تعدادى از رگلمانهاى مختلف را ترجمه و آماده چاپ کرد که بدلیل عدم استطاعت مالى موفق به چاپ آنها نشد .


۱۴- در۲۸ صفر ۱۳۳۸(۱۲۹۸/۹/۱) به سویس رفت(درمتن ۱۳۳۷ است که نادرست است .همو، ص ۲۵۴) . به گزارش خانم کنایر محل وداع در۲۲ نوامبر۱۹۱۹ ازاشتوتگارت بوده است (همو، ص ۴۹۰)
۱۵- به قصد ایران عازم شد و در ۲۹ ربیع الثانى ۱۳۳۸(۱۲۹۸/۱۰/۳۰= ۲۱ ژانویه ۱۹۲۰) وارد بندر انزلى شد و از آنجا به سوى تهران حرکت کرد .
۱۶- سوم جمادى الاولى ۱۳۳۸(۱۲۹۸/۱۱/۳=۲۴ ژانویه۱۹۲۰) وارد تهران شد . اما با آنکه به همه افسران هزینه سفر و شغل داده شد به علت غیر معلومى ( که شاید معلوم بوده ولى او از ذکرش صرفنظر کرده است و احتمالا” علتش یقول مرحوم نفیسى پى بردن برخى به جوهر ذاتى کلنل و منشأ اثربودن براى وطن برمى گردد نک ص ۲۲۶ و نیز مطالب خانم کنایردرسطورآتى) مدت پنج ماه یعنى تا تاریخ سقوط کابینه سفید وثوق الدوله بیکار ماند . اما او در این مدت ازفرصت استفاده کردو ” تاریخچه تصنیف لامارتین ” که مقدارى از آن در روزنامه آگاهى در مشهد چاپ شد را ترجمه کرد (همو، ص۲۵۴). اواین مطلب را درنامه مورخه ۲۰ مى ۱۹۲۰ ( ۱۲۹۹/۱/۳۰= ۱ رمضان ۱۳۳۸ ) براى فامیل کنایرنوشته ودرآن از نوشتن لغت نامه سه زبانه اى یاد کرده است که ازآن خبرى دردست نیست . او در مورد چرایى ترجمه اثر حزن آور لامارتین مى نویسد: “” حالا خواهید گفت چرا باز به حزن مى پردازم . ولى غم تنها موافق ذوق من نیست بلکه موافق ذوق تمام اهل شرق است . تسلى ما در گریه است . درحقیقت گریه بزرگترین فرح قلبى ماست و آنچه گریه نیاورد ارزش ندارد””(همو، ص۴۹۰). اودراین نامه به سرودن اشعار غم انگیز و نوشتن مقاله براى روزنامه ها یاد کرده ودرهمین ایام شروع به نوشتن یک سرگذشت واقعى که احتمالا” سرگذشت خودش بود به نام ” سرگذشت یک جوان وطن دوست ” کرد(همو، ص۲۵۴) . به گفته مرحوم نفیسى درحکومت مشیرالدوله ازاو مى خواهند که به تبریز رود و قیام شهید خیابانى را سرکوب کند و او نمى پذیرد(همو، ص ۲۲۷).
۱۷- درژوئن ۱۹۲۰(خرداد۱۲۹۹) به خانم کنایرمى نویسد: “” هنوزانجام کارمن معلوم نیست و توکل به خدا نموده که هرچه او خواهد چنان باد “”(همو، ص ۴۹۱) تا درتیرماه پس از کلى سرگردانى بالاخره حکم مورخ غره ذیقعده ۱۳۳۸ (۱۲۹۹/۴/۲۶= ۱۸ ژوئیه ۱۹۲۰) او براى ژاندارمرى خراسان در حدود ششم ذیحجه (۲۹ مرداد/ ۲۱ اوت ) به امضاء رسید . و به تعبیر خودش او را با ” اطلاعاتى که از وضع ژاندارمرى خراسان و تسلط کامل والى وقت داشتند بدون هیچ اسم و رسمى به فلاخن گذاشته به خراسان پرتاب کردند و براى تشکیلات جدید قواى خراسان امیدواریها دادند ” ( همو ص ۲۵۵).
۱۸- در ۲۵ ذیحجه ۱۳۳۸ (۱۲۹۹/۶/۱۷ = ۹ سپتامبر۱۹۲۰) حسب الامر والى وقت اداره را از کفیل تحویل گرفته مشغول کار شد . از بدو تصدى دچار یک سلسله اشکالات و مسائل لاینحلى شد که دائما” او را در زحمت انداخته و آنى راحت نمى گذاشت و از جمله آنها مسئله حقوقات معوقه و پاسخگویى به طلبکاران بود . بگونه اى که بدحسابى و بى اعتبارى و بى پولى در عرض دو ماه او را وادار به چهار بار استعفاء نمود که پذیرفته نشد و او خود مى نویسد: “بخوبى حس مى کردم که مقصود از اعزام من به خراسان اصلاح ژاندارمرى نبوده و کسى در خراسان طالب انتظام حقیقى امور نمى باشد بلکه مقصود این بود که در دست پنجه قادرى اسیر مانده و وجود معطله شده بالاخره به بیکفایتى معرفى و مفتضح شوم “(همو، ص ۲۵۶) . قوام فرمانرواى مطلق خراسان بود ودرمدت حکومت او قحطى وفتنه ها رخ داد ودراین اواخر به مصادره املاک آستان قدس رضوى دست یازید(همو، ص ۱۷۹-۱۸۱) و تنهاکسى که زیر نفوذ او نرفت کلنل و ژاندارمرى تحت امر او بود(همو، ص ۱۸۴) واین آغاز اختلاف بود.
۱۹- حدود هشتم اسفند ۱۲۹۹ ( ۱۸ جمادى الثانى ۱۳۳۹ = ۲۷ فوریه ۱۹۳۱) بعنوان کفیل ایالت خراسان به استقبال رفیق روتشتین نخستین سفیرکبیردولت نوبنیاد شوروى که ازخراسان مى گذشت رفت (همو، ص ۲۲۴).
۲۰- در رژه نوروز۱۳۰۰ (۱۲رجب ۱۳۳۹= ۲۲مارس ۱۹۲۱) به دلیل عدم وجود تمثال شاه از دفیله رفتن قواى خود ممانعت کرد.
۲۱- در ۱۳ فروردین همان سال والى خراسان قوام السلطنه را به امردولت مرکزى دستگیر وروانه زندان ساخت و بخشى ازاموال اواز جمله ۳۶ اسب را مصادره کرد وداغ ژاندارمرى برآنها زد(همو، ص ۲۰۲-۲۰۷). اوخود مى نویسد :” من به خراسان خدمت کرده ام من مردى خدمتگزار دولتم و اگر روزى قوام السلطنه را توقیف کردم به امر دولت مرکزى بوده است . حتى به من امرشد که او را تلف کنم ولى من این امر را اطاعت نکردم زیرا قوام السلطنه در هیچ محمکه رسمى محکوم به مرگ نشده بود و کشتن او را وظیفه خود نمیدانستم و تحت الحفظ وى را به مرکز فرستادم تا خودشان هرچه مى خواهند بکنند “(همو، ص ۴۱۵) . قوام هم پس از اعزام به تهران آزاد شد و در رأس صدارت قرارگرفت و ضمن تصویبنامه اى مبلغ پنجاه هزارتومان بابت “اموال منهوبه” از خزانه فقیرملت دریافت کرد(همو، ص ۲۱۳). به هرحال گرچه گفته اند که ۱۳ فروردین آغاز دوران کوتاه قیام کلنل پسیان است که در ۱۰ مهر همان سال با شهادت او خاتمه یافت(همو، ص ۳۲) اما درحقیقت قیام او مدت کوتاهتر از این است و به پس ازنخست وزیرى قوام در خردادماه و تحریکات وتحرکات کین توزانه او و انتصاب نجدالسلطنه براى تخفیف و تحقیرکلنل پسیان برمى گردد.
۲۲- در۲۸ ثور(اردیبهشت) هیئت وزرا ” نظر به فعالیت نظامى و کمال توانایى که درانجام خدمات مهمه ” از او مشاهد شده بود تصویب نمودند ” علاوه برحقوق ادارى که به اقتضاى شغل درجات نظامى دریافت مى کنند مادام العمر همه ماهه سیصد تومان از تاریخ اول جوزا چه درحالت خدمت و چه در موقع استراحت و بیکارى به کلنل محمدتقى خان پرداخت شود” (همو، ص ۲۱۵-۲۱۶).
۲۳- در ۱۳ خرداد ۱۳۰۰ ( ۲۶ رمضان ۱۳۳۹ = ۴ ژوئن ۱۹۲۱) به امراحمد شاه از امورات حکومتى کناره گرفته و به ریاست قواى نظامى مشغول بود ( همو، ص ۴۱۳) .در متمم رد دادخواهى خود به این فرمان اشاره کرده مى نویسد: ” امیدوارم هیئت دولت نیز احترام دستخط ملوکانه مورخه لیله ۲۵ رمضان ۱۳۳۹ و موقع باریک وخطرناک دولت را درنظر گرفته و خدا نکرده به وسوسه سیاستمداران مرکزفساد و انتریک اقدامى برخلاف انتظار نفرمایند”(همو، ص ۲۶۰).
۲۴- پس ازسه ماه و سه روز کابینه سیاه که از پنجم حوت ۱۲۹۹ با صدور دستخط شاه روى کارآمده بود سقوط کرد. دراین مدت خراسان آرام بود و اوکه صمیمانه کارمى کرد و ذاتا” وظیفه شناس بود از ماهیت حکومت ۹۳ روزه بى خبر بود(همو، ص ۲۲۰ وى به همین دلیل حبس عده اى که مرحوم شهیدمدرس جزو آنها بود را طلیعه اصلاحات مى پنداشت). گویا پس ازواقعه مذکوردررد دادخواهى محبوسین تهران درزمان سیدضیاء بود که مطالبى نوشت و متمم آن را در۱۳سرطان(تیر)۱۳۰۰ منتشر ساخت. اودراین دفاعیه مى نویسد: ” من ایران وایرانى را نه فقط دوست داشته بلکه پرستش مى کنم ….. مرا اگربکشند قطرات خونم کلمه ایران را ترسیم خواهد نمود واگربسوزانند خاکسترم نام وطن را تشکیل خواهد داد”(همو، ص ۲۶۱) . اودر همین دفاعیه درخصوص اقدامات خود مى نویسد:
” حاضرم ثابت کنم که درمدت دو ماه زمامدارى خود . . . قدمى برخلاف رضاى خدا و صلاح مملکت برنداشتم …. به تصدیق دوست ودشمن عفت و شرافت سربازى را همیشه محفوظ داشته ام آنچه کرده ام مطابق حکم بوده و از قضا احکام هم به حق صادر مى شده است و گمان ندارم در تاریخ ایران و مخصوصا” در تاریخ مشروطیت چنین نظم و ترتیبى ظهور و بروز رسیده باشدمن اولین کسى هستم که حساب وجوه دریافتى ایام تصدى خود را به میل و رضاى خاطر خود پس داده و از بودجه مصوبه ایالتى فقط آن مقدار به خرج آوردم که استحقاقش را داشتم و براى پرداخت مستمریهاى فقراء و ضغفاء لازم و واجب بود براى اولین دفعه اعانه اى که براى قشون گرفته مى شد به همان مصرف خودش رسانده و به کمک صاحبمنصبان لایق و فداکار خود و به سرعت برق چندین باطالیان پیاده و فوج سوار حاضر خدمت نموده با صاحبمنصبان یک با طالیان شش مقابل آنرا اداره کردم در حکومت من چندین فقره حسابهاى پیچ در پیچ مؤدیان مالیاتى که سالها مطرح مذاکره وزارتخانه ها بوده و بجایى نرسیده بود خاتمه یافت اشرار نامى خراسان مثل خداوردى الله وردى مرسل دین محمد حضرتعلى و غیره که با اردوهاى دوسه هزار نفرى و مخارج گزاف دستگیرشان ممکن نبود دستگیر کردم و به مجازات اعمال جانیتکارانه خود رسیدند حل و تصفیه مسائل سرحدى شروع به اصلاحات بلدى اتحاد شکل قواى نظامى خراسان و انتظام ادارات و شعبات مختلفه آن از یادگارى هاى فراموش نشدنى دوره حکومت و ریاست من است بالاخره این در حکومت من و پیشنهاد من بودکه دولت وقت براى اصلاح آستانه مقدس تصمیم گرفته برجوع این مأموریت مقذس خستگیها و دلتنگیهاى مرا جبران نمود . با یک دنیا اشتیاق کمسیونها تشکیل و نظامنامه ها نوشته شده ونزدیک بود که به اوضاع اسفناک بقعه متبرکه خاتمه داده شود”(همو، ص ۲۵۹-۲۶۰). یادآورى مى شود یکى ازخیانتها و جنایتهاى قوام در دوره ولایت خراسان مصادره اموال آستانقدس رضوى بود(همو، ص ۱۸۲-۱۸۳). ۴۵ سال بعد(درخرداد۱۳۴۴) سید مهدى فرخ که بعدها به ریاست شهربانى کل کشور رسید نیز این مطلب را گواهى کرده که ” درمدت تقریبا دوماه اصلاحاتى درخراسان عملى شد و سارقین مسلح همه دستگیرو مجازات شدند. حساب جمع وخرج آستانه مقدس که حقیقتا حیرت آوربود روشن شد و تشکیلاتى مرتب و درخور شأن مکان مقدسى مانند مرقد مطهر حضرت ثامن الائمه (ع) داده شد(همو، ص ۴۵۱). این همان چیزى است که ازآن به ” مهارت تشکیلاتى” مرحوم کلنل یادشده (همو، ص ۴۷۴) و گویا مختص امورنظامى هم نبوده است.
۲۵- در ۱۰اسد(مرداد) ۱۳۰۰ (۲۷ ذیقعده ۱۳۳۹ = ۲ اوت ۱۹۲۱) طى تلگرافى به صمصام السلطنه والى خراسان با توجه به عدم اعتماد واطمینان به شخص قوام وشناخت از او بعنوان فردى کینه توز و فاقد گذشت مى نویسد: ” آنچه در مدت این دو ماه در خراسان شد همه مبتنى بر نظریات خصوصى شخص آقاى رئیس الوزرا ء و حس انتقام بود لاغیر . پس از یأس کامل از موفقیت در ۲۸ سرطان (تیر)۱۳۰۰ رمزا” استدعا کردند که یا از خدمت معافم فرموده ویا این ترتیبات را خاتمه دهند جواب قاطعى داده نشد . خلاصه حیثیت و شرافت خودو زیر دستانم و امنیت ایالت مهمى را در خطر دیده پس از آن همه استغاثه ها بر حسب تقاضاى اهالى پس از کناره گیرى کفیل ایالت داخل عملیات مستقیم شدم و چون بکلى از حضرت اشرف رئیس الوزراء ( یعنى قوام السلطنه) و آقاى کفیل کل تشکیلات ( یعنى یکى از ۲۳ تن افسران سوئدى ) مأیوس بودم با فدویت خانوادگى که بحضرت اشرف آقاى مشیرالدوله داشتم در لیله هفتم اسد (مرداد) توسط حضرت معظم له مراتب را بعرض خاکپاى همایونى رسانده و بدبختانه بصدور دستخط جوابیه نائل نگردیدم “(همو، ص ۴۱۴) یعنى احمدشاه که کلنل براى بى احترامى به تمثال همایونى او آنطور کرد و براى حفظ و حراست و نگهدارى او قسم یادنموده بود چنین بى اعتنایى کرد. شرایط کلنل بسیارناچیز وهمه حاکى ازعلو همت و نیکى فطرت او و از این قرار بود:
۱) بودجه ژاندارمرى خراسان مطابق آنچه فعلا هست باقى بماند و نقصانى درآن روى ندهد .
۲) درجات افسران ژاندارم مطابق آنچه پیش بینى گردیده و در کابینه قبلى (= سیدضیاء ) به تصویب رسیده اعطاءشود.
۳) اسب و اسلحه شخصى قوام السلطنه که به ژاندارم تعلق گرفته و اسبها داغ ژاندارمرى خورده اند متعلق به این اداره باشد و مسترد نگردد .
۴) ابقاء مسیو دبوا پیشکار مالیه
۵) دولت به کلنل محمد تقى خان دو سال مرخصى با استفاده از حقوق بدهد که در فرنگستان نواقص تحصیلات خویش را تکمیل کند .
۶) یک اسکورت ژاندارم کلنل را تا سرحد مشایعت نماید .(همو، ص ۴۱۶)

۲۶- درشانزدهم اسد(مرداد) به صمصام السطنه بختیارى مى نویسد: ” طرفدار جنگ داخلى نیستم ….. لیکن …. نسبت به دولت و مخصوصا شخص رئیس الوزرا به دلایل کافى که دردست است اعتماد واطمینان ندارم اگر…. ضمانت فرمائید که کابینه حاضره به مواعید خود وفا خواهد نمود به نام شرافت و درست قولى ایلیاتى که در حضرت اشرف سراغ دارم تسلیم محض خواهم شد ودراین صورت استدعایى که خواهم داشت همان ابقاء مسیو دبوا است وبس”(همو، ص ۲۳۱). لازم به ذکراست که کلنل براى حفظ جان وابقاء مسیو دبوا پیشکارمالیه خراسان که فردى درستکاربوده قول ایرانیت داده بود ومى پنداشت قول ایلیاتى /ایلخانى صمصام کفایت مى کند. وامادر۲۱ همان ماه نجفقلى بختیارى طى تلگرافى قول ایلخانى خود را مسترد داشت !(همو، ص ۲۳۳).
۲۷- در۱۲ اوت ۱۹۲۱ (۲۱مرداد۱۳۰۰) پس از یک “خاموشى دراز” یکساله در جواب مرقومه ۷ ژوئن (۱۷خرداد) خانم کنایر مى نویسد: ” ” علت ننوشتن من زیادى کاراست . این اواخر روزى ۱۸ تا ۱۹ ساعت کارمى کنم …. حاکم نظامى ایالت خراسان شده ام . شب و روز کار مى کنم . درضمن مقاله هایى نوشته و نشر کرده ام براى تنظیم امور ایالتى آنچه از دست برآید مى کوشم. افسوس کابینه اى که من با آن کار مى کردم سقوط کرد و کار من ناقص ماند حتى براى این کارها در معرض سیاست واقع شده ام به همت سربازان باوفاى خودم حکومت را مجبورکردم حقوق مرا بشناسند اگراین آرزو اجرا نمى گردید قرارم این بود که دوباره ایران را ترک کرده بخارجه روم بعد از دوماه مبادله مراسلات باز حکومت دولت مرا حاکم ایالت شناخت ” (همو، ص ۴۹۱).
۲۸- در۱۰ ذیحجه ۱۳۳۹(۲۴مرداد۱۳۰۰=۱۵اوت ۱۹۲۱) کلنل گلروپ رئیس کل تشکیلات ژاندارمرى و همراهان به خراسان وارد مى شوند وبه دلیل عدم هماهنگى توسط ماژوراسماعیل خان خلع سلاح شده ومراتب به کلنل گزارش مى شود وفرداى آن روزکلنل پسیان با گلروپ ملاقات مى کند وبه او مى گوید: ” الان خراسان بایک قشون بسیارمجهز و کاملا باایمان درامنیت کامل و نظم وآرامش بسر مى برد من براى انتظام و برقرارى امنیت درمشهد وولایات زحمات طاقت فرسایى را تحمل کرده ام بتحقیق آرامش و رفاه فعلى بیسابقه مى باشد بنابرین شایسته نیست و بلکه سزاوار هم نمى باشد پس ازاین همه فداکارى وتحمل رنج خراسان راهم به روز مرکزبنشانید! رجاء واثق که دارم عملیات من بموازات اصول وطن پرستى است ودر مرکزمعکوس جلوه گر شده است ! وباز مطمئنم عرایض کتبى و تلگرافى مرا که حاکى از اطاعت صرف است … بعرض اعلیحضرت همایونى نرسانیده اند ….. من قطع دارم استدعاى سراپا خضوع وخشوع عمویم ژنرال حمزه خان بسمع مبارک شاهانه نرسیده است والا امکان نداشت بلاتأثیربماند”(همو، ص ۲۳۵-۲۴۴). نامه عمویش که گویا در اوایل مرداد ماه براى شاه ارسال شده وحاوى نکات مهمى است به قرارذیل است :
بعد از اینکه از تشرف به خاکپاى همایونى و تظلمات حضورى ( توسط شاهزاده شهاب الدوله رئیس تشریفات درخواست کرده منوط بامر اجازه شخص اول دانستند ) مأیوس شدم براى حفظ سربازى اسلاف و اخلاف و افتخار به شغل سربازى پنجاه ساله خود بوسیله قلب پاک و امیدوارى بحقگزارى اقدس ملوکانه بعرض تظلم و دادخواهى مبادرت مینماید . اعلیحضرتا! این هتک ناموس که از یکنفر سرباز ایرانى میشود یک توهین معنوى از نوامیس مقدسه اسلام است . اعلیحضرتا ! کلنل محمد تقیخان براى تثبیت عرایض حقه خود در پیشگاه اقدس باشخاص درجه اول مملکت از قبیل آقایان مستوفى الممالک و مشیر الدوله صداقت سربازى کلنل محمد تقیخان را در خاکپاى همایونى بوسیله همان اشخاص و آقایان تصدیق نمودند معذالک مورد هیچگونه توجه واقع نشده اند. اعلیحضرتا! خدمات کلنل محمدتقیخان از قزوین و همدان و بروجرد و کرمانشاهان تا اسلامبول وبرلن ممتد و روزنامجات ” تیمس لندن ” و ” نویه رومیاى پطروگراد ” ناظر است . اعلیحضرتا! کلنل محمد تقی خان فرزند پدران مهاجر است که بنام اسلامبول و ایران بدولت علیه جانبازیها کرده در هرات و مرو و فتنه سالار و زنجان همه جا کشته شده اند هرگاه با رضایت خاطر و ترفیه حال عامه نسل خراسان ایالت مهمى بصداقت و خدمتگذارى کلنل محمد تقى خان مدخلیت نداشته و اصلاح دولت و استقلال مملکت مقتضى قتل و اضمحلال یک نفر سرباز مهاجر خانه زاد باشد در مذهب خانزادان ) سروجان را نتوان گفت که مقدارى هست ( ایکاش امر ملوکانه صادر و این چاکر پنجاه سال سربازى کرده مأمور میشدم پسر یا برادر زاده خود را براى تصدق خاکپاى همایونى حاضر و بخود میبالیدم که خدمت و صداقت را بپایان رسانیده ام و اگر اجدادم در راه دولت کشته شده و یافرزند سیمى را بامرولینعمت تاجدارم سرمیبریدم تا دولت قویشوکت در چنین روزى امر به سوق الجیشى و حمله عشایر و ایلات سرحدى ایالت معظم خراسان ننموده ابناء وطن مقدس و برادران اسلامى دچار خسارت جانى و مالى شوند . اعلیحضرتا ! بحقوق سربازى چاکرت بنظر رحم و عنایت نگریسته خدمات دویست ساله فدویان را القاء شبهات دیگران محوو نابود مى فرمایید .
بر تست پاس خاطر بیچارگان و شکر بر ما و بر خداى جهان آفرین جزا
سرباز پنجاه ساله واقعى ایران سنبله ۱۳۰۰ ژنرال حمزه پسیان
۲۹- در نامه اى که شب هفتم سنبله ( شهریور ) ۱۳۰۰ ( ۲۴ ذیحجه ۱۳۳۹ = ۲۹ اوت ۱۹۲۱ ) براى آقاى کاظم زاده مدیر مجله ایرانشهر و مقیم برلین نوشته مى نویسد : از ۱۳ حمل تا ۱۳ جوزا حاکم نظامى ایالات خراسان و ریاست کلیه قوامى این ایالت را داشتند پس از تغییر کابینه از حکومت منفصل لیکن مجبورا” به ریاست قوامى نظامى برقرار شدم مایل به خدمت نبودم یعنى کسى را طالب خدمت نمى دیدم .بالاخره در ۱۵ اسد مجددا” به خواهش اهالى و به امر وجدان خود امورات حکومتى را نیز عهده دار شدم لیکن به فرض رئیس الوزراء دولت تقاضاى اهالى را تا کنون قبول نکرده و آقاى صمصام السلطنه را به ایالت تعیین کردند که در تهران هستند و ایشان بنده را کفیل فرموده اند .خلاصه به امر مرکز رئیس کل قوا و بخیال اهالى و خودم فرمانفرماى ایالت خراسان و عهده دار امورات لشکرى و کشورى مى باشم و دیشب آخرین تلگراف اتمام حجت را به مجلس و وزراء مختار و تمام جراید مخابره کرده ام و انشاألله همانطوریکه یک نسخه از رد دادخواهى فرستاده ام و البته تا وصول این مراسله خواهد رسید یک نسخه دیگر نیز از مخابرات که قریبا” به طبع خواهم رساند ارسال مى دارم .همسایه جنوبى و دولت فشار مى آورند که من به خارجه مسافرت کنم لیکن من تا ممکن است دست از وطن نخواهم کشید و در همینجا به گور خواهم رفت این بود مختصر از تفصیل و انشاءالله اگر سلامتى باقى ماند – چیزى که گمان نمى کنم – مشروحا” صحبت خواهم کرد و در غیر اینصورت این آخرین یادگار من خواهد بود .بنده فعلا” براى خاراندن سرهم وقت ندارم . یک اردوى چهار هزار نفرى بدون کمک و تنهاى تنها اداره کرده ضمنا” حکومت ایالتى را نیز عهده دار میباشم و اقلا روزى یکصد کاغذ و لایحه مى نویسم و دویست مراسله خوانده و جواب مى دهم رجز خوانى نیست حقیقت دارد و این فقط محبت شما است که مرا در اینوقت تنها در میان تل کاغذها به آن وا مى دارد که به این تفصیل چیز بنویسم بجان خودت شق القمر است و باید قدر این دوست را بدانید که خیلى نادرست بلکه هیچ نیست .خدمت آقاى تقى زاده سلام رسانده عرض کنید کمک کنید کمک کنید تا ایران را تحت نفوذ همسایه جنوبى خلاص کرده ریشه اشراف پوسیده را از بیخ وبن برکنیم اگر حالا استفاده نکنیم کى استفاده خواهیم کرد . به همه ایرانیها سلام برسانید و بگوئید خواهش دارم اولا” پس از شنیدن خبر کشته شدن من در راه وطن هر کدام یک کاغذ تبریک به مادرم عزت الحاجیه در تبریز و یک تبریک نامه دیگر به عمویم ژنرال حمزه خان در تهران بنویسند خوب میفهمید تبریک نه تعزیت .دور کاغذ نباید سیاه باشد بلکه گلى رنگ خوب حال دوباره خواندن را ندارم امیدوارم بتوانید بخوانید و اگر کلمات افتاده و عبارات نامفهوم داشته باشد عفو فرمایید . “(همو، ص ۳۸۸-۳۹۰ خوبست اشاره کنم که این درخواست راباالهام از روش خانواده هاى آلمانى براى کشته شدگان جنگ مطرح کرده است نک ص ۳۸۸) ساده دلى او دراستمداد وحسن ظن به تقى زاده هویداست و گویا همین مطلب براى سیدضیاء هم بوده که درنامه به خانم کنایر در ۱۲ اوت ۱۹۲۱ به آن اشاره شد.
۳۰- درعاشوراى ۱۳۴۰(۲۲ شهریور۱۳۰۰=۱۳سپتامبر۱۹۲۱) به آقاى آذرى ضمن بیان نکاتى زیبادرمورد فلسفه قیام امام )ع( گفت :” بر وعاظ شرافتمند فرض و واجب است که فلسفه حقیقى این امر ماجراى تلخ را آنطورى که روح آن فداکار بى نظیر مایل است براى مردم شرح دهند تا روح خفته شهامت و درستى و وطن پرستى و سایرصفات ممدوح در جامعه ما بیدار شود و از زیر بار رقیت و بندگى جدا” شانه خالى کنند” (همو، ص ۳۱۶) .
پس درکناردرخت چنارباغ ایالتى درخواست عکاس کرد و آخرین عکس درحیات خویش را گرفت عکسى که اضطراب درون او را نشان مى دهد(ص ۳۱۷ کتاب) وعکس بعدى اوعکس سربریده اش بود( ص۳۴۸و۳۶۰کتاب) که تعبیر این شعر اوست:
ترسم آخرکه شود ناله ما داور ما            که شود زینت سر نیزة دشمن سر ما(همو، ص ۳۵۱)
گویا در وقت رفتن بوده که با خود زمزمه مى کرده است:
مى روم آنجا که رنج ودرد نیست                    زندگى باننگ کار مرد نیست
رنجه شد روح من از این خاکیان                        مى روم در خلوت افلاکیان
پیشه ما دست حق بگشادن است         درس جانبارى به عالم دادن است
سرنهادن در برشمشیرتیز                             بهتراست از دیدن اهل ستیز(همو، ص ۳۱۵)
۳۱- درنامه اى که به تاریخ ۳۰ سنبله ۱۳۰۰ براى نایب احمدآقاخان نوشته مى نویسد: ” البته زخمى شدن و یا کشته شدن در راه وطن شرافت بزرگى هست لیکن نه از تیر دونان و غارتگران “(همو، ص ۳۹۶). و در همین ماه قوام به شوکت الملک علم مى نویسد: ” مى دانید باوجود مساعى دولت دراینکه مشارالیه از طریق اطاعت خارج نشود حرکات بى رویه و مجنونانه خود را دوام داده بناى خودسرى وتمرد گذارده اسباب اختلال اوضاع خراسان گردیده است …. باتمام قوا برضد محمدتقى خان متمرد اقدام ….. وبه هیچ وجه به اقدامات و اظهارات او اعتبارندهید”(همو، ص ۳۰۸-۳۰۹).

۳۲- سرانجام آنچه او پیش بینى مى کرد، رخ داد. فتنه بدخواهان و جاسوسان و اقدامات دولت مرکزى و فشار انگلیس و زخم خوردگان دیگربا خیانت خودیها تقدیراورا رقم زد. ماژورمحمودخان نوذرى که خائن شماره ۱ لقب گرفته و کلنل به خیانت او پى برده بود درقبال تلگراف کلنل مبنى برآمادگى حرکت ازایران مى گوید : ” شما نبایدازایران بروید و اگر بروید دور از آیین فتوت است ما زیردستان شما وجان نثاران هستیم “(همو، ص ۳۲۹) و دیگران هم مى گویند: ” ما آماده ایم خون خودمان را در راه او نثارکنیم” و موضوع مخابره مى شود. کلنل درپاسخ آنها جواب مى دهد: ” من تسلیم نظر شما شدم ولى امیدوارم این ساعت و دقیقه را فراموش نکنید” (همو، ص ۳۳۰). همین نوذرى که نخستین موافق باقیام او بود از امر وى سرپیچى کرد. نوذرى به هنگام عزیمت کلنل به گناباد فرماندهى اردوى نادرى و حکومت نظامى قوچان را برعهده داشت و پس از احضاربه مشهد کفالت قواى قوچان را بجاى سلطان (= سروان)کاظمى که افسرى لایق بود به سلطان میرفخرایى ملقب به خائن شماره۲ که پس ازصدارت قوام به مشهد منتقل شده و گویا دستورات خاصى براى انهدام ژاندارمرى داشت محول ساخت. در۱۷محرم (۲۹ شهریور) طغیان اکراد شیروان و خلع سلاح ژاندارمرى گزارش شد. میرفخرایى براى تضعیف قدرت قواى ژاندارم و افتادن اسلحه کافى به دست اکراد به جاى اعزام نیروى کافى هربارعده کمى اعزام مى کردکه دربرخورد آنها باهم کردها توفیق حاصل مى کردند. این تضعیف عمدى قوا تا روز ۲۶ محرم ادامه داشت. کردها دراین روز به فاروج حمله کردندو به دلیل کثرت آنها باوجود مقاومت دلیرانه نایب حاجى خان تفرشى و نایب محمدخان (که هردو بعدها دررکاب کلنل شهیدشدند) ناگزیرازعقب نشینى شدند. عده کردها که این گونه مسلح شده و مى شدند به بیش از ۶۰۰ نفررسید. میرزامحمود صارم درگزى که بعدا” بواسطه شرکت درقتل کلنل ازطرف قوام ملقب به صارم الملک شد و تاج محمدخان که به دلیل مشابه سطوت الملک لقب گرفته و هردو درجه سلطانى افتخارى گرفتند از انجام وظایف خوددارى کردندو صارم به اکراد پیوست و خود سربازخانه را زیر آتش گرفت . ظهرروز ۲۸ محرم به دلیلى نامعلوم تمام قواى مسلح کرد از حومه وشهرقوچان خارج شدند و باقیمانده ژاندارمها هم بشتاب به سوى مشهد مقدس به راه افتادند. ظهر روز ۲۹ محرم با ژاندارمهاى اعزامى ازمشهد درنزدیکى طاووس تپه هاداودلى معروف به نادرى تماس حاصل کردند و به سمت میرآباد حرکت کردند. احسان آذرخشى براى گزارش ماوقع (خلع سلاح قوچان و خیانت برخى) به کلنل راهى سعیدآباد شد. با ورود کلنل به سعیدآباد ملاقات و گزارش صورت گرفت . کلنل پس ازده دقیقه استراحت به سمت میرآباد حرکت مى کند و غروب وارد آنجا مى شود . بعد ازحرکت ژاندارمها کردها هم بسیج شده وبه جعفرآباد در۷ کیلومترى میرآباد مى روند و آنجا را تصرف مى کنند. سلطان حسن خان پلتیک دراقدامى تعمدى عده اى ازابواب جمعى خود را به جعفرآباد اعزام مى کند که کلنل به دلیل عدم کسب اطلاعات لازمه ازوضعیت اکراد و لزوم حفظ نیروها دستور عقب نشینى مى دهد. کلنل خائن شماره ۲ را احضارمى کند ومى گوید:” باید محکمه صحرایى تشکیل داد و اعدامتان کرد متأسفانه امشب من ازانجام این امرصرفنظرمى کنم ناگزیرازاین جبهه زنده برگشتم تکلیف شما را تعیین خواهم کرد” وبراثرخستگى وبیخوابى زیاد مبادرت به استراحت مى کند. صبح دوشنبه اول صفر ۱۳۴۰ برابر ۱۰ میزان(مهر) ۱۳۰۰(توجه: درنرم افزار اول صفربرابر سه شنبه ۱۲ مهر است و شایسته است استاد بیرشک و سایت تبدیل تقویم مهران رجایی اصلاح کنند .م) قبل ازطلوع آفتاب باقواى موجود در میرآباد به طرف جعفرآباد حرکت مى کند. در۲ کیلومترى جعفرآباد زدوخوردى بین کردها و پیشقراولان کلنل روى مى دهد و کلنل بانهایت رشادت وارد باغات جعفرآباد مى شود. رشادت او کردها رامرعوب و واداربه تخلیه ده و فراربه سمت تپه هاى داودلى مى کند. . کلنل فرماندهى قواى جعفرآباد رابه عهده سلطان حسن خان پلتیک (خائن شماره۳) گذارده با یک قبضه مسلسل تحت فرماندهى نایب محمدخان و یک قبضه پنجاه تیر تحت فرماندهى نایب حاجى خان تفرشى باعده قلیلى ژاندارم (ازجمله آذرخشى) به سوى تپه هاى داودلى حرکت و شروع به تعقیب اکراد مى کند. باآتش توپخانه سلطان میرعلینقى توپچى ودرگیرى کلنل باکردها آنها به حال عجز درآمده و بااعزام قاصد از قوچان تقاضاى کمک مى کنند. تپه هاازچنگ کردها خارج مى شود اما قاصد اعزامى قواى مسلح اعزامى سردارمعزز بجنوردى را به تصوراینکه تپه ها دردست آنهاست به طرف همان تپه ها راهنمایى مى کند و منجر به نزدیکى کردها به جبهه کلنل از سمت عقب مى شود و کلنل که متوجه موضوع شده بود آتها رازیر آتش مى گیرد وکردها که متوجه خبط خود شده بودند به ناگزیر تپه ها را دور زده و خود رابه اکراد قوچان مى رسانند. کلنل به دلیل کمى مهمات سلطان کاظمى آجودان خود را به جعفرآباد مى فرستد تا هم مهمات بیاورد وهم از سلطان پلتیک خائن بخواهد که کردها را محاصره کند. با ورود کاظمى به جعفرآباد معلوم مى شود که افسران خائن گریخته اند و او براى رساندن مهمات به کلنل ناچار به تخلیه کلیه گاریهاى حامل فشنگ و مهمات مى شود چون محل جعبه هاى نوارمسلسل و پنجاه تیر مشخص نبوده است بر اثر شدت جنگ و رسیدن قواى کمکى به اکراد کلنل مجبور به مصرف فشنگهاى قلیلى که دراختیار ۱۱ نفر باقیمانده نفرات خود مى شود. کلنل فشنگها را با کمال احتیاط و تأنى مصرف مى کرد و حدود ساعت دو و نیم بعدازظهر فشنگ آنها تمام شد. کردها که موضوع رادریافته بودند جرى شدند. تااین دقیقه و قبل از اتمام فشنگها تلفاتى به همراهان کلنل وارد نشده بود. به محض اتمام فشنگها ژاندارمها یکى یکى شهید شدند. کلنل تنهامانده بود . ناگهان یک گلوله “”دم دم”” به استخوان خاصره اش اصابت نمود و کلنل که شهادت یاران باوفایش راباگلوله هاى غارت رفته از سربازخانه قوچان شاهد بود به شهادت رسید. گویا در لحظات آخر گفته بود :” اگر یکى از شماها سلامت ماندید بگویید با خون من روى کفنم بنویسند : وطن و براى مادرم بفرستید .به هر حال پس از اتمام نبرد کردها شروع به غارت لباسها مى کنند. برات محمدبیک و قلیچ خان نوکرهاى تاج محمدخان لباسهاى کلنل رابرمى دارند. وقتى نزد او در جعفرآباد مى رسند او از روى برق پاگنهاى فرنچى که در تن قلیچ بوده تشخیص مى دهد که پاگن ، پاگن کلنل است. قلیچ محل قتلگاه رانشان مى دهد. فرج الله خان که بعدا” قوام اورا ضیغم الملک نامید به قلیچ دستورمى دهد که برود سرکلنل را بریده و بیاورد .


غروب آن روز ابتدا سر وسپس جسد را به قوچان حمل مى کنند وجریان را به قوام اطلاع مى دهند (همو، ص ۳۲۶-۳۵۱) ناگفته نماند که سردار معزز بجنوردى یا ناصر لشکر و امثال آنها نمى دانستند که کلنل در نبرد شرکت دارد وگرنه فرار را بر قرار ترجیح مى دادند ( ص ۳۵۲ ). خبر این فاجعه بزرگ بسرعت پخش وروز ۱۵ میزان در ارک مشهد غوغاى عجیبى برپاشد(همو، ص ۳۵۹) و تشییع جنازه با حضورجمعیتى فوق العاده زیاد صورت گرفت و او را در مجاورت آرامگاه نادرشاه به خاک سپردند (همو، ص۳۶۲-۳۶۳). آذرى ماده تاریخ را چنین به نظم آورده است(همو، ص ۳۶۵):
ده میزان هزاروسیصد شمسى قمرى داشت چار ده زان بیش (۱۳۴۰)
این بود خلاصه زمان نگارى زندگى یک شهید راه آزادى وطن که یاد او هرگزازقلبها پاک نخواهدشد.

پس از شهادت او نیز هر ساله به مدت پنج سال عزاداریهای مفصلی در مشهد انجام شد تا اینکه پس از به قدرت رسیدن سلسله پهلوی انجام مراسم عزاداری و سالگرد به مناسبت این فاجعه ممنوع گشت.

دو نکته پس از شهادت:
۱) چند روزپس ازشهادتش صورت اموال اورا صورتمجلس کردند. این صورت بردارى برروى تمام اراجیف و دروغهاى به اصطلاح شاخدارى که بین مردم شایع کرده بودند خط بطلان کشید. اینک صورت اثاثیه و دارایى او:
۱- دیوان فردوسى طوسى یک جلد؛ ۲- دو صندوق چوبى محتوى کتب السنه فرانسه – آلمانى – ترکى – عربى ؛۳- قالیچه ترکمنى یک تخته ( همان قالیچه ششصد ریالى )؛ ۴- لباس سلام ژاندارمرى یکدست ؛۵- لباس معمولى ژاندارمرى یک دست؛ ۶- چکمه یک جفت؛ ۷- استکان سه عدد؛ ۸- قورى بند زده یک عدد.
على طاهباز با حالت گریه فریاد میزند آقا شیخ کاظم ! مرقوم فرمایید بندزده ، قورى بندزده !
آقا شیخ کاظم عینک را به چشم مى زند و قورى را مى گیرد و به دقت نگاه مى کند و پس از آن با دست مشتى به مغز خود کوبیده مى گوید : واى برمن که با یک چنین عنصرشریفى مخالفت مى کردم ! من در حضور شما از روح او معذرت می طلبم …
کلیه اثاثیه کلنل به مبلغ دویست و هفتاد تومان تقویم و صورت به مجلس شد و بر مخالفان او مسلم گردید که این اصیل زاده حقیقتا” پاک ومنزه بود و این شایعات ناروا درباره اش عارى از صحت و تهى از حقیقت است و قطعا” در نزد وجدان خود نیز شرمنده شده بودند(همو، ص ۳۹۴).
۲) قوام دستور نبش قبرکلنل را صادرکرد و تابوت یا صندوق آهنى حاوى جسد او را از باغ نادرى به گورستان بیرون دروازه سراب انتقال دادند که به علت احداث خیابان گورستان و مزار کلنل از بین رفت (همو، ص۳۸۶-۳۸۷ و ۴۱۸) دست تقدیر هم قوام کینه توز را رسوا کرد. او که زمانى از ترس رضاخان داماد او و شوهر اشرف شده و پس از مرگ رضاخان دخترش راطلاق داده بود(به نقل از خاطرات تاج الملوک همسررضاخان) درعریضه اى به تاریخ ۲۶ اسفند۱۳۲۸ شاه را نصیحت کرد که مشروطیت را تعطیل نکند و سلطنت کند نه حکومت (همو، ص ۴۹۴) و وزارت دربار نیز درپاسخ ضمن اشاره به فتنه گرى وریاکارى و افعال مفسدت آمیز لقب ” جناب اشرف ” را از او سلب کرد (همو، ص ۴۹۶) و پس از فاجعه کشتار در ۳۰  تیر۱۳۳۱ براى همیشه از صحنه سیاسى طرد کرد. اما در زمستان ۱۳۳۱ هنگام کندن پى براى ساختمان عمومى( ساختمان جدیدالاحداث واقع درمحوطه پشت حمام سناباد که محل سابق قبرستان دروازه سراب است ( همو، ص ۴۹۸)


صندوق حاوى جسد کلنل پیدا شد و آن را براى دفن به آرامگاه نادرشاه انتقال دادند و هنگامى که درآن را گشودند سربریده وجسد او را ازهم متلاشى نشده و سالم یافتند و با تجلیل نظامى (درهمان محفظه فلزى لحیم شده – ص ۴۹۹) مجددا” به خاک سپردند(همو، ص ۴۱۹). این مزار درقسمت شمالى آرامگاه نادرواقع شده است (همو، ص ۴۹۹).

نکاتى چند درخصوص شهید:
الف ) عمومى : این افراد ازخانواده او نظامى بوده اند : پدرش یاور/سرگرد(ص۲۷۲)، برادرش غلامرضاخان وعمویش ( ژنرال حمزه خان که به خدمات ۲۰۰ساله خاندان پسیان اشاره داشته (ص۳۱۴) پسرعمویش کلنل علیقلى خان فرزند ژنرال حمزه درجنگهاى فارس (ص۲۷۰) و عموى دیگرش محمدعلى خان میرپنج مرشد ورئیس سلسله ذهبیه تبریز(ص۲۷۲) سرتیپ حیدرقلى خان فرزندژنرال حمزه (شجره نامه ص۲۸۰) ابراهیم پسیان وفرزندش سرهنگ قاسم پسیان و مهدیقلى خان فرزند ژنرال حمزه (به استنادعکس ص ۲۷۳).
* خانم کنایر ازاو بعنوان سلطان زاده (همو ص ۴۸۷) یاد مى کند وامضاى نامه هاى او به آلمان نیز چنین است(همان جا و نیز ص ۴۹۰-۴۹۲) . دردستخطى که گراور آن در ص ۲۷۶ کتاب آمده نوشته است : محمدتقى بن محمدباقرپسیان سلطانزاده و توجه شود که لقب پدراو عنایت السلطان (همو، ص۲۷۲)بوده است. ضمنا” پسیان مخفف پرسیان Persienاست(همو، ص ۲۶۷).تلفظ پسیان   pusyan درست نیست.
* شهید ازدواج نکرد چراکه تأهل با سربازى و حقوق کم وجابه جایى مکانى گاه به گاه آن سازگارى نداشت و نمى خواست زنش رنج ببرد(همو، ص ۱۹۱) و مى گفت :”” سربازى که حساب عمرش را ولو بطور تقریب هم نمى تواند حدس بزند چگونه به چنین کار مهمى دست بزند”” وآنها که ازدواج کرده بودند به عقیده او مرتکب جنایت شده بودند و”” این کارشان منطبق با اصول اخلاق نبوده است (همو،ص۲۸۴) که مرتکب یاباخود پیمان بسته بود تاایران وایرانى را ازهرحیث آسوده خاطر نبیند تأهل اختیارنکند(همو، ص۱۹۲) و یا اگربه جبرو مصلحت وخواست دیگران چنین کرد به جهت آینده پراضطراب ووحشتناک درحجله نرفت ومحترمانه زوجه را طلاق داد(همو، ص۲۸۷). آذرى صداى گریه وناله هاى این دوشیزه محروم درنیمه شب دفن در کنار مقبره شنیده است (همو، ص۳۶۴).
* او گویا پس ازبازگشت ازآلمان مادرش را ندید(نک تلگراف ژوئن ۱۹۲۰ در ص ۴۹۱) واحتمالا” تاپایان عمرش نیز مادرش را که سخت دوست مى داشت ندید . خانم کنایر به عدم ملاقات با مادرمدت درظرف بیش از۱۵ سال گذشته اشاره کرده است (همو،ص ۴۸۶) . شگفت آنکه کلنل درنامه اى به این شیرزن تبریزى مى نویسد: ” هروقت خبر شهادتم به تو رسید بساط شیرینى و چاى “رسپسیون” را بچین و از مدعوین بخواه تا به تو تبریک بگویند یعنى همان پذیرائى را که در شهادت برادرم به عمل آورید کاملا” تجدید کنید بدوستان خود نیز نوشته ام در کارت پستال هاى گلدار با حاشیه گلى رنگ به تو تبریک بنویسند مادرجان شما هم باید معامله بمثل کنید کشته شدن در راه آزادى و تحصیل آبرو براى وطن به عقیده من با گفتن تسلیت منافات دارد . من خود در زمان جنگ و توقف در اروپا شاهد یک چنین مناظر بوده ام وقتى از ارکان حرب به پدر و مادرى کتبا” یا تلگرافا” شهید شدن فرزندى را ابلاغ مى کردند و چنانچه این خبر در یکى از مجلات و یا جرایدهم منتشر مى کردند سیل تلگراف و نامه هاى تبریک بود که به سوى آن خانه روانه مى شد . و احیانا” اگر یکى از نزدیکان در ارسال تبریک متعمدا” غفلت مى ورزیدند . مادر و یا پدر شهید حق گله داشت . مردن بر روى تختخواب خیلى عادى است و به عقیده من چندان ارزشى ندارد وقتى براى چنین مردنى آغاز شیون مى شود من این سوگوارى را از آن لحاظ تلقى مى کنم که : بازماندگان در گذشته به این نوع مردن عزیزشان متأثر هستند ” ( همو، ص ۳۸۸).
* نقش رضاخان که به اصطلاح سردارسپه و وزیرجنگ و فرمانده کل قشون بود دراین میان مبهم است. اما مى دانیم که پس ازشهادت او طى تلگرافى باضرب الاجل ۴۸ ساعته خواستار خروج کلنل بهادر ازخراسان شده و نوشته بود “” درصورت عدم اطاعت حکم اعدامش صادرمى شود””(همو، ص ۳۷۱) و حقیقتا کلنل مى توانست خطرى براى اوباشد(مدنى ج۱ص۱۶۲) شخصى به نام فرزانه ازابراز تأثر رضاخان هنگام وصول خبرقتل کلنل سخن گفته که مشکوک و احتمالا مجعول است (نک آذرى ص۱۶).
* سرانجام دست انتقام الهى قاتلان کلنل را بر سر دار برد و در اول محرم سال ۱۳۴۳ سردار معزز و یاران او به دار مکافات آویخته شده اند ( همو، ص ۴۴۷ – ۴۴۸ ).
ب ) برخى از عقاید او:

درمورد زن : مانند بعضیها از رنج زن لذت ببرم بعکس من معتقدم که اگر روحیه زن تضعیف شود مولود او نیز ضعیف و ناتوان خواهد بود و این اقدام بعقیده بعضى از علماى روان شناس نوعى از جنایات محسوب می شود. سعدى استاد زندگى هم گفته است : مردیت بیازماى وانگه زن کن – دختر منشان بخانه وشیون کن (همو، ص۱۹۱).
درس شهید خیابانى همبستگى شجاعت معنوى ومادى : شجاعت معنوى که عبارت از حاکمیت و تسلط مرد است بدون شجاعت مادى کامل نیست و این درس را از گفتار نغز خیابانى آن مرد متجدد و آزادیخواه آموخته ام (همو ص ۴۴۱).
پرهیز ازسیاست : با سیاست نمى خواهم ابدا” مشغول گردم (همو، ص ۴۹۰).
نفرت از سیاست : مطلب براى نوشتن زیاد است ولى اغلبش سیاسى و من از سیاست بدم مى آید(همو، ص ۴۹۱).
عدم مداخله درامورسیاسى ووابستگى حزبى : باکمال میل به عدم مداخله درامورسیاسى چنانچه تاکنون عضو هیچ حزب سیاسى نبوده و خود را به هیچ سلسله و دسته اى نبستم وشاید یکى از بزرگترین گناهان بزرگم همین باشد….(همو، ص۲۵۷).
عدم تحمل ستم : من مرگ را به تحمل ظلم ترجیح خواهم داد…… باورکنید که من هیچگاه و درحق هیچ کس نمى توانم ستمکارى کنم (ص۴۹۱).
کوشش وجانبازى براى وطن : من به شما(کلنل گلروپ) قول مى دهم که با تمام قوا براى حفظ استقلال مملکت خود کوشا خواهم بود اینقدر مى کوشم تا جان بیمقدارم دراین راه مقدس فدا شود و لااقل نامم جزء شهداى آزادى ایران به شمارآید(همو،ص۲۴۳).
قناعت وپرهیز از پول پرستى : اگر مى خواستم مى توانستم هزاران تومان پول گیرآورده باشم ولى ….. من پول پرست نیستم . تنها مقدارکمى وجه که بتوانم از آن زندگانى کنم براى من کافى مى آید(همو، ص ۴۹۲).
اتکال به خدا وائمه براى رفع موانع و عوائق : درنامه اى به ماژورعلیرضاخان شمشیر مى نویسد: بلى شرافت وسعادت دیر یا زود برمى گردد . ایرانى نمى میرد ومحو نمى شود اگرما هم نبینیم اخلاف ما خواهند دید. برماست که آنها رااز ننگ ذلت خلاص نماییم و آرى ما باید جانبازى کنیم ….. ما باید ریشه هاى ننگین خیانت رااز جا کنده اصول اریستوکراسى را ازمملکت نابود سازیم . عزم آهنین ما سلاسل و قیودات ارتجاعى را از هم گسسته و تمام موانع و عوائق را برهم شکند . اتکال واتکاء ما به یارى خدا وائمه اطهاراست و بس(همو، ص ۳۰۵).
ضعف وتسلیم : جامعه ضعیف ناگزیر از تسلیم است (همو،ص ۳۱۶).
درس از سید الشهداء(ع) : درعصرعاشوراى ۱۳۴۰ یعنى ۲۰ روز پیش از شهادت درپاسخ آقاى آذرى درمورد فلسفه قیام امام حسین (ع) سخنان زیبایى مى گوید : “” “افسوس که مردم را آنچنانکه باید از فلسفه شهادت این فداکار بى مانند مستحضر نساخته اند به مردم نگفته و نمى گویند که براى هفتاد و چند نفر چرا آن قشون چندین هزار نفرى تجهیز شد به پیروان ساده دل و بى آلایش او تفهیم نکردند که یزید و سایر اعراب بنى امیه از ترس قرابت نزدیک حسین بن على با ایرانیان و امکان کومک ایرانیان به او باشتاب آغاز پیکار کردند و آن ننگ ابدى را براى خاندان خود به یادگار گذاشتند این جنگ پیکار حق با باطل بود . یزید و عوامل و انصارش که از بانیان اولیه استعمارند تصور میکردند با کشتن فرزند على بن ابیطالب علیه السلام بر مراد خود استوار خواهند شد . بر عکس امروز هزار و چند صد سال از آن واقعه ناگوار مى گذرد و هنوز که هنوز است نام او که در راه حق و آزادى شهید شد ورد زبانها است آنمرد فداکار مى خواست درس شهادت اخلاق تقوى پرهیزکارى درستى و وطن پرستى و راه و روش گرفتن حق را به مردم بیاموزد. او کشته شدن را بر زیر بارزور رفتن ترجیح داد او میگفت : حق را باید گرفت و لوببهاى جان شیرین خود و فرزندان و اسارت خانواده و هرگونه زجر و ستم تمام شود . فلسفه فداکارى و جانبازى فرزند على (ع) اینهاست که متأسفانه اکثریت مردم از آن بى خبرند . و به جرأت مى توان گفت در عدم تشریح این موضوع مهم که آنرا بصورت راز نهفته اى در آورده اند مقصود و نظرهاى پلید است ! و من گمان میکنم حفظ منافع استعمار چیان صد در صد متضمن بیخبرى مردم است زیرا آنها از عوامل مختلف به سود خود استفاده کرده و میکنند . یکى از مهمترین عوامل پیشرفت سیاست آنها آمیختن سیاست با مذاهب وادیان مختلف است و یکى دیگر اشاعه و ترویج خرافات در بین ملل مستعمره و نیمه مستعمره مى باشد اختلاط مذهب و سیاست و ایجاد تشتت در این دو از شاهکارى ها آنها محسوب می شود در حالیکه انسان ها به خوبى میدانند که سیاست و مذهب دو تا و کاملا” از یکدیگر مجزا هستند و مداخله یکى در دیگرى چرخهاى اجتماع را از گردش واقعى باز میدارد و تولید هرج و مرج مى کند در مملکت ماهم آنها از این حربه برنده و مهم حد اعلاى استفاده را کرده و در تضعیف و یا تقویت هریک که لازم دانسته اند به سود خود اقدام و در مواقع ضرورت سیاست را بر مذهب و یا روحانیت را بر سیاست تفوق داده اند ! بنابراین این روح حسین بن على علیه السلام از این طرز سوگوارى ” قمه زنى و گردش دادن کتل هاى متعدد ” ناراضى و شاید بیزار باشد اما چه میشود کرد جامعه ضعیف ناگزیر از تسلیم است و چون نحوه سوگوارى به طریق مستحسن شایسته تر است حربه تکفیر را مطابق میل همان معرکه گردانها به مغزش فرود مى آورند ! آنها بخود حق مى دهند که این رویه نا معقول را ادامه دهند زیرا همین عادات مخالف قواعد انسانى است که پایه هاى سیادت آنها درا مستحکم مى سازد! بر وعاظ شرافتمند فرض و واجب است که فلسفه حقیقى این ماجراى تلخ را آنطورى که روح آن فداکار بى نظیر مایل است براى مردم شرح دهند تا روح خفته شهامت و درستى و وطن پرستى و سایر صفات ممدوح در جامعه ما بیدار شود و از زیربار رقیت و بندگى جدا” شانه خالى کنند ” (همو، ص ۳۱۵-۳۱۶). چقدراین سخنان درزمان قابل فهم وزیباست. گرچه نمى توان از اشتباه او درمورد تفکیک دین ازسیاست صرفنظرکرد . امابه نظر مى رسد مراد او دین حقیقى نبوده است.
زبان فارسى : فارسى زبان شعر وادب است و با آن هردل سخت را مى توان نرم کرد(همو، ص ۲۷۷).

ازسروده هاى اوست سرودى که براى ژاندارمرى ساخت ونت آن را نوشت و بخشى ازآن این است:
گر ما نداریم شمشیر وتفنگ             دشمن برانیم با مشت و با سنگ
دیگربس است این همه مدارا                دشمن برانیم از ملک دارا(همانجا)
ج)شهید درنگاه دیگران :
– ایرج میرزا کلنل را دوستدارایران خطاب کرده و در رثاى او اشعارى سرود که مطلع و مقطع آن چنین است:
دلم بحال تو اى دوستدار ایران سوخت       که چون تو شیرنرى را دراین کنام کنند
مرام تو همه آزادى و عدالت بود                      پس ازتو همه ترویج این مرام کنند
تو را سلامت ازآن دشت کین نیاوردند ک          نون به مدفن تو رفته و سلام کنند
سزد که هرچه به هرجا وطنپرست بود     پس ازتو تا به ابد جامه مشکفام کنند(آذرى ص۴۶۶-۴۶۷).
و از او چنین یاد مى کند: رشیدالقد صحیح الفعل والقول مؤدب باحیا عاقل فروتن مهذب پاکدل پاکیزه چشم خلیق مهربان راست گفتار توانا کم آزار بى اعتناء به شهوت به خلوت پاکدامن تر ز جلوت (همو، ص ۴۲۶-۴۲۷).
– خانم فراو کنایر همسرکریستیان کنایر آموزگارآلمانى موسیقى کلنل که از او بعنوان” نجیب ترین ایرانى” یادکرده مى نویسد: به عقیده من اگردیدن وشناختن مردمان بزرگ در دور زندگى به کسى نصیب گردد عنایت مخصوص خدا براو شامل گشته است. من نیز از همین نقطه نظر معارفه آن ایرانى اصیل فداکارازجان نترس ووطن دوست یعنى کلنل محمدتقى خان سلطان زاده را براى خودم چنین عنایت مى پندارم چقدر خوشبخت هستم که دست تقدیر مرا بشناختن این مرد بزرگ راهنمایى کرد …… همیشه متواضع و اغلب اوقات خاموش بود…… مرگ نابهنگام او مانع اقدمات او شد ولى قبر او مانند احرام مقدس سالهاى سال نورپاش فضاى وطن ایران او که آن را بهتر ازجان خود دوست مى داشت و تمام افکار وکردارش وقف سعادت آن بود خواهد گردید …. تمام وقت وقواى این جوان …مانند زنبورعسل صرف کارمى شد……آرزوى اواین بود که نه تنها وطن و ملت خود را از زیر فشاربیگانگان رها سازد بلکه سویه علمى اخلاقى صنعتى و اقتصادى ایران را به مرتبه عالى رساند.این است وظیفه اى که او را با یک حس مقدس از درون دلش مأمور مى نمود. بادقت وجدیت که امثالش کمتر دیده مى شود عزمش این بود که آنچه از علوم نظرى و عملى ممکن بود یادگیرد……. به همان اندازه که مرحوم نسبت به دیگران مهربان و ملاحظه کاربود به همان درجه نیزبه خودش سخت مى گرفت. هردقیقه وقت خود را با کارو استفاده و جمع مصالح معنوى ومادى براى وطن محبوبش مى کرد…….تمام روز وشبش با نگرانى مى گذشت . این غم و درد بعد از آنکه آلمان مغلوب شد وکارروس وانگلیس پیش گرفت به مراتب زیادترگردید زیرا دراین صورت پیش آمد سیاسى ایران را بد مى دید. دیگربه آینده خودش نیز امیدى نداشت و نمى دانست اگربه ایران برگردد در دست رجال بیگانه پرست ایران و به تحریک انگلیسها حبس یا قتل خواهد شد …… درعمرخود آدمى بدین درجه شکسته نفس ندیده ام …..ازجمله دلیران بود …..تقى خان از سرتاپا اصیل زاده بود……. ما فقیران را فراموش نمى کرد….. ودرکتابچه یادگارى خانه ما….. از میل و محبت طبیعى خود نسبت به فقیران و درویشان صحبت کرده است. به حکم همین عقیده درزندگانى خود نیز سادگى را دوست مى داشت ولى لباسش همیشه پاک وخوب بود. رفتارش در کوچه آرام و سر به پایین و همیشه متفکرانه بود ….. بااخلاق و صفات عالى خود نه تنها مرا بلکه هرآن کسى را که بااو مراوده داشت فریفته کرده بود(آذرى ص ۴۸۳-۴۹۰).
– شاهزاده مرتضى میرزا ” شکسته” مدیر روزنامه خورشید : هرکس . . . درموقعى که نام کلنل محمدتقى خان را به زبان جارى مى کنند به او احترام نکند من به او آدم خطاب نمى کنم . هرجوانى که در روز قتل اوازآمدن سرخاک و مرقد او مضایقه کند من او را وطن پرست نمى دانم و هیچ عذرى را نمى توانم قبول کنم زیرا برهمه ثابت و مدلل شده است که این جوان مجسمه شهامت و صداقت و وطن پرستى بود)آذرى ص ۴۷۵). وهمو سروده است :
رفتى ودرایران چو تو سرهنگى نیست      باخصم وطن ستیزه و جنگى نیست
سر دادى و نام نیک بردى آرى                   در راه وطن دادن سر ننگى نیست(همو، ص ۴۶۷)
– روزنامه ایران آزاد : مرحوم کلنل محمد تقى خان مجموعه اى از اخلاق فاضله و سجایاى کریمه و جسمه عقل ودانش و هیکل شجاعت و مردانگى بود . . . مطلقا دروغ نمى گفت و فوق العاده از اشخاص دروغگو اظهار انزجار مى کرد و از آنها احتراز مى جست و درحفظ عهد ومیثاق راسخ و درراه دوستى ثابت قدم بود . . . . در طرز زندگانى و تعیش قانع و بى اندازه مأخوذ به حجب وحیا بود. مداهن و متملق را بى شرافت مى خواند احترام را دوست مى داشت. جسارت و شهامت و جذابیت او نظیر نداشت . به نظامیان و افراد زیردست و تابعین خود فوق العاده رؤوف و مهربان بود(آذرى ص ۴۷۳). یکى از موارد جالب خلق و خوى او داستان کمک به یک سرباز براى پاک کردن توپ است(همو، ص ۱۹۹) و دوم قرض دادن به زیردستان نیازمند .
– ابوالقاسم عارف قزوینى شاعر ملى و یار کلنل مى نویسد: به یادگار شهادت خداوندگار عظمت و ابهت مجسمه شرافت ووطن پرستى دلیربى نظیردوره انقلاب مقتول محیط مسموم ومردکش و قوام السلطنه پرور سربریده عهد جهالت و نادانى . . .. نیکنام الى الابد سردار با افتخار ایران کلنل محمدتقى خان که نام مقدسش به رنگ خون برجسته ترین کلمه اى است براى لوحة سینه هاى پاک و چاک چاک هرایرانى وطن پرست(آذرى ص ۴۶۹). رفتار با مردم،خوب حرف زدن و بااحساسات وطن پرستانه سخنرانى کردن و تحبیب با مردم از خصائص ذاتى کلنل بود . جماعتى که دوستش داشتند او را اهل درد وطن تشخیص داده بودند و در گفتار او اثر نیک دریافته بودندو همین مردم کاملا مى دانستند که کلنل نه دزد است و نه دزد پرور سختگیر است و شدیدالعمل …… سر موفقیت کلنل درطریق پیشرفت کارهاى نظامى و حسن جریان ادارات و مهمتر ازهمه جلب قلوب توده هاى ستمدیده ناشى از : ” گر بود بهر وطن صد نوحه گر- آه صاحب درد را باشد اثر ” بود(همو، ص ۲۹۱-۲۹۲). عارف پس از شهادت کلنل روحیه اش راازدست داد و راه صحرا درپیش گرفت و گفت :
کسم به شهر نبیند شدم بیابانى             زغصه کلنل وز غم خیابانى
و سوگند بزرگ او “” به روان پاک کلنل “” بود و یکى از دو علت پیرشدن خود را فقدان کلنل مى دانست(همو، ص ۴۳۸).

نقد برخى مطالب :
۱) آقاى على اصغرشمیم ضمن معرفى کلنل بعنوان ” افسرى وطن خواه درس خوانده وباهوش و داراى تعصب شدید ملى” این افسرشریف را “جاه طلب و مغرور” معرفی کرده که ” چون خبر ریاست وزرایى قوام السلطنه انتشار یافت قهرا بر مقام و موقعیت خود بیمناک گردید (و پس ازانتصاب نجدالسلطنه و ابقاى او در مقام فرماندهى ژاندارمرى) چون این امر رانسبت به خود توهین و یک نوع انتقامجویى از جانب قوام السلطنه مى دانست درصدد طغیان و قیام علیه دولت مرکزى برآمد”(شمیم ص ۶۲۳). این بیان با نوشته هاى شهید منافات دارد و اساسا او تا آخرین لحظه از عنوان شدن موضوع طغیان جلوگیرى مى کرد و همانطورکه دربند ۲۹ ازنامه ۷ شهریور او به آقاى کاظم زاده یاد کردیم او مایل بخدمت نبود یعنى کسى را طالب خدمت نمى دید و مجبورا ریاست قواى نظامى و به خواهش اهالى وسپس تعیین صمصام السلطنه کفیل خراسان شد. اما دولت وهمسایه جنوبى یعنى انگلیسیها خواستار رفتن اوبه خارجه بودند و او خود درهمین نامه خبر از کشته شدن درراه وطن داد و نوشت که ” من تاممکن است دست از وطن نخواهم کشید و درهمینجا به گور خواهم رفت” . نامه عمویش نیزگواه این موضوع است. اما او تحمل ظلم را روا ندید و وقتى راههاى مسالمت آمیز را بسته یافت به تأسى از سرورآزادگان راه جهاد را درپیش گرفت. البته ازاو نقل شده است که :” غرض آنستکه من تا جایى که ممکن بود اطاعت امر دولت را فرض ذمه خویش دانسته و اکنون نیز مطیع دولتم اما شنیده مى شود که دولت به قوام السلطنه واگذار شده است و من سوءظن دارم که مبادا احساسات ایشان داعى انتقام شود و طرز رفتارى که هم اکنون با من شد و بدون اینکه به خود من تلگراف کنند و تکلیف مرا معین نمایند بدون هیچ اعتنائى مرا را از کار منفصل و دیگرى را به جاى من تعیین کرده اند این سوءظن مرا تأیید مى کند . آقایان بدانندکه هرگاه قصد دولت توهین و آزار و تمام کردن من باشد در صورتى که من مطیع دولت بوده و هستم کمال ظلم خواهد بود . من حاضر نیستم که خونى از بینى یک ایرانى بریزد و راضى تر دارم گلوله به سینه من بخورد تا آن گلوله به دیوار قلعه اى ازقلاع ایران اصابت کند معهذا در صورت بى لطفى دولت و قصد انتقام و تصمیم برتمام کردن من ناچار خواهم بود با قوائى که در اختیار دارم مقاومت نمایم اکنون آقایان را از فضایا آگاه کردم باقى خود دانید”(آذرى ص ۴۱۵).
۲) دکترمدنى نوشته است که ” پسیان عضو حزب دموکرات بود “(همو ج۱ ص ۱۶۰ و این سخن توسط امیرجلالى درکتاب ارزشمندشان تکرار شده است. نک : ص ۱۳۶) این سخن نیز به استناد دفاعیه او که ” تا کنون عضو هیچ حزب سیاسى نبوده و خود را به هیچ سلسله و دسته اى نبسته ام ” ( آذرى ص ۲۵۷) مردود است و سندى ندارد. لازم است یادآورى شود که برخلاف نوشته ایشان “در زمان جنگ جهانى اول فرماندهى ژاندارمرى”(همانجا) برعهده او نبوده است .بلکه تنها مسؤولیت بخشهایى را که من در زمان نگارى  عرضه کرده ام، برعهده داشته است.
۳) دکترجمشیدى نوشته است ” درمشهد مقدس کمیته ملى خراسان به ریاست پسیان تشکیل شد که حیات سیاسى شهر را در دست گرفت و در۲۳ شهریور۱۳۰۰ بیانیه اى صادرکرد و به دنبال آن اعلامیه اى مبنى بر تشکیل جمهورى خراسان انتشار داد و بدینسان “حکومت ژاندارم ها” به رهبرى کلنل پسیان شکل گرفت (همو، ص۵۲۸). این اشتباه تاریخ نویسان معاصر یا موضوع جمهورى خواهى وتجزیه خراسان تنها چیزى است که به مخیله آن مرحوم خطور نمى کرد و داستان تلگراف مجعول کلنل را آقاى آذرى بخوبى پاسخ داده است (آذرى ص۴۳۹-۴۴۳) و تکرار آن مایه تأسف و نشان بیدقتى محقق و مؤلف محترم است که شایسته است اصلاح شود.
۴) در برخی منابع اینترنتی سالروز شهادتش را نهم مهرماه نوشته اند که بدلایل مختلف از جمله ماده تاریخ روز شهادتش “ده میزان هزار وسیصد شمسی” این گفته درست نیست.
۵) به گزارش خبرگزاری فارس  از تبریز، از تندیس ماکت هواپیمای کلنل محمد تقی خان پسیان، نخستین خلبان تاریخ ایران ۱۳۸۷/۱۲/۲۵ با حضور نوادگان وی و جمعی از مردم و مسئولین شهر تبریز در سه راهی فرودگاه تبریز پرده برداری شد. با توجه به مطالب پیشگفته، وی ازدواج نکرده که نواده داشته باشد.»۱

منابع :
– آذرى، سیدعلى، کلنل محمد تقى پسیان، تهران، انتشارات صفى علیشاه ۱۳۵۲- ۵۰۲ص
– جلالى، امیرهوشنگ، تاریخ نظامى ایران(دوره معاصر) تهران، دانشگاه عالى دفاع ملى ۱۳۷۹- چ۱-۳۶۶ص
– جمشیدى، دکترمحمدحسین، مبانى وتاریخ اندیشه نظامى درایران، تهران ، دافوس سپاه(دوره عالى جنگ) ۱۳۸۰-چ۱-۸۰۸ص
– شمیم، على اصغر، ایران در دوره سلطنت قاجار، تهران، انتشارات مدبر ۱۳۷۴- چ۱۰- ۶۶۸ص
– مدنى، دکترسیدجلال الدین، تاریخ سیاسى معاصرایران ، قم ، دفترانتشارات ۱۳۸۰- چ۱۰- ج۱(۷۰۴ص)

پی نوشت

۱. خبر آنلاین ، ۹ مهر ۱۳۹۲

۳۷- میرزا ابراهیم خویی(مرد) – خوی – ایران

نویسنده و محقق : سید مرتضی میرسراجی

mirseradji@gmail.com

«آیت الله شهید میرزا ابراهیم خویی مجتهدی عالم و شخصیت برجسته سیاسی، فرهنگی، علمی و دینی بود که از محضر میرزای شیرازی نیز بهره علمی برده است.

 آیت الله میرزا ابراهیم معروف به شهید آذربایجانی، فرزند حسین خانواده محمدصادق خان دنبلی، در سال ۱۲۱۱ خورشیدی در خوی متولد شد و مقدمات علوم را در این شهر فرا گرفت، در سال ۱۲۲۵ ش برای تکمیل معلومات خود به نجف اشرف مشرف و در جلسات درس شیخ انصاری حاضر شد و محضر شیخ محمد حسین کاظمی و شیخ مهدی نجفی را درک کرد و غالبا از این دو عالم روایت می کرد.

وی پس از انجام فریضه حج و اتمام تحصیل به خوی بازگشت از اساتید خود و همچنین شیخ محمد حسین کاظمینی و سبط کاشف الغطاء (شیخ مهدی مرحوم) اجازه اجتهاد و روایت داشت. میرزا ابراهیم از دانشمندان مبارز جهان تشیع به شمار می رفت و در علوم اسلامی بویژه حکمت سرآمد علمای عصر خود بود.

آیت الله میرزا ابراهیم خویی مقتدای طالبان علوم دینی بود

محمدعلى مدرس تبریزى، صاحب ریحانة الادب در خصوص شخصیت این مجتهد می نویسد: حاجی میرزا ابراهیم آقا از بزرگان علمای امامیه در عصر خود بود. عالمی عابد و زاهد و جامع منقول و معقول بود، در علوم زمان خود از قبیل فقه و اصول و حدیث و رجال و کلام و حکمت و اخلاق و عرفان دست داشت و مقتدای طالبان علوم دینی بود.

علامه امینى نیز در شرح این مجتهد و دانشمند جهان تشیع در کتاب الغدیر می نویسد: او در طلیعه علماى ژرف بین و متبحر قرار داشت، و از شخصیت‏هایى بود که در همه رشته‏ هاى علمى زبردست و ماهر بود، از فقه و اصول و حدیث گرفته تا عقیده ‏شناسى، فلسفه، عرفان و رجال. در اخلاق سرمشق و نمونه بود و مقتدا به شمار می رفت. در هر یک از علوم استادى بی ‏نظیر و پهلوانى دلیر بود.

علامه امینی پس از شرحی از فضایل علمی و عملی و سجایای اخلاقی آیت الله میرزا ابراهیم خویی اضافه می کند  صبحدم ششم شعبان ۱۳۲۵ (۲۳ شهریورماه ۱۲۸۶) در حیاط خانه اش بود که ناگهان به سوی او تیر اندازی شد. او به راه خدا و راه دینداری و شرف و خدمات خردمندانه اش شهید راه حق گردید و از کشته شدن او مصیبت سهمگین به پیکر اسلام و مسلمین وارد شد، که جگر خداپرستان را خون کرد و در دژ دین شکاف انداخت.

متاسفانه با وجود سجایای اخلاقی و زندگی پربار این دانشمند و عالم تاکنون اقدامی در راستای معرفی و شناساندن وی صورت نگرفته است در این راستا اداره کل اوقاف و امور خیریه آذربایجان غربی در قالب همایشی ملی در خوی سعی در معرفی ابعاد شخصیتی این عالم نامی دارد.

جنازه آیت الله میرزا ابراهیم خویی شهید مشروطه ۴ سال تازه ماند

در زمان نهضت مشروطیت، شهر خوى، از شهرهایى بود که دلبستگى شدیدى به نهضت داشت و در پشتیبانى از نهضت دنباله ‏رو تبریز بود. در آغاز، کار مشروطه خواهى در خوى به سمت مردان معتدل و میانه ‏رو و خیراندیش بود. با ورود مجاهدان قفقاز، تمایلات آرام مشروطه خواهى در خوى، رنگ انقلابى گرفت.

میرزا جعفر زنجانى، به اتفاق شش تن از خویی‏هاى مقیم قفقاز که در آن جا به حرکت‏هاى انقلابى پیوسته بودند، وارد خوى شد و مردم را به قیام ترغیب کردند. همزمان با جریان مشروطه، جنگ خوى و ماکو که سیاست محمدعلى شاه بود، با شوراندن عشایر و ایجاد قتل و غارت در روستاها و اطراف شهرها، مردم را از مشروطه رویگردان می‏ کرد آغاز شد.

 براى اجراى آن نقشه شوم، به تحریک سردار ماکو، کردها براى غارت، به روستاهاى شمال خوى تاختند. خوى و ماکو رویاروى هم قرار گرفتند. خوى مشروطه خواه و ماکو طرفدار استبداد بود. در جنگى که در تاریخ ۲۱ شهریور ماه ۱۲۸۶ خورشیدی در سکمن آباد خوى روى داد، مجاهدین، شکست فاحشى از مستبدین خوردند. عده ‏اى کشته و اسیر شدند. از جمله اسیران، میرزا جعفر زنجانى، رهبر مجاهدین بود، که بعد از چند روز اسارت او را کشتند. مجاهدین با این شکست سخت به سمت خوى عقب‏ نشینى کردند. خوف و هراس شهر را فرا گرفت.

در این میان، برخی از آیت الله میرزا ابراهیم دنبلى که داراى جایگاه مذهبى، سیاسى و مردمى بود، انتظار پیوستن به مشروطه خواهان را داشتند. برخلاف انتظار آن دسته از مردم، این عالم ربانى، با اختیار رویه بی‏طرفى به کارگشایى امور شرعى می ‏پرداخت.

 مجاهدین به تلافى شکست خودشان در سکمن آباد و کشته شدن میرزا جعفر زنجانى، می‏خواستند دست به کشتار مخالفان مشروطه یا کسانى که به این صفت شناخته می‏ شدند، بزنند. در این گیر و دار، مرتضى نامى، از مجاهدین افراطى، در ۲۳ شهریورماه ۱۲۸۶ خ.  در خوى، آقا میرزا ابراهیم دنبلى را به همراه آقا ضیا، خواهرزاده وى در منزل آقا میرزا ابراهیم به ضرب گلوله به شهادت رساند.

با توجه به اوضاع نابسامان آن روز، که بر شهر خوى حاکم بود، جنازه آن مرد بزرگ، تشییع نشد بلکه نماز توسط آقا سید علی ‏اکبر موسوى خویى، پدر مرحوم آیت اللَّه سید ابوالقاسم خویى بر جنازه ایشان اقامه شد و در حسینیه میرزا ابراهیم آقا که به نام این مرحوم‏ نامگذارى شده و توسط وى ساخته شده بود مدفون شد.

 پس از گذشت چهار سال، هنگامى که خواستند جسم شریفش را بنا بر وصیت‏ خودش، به نجف منتقل کنند، در کمال حیرت سالم یافتند، به طورى که مامورین مرزى عراق، مانع ورود جنازه شده و گفتند: ما اجازه ورود جنازه تازه فوت شده را نداریم! با دادن مبلغى پول به مأمورین جسم شریفش در مقبره‏اى در وادى ‏السلام نجف، کنار بقعه على بن میرزا خلیل تهرانى، که خود قبلا آماده کرده بود، مدفون شد

آیت الله میرزا ابراهیم خویی تمام ثروت خود را وقف کرد

آیت الله میرزا ابراهیم خویی عالمی ثروتمند بود که از نظر اخلاقی سخاوت و گشاده رویی را نیز داشت. وی از درآمدهای خود معمولا مقدار ناچیزی را به مصرف شخصی رسانده بقیه را صرف خیرات می کرد و تمام دارایی خود را وقف کرد.

از نمونه‏ هاى آثار اجتماعى این مجتهد شهید، می‏ توان به حسینیه حاج میرزا ابراهیم اشاره کرد. این مکان در گذشته منزل مسکونى وى بود که بنابر وصیتش به حسینیه تبدیل شده است. حسینیه یاد شده هم اکنون در مرکز شهر قرار دارد و در ایام سوگوارى و روزهاى جمعه و وفات ائمه(ع) مراسم مذهبى برگزار می شود. از جمله وقف یک قطعه قبرستان، ساخت یک باب غسالخانه و سه پل بزرگ به نام‏هاى قره قشون، سید تاج‏ الدین و بولاماج. و احداث قنات‏هاى آبى و حمام نیز از امور خیریه‏ اى است که به دست آن عالم بزرگوار صورت گرفته است.

مفاخر و نوابع خوی در غبار غفلت و فراموشی به سر می برند

نماینده مردم خوی و چایپاره در مجلس شورای اسلامی در خصوص دلایل غفلت از معرفی این عالم و مجتهد خوی گفت: شهر خوی یکی از شهرهایی که مفاخر، نوابع و علمای بی نظیر زیادی تربیت و تحویل اسلام و انقلاب داده است اما متاسفانه اقدامی مناسب در معرفی این ذخیره های ارزشمند صورت نگرفته است.

موید حسینی صدر در گفتگو با خبرنگار مهر با بیان اینکه بیش از ۴۰۰ مفاخر، نوابغ و علما در خوی شناسایی شده است، ادامه داد: نه تنها آیت الله میرزا ابراهیم خویی بلکه هیچ کدام از مفاخر این شهر بدرستی برای مردم معرفی نشده و خدمات ارزنده آنها به جهان اسلام و ایران عزیز در گمنامی به سر می برد.

وی با اشاره به برگزاری همایش بزرگداشت آیت الله میرزا ابراهیم خویی با حضور مقامات کشوری در خوی بیان داشت: این همایش فرصت ارزشمندی برای بیان گوشه ای از زندگی پربار این عالم و سایر مفاخر خوی است که باید بهره برداری لازم از آن صورت گیرد.

صدر بزرگداشت مفاخر، نوابغ و علما را ضروری و نیازمند فرهنگ سازی لازم دانست و افزود: بزرگداشت این ذخیره های ارزشمند گامی در جهت صیانت از هویت تاریخی و داشته های ارزشمند یک ملت به شمار می رود که باید مورد توجه مسئولان قرار گیرد.

آیت الله میرزا ابراهیم خویی یکی از واقفان بزرگ کشور به شمار می رود

مدیرکل اوقاف و امور خیریه آذربایجان غربی نیز در گفتگو با خبرنگار مهر  گفت: آیت الله میرزا ابراهیم خویی از واقفان بزرگ استان و کشور است که موقوفاتی با نیت های متفاوت به ثبت رسانده است، همایش ملی این عالم نیز در راستای معرفی و شناساندن شخصیت بزرگوار وی که تا کنون مغفول واقع شده برگزار می شود.

حجت الاسلام علی مصائبی ادامه داد: آیت الله شهید میرزا ابراهیم خویی مجتهدی عالم و شخصیت برجسته سیاسی، فرهنگی، علمی و دینی زمان بود که از محضر میرزای شیرازی نیز بهره علمی برده است.

وی افزود: اشرافیت این عالم دینی به مسائل دینی به اندازه ای بود که برای میرزای شیرازی اشکال گرفته و میرزا نیز در نامه ای از علم این عالم تحسین کرده و از او عذرخواهی می کند.

مدیرکل اوقاف و امور خیریه آذربایجان غربی گفت: آیت الله شهید میرزا ابراهیم خویی دارای ۱۰ جلد تألیفات همچون شرح نهج البلاغه، حاشیه علی فرائد الاصول، شرح شرایع الاسلام و مخلص بحار الانوار است.

مدیرکل اوقاف و امور خیریه آذربایجان غربی گفت: این همایش ۱۴ اسفند ماه با حضور نماینده ولی فقیه و رئیس سازمان اوقاف و امور خیریه کشور برگزار می شود.»۱

پی نوشت

۱. خبرگزاری فارس ، ۱۳ اسفند ۱۳۹۳، شناسه خبر : ،۲۵۱۱۲۶۲

۳۶- محمد رضائی (مرد) – تکریت – عراق

نویسنده و محقق : سید مرتضی میرسراجی

mirseradji@gmail.com

شهید مظلوم محمد رضائی از جمله کسانی است که به اذن خدا مشمول معجزه طراوت شده است و جسد مطهرش بعد از پانزده سال به ایران صحیح و سالم بازگشته است که در زیر به این موضوع خواهیم پرداخت :

«حسین محمدی مفرد که از غواصان لشکر ۵ نصر واحد تخریب در دوران دفاع مقدس است. او در تاریخ ۱۳۶۵/۱۰/۰۴ در عملیات کربلای چهار در سن ۱۴ سالگی در منطقه شلمچه به اسارت نیروهای بعثی دشمن درآمد در مصاحبه با خبرنگار «تا شهدا» به روایت خاطراتی از نحوه شهادت شهید محمد رضائی پرداخته است. عملیات کربلای ۴: درگیری خیلی شدید بود تا آن روز جنگ را از این دریچه ندیده بودم خیلی آتش دشمن زیاد بود جنگ از پشت جعبه شیشه ای تلویزیون با این فرق می کرد.

 خیلی متفاوت بود گلوله ها واقعی، خونها واقعی، دشمن واقعی، ترس واقعی، شجاعت واقعی، ایثار واقعی،  شهادت ها واقعی همه چیز واقعی… اینجا سینما نبود که وقتی یک صحنه هیجانی  بود سوت و دست و فریاد بزنند!

  اینجا سوت بود اما سوت خمپاره… دست بود اما قطع شده! هیجان بود اما کنترل شده دو گلوله قبل از ورود به پشت سنگرهای ب شکل به دستم خورد از آب بیرون آمدیم وارد سنگرهای ب شکل شدیم (سنگرهای کمین که به شکل ب بودند .بسیار مهندسی ساخته شده بود ) و درگیری بین ما و دشمن بسیار نزدیک بود آنقدر که چهره های هم را به راحتی میدیدم فرمانده شهید مسلم اعلام کرد بچه ها عملیات لو رفته و ادامه عملیات لازم نیست دستور داده اند که برگردیم نیروهای پشتیبانی نخواهند آمد (ما خط شکن بودیم) اما آنقدر دشمن نیرو در منطقه آورده بود که ما راهی برای برگشت نداشتیم به نوعی در محاصره بودیم چاره ای جز جنگیدن و مقاومت نبود تا راهی برای برگشت پیدا کنیم هر لحظه که می گذشت عزیزی را از دست میدادیم وارد یکی از کانال ها شدیم تیربارچی تانک به سمت کانال تیر میزد .نمی دانم با هر گلوله چند نفر زخمی و شهید می شدند ولی خودم از ناحیه گردن گلوله خوردم به علت ضربه وارده و حساس بودن محل اصابت گلوله (و شاید ضعف ایمان) بیهوش شدم نمی دانم چقدر طول کشید تا به هوش آمدم ولی وقتی به هوش آمدم سربازان عراقی را نزدیک خودم دیدم، با خودم گفتم؛ جالب است در عراقی ها هم آدمهای خوبی هستند که به بهشت می آیند فکر می کردم شهید شدم و در بهشت هستم و عراقی ها هم به بهشت آمده اند.

 این فکر عجیب زیاد طول نکشید که با دیدن ماشینهای عراقی فهمیدم که هنوز در دنیا هستم چون در بهشت ماشین نیست لااقل ماشین عراقی نیست تلاش کردم تا بلند شوم و به عقب بروم ولی توان حرکت نداشتم.

 بر روی زمین چهار دست و پا راه افتادم تا به برادری رسیدم آقای مهدی سبزبان گفت کجا می روی؟ گفتم: می روم داخل کانال تا به عقب بروم گفت کانال را بسته اند و راهی برای رفتن نیست گلوله به پایش خورده بود و از هر دو پا محروم بود گفتم پس چکار کنیم گفت بهتر است در جای مخفی شویم تا فردا نیروهای کمکی بیایند.

 داخل اولین سنگر رفتیم و مخفی شدیم طولی نکشید که عراقی ها از حضور ما مطلع شدند و به داخل سنگر آمدند. آقای سبزبان که در مدرسه رضوی استان قدس رضوی درس خوانده بود عربی بلد بود گفت: عراقی ها دارن مشورت می کنند که بیایند داخل یا نبایند.

  اجازه بدهیم چون اگر شب اسیر کنند زنده نمی مانیم و خواهند كشت بهتر است تا صبح مقاومت کنیم این شد که با تک تیر زدن و مقاومت تا صبح در سنگر ماندیم صبح عراقی ها وارد سنگر شدند و با کتک زدن اسیرمان کردند ولی عجب مهمان نوازی کردند خدا قسمت نکند اینها را گفتم تا ذهنتان را آماده کنم تا بدانید کربلای ۴ چه شرایط و وضعیتی داشت بعد از اسارت وقتی از بیمارستان نظامی که نمیدانم در کدام شهر بود با اتوبوسی که بجای صندلی تخت داشت جهت حمل بیمار به سمت زندان می رفیتم.

 در همان اتوبوسی که شهید محمد رضا شفیعی بود محسن میرزائی و… نزدیک یک پادگان نظامی دو اسیر با لباس غواصی سوار اتوبوس شدند یک نفر جلوی اتوبوس نشست و یک نفر هم عقب آمد و کنار من نشست خیلی زود با هم ارتباط برقرار کردیم هر چند که از نظر نظامی کاملا اشکال داشت چون هر کسی که به جمع ما ناشناس می آمد احتمال داشت جاسوس باشد که از طریق منافقین داشت به ما تحمیل می شد ولی چهره این عزیز آنقدر جذاب بود که نیازی به تفکر نداشت این کسی نبود جز شهید بزرگوار شهید محمد رضايي.

 پرسیدم از کجا آمدی؟ گفت: من تازه اسیر شدم گفتم: تازه سه روز است که عملیات تمام شده کجا بودی تا الان؟ گفت: در نیزارها مخفی شده بودم ولی دیگر توانم تمام شد و از بی حالی روی آب آمدم و اسیر شدم.

 یک گلوله به دست چپ قسمت نزدیک به مچ خورده بود و یک گلوله به بالای ابروی چپ ایشان که کمی داخل رفته بود و در بالای ابرو گیر کرده بود و داخل سر فرو نرفته بود که خود جای تعجب داشت.

 چون مدت زیادی در داخل آب بوده و لباس غواصی داشته بود زخم دست ایشان را که با لا زدم دیدم کرمهای سفید روی زخم بود و ترسیدم گفتم اقا محمد این چیه؟ گفت: به علت جراحات و عفونت دستم اینجوری شده است. وقتی به زندان رسیدیم محمد رفت داخل غرفه ای دیگر و دیگر خیلی به هم نزدیک نبودیم ولی در جریان درمانش بودم و گاها زخم هایش را خودم با باندهای که شسته شده بود پانسمان می کردم نمی دانم کار درستی بود یا نه ولی این همه ي کمکی بود که به هم می کردیم و باندها را می شستیم و خشک می کردیم و مجدد استفاده می کردیم .

 بعد از این روزهای سخت وارد اردوگاه شدیم و من و محمد رضايي با هم وارد یک حمام شدیم و به اجبار همه لباسهایمان را بیرون کردیم و حمام کردیم محمد به من می گفت: بجای وقت گیری و خجالت از زمان استفاده کن که شاید دیگر حمام و صابون پیدا نکنی که خودت را تمیز کنی… در ضمن هم غسل بکن و هم نظافت من با خودم گفتم این از کجا می داند که دیگر از حمام خبری نیست؟ در هر حال حرفش را گوش کردم و با همان حالت عریان پشت به محمد کردم و کارهای که گفته بود را انجام دادم و از حمام خارج شدیم تا به ما لباس بدهند و بعد از پوشیدن لباس  به گروهای ۱۰۰ نفری وارد آسایشگاها می شدیم.

۳۵۶۵۷۸۷۸

اسیر شهید محمد رضایی

 من و محمد وارد آسایشگاهی شدیم که رئیس آسایشگاه شخصی به نام ناصر بود که آنقدر بی ایمان و نا متعادل بود که جای گفتنش نیست و از بدترین خاطرات اسارت می باشد. مترجم عرب زبان بود نمی دانم چقدر طول کشید که یک سرباز عراقی وارد آسایشگاه شد و گفت یک نفر بیاید من نمی دانم چه شد که با سرعت از آسایشگاه خارج شدم  و رفتم.

 من را وارد آسایشگاه روبرو (۷) بردند و گفت تو اینجا باید بمانی با خودم گفتم این چه اشتباهی بود که کردم از محمد جدا شدم ولی خیلی زود فهمیدم دوستانی در این آسایشگاه هستند که سرنوشت اسارت من را آنها تغییر دادند و خدا را شاکرم بابت این همه لطف و محبت چون محمد هم مدت زیادی در آن آسایشگاه نماند و اگر من آنجا می ماندم قطعا اذیت می شدم.

 هر روز محمد را در ساعات هوا خوری میدیم هر روز حالش بهتر می شد زخم دستش بهتر شده بود ولی انگشتهای دستش حرکت نداشت روزها می گذشت و کم کم به اسارت و تنهایی های ما افزوده می شد هر روز از روز دیگر  سخت تر چون هر روز دوستی را از دست می دادیم یا بر اثر بیماری یا شکنجه و این بدترین شکنجه بود .

  فقط در ساعاتی که برا ی هواخوری می آمدیم محمد را میدیدم تا آنکه محمد را به بند دیگری بردند و دیگر شاید هر ۳ ماه هم از محمد خبری نداشتم و وقتی با خبر شدم که گفتند: یکی از بچه ها از روی نا آگاهی در مورد محمد در یک جمع صحبت کرده وگفته است که محمد از بچه های اطلاعات عملیات است و با توجه به داشتنن اطلاعات تعداد زیادی از فرماندهان ارتش عراق به دست ایشان کشته شده است و شروع کرده به تعریف از محمد که محمد این است و آن است و سه روز من را که زخمی بودم در آب با داشتن یک فین (وسیله کمکی برای غواصی در آب که شبیه پای اردک است)  حمل می کرده تا راهی برای فرار پیدا کند که بعد از سه روز به علت ضعیف شدن دیگر مجبور به تسلیم شدن می شود و کلی حرفهای که نباید بگوید را می گوید.

 جاسوسان خبر را به عراقی ها می دهند (باید بدانیم که در واقعیت محمد از بهترین نیروهای اطلاعات عملیات بود که با توجه به استعداد و هوشی که داشت در جلسات توجیهی فرماندهان شرکت می کرد و نقشه های عملیات و منطقه را توضیح می داد.)

 آن اسیری که این حرف ها را زده است می برند و با زدن و شکنجه مجبور می کنند که اسم آن شخص را بگوید و محمد رضايي را لو میدهد و محمد روزهای سختش شروع می شود از اینجا چون من در کنار محمد نبودم  کلیه اتفاقات را بر اسا س گفته های شخصی که در تمام مدت شکنجه با محمد بوده بیان می کنم .

 خرداد ۶۶ بود.

عدنان و علی آمریکایی (سرباز عراقی که لباس آمریکای می پوشید و چهره شبیه به سربازان آمریکای داشت و بسیار قوی  و جثه ای بزرگ داشت و عدنان هم یک ورزشکار که زبان فارسی را کاملا بلد بود و بسیار جلاد بود)، دراردوگاه تکریت ۱۱، آسایشگاه به آسایشگاه دنبال محمد می گشتند .

 به آنها خبر داده بودند که محمد رضایی از نیروهای اطلاعات و  عملیات تیپ ۲۱ امام رضا(ع) است. وقتی محمد را پیدا کردند علی آمریکایی که قدی بلند و درشت اندام داشت اندام کوچک و ضعیف محمد را که دید خشمگین تر شد چون با توجه به چیزهای که در مورد محمد شنیده بود انتظار داشت یک فرد قوی جثه و بلند قد پیدا کند نه یک نوجوان  لاغر اندام ……

  هر روز می بردند و محمد را با انواع روشها شکنجه می کردند و می گفتند که چه کسانی با تو بودند؟ قرار بود چه کاری بکنید؟ برنامه های شما چه بود و….

 با چوب کابل آبجوش برق و چسباندن اتوی داغ به بدنش  ،کشیدن بر روی زمین  با بدن لخت و زخمی بر روی خاک و خرده شیشه  او را شکنجه می دادند ولی محمد آنقدر ایمانش قوی بود که  بهترین راه را که صبر و تحمل بود در پیش گرفته بود تمام بدنش زخم و خون بود کسی با محمد صحبت نمی کرد تنها در آسایشگاه می نشست و محمد اجازه نمی داد کسی به او نزدیک شود محمد می ترسید که هر کس به او نزدیک شود عراقی ها فکر کنند او هم از همراهان او بوده و او را هم شکنجه کنند.

 محمد دوست نداشت کسی اذیت شود و روزهای سخت را با تنهایی و درد تحمل می کرد بعد از چند روز شکنجه های سخت باعث شد که عراقی ها خسته شوند و دیگر توان ادامه نداشتند و برای جبران شکست تصمیم به شهادت محمد گرفتند. روز آخر شیشه های داخل حمام را شکستند و محمد را که تمام بدنش زخم و خون و جراحت بود بر روی شیشه ها کشیدند ولی باز هم جز ناله از محمد چیزی بیرون نیامد تنها حرفهای که از محمد توانستند  اعتراف بگیرند نام خدا و ائمه اطهار بود و عدنان که خشمگین از این همه مقاومت با فرو کردن یک عدد صابون عراقی که نوعی خاص از صابون بود که به رنگ سبز وب سیار بد بو بود در دهان محمد باعث خفه شدن محمد شد و برای جبران سریعا در خواست کمک کردند ولی محمد دیگر نفس نمی کشید پیکر پاک این شهید عزیز را بر روی سیم خاردار انداختند و عکس گرفتند که بگویند در حال فرار بوده و مجبور شدیم با گلوله بزنیم.

 

جسد سالم شهید محمد رضایی

پیکر مطهر اسیر شهید محمد رضائی

 بعد از جنگ پیکر پاک محمد به ایران انتقال داده شد و در ۱۵ کیلومتری شهر فاروج در بین دو مناره مسجد و حسینه حضرت سجاد علیه السلام دفن شد امید وارم که در سفر بعدی از این مسیر سری هم به مقبره این شهید عزیز بزنید و یادمان باشد که امنیت امروز مدیون ایثار این مردان بزرگ دیروز است .

 در مرداد ماه سال ۱۳۸۱ به همراه ۲۲ شهید دیگر  پیکر محمد به ایران آمد جالب است که بگویم پیکر محمد سالم به ایران آمد و مجبور شدند در سردخانه نگهداری کنند. روز تشیع جنازه وقتی جنازه محمد به محلی که همان مسجد امام سجاد (ع) بود رسید و بر روی دوش مردم حمل شد لکه های خون بر روی لباس مردم کاملا مشخص بود که از داخل تابوت بیرون زده بود .

  آیا باز هم باید با این همه نشانه  فراموش کنیم که شهدا چه کسانی بودند و چه کردند و در کنار مزار آن شهید عزیز برویم و نگاهی به آن قبر سیاه کوچک نکنیم شاید برای ما عادی شده است  که قبر یک شهید را می بینیم و راحت می گذریم  ولی اگر می دانستیم که شهید محمد رضايي برای افتخار ایرانی و شجاعت ایرانی  تحمل شکنجه کرده است تا بگوید ایرانی می میرد ولی تن به ذلت نمی دهد به آن قبر نگاه بهتری می کردیم اگر بگوید در فلان شهر انسانی هست که با کشیدن دستش بر روی سرمان  ۱۰ سال به عمرمان افزوده می شود همه  کارهایمان را رها می کنیم و میرویم اما در مسجد حضرت سجاد (ع) شهیدی است که از بهترین  انسانهای بهشت است اما بی توجه رد می شویم … ایا سخت است که در کنار تفریح خودمان تنمان را به قبر سیاه کوچک محمد بمالیم تا متبرک شویم؟»۱

داستان شهید محمد رضایی با قلمی دیگر :

« کنار اروند می‌نشینم. دست‌هایم را در این رود وحشی فرو می‌برم، چشم‌هایم را می‌بندم و مسافر زمان می‌شوم. به دی ۶۵ می‌روم؛ «کربلای ۴». تو را می‌بینم که رد ترکشی عمیق، بر پیشانی‌ات نشسته و با لباس‌های غواصی از آب‌های اروند بیرون می‌آیی و پا در خاک عراق می‌گذاری.

 اروند، عجیب دلشوره‌ی تو را دارد! با این همه، مانع رفتنت نمی‌شود و موج کوچکی را به سویت می‌فرستد و آن بوسه‌ی خداحافظی‌اش می‌شود بر گام‌های استوارت. تو می‌روی و او، همه نگاه می‌شود و نگاه‌هایش را پشت سرت می‌ریزد و بدرقه‌ات می‌کند.

چشم باز می‌کنم و قلم به دست می‌گیرم تا هر آن‌چه را که از تو برایم گفته‌اند روی کاغذ بیاورم. اشک اما پرده‌ی چشمانم می‌شود. پلک می‌زنم؛ قطره‌ای از دل چشمانم می‌جوشد و در آب‌های اروند می‌ریزد. او، موج می‌زند؛ مـَد می‌کند. اروند دلتنگ محمد است…

خرداد ۶۶ بود. عدنان و علی آمریکایی، در اردوگاه تکریت ۱۱، آسایشگاه به آسایشگاه دنبالت می‌گشتند. به‌شان خبر رسیده بود که «محمد رضایی» از نیروهای اطلاعات و عملیات تیپ ۲۱ امام رضا(ع) است. گفته بودند غواص راهنما بوده‌ای و خط‌شکن. فهمیده بودند که پیش از اسارت، مجوز ورود چند بعثی به جهنم را صادر کرده‌ای. بسیجی بودنت هم که بدجور آتش به جانشان انداخته بود؛ شده بودند گلوله‌ی آتش. علی آمریکایی و عدنان که تا آن موقع آبشان توی یک جوی نمی‌رفت، سر مسأله‌ی تو اتحادی پیدا کرده بودند که آن سرش ناپیدا. کل اردوگاه را زیر پایشان گذاشتند تا رسیدند به آسایشگاه شما.

یک دست لباس داشتی. همان را هم شسته بودی و منتظر بودی تا خشک شود. با لباس زیر توی آسایشگاه، کنار یکی از بچه‌ها نشسته بودی و با هم حرف می‌زدید که علی آمریکایی آمد پشت پنجره‌ی آسایشگاهتان. اسم چند نفر را خواند. تو هم جزء آن‌ها بودی. اسمت را که برد، دستت را بالا گرفتی. تا چشم‌های سبزِ بی‌روحش به تو افتاد، حال گاو خشمگینی را پیدا کرد که پارچه‌ای سرخ را نشانش داده باشند. در چشم به‌هم زدنی تمام بدنش به عرق نشست. دنبال یکی هم قد و قواره‌ی خودش می‌گشت؛ هیکلی، قدبلند، چهارشانه. باورش نمی‌شد آن همه حرف و حدیث پشت سر تو باشد؛ یک جوان۲۰ساله، متوسط قامت و لاغر‌اندام. همه‌ی حساب و کتاب‌هایش را به‌هم ریخته بودی. چهره‌ی پرصلابت و نگاه آرامت که خبر از آرامش درونی‌ات می‌داد، ناخن به روحش می‌کشید.

هرچند همه‌ی محاسباتش اشتباه از آب درآمده بود، ولی حداقل از یک چیز مطمئن شده بود که امثال تو، شیرهای در زنجیرند و نباید زنده بمانند. تو داشتی لباس‌های خیست را می‌پوشیدی که آن‌ها بر سرت ریختند و کتک‌زنان تو را از آسایشگاه بیرون بردند.

پس از چند ساعت به آسایشگاه آوردنت. همه می‌دانستند که بدجور شکنجه‌ات کرده‌اند. نگهبان صدایش را ته گلویش انداخت: «از این به بعد کسی حق ندارد با محمد رمضان، ارتباط برقرار کند. حرف زدن با محمد رمضان، ممنوع. راه رفتن با محمد رمضان، ممنوع.»

و بایکوتت کردند. بعثی‌ها تو را «محمد رمضان» صدا می‌کردند؛ رسمشان این بود که به جای بردن نام فامیل هر اسیر، نام پدر و پدربزرگش را می‌بردند. اسم پدر تو هم رمضان‌علی بود و نام جدت غلام‌حسن.

بچه‌ها دورتا دور آسایشگاه نشسته بودند. همه می‌دانستند معنی بایکوت چیست و شکستن آن چه مجازات سنگینی دارد. آن‌جا که خبری از پماد و مرهم و… نبود. دلشان می‌خواست بیایند و کنارت بنشینند تا حرف‌هایشان مرهمی باشد برای زخم‌هایت. ولی کسی طرفت نمی‌آمد. خودت هم می‌دانی دلیلش ترس نبود، بلکه هیچ‌کس نمی‌خواست که بعثی‌ها به خاطر شکستن بایکوت، به تو حساس شوند و بیش‌تر آزارت دهند. تو هم نمی‌خواستی جاسوس‌های آسایشگاه، خبر بیش‌تری برای نگهبان‌ها ببرند و آن‌ها، هم‌آسایشگاهی‌هایت را آزار دهند. ولی بچه‌ها دست بردار نبودند و با اشاره‌ی چشم و ابرو احوالت را می‌پرسیدند. همه طعم ضربه‌های عدنان و علی آمریکایی را چشیده بودند و می‌دانستند کشتن آدم‌ها، برای این دو، از آب خوردن هم ساده‌تر است. کتک زدن‌های عادی‌شان آدم را به حال ضعف و مرگ می‌انداخت، وای به وقتی که بخواهند شکنجه‌ات کنند. آن‌ها خوشحال بودند که تو هنوز زنده‌ای!

راستی! چه زیبا نماز می‌خواندی با آن تن زخمی و کبود.

آمده بودی توی حیاط؛ مثل همه. البته با یک تفاوت؛ کسی حق نداشت با تو راه برود یا حرف بزند. تک و تنها سرت را انداخته بودی پایین و با آن بدن مجروح، جلوی آسایشگاهتان راه می‌رفتی. «سیدمحسن»، نوجوان ۱۶ساله از بچه‌های آسایشگاه کناری‌تان آمد کنارت و ایستاد به احوالپرسی. بایکوت بودنت به کنار، قانون اردوگاه اجازه نمی‌داد افراد آسایشگاه‌های مختلف با هم حرف بزنند. گفتی: «برو! محسن برو!»

اما او گفت: «ول کن محمد! ته تهش کتکتم می‌زنند دیگر!»

تو نگران او بودی و او نگران تو.

چند روز پشت سرهم می‌بردند و شکنجه‌ات می‌دادند و با چوب‌های قطور و کابل‌های ضخیمِ فشارقوی برق، که در ۳لایه بهم بافته شده بود، وحشیانه به جانت می‌افتادند. می‌دانستند راه رسیدن به جهنم را برای دوستانشان کوتاه کرده‌ای. می‌گفتند: «بگو چه کسانی آن موقع همراهت بودند؟»

بعد اتو را داغ می‌کردند و به پوستت می‌چسباندند و تو در جواب آن‌ها نفس‌هایت را با ناله بیرون می‌دادی: «یا زهرا(س)… یا حسین(ع)…»

بدنت می‌سوخت و تاول می‌زد. با کابل بر تاول‌هایت می‌کوبیدند و تاول‌ها پاره می‌شدند. می‌گفتند: «باید به امام خمینی توهین کنی. بگو… »

از درد به خود می‌پیچیدی و جواب می‌دادی: «یا زهرا(س)… یا حسین(ع)…»

و نمی‌گفتی آن‌چه را که آنان مشتاق شنیدنش بودند و باران کابل و چوب بر پیکرت باریدن می‌گرفت. تَن‌شان که به عرق می‌نشست، نوشابه‌های خنک را قُلپ قُلپ از گلو پایین می‌دادند. می‌رفتند استراحت می‌کردند و ساعتی بعد دوباره بازمی‌گشتند. و باز ضربه‌های چوب بود و کابل و اتوی داغ و خدا بود و تو بودی و ناله‌های یا زهرا(س) و یا حسین(ع).

یکی از بچه‌ها به تو گفت: «محمد! این‌ها می‌کشنت! امام گفته: آن‌ها که در اسارتند، اگر دشمن از آن‌ها خواست که عکس مرا پاره کنند یا به من توهین کنند، این کار را انجام دهند.»

اما تو گفتی: «امام وظیفه داشته این حرف را بزند. اما من وظیفه ندارم برای این‌که جانم سالم بماند، به رهبرم توهین کنم.»

ضعیف شده بودی و بی‌رمق. چند روز پشت سرهم کتک و شکنجه توانی برایت نگذاشته بود. بدن رنجور و نیمه‌جانت را کشان‌کشان به سمت حمام‌ها بردند. لباس‌هایت را درآوردند. بدن کبود، سوخته و تاول زده‌ات را زیر دوش آب داغ گذاشتند و با کابل بر آن کوبیدند. چند بطری شیشه‌ای آوردند و به در و دیوار حمام کوبیدند. بطری‌ها، شیشه‌های تیز و برنده‌ای می‌شدند و کف حمام می‌ریختند. تو را روی شیشه‌ها می‌غلتاندند و با کابل بر بدنت می‌کوبیدند و با پوتین‌های زمختشان روی بدن رنجور و نحیفت می‌رفتند. شیشه‌های برنده، پوستت را می‌شکافتند و در گوشتت فرو می‌رفتند. خون، از تاول‌ها، از سوختگی‌ها، از زخم‌ها، از ردپای خرده شیشه‌ها بیرون می‌دویدند. همه چیز نشان می‌داد که واقعا تو را به حمام آورده‌اند؛ به حمام خون.

می‌گفتند: «باید به مسئولان مملکتت توهین کنی.»

اما تو مظلومانه ناله می‌کردی: «یا زهرا(س)… یا حسین(ع)…»

و آن کابل‌ها که حالا دیگر مَرکب لخته‌های خون شده بود، محکم‌تر از قبل بر پیکرت فرود می‌آمد. صدای خِرِش‌خِرِشِ شیشه‌ها، شکسته شدن استخوان‌ها و ناله‌های ضعیف یا زهرا(س) و یا حسین(ع)ات نسیمی شده بود تا اهالی آسمان را نوید دهد که مسافری از فرزندان روح‌الله در راه است و تو ذره‌ذره به دروازه‌ی بهشت نزدیک می‌شدی.

نعره می‌زدند: «باید به امام خمینی توهین کنی. بگو…»

و تو با آخرین نفس‌هایت جواب می‌دادی: «یا…ز…ه…ر…ا(س) یا…ح…س…ی…ن(ع)»

کابل‌ها قوس می‌گرفتند و با قدرت بر پیکرت می‌نشستند. گوشت و پوست بدنت باضربه‌های کابل کنده می‌شد. کابل‌ها به سمت بالا تاب برمی‌داشتند و تکه‌های پوست و گوشت بدنت را به سوی سقف و در و دیوار حمام پرتاب می‌کردند. بارها و بارها ازت پرسیدند: «افسران و سربازان ما را تو کشتی. چه کسان دیگری همراهت بودند؟ نام ببر!»

و تو که نای حرف زدن نداشتی، با اشاره‌ی ابرو جواب می‌دادی: «نه!»

از حمام آوردنت بیرون و با پارچه روی بدن پاره‌پاره و پر از زخم و سوختگی‌ات، آب و نمک ریختند. آخرین ناله‌های جانسوزت، آرام، راهشان را به آسمان باز می‌کردند. عدنان که از مقاومت و سرسختی تو به ستوه آمده بود، فریاد زد: «تمامت می‌کنم!»

آن‌گاه پیکر تو را به داخل حمام کشیدند. قالب صابونی را در دهانت گذاشتند و با پوتین‌هایشان آن را در حلقت فرو کردند.

از حمام بیرون آوردنت و روی زمین خاکی اردوگاه انداختنت. بعد رفتند سراغ یکی از بچه‌های اردوگاه که از امداد و کمک‌های اولیه سررشته داشت. او نبضت را گرفت. چهار، پنج‌بار در دقیقه بیش‌تر نمی‌زد. ضربان قلبت به حدی کند و ضعیف شده بود که شهادتت قطعی بود. صدایی که از گلویت بیرون می‌آمد، صدای نفس کشیدن نبود. صدای خُرخُر کردن بود. یک استخوان سالم در بدنت نمانده بود. هرطور دست و پایت را تکان می‌دادند به همان شکل باقی می‌ماند. آخرین خُرخُر را که از گلو بیرون دادی، گفتند: «ماتَ.»؛ یعنی تمام کرد. یعنی شهید شدی!

بعد پیکر بی‌جانت را روی سیم خاردارها انداختند و از آن عکس گرفتند تا بگویند تو در حال فرار بوده‌ای و آن‌ها مجبور شده‌اند تو را بزنند! تاخت و تازهای عدنان شروع شد. عربده می‌کشید و به سربازها دستور می‌داد. تمام اردوگاه به حالت آماده‌باش درآمده بود. چند نفر دویدند و پتویی را از یکی از آسایشگاه‌ها بیرون آوردند. یک پتوی راه‌راهِ سبز و سفید. از همان پتوهای زِبر اسرا. آسایشگاه به آسایشگاه می‌دویدند و دستور می‌دادند: «همه کف آسایشگاه دراز بکشند. سرها روی زمین. بلند کردن سر، ممنوع . نگاه کردن، ممنوع. صحبت کردن، ممنوع.»

هرچند درهای آسایشگاه‌ها قفل بود، ولی می‌خواستند با این کارشان حصار در حصار ایجاد کنند. این دستورات که از آسایشگاهی به آسایشگاه دیگر ابلاغ می‌شد، همه را متوجه این کرد که یا اتفاقی افتاده یا قرار است حادثه‌ی مهمی رخ دهد. کنجکاوی عده‌ای، تحریک شده بود. خوب که نگاه می‌کردی، سرهایی را می‌دیدی که از پشت پنجره‌ی آسایشگاه‌ها، چشم در حیاط اردوگاه می‌گرداندند تا آن‌چه که از آن منع شده بودند را ببینند. آن‌گاه تو افق نگاهشان می‌شدی؛ آن پتوی زِبر را دور تو پیچیده بودند و با سیم‌خاردار دورش را بسته بودند. سپس ماشینی آمد و تو را به نقطه‌ی نامعلومی برد.

بعد چند نفر از اسرا را به زور کتک و شکنجه، مجبور به امضای برگه‌ای کردند تا طی گزارشی صوری به صلیب سرخ ادعا کنند؛ «تو در حال فرار بوده‌ای و آن‌ها مجبور شده‌اند تو را با گلوله بزنند!»

تعدادی از بچه‌ها را هم به حمام فرستادند تا آثار جنایتشان را که به در و دیوار حمام مانده بود، پاک کنند.

مرداد ۸۱ بود. آن روز مشهدالرضا(ع) میزبان ۲۲ شهید بود. یکی از آن‌ها هم تو بودی. بالاخره بعد از پانزده سال به خانه برگشتی. پدرت آمده بود معراج‌الشهدا. ۲۱ شهید آن‌جا بودند، ولی تو نبودی. حاج‌رمضان‌علی پرسید: «محمد رضایی کجاست؟»

پاسخ شنید: «پدر جان! پیکر محمدت سالمِ سالم است. او را در سردخانه گذاشته‌ایم.»

حاج‌رمضان‌علی، بین شهرهای فاروج و شیروان، درست در کنار جاده، مسجد امام سجاد(ع) را ساخته بود و جلوی مسجد برای خودش مزاری تهیه کرده بود. تو که آمدی، آن را داد به تو. روز تشییع پیکرت، مردم زیر تابوتت را گرفته بودند و تو را تا مزارت همراهی کردند.

تشییع تمام شد؛ جمعیت تازه متوجه‌ی خونابه‌هایی شدند که از تابوتت گذشته و بر شانه‌ی آن‌ها چکیده بود!

درباره شهید

شهید محمدرضایی ( متولد۱۳۴۶ ؛ تاریخ اسارت عملیات کربلای چهار در منطقه شلمچه دیماه ۱۳۶۵ ؛ محل شهادت اردوگاه تکریت۱۱ دریکی از روزهای خردادماه ۱۳۶۶ ) یکی از مسئول دسته های غواصان اطلاعات عملیات تیپ ۲۱ امام رضا علیه السلام بود که در همراه با دیگر نیروهای عمل کننده در عملیات کربلای چهار با رشادت فراوان به عنوان خط شکن وارد درگیری شدند که موفقیت هایی علیرغم نبود نیروهای پشتیبانی نیز به دست آورده بودند.

با عنایت به اینکه عملیات کربلای چهار توسط ستون پنجم و نیز همکاری اطلاعاتی نیروهای غربی لو رفته بود و عراق نیز آمادگی مقابله با عملیات را داشت نیروهای خط شکن ما در عملیات و بنا بر تدبیر فرماندهان به دشمن بعثی یورش بردند و بدلیل عدم پشتیبانی نیروهای عمل کننده و خصوصا غواصان بین نیروهای عراقی و خودی و در بین نیزارها  و مرداب ها  و دریاچه ماهی و جزایز ام الرصاص و ام القصر وپتروشیمی و نهرخین ودیگر جاهای مختلف گیر افتادند و به مرور یا براثر شدت جراحات وزحمی بودن شهید شدند و یا به دست دشمن بعثی به اسارت درآمدند و عده بسیارکمی هم توانستند بعداز حدود بیش از ۱۰ روز تا ۳۰ روز خود را به خط خود رسانده و نجات پیدا نمایند ؛ که شهید محمد رضایی نیز بعد از قریب ۳ روز به اسارت دشمن درآمدند.

بعداز اسارت و انواع اقسام کتک ها و فشارها و شکنجه های که معمولا به صورت عمومی و دسته جمعی و گاهی هم انفرادی بود براثر سهل انگاری و نداشتن تدبیر لازم و بیان مسایل و موارد به یکدیگر ؛ پس از انتقال به اردوگاه که نمیخواهیم آن را واکاوی کنیم ؛ عراقیها فهمیدند که شهید رضایی یکی از مسئول دسته غواصها بوده و چه رشادت هایی که شب عملیات انجام نداده است.

علی ای حال شهید محمدرضایی در اردوگاه تکریت۱۱ لو رفت و توسط عراقی ها شناسایی گردید و به شدت و درچندین مرحله مورد ضرب و شتم و شکنجه با انواع و اقسام وسایل قرار گرفت .

اهداف دشمن بعثی در بدو امر شکستن روحیه اسرای اردوگاه و درهم خوردکردن ایشان بدلیل مفقوالاثربودن این اسرا بود و نیز در هم شکستن مقاومت جانانه و سرسختانه شهید رضایی و کسب اطلاعاتی که در آن زمان یعنی بعد از حدود ۷ ماه از اسارت اصلابه دردشان نمی خورد بودند.که دراهداف خودشان حتی با شهادت شهید رضایی ناکام ماندند.

شهید محمد رضایی توسط دو نفر از نگهبانان عراقی به نام های : علی آمریکایی و عدنان مورد ضرب وشتم وشکنجه قرار گرفت ؛ این دونفر دژخیمان وحشی با کابلهای ۳ فاز به جانش افتادند و در حمام با شکستن شیشه های آن و برروی شیشه ها اورا مورد اصابت کابل های خود قرار دادند ؛ بنا بر گفته بچه های آشپزخانه اردوگاه ؛ در حمامی که خود عراقیها از آن استفاده میکنند ؛ وی را بر روی صندلی قرار دادند و شیر آب داغ را بر پیکر نحیف وی باز کردند ؛ حتی پا را ازاین فراتر گذاشته و سیم برق را درحالی که دست های وی به صندلی بسته شده بود متصل کردند و در حالی که وی از درد به خود میپچید نمک بر روی زخم ها و پیکر نحیف ریختند؛ حتی اگر دقت کنید با اتو وی را سوزانیدند ؛  وبدلیل اینکه استغاثه های وی به درگاه خداوند و فریادهای یازهرایش را نشنوند و در حالی که از ائمه س یاری و کمک میطلبید و در برابر دشمن بعثی و علی آمریکایی و عدنان سر فرو نیاورده بوده ؛ صابون در دهان وی کردند ؛ و به ندای خداوند خودش لبیک گفت و مظلومانه  و در غربت اسارت در یکی از روز های خردادماه سال ۱۳۶۶ شربت شهادت را نوشید.

و این نکته درباره این شهید بزرگوار در خور یادآوری میباشد که  پدر این شهید گرانقدر تعریف میکردند {« هنگامی که پیکرمطهر این شهید در تبادلی که طرف عراقی در سال ۱۳۸۱ صورت گرفته بود و به مشهد جهت تشییع منتقل شده بود(مردادماه ۱۳۸۱)؛ علیرغم تمامی زخمهایی که بر پیکر نحیفش وارد شده بود ؛ پیکر مطهر این شهید عزیز هنوز تازه و معطر بود و این درحالی بود که قریب به ۱۵ سال از زمان شهادتش میگذشت !! و هنگامی که پیکر مطهرش را در شهرستان فاروج تشییع کردند بر روی لباس کسانیکه زیر تابوت ایشان را گرفته بودند خونابه چکیده بوده است »}

لازم بذکر است که پیکرمطهر این شهید گرانقدر در ۱۵ کیلومتر شهرفاروج به سمت شیروان و درکنار جاده محل زیارت دوستان و همرزمان و زایرین حضرت علی ابن موسی الرضا علیه السلام می باشد.»۲

پی نوشت

۱. پایگاه اینترنتی تا شهدا

http://tashohada.blogfa.com/post/519/%D9%BE%DB%8C%DA%A9%D8%B1-%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D9%85%D8%AF-%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D9%88%DB%8C%D8%B1

۲. سایت تخصصی و اطلاع رسانی دفاع مقدس، فاتحان

http://www.fatehan.ir/page.aspx?pid=171&postid=7795

۳۵- امامزاده فضل بن موسی بن جعفر (ع)(مرد) – جهرم – ایران

نویسنده و محقق : سید مرتضی میرسراجی

mirseradji@gmail.com

حجت الاسلام لطف الله دژکام امام جمعه شهرستان جهرم در استان فارس درباره امامزاده فضل بن موسی (ع)  و معجزه طراوتی که در مورد ایشان به وقوع پیوسته، ابراز داشتند :

«ایشان از برادران امام رضا(ع) و شاهچراغ(ع) و فرزند بلافصل حضرت موسی بن جعفر(ع) بوده که لازم است مورد تکریم و احترام همگان قرار گیرد. حضرت فضل بن موسی(ع) دارای کرامات فراوان بوده و به داشتن کرامت اشتهار داشتند به‌طوری که افراد مطمئن و مومن نقل کرده‌اند در پی سیلی که حدود ۱۰۰ سال پیش در جهرم اتفاق افتاد جسد مطهر این امامزاده به صورت کامل تازه به دست آمد که توسط مومنین دفن شد.

به سبب شخصیت بی‌بدیل حضرت فضل بن موسی(ع) مردم از گذشته نسبت به ایشان ارادت و اعتقاد بسیاری داشتند به‌طوری که در گذشته با وجود زیادی مسافت امامزاده تا مرکز شهر مردم با پای برهنه به زیارت این امامزاده عظیم الشان می‌رفتند و حوایج دنیوی خود را از ایشان طلب می‌کردند.»۱

پی نوشت

۱. خبرگزاری تسنیم، ۱۳۹۳/۰۳/۱۹، شناسه خبر : ۳۹۴۹۷۹