۴- ناشناخته( مرد)، قبرستان درب الریحان، بغداد،عراق

نویسنده و محقق : سید مرتضی میرسراجی

mirseradji@gmail.com

در کتاب سترگ تاریخ بغداد  تالیف خطیب بغدادی متوفای  نیمه دوم قرن پنجم هجری  به شرح حال و ترجمه بیش از ۵۰۰۰ راوی حدیث پرداخته شده است در ضمن معرفی یکی از این راویان به نام « ابن مُخَلدعطار» از جسد سالم مردی ناشناخته در قبرستانی در بغداد پرده برداشته است.

«حدّثنا محمّد بن عبد العزیز البرذعیّ حدّثنا أحمد بن محمّد بن عمران حدّثنا أبو عبد اللّه محمّد بن مخلد العطّار. قال: ماتت والدتی فأردت أن أدفنها فی مقبره درب الریحان، فنزلت ألحدها۱ أنا فانفرجت لی فرجه عن قبر یلزقها، فإذا رجل علیه أکفان جدد على صدره طاقه یاسمین طریقه۲، فأخذتها فشممتها فإذا هی أزکى من المسک و شمها جماعه کانوا معی فی الجنازه، ثم رددتها إلى موضعها و سددت الفرجه.» ۳.

(حدیث کرد ما را محمد بن عبدالعزیز، که حدیث کرد  ما را احمد بن محمد بن عمران ، که حدیث کرد ما را ابو عبدالله محمد بن مخلد عطار که گفت : مادرم وفات یافت  پس قصد کردم که او را در قبرستان «درب الریحان» [ بغداد] به خاک سپارم . در قبرش پایین رفتم  و شکاف و روزنی از قبری که همجوار او بود  برمن باز شد پس آنجا جسد یک مرد را دیدم که کفن هایش  نو بود و بر سینه اش یک دسته گل یاسمن تازه قرار داشت . پس آن را برداشتم و بوییدم که گویی از بوی مشک نیز خوشبوتر بود و همین طور  افرادی که با من در کنار جنازه بودند ، آن را بوییدند سپس آن دسته گل را سر جایش گذاشتم و شکاف را بستم. )

بحث :

همان طور که از متن پیداست نام و نسب ، زمان وفات و سیره فردی و اجتماعی آن شخص معلوم نیست و نمی توان از متن فهمید که چند سال پس از وفاتش جسدش این چنین سالم مانده است.

نکته ظریف و لطیفی که در اینجا وجود دارد این است که « ابن مخلد عطار» که خود شغل و پیشه اش عطاری بوده و علی القاعده با گیاهان و عطرها آشنایی داشته است و از تعابیری که از دسته گل یاسمن به عمل می آورد و رایحه آن را خوشبوتر از مشک وصف می کند ، احساس خوبی به مخاطب این موضوع  دست می دهد.  علاوه بر آن شخصی که به احتمال زیاد از بستگان و نزدیکان این متوفا بوده چه قدر باذوق در لحظات وداع،  دسته گلی از یاسمن بر پیکر او نهاده است و از همه لطیف تر خداوند خالق متعال که این پیکر پاک را همچون یک دسته گل یاسمن خوشبو و با طراوت در دل خاک پنهان و حفاظت نموده است.

خطیب بغدادی صاحب کتاب به سال ۳۹۲ ق . ولادت و در ۴۶۳ ق . وفات یافته است . طبق اطلاعات کتاب او ابن مخلد عطار در سال  ۲۳۳ ق . ولادت و در سال ۳۳۱ ق.  از دنیا رفته است. ۴متاسفانه سال وفات مادر ابن مخلد مشخص نیست ولی این اتفاق قطعا بین بازه زمانی سال ۲۳۳ ق . تا ۳۳۱ ق . اتفاق افتاده البته در زمانی از آن که وی قطعا عاقل و بالغ بوده است. خطیب بغدادی ابن مخلد را شخصی ثقه و  امین در حدیث دانسته است .۵

شایان ذکر است که این مطلب در کتاب «المنتظم» ابن الجوزی تاریخ نگار متوفای اواخر قرن ششم نیز ذکر شده است .۶

پی نوشت

  1. صحیح آن باید « لحدها » باشد.
  2. صحیح آن باید « طریه » به معنای تازه باشد.
  3. خطیب البغدادی ، ابوبکر احمد بن علی ( م . ۴۶۳ ق .) ، تاریخ بغداد،  ارالکتب العلمیه ، بیروت – لبنان ، ط ۱ ، ۱۴۱۷ ق . ،ج ۴ ، ص ۸۰ .
  4. خطیب البغدادی ، پیشین ، ج ۴ ، ص ۸۰٫
  5. همو ، پیشین ،ج ۴ ، ص ۸۰٫
  6. ابن الجوزى ، أبو الفرج عبد الرحمن بن على بن محمد (م .۵۹۷ ق.) ، المنتظم فى تاریخ الأمم و الملوک ، تحقیق : محمد عبد القادر عطا و مصطفى عبد القادر عطا، دار الکتب العلمیه، بیروت – لبنان، ط ۱، ۱۴۱۲/۱۹۹۲ ، ج ۱۴ ، ص ۳۲٫

۳-برخی از خاندان جناب ابوطالب ( زن و مرد) ،خزانه منصور عباسی، بغداد،عراق

نویسنده و محقق : سید مرتضی میرسراجی                                                                         mirseradji@gmail.com

محمد بن جَریر طبَری تاریخ نگار شهیر اسلامی در کتاب تاریخ عمومی خود موسوم به «تاریخ الامم و الملوک »  معروف به تاریخ طبری در ضمن وقایع سال ۱۵۸ قمری گزارشی از اجساد جاویدانی از خاندان ابوطالب (ع) پدر مکرم حضرت امیرالمومنین  علی (ع) با سندی که در دست داشته ، نقل می کند :

“و ذکر ابو یعقوب بن سلیمان، قال: حدثتنی جمره العطاره- عطاره ابى جعفر- قالت :

لما عزم المنصور على الحج دعا ریطه بنت ابى العباس امراه المهدى- و کان المهدى بالری قبل شخوص ابى جعفر- فاوصاها بما اراد، و عهد إلیها، و دفع إلیها مفاتیح الخزائن، و تقدم إلیها و احلفها، و وکد الایمان الا تفتح بعض تلک الخزائن، و لا تطلع علیها أحدا الا المهدى، و لا هی، الا ان یصح عندها موته، فإذا صح ذلک اجتمعت هی و المهدى و لیس معهما ثالث، حتى یفتحا الخزانه فلما قدم المهدى من الری الى مدینه السلام، دفعت الیه المفاتیح، و اخبرته عن المنصور انه تقدم إلیها فیه الا یفتحه و لا یطلع علیه أحدا حتى یصح عندها موته فلما انتهى  الى المهدى موت المنصور و ولى الخلافه، فتح الباب و معه ریطه، فإذا أزج کبیر فیه جماعه من قتلاء  الطالبین، و فی آذانهم رقاع فیها انسابهم، و إذا فیهم أطفال و رجال شباب و مشایخ عده کثیره، فلما راى ذلک المهدى ارتاع لما راى، و امر فحفرت لهم حفیره فدفنوا فیها، و عمل علیهم دکان ” ۱

 

( … و ذکر کرد ابو بعقوب بن سلیمان که گفت : حدیث نمود بر من [ خانمی به نام]«جمره عطر دار»، که [ شغلش ] عطر دار [ خلیفه] ابو جعفر [ منصور عباسی بود] که او گفت :

هنگامی که منصور قصد سفر حج  نمود [ و آن سفری بود که به مرگ او ختم شد] «ریطَه دختر  ابوالعباس»، همسر [پسرش]  مهدى عباسی را فرا خواند،  که این مسئله پیش از رفتن ابو جعفر [ منصور] بود. منصور آنچه را که مى‏خواست به ریطه سفارش کرد و فرمان داد، کلید خزانه ها را بدو سپرد و دستور داد و مؤکدا او را  قسم داد که یکى از خزانه‏ها را به هیچ وجه  باز نکند و کسى را از آن مطلع نکند مگر مهدى ،  حتی خودش هم نه ، مگر وقتى که از مرگش ( یعنی مرگ منصور) اطمینان حاصل شود و چون از مرگ وى اطمینان حاصل شد ریطه  و مهدى با هم جمع شوند که نفر سومى با آنها نباشد و  درب خزانه مزبور را باز کنند.

[ جمره ادامه داد و گفت :] و چون مهدى عباسی از رى به مدینه سلام (بغداد) آمد  [ریطه ] کلیدها را بدو داد و به او گفت که منصور دستور داده که آن خزانه را نگشاید و کسى را از آن مطلع نکند تا از مرگ وى اطمینان یابد و چون خبر مرگ منصور به مهدى رسید و خلافت را عهده دار شد، درب را گشود. خانه ای دراز و بزرگ  ( دالانی طولانی و بزرگ ) بود و جمعى از کشته شدگان خاندان ابو طالب آنجا بودند و در گوش هایشان یادداشت هایی بود که اصل و  نسبشان در آن نوشته شده بود. در میان آن ها  کودکان ، مردان جوان و پیران  و گروه بسیاری بودند و چون مهدى این  صحنه را دید به  هراس و ترس افتاد و دستور داد تا حفره‏اى براى آنها ایجاد کنند و همه را در آنجا به خاک سپارند و سکویى بر روى آن ساختند.)

 

بحث :

این مطلب به طور بسیار خلاصه در کتاب رسائل مَقریزی نیز اشاره شده است۲ و از دید ما بسیار مطلب مهم و حائز اهمیتی است زیرا علاوه بر سالم و تر و تازه بودن اجساد خاندان ابوطالب (ع) حاوی نکات و پیامهای دیگری نیز از جمله سند مظلومیت سادات در آن عصر است.

این اجساد با استفاده از متن چنان سالم بودند که حتی گوش هایشان که محل یادداشت نام و نسبشان بوده  نپوسیده بودند و به خوبی پیداست که علت ترس فراوان مهدی عباسی نیز از سالم بودن این افراد و این اجساد بوده است . مهدی عباسی خلیفه سوم عباسیان و فرزند منصور خلیفه دوم بود که به سال ۱۵۸ قمری پس از مرگ  پدرش تا سال  ۱۶۹ قمری بر اریکه قدرت بود.

آیا  منصور خلیفه ستمگر عباسی این تعداد از خاندان ابوطالب را به قتل رسانده بوده یا ستمگران قبلی همچون : سفاح برادرش ( اولین خلیفه عباسی) یا خلفای ستمگر بنی امیه؟ هر چند دشمنی کینه توزانه بنی امیه و بنی عباس با خاندان پیامبر (ص) و جناب ابوطالب (ع) از مسلمات تاریخ است و آنان هر چه از بدی و شرارت در چنته داشتند در حق این انسانهای مظلوم انجام دادند ولی باید قاطعانه گفت این مورد و دیگر موارد ثبت شده در تاریخ مشتی از خروار از جنایات بی شمار  بنی امیه و به خصوص بنی عباس در حق خاندان پاک ابوطالب (ع) بوده است و گوشه ای کوچک از عداوت آنها با  امیر مومنان حضرت علی بن ابی طالب (ع) را برای ما بازگو می کند. چه بسیار جفاها و ستمکاری های  بیشتری در حق این خاندان انجام دادند که با مرگ آنها دفن شد و احدی بر آنها اطلاع نیافت یا به ثبت صفحات تاریخ نرسید.

از متن موجود  تعداد دقیق آن بزرگواران به دست نمی آید ولی می توان حدس زد که آنها به اسارت گرفته شده  و سپس به قتل رسیده بودند. آیا چنین مکانی بعدها برای مردم شناخته شد یا چون در کنار خزائن خلفای عباسی بود  و قرار نبوده  که کسی از آن مطلع شود برای همیشه مهجور و ناشناخته ماند؟

در متن یاد شده محل حضور این کشته شدگان را « اَزج کبیر» ذکر کرده است . اَزج در کتاب های لغت چون : لسان العرب ، مَجمَع البحرین و مِصباح المنیر چنین معنا شده است : بیْتٌ یُبْنى طُولًا، ( خانه ای که دراز بنا شده است)   و صاحب لسان العرب مطلبی را اضافه کرده و آورده است : و یقال له بالفارسیه أَوستان ( و در زبان فارسی به آن اوستان  گویند) که البته ما موفق به معنی و فهم کلمه اوستان در زبان خودمان نشدیم مگر این که تصور کنیم واژه ای کهن است ولی در این صورت چرا در لغتنامه ها نیست؟ یا شاید مقصود صاحب لسان العرب کلمه آستان است که به معنای درگاه و قسمت پیشین خانه است ؟ که این هم با مفهوم آن در عربی و متن مزبور موافق نیست. به هر روی ما ” ازج کبیر” را خانه ای دراز و بزرگ ترجمه کردیم اما به حسب این که از خزائن خلیفه بوده و جایی به ظن قوی سری و مخفی ، دالانی بزرگ هم در ترجمه ذکر نمودیم .

قید نام اطفال و پیرمردان ، نشان از اوج ستم و جنایت در حق این طایفه و اوج مظلومیت آنها دارد . چه بسا به جهت قید کلمه اطفال و به سبب وابستگی ظاهری زنان و مادران به همسران و  فرزندانشان   بتوان این گروه را نیز جزء اجساد جاویدان این واقعه قرار داد مگر آن که تصور کنیم زنان ایشان را نکشته اند و آنها را به عنوان برده جنسی به دربار برده اند یا آنها را داخل در عبارت« عده کثیره» ( گروه بسیاری) دانست ولی از ظاهر متن  و نص تاریخی چیزی در مورد زنان استفاده نمی شود .

آیا این احتمال وجود دارد که خود منصور هم از سالم بودن اجساد آل ابوطالب (ع) پس  از مرگشان مطلع بوده  یا خیر؟

در توصیه منصور به عروسش ریطَه آمده که جز تو و مهدی نفر سومی  از محتویات آن خزانه سری مطلع نشود اما از آنجایی که خدا دست ستمگران را رو می کند این مطلب توسط زنی به نام جمره که عطر دار او  و احتمالا از کنیزان و مقربان و ندیمان او بوده فاش شده است. این افشا گری، انسان را به یاد آیه هفت سوره مبارکه مجادله می اندازد که خداوند فرموده است :

« الم تر ان الله یعلم ما فی السموات و الارض ما یکون من نجوی ثلاثه الا هو رابعهم و لا خمسه الا هو سادسهم و لا ادنی من ذلک و لا اکثر الا هو معهم این ما کانوا ثم ینبئهم بما عملوا یوم القیامه ان الله بکل شی علیم »

( آیا نمی دانی که خداوند آنچه در آسمان و زمین است می داند هیچ گاه سه نفر با هم نجوا نمی کنند مگر آن که خداوند چهارمین آنها است و هیچ گاه پنج نفر با هم نجوا نمی کنند مگر این که خداوند ششمین آنها است و نه تعدادی کمتر و نه بیشتر از آن مگر این که او همراه آنها است هر جا که باشند سپس روز قیامت آنها را از اعمالشان آگاه می سازد به درستی که خداوند به هر چیزی آگاه است)

ذکر و زنده شدن خاطره این ستم و این جنایت ننگین در حق خاندان ابوطالب (ع)  آن هم در کتاب تاریخ طبری از تالیفات مطرح  یک دانشمند اهل سنت بسیار حائز اهمیت و قابل توجه است.

این احتمال هم قوی است که خود منصور عباسی این افراد را به قتل رسانده باشد چون سابقه زندانی کردن ، شلاق و کشتار فرزندان امام حسن مجتبی (ع) که از خاندان ابوطالب محسوب می شوند در کارنامه سیاه او در تاریخ ثبت و ضبط است ۳ اگر  در واقع قاتل آنان منصور باشد این جنایت غیر انسانی باید قاعدتا در دوران ۲۲ ساله حکومت او  یعنی بین سالهای ۱۳۶ق . تا ۱۵۸ ق. رخ داده باشد .روایتی  تاریخی موجود است که شبیه این اتفاق می باشد که موضوع بحث ماست و در ظاهر تحقیقی آن را به منصور می توان منسوب کرد و به فهم بهتر این موضوع هم کمک می کند.

شیخ صدوق ( قدس سره الشریف) متوفای ۳۸۱ ق . این روایت تاریخی  را در کتاب حدیثی معروف خود یعنی :«عیون اخبار الرضا (ع)»آورده  که ما آن را به طور اختصار در زیر می آوریم  :

« شخصی به نام عبیدالله بزاز نیشابوری  به حضور حُمَید بن قَحطَبَه طوسی[ والی خراسان]  می رود بعد می بیند که او روزه را  در ماه رمضان افطار می کند در حالی که سالم و تندرست است بعد از او جویای این امر می شود و او چشمانش پر از اشک شده و می گوید :

یک شب به دستور «هارون الرشید »  ( پنجمین خلیفه عباسی فرزند مهدی ) به همراه یک خادم به خانه ای رفتم که سه اتاق داشت و درهای اتاق ها بسته بود و در هر اتاق ۲۰ نفر از اولاد حضرت علی (ع) و حضرت فاطمه (س)  زندانی بودند  به طوری که در غل و زنجیر بودند و از طولانی بودن مدت اسارت موهایشان بلند شده بود. خادم گفت :هارون دستور داده این افراد را بکشی! لذا برای اطاعت از امر هارون همه را کشته و سر از تنشان جدا کردم و خادم آنها را به همراه سر هایشان داخل چاه آن خانه می انداخت تا نوبت به آخرین نفر رسید که از پیرمردان بود و او رو  به من کرد و گفت : خداوند تو را نابود کند اى پلید! روز قیامت که به حضور جدّ ما رسول خدا(ص) برسى، براى کشتن شصت نفر از فرزندان حضرت علی (ع) و حضرت فاطمه (س) چه عذرى دارى؟ در این موقع دستم به رعشه افتاد و اندامم شروع به لرزیدن کرد، آن خادم نگاه غضب آلودى به من کرد و بر من نهیب زد! پیش رفتم و آن پیرمرد را نیز کشتم و خادم جسدش را داخل چاه انداخت. حال که از من چنین اعمالى سرزده و شصت نفر از اولاد رسول خدا (ص) را کشته‏ام، نماز و روزه براى من چه نفعى دارد؟ شکّ ندارم که تا ابد در جهنّم خواهم سوخت.»۴

باید گفت حمید بن قحطبه والی خراسان در سال ۱۵۹ ق . وفات یافت ۵یعنی یک سال پس از حکومت مهدی عباسی و هارون الرشید  بنا بر مشهور به سال ۱۷۰ ق . خلیفه شد. پس احتمال بسیار زیاد این روایت تاریخی منسوب به دوران  ستمگری های منصور است چون با زمان او وفق  و سازگاری دارد مگر آن که شبیه آن از نوه منصور یعنی هارون الرشید هم سر زده که  با هم خلط شده اند.

مع الوصف در شهر بغداد  پایتخت عباسیان  و در سال ۱۵۸ هجری قمری و زمان مهدی عباسی جنازه هایی سالم  از خاندان ابوطالب و سادات کرام در سنین مختلف پیدا  شده که خلیفه وقت و همسرش شاهد این واقعه بوده اند.

 

 

پی نوشت

  1. الطبری ، أبو جعفر محمد بن جریر (م . ۳۱۰ ق .)، تاریخ الأمم و الملوک ( تاریخ الطبری)، تحقیق : محمد أبو الفضل ابراهیم ، دار التراث ،بیروت- لبنان ، ط ۲، ۱۳۸۷/۱۹۶۷، ج‏۸ ، صص ۱۰۴-۱۰۵٫
  2. المقریزى ، تقى الدین(۸۴۵ ق .) ، رسائل (المقریزی) ، دار الحدیث ، قاهره – مصر، چاپ اول ، ۱۴۱۹ ق . ، صص ۷۱-۷۲٫
  3. المقریزی ، پیشین ، ص ۷۱
  4. ابن بابویه ، محمد بن علی ( شیخ صدوق ) (م . ۳۸۱ ق.) ،عیون اخبار الرضا ( ع ) ، مصحح : مهدی لاجوردی ، نشر جهان ، تهران – ایران ، چاپ اول ، ۱۳۷۸ ق . ج ۱ ، صص ۱۱۰-۱۱۱ .
  5. الزرکلى ، خیر الدین (م. ۱۳۹۶ق .)،  الأعلام قاموس تراجم لأشهر الرجال و النساء من العرب و  المستعربین و المستشرقین، دار العلم  للملایین،  بیروت – لبنان ، ط ۲، ۱۹۸۹،ج ۲ ص ۲۸۳٫

 

۲- شهیدان سال هفتاد هجری ( احتمالا همه مرد)،دژ قندهار، افغانستان امروزی

نویسنده و محقق : سید مرتضی میرسراجی

mirseradji@gmail.com

در کتاب «تاریخ طَبری»  اثر خامه «محمد بن جَریر طَبری» (م . ۳۱۰ ق .) تاریخ نگار ایرانی الاصل در زمینه اجساد سالم و تجزیه نشده اولیای الهی ، مطلبی ضمن حوادث سال ۳۰۴ ق. به ثبت رسیده که  زمان وقوع آن دقیقا  شش سال پیش از وفات طبری بوده است.

«و فیها ورد الکتاب من خراسان یذکر فیه انه وجد بالقندهار فی ابراج سورها برج متصل بها فیه خمسه آلاف راس، فی سلال من حشیش، و من هذه الرءوس تسعه و عشرون راسا، فی اذن کل راس منها رقعه مشدوده بخیط ابریسم، باسم کل رجل منهم و الأسماء:

 شریح بن حیان، خباب بن الزبیر، الخلیل بن موسى التمیمى، الحارث ابن عبد الله، طلق بن معاذ السلمى، حاتم بن حسنه، هانئ بن عروه، عمر بن علان، جریر بن عباد المدنی، جابر بن خبیب بن الزبیر، فرقد بن الزبیر السعدی، عبد الله ابن سلیمان بن عماره، سلیمان بن عماره، مالک بن طرخان صاحب لواء عقیل ابن السهیل بن عمرو، عمرو بن حیان، سعید بن عتاب الکندى، حبیب بن انس، هارون بن عروه، غیلان بن العلاء، جبریل بن عباده، عبد الله البجلی، مطرف ابن صبح ختن عثمان بن عفان رضى الله عنه، وجدوا على حالهم الا انهم قد جفت جلودهم و الشعر علیها بحالته لم یتغیر، و فی الرقاع من سنه سبعین من الهجره.»۱

( در این سال از[ منطقه] «خراسان» نامه ای  آمد که در آن ذکر شده بود بود که در «قندهار» در دژهای حصار و دیوار آن شهر، دژی به آن متصل یافتند که پنج هزار سر[ بریده] در آن بود، در سبدهایی از جنس علف ، از  میان این سرها ، ۲۹ سر بود که در گوش هر کدام  یادداشت های مختصری، با نخ ابریشم بسته شده بود که به نام آن مردان بود  :

شُرَیح بن حَسّان، خَبّاب بن زُبَیر، خلیل بن موسى تَمیمى، حارِث بن عبد الله، طَلق بن مُعاذ سلمى، حاتِم بن حسنه، هانى بن عُروَه، عُمَر بن عَلّان، جَریر بن عَبّاد مدنى، جابر بن خُبَیب بن زُبیَر، فَرقَد بن زُبیَر سعدى، عبد الله بن سلیمان عُمّارَه، سلیمان بن عُمارَه، مالک بن طَرخان پرچمدار عَقیل بن سُهَیل بن عَمرو، عَمرو بن حَیّان، سعید بن عَتّاب کِندى، حبیب بن اَنَس، هارون بن عُروَه، غَیلان بن عَلاء، جِبریل بن عُبادَه، عبد الله بَجَلى، مُطَرِّف بن صُبح داماد عثمان بن عَفّان[ خلیفه سوم] .

سرها را به حال خویش یافته بودند جز این که پوست آنها خشکیده و موهاى آنها به حالت خویش و تغییر نیافته بودند و یادداشت ها متعلق به  سال هفتاد هجری بود .)

بحث :

در ظاهر قدیمی ترین منبعی که به این اتفاق اشاره کرده همان تاریخ طبری معروف است و زمان وقوع آن در سال ۳۰۴ ق . مقارن با  زمان خلافت«المقتدر بالله» خلیفه عباسی  بوده است.

آیا این مطلب که حدود شش سال پیش از وفات طبری (۳۱۰ ق .) رخ داده  منسوب به خود طبری است یا خیر؟

«یاقوت حُمَوی» متوفای ۶۲۶ ق . صاحب کتاب « مُعجَم الادباء» که در آن به شرح و ترجمه ادیبان در حوزه های متفاوت پرداخته ، تصریح کرده که  محمد بن جریر طبری  از تصنیف کتاب تاریخ  خود در ماه ربیع الآخر سال ۳۰۳ ق . فراغت یافت و حوادث و وقایع را تا سال ۳۰۲  ق . در کتاب خود ذکر کرده است.۲  پس آن بخش از کتاب تاریخ طبری را که خود مولف تحریر نموده  تنها تا انتهای سال ۳۰۲ ق . است و بنا براین  بقیه متن ها و نصوص بعدها با عنوان « ذَیل المذیل» توسط خودش و دیگر تاریخ نگاران و شاگردان وی در قالب ذَیل یا تَکمَلَه مانند : عَریب بن سَعد قُرطُبی۳ متوفای ۳۶۹ ق . که  ذیلی بر تاریخ طبری به نام« صِلَهُ تاریخ الطبری» نگاشته و وقایع و حوادث  تاریخی را از  سال۲۹۰ ق. تا سال ۳۲۰ ق .  ضبط نموده و همچنین تکمله ای از «محمد بن عبدالملک همدانى» متوفای ۵۲۱ ق . به تاریخ مذکور اضافه شده است که اکنون در قالب یک کتاب چاپی در اختیار همه ما قرار دارد.

« ابن الجوزی» ( م. ۵۹۷ ق .) با اندکی اختلاف این اتفاق را روایت کرده۴ و« نُوَیری» ( م .  ۷۳۳ ق .)  نیز در کتاب خود عیناً از ابن الجوزی روایت و نقل نموده است۵ . « ابن کثیر دمشقی»( م. ۷۷۴ ق .) هم به طور خیلی مختصر و موجز در ضمن وقایع سال ۳۰۴ ق . این واقعه را ذکر نموده است۶،«شیخ بهایی» (م . ۱۰۳۰ ق .) نیز درکتاب «کشکول» خود این مطلب را آورده۷ که البته اختلافاتی در متن و نص دارد که بدان ها خواهیم پرداخت.

مکان کشف اجساد دقیقا چه مکانی بوده است ؟

در متن آمده است :« فی ابراج سورها برج متصل بها»  که در آن واژه های« بُرج» و «سور» خودنمایی می کنند. برج در لغت عرب به معنای: قلعه و دژ است حالا این قلعه اعم از قلعه ای است که مردم در آن زندگی می کنند و در قدیم مرسوم بوده  یا قلعه و دژی نظامی که مخصوص جنگجویان  و سربازان است که به اشکال مربع یا دایره ای است. برج مفرد است و کلمه «اَبراج»  که در متن آمده یکی از اشکال جمع های مکسر آن است  و پیداست که چندین قلعه در قندهار بوده است . واژه « سور» هم به معنای : دیوار شهر، بارو یا حصار است که در قدیم دور تا دور شهر ها می کشیدند و در اصل شهر داخل آن واقع بود. با توجه به معنی عبارت  : « در دژهای حصار و دیوار آن شهر، دژی به آن متصل یافتند »،یعنی در آن دژ متصل شده به حصار شهر این ۵۰۰۰ سر بریده قرار داشته است در ادامه که در وصف و معرفی شهر قندهار بیشتر خواهیم گفت این معنا استفاده می شود که به احتمال زیاد این برج یا قلعه یک قلعه نظامی بوده است.

چنان که  در آغاز گفتیم ابن الجوزی در« المنتظم» همین مطلب را روایت کرده  اما  روایتش در قیاس با متن طبری چهار اختلاف  آشکار و عمده دارد  :

الف : پیش از همه باید نسبت به متن منسوب به طبری  یک مطلب را  ابراز نمود و آن این که : چرا در متن موجود در تاریخ طبری  چنان که ملاحظه شد فقط نام ۲۲ نفر از ۲۹ نفر شهید نشان دار ذکر شده است ؟ آیا اسقاط در متن پیدا شده یا از اول همین تعداد  افراد در مدرکی که او یا دیگری در اختیار  داشته، موجود بوده است؟

با این وصف اولین اختلاف در متن ابن الجوزی با طبری یا قرطبی در بیان اسامی شهیدان نشان دار است وی  فقط نام شش نفر از سرهای بریده  را در کتاب خود نوشته  ولی با این حال به تعداد ۲۹ سر ویژه با یادداشتی که بر گوش های ایشان بوده تاکید و تصریح نموده است .  اسامی ثبت شده او در کتابش به این قرار است : شریح بن حیان، خباب بن الزبیر ، الخلیل بن موسى، طلق بن معاذ ، حاتم بن حسنه و هانی بن عروه  که اسم جدیدی در آن نیست.

ب :  ابن الجوزی در متن خود به جای کلمه «بُرج» ( به معنای دژ و قلعه) از کلمه «اَزج» استفاده  نموده و آورده است: «فی أبراج سورها أزج متصل بها» : (در دژهای حصار آن شهر یک خانه ای دراز، متصل به آن است ). واژه ازج در لغت عرب به معنای : «بیت یُبنى طولا» 🙁 خانه ای طولانی و دراز) است. آیا ممکن است  که کلمه صحیح همان برج باشد که امثال قُرطُبی آورده اند و در اینجا شاید  مدرکی که ابن الجوزی در اختیار داشته  به دلیل استنساخ نادرست ناسخان ، واژه« بُرج»  را به  «اَزج »تصحیف کرده اند؟

ج :  اختلاف دیگر در متن ابن الجوزی  در این عبارت است که دو اختلاف توامان در خود دارد:  « فیه ألف رأس فی سلاسل »( در آن مکان هزار سر بود که به زنجیر  کشیده بودند) در حالی که در ذیل تاریخ طبری آورده اند :     (۵۰۰۰ سر که درسبد هایی از جنس علف بودند.) آیا ممکن است که کلمه «خمسه» به معنی: پنج، ساقط و « الاف» به «الف» به معنای : هزار، تغییر یافته و لاجرم رقم ۵۰۰۰ به ۱۰۰۰ تبدیل و تقلیل شده است؟

آیا ممکن است کلمه «سَلال» به معنی: “سبد” با کلمه «سَلاسل» جمع مُکسر «سِلسله» به معنای:” زنجیر ها”، تصحیف و تحریف شده  و در این بین کلمه «حشیش» به معنای : “علف” هم از متن اسقاط شده باشد؟  آیا سرهای بریده واقعا در سبد بودند یا  مثل دانه های تسبیح به زنجیر کشیده  شده بودند؟

اما در این میان «ابن کثیر» همان گونه که در ابتدا گفتیم در« البدایه » به این مطلب به طور خیلی خلاصه پرداخته و آورده است :

«و فیها ورد کتاب من خراسان بأنهم وجدوا قبور شهداء قد قتلوا فی سنه سبعین من الهجره مکتوبه أسماؤهم فی رقاع مربوطه فی آذانهم، و أجسادهم طریه کما هی، رضى الله عنهم»

(و در این سال [ یعنی سال ۳۰۴ قمری] نامه ای از [منطقه] خراسان آورده شد که در آن چنین نوشته شده بود که: ایشان یافته بودند  قبرهای شهیدانی را که به سال هفتاد پس از هجرت به شهادت رسیده بودند که اسامی آنها  در یادداشت هایی مختصری به گوش هایشان وصل بود و  اجسادشان تازه بود چنان که [ زنده] بودند .خداوند از ایشان راضی باد!)

وی در متن خود آورده است : أجسادهم طریه کما هی : (  اجسادشان تازه بود چنان که [ زنده] بودند) در حالی که در کتاب های قبلی که قدیمی تر است فقط به سالم بودن سرها اشاره شده است و یاد کردی از اجساد آنها،آن هم به طور سالم و تازه حرفی به میان نیامده است. در متون دیگران اصلا صحبتی از اجساد نیست چه بسا اجساد در مکان های مختلف دفن بوده اند ولی سرهای آنها به این جا آورده شده است.  با این اوصاف چرا ابن کثیر کلمه اجساد را قید کرده است؟ آیا  واقعا مدرکی در این زمینه داشته است؟

در  کتاب جُنگ گونه «کشکول» تالیف دانشمند عالی مقام جناب شیخ بهایی ( قدس سره الشریف) نیز برگرفته از کتاب« تاریخ قوام الملک»۸ که البته ما آن کتاب را جستجو نکردیم این مطلب را یادآوری نموده  است  که اختلافاتی آشکار با منابع قدیمی تر خود دارد:

«و فی تاریخ قوام الملکی فی حوادث سنه  ٣٠۴  اتى جماعه من خراسان، و اخبروا المقتدر باللّه ان بعض بروج سور قندهار خرب فوجد فی کوه منه قریب الف رأس مسلوکه فی سلسله، و تسعه و عشرون من تلک الرؤس فی اذن کل رقعه فی خیط من صوف مکتوب فیها اسم صاحب ذلک الرأس، من تلک الاسماء شریح بن حیان، و حیان بن زید و خلیل بن موسى، و بعض تلک الرقاع مؤرخ بالسبعین من الهجره»

(در تاریخ قوام الملکی در حوادث سال سیصد و چهار آمده است که : گروهی از خراسان آمدند و المقتدر بالله را خبر دادند که یکی از دژهای حصار قندهار خراب  و در سوراخی در  آن دژ، هزار سر  یافت شده  است که  همگی در زنجیر بودند و همچنین بیست و نه سر  از آن سرها  بر گوش هر یک از آن ها، نام صاحبش بر یادداشت های مختصری از جنس پشم نوشته شده بود. برخی از آن نام ها از این قرار است: شریح بن حیان، حیان بن زید، خلیل بن موسی برخی از آن یادداشت های مختصر تاریخ سال هفتاد هجری را خود داشته است .)

چرا به جای نامه که در متن های قبلی آمده، نوشته  است : گروهی از خراسان؟ چرا یادداشت مختصر با نخی از ابریشم را  که در متن های قدیمی تر بود ،یادداشتی از جنس پشم نوشته است؟ اصلا آیا یادداشتی از جنس پشم معنا دارد؟ آیا شخصی به نام حیان بن زید که در متن های قبلی نداشتیم صحیح است یا قلب و تحریف در اینجا وارد شده است؟ در این متن به خراب شدن ( خرب) و سوراخ (کوه) در دژ اشاره شده که در متن های دیگر اصلا وجود ندارد . چرا فقط نام  سه نفر را از ۲۹ نفر ذکر شده است؟ با توجه به متن چنین فهمیده می شود که بر خلاف دیگر نصوص  همه یادداشت ها به حسب عبارت « بعض تلک الرقاع» تاریخ سال ۷۰ هجری نداشته اند و برخی این گونه بوده اند. آیا مطالب تاریخ قوام الملک  از ارزش علمی برخوردار است؟ آیا متن او مغشوش به نظر نمی رسد؟ از کدام کتاب اقتباس نموده است؟ اما به رغم همه این اختلاف ها  نکته جالب در  مقایسه با دیگر متون این است که نام المقتدر خلیفه عباسی وقت را  به صراحت ذکر و در متن قید نموده است .

موضع اصلی قندهار کجاست ؟

«چند موضع به قندهار معروف است  از جمله : قندهار شهری بوده در وادی رود «کابل» به احتمال در نزدیکی های «هده »امروز ، شهری در سِند پاکستان امروزی ، شهری در حیدر آباد دکن [ هندوستان امروزی] و شهری در حوالی تبت و سنکیانگ [ چین] .»۹ اما شهر قدیمی« قَندهار» یا « کندهار» به زبان پشتون ها در منطقه خراسان بزرگ که اکنون در ولایت و استانی به همین نام  در جنوب شرقی افغانستان امروزی قرار دارد، و اکنون آبادان و معمور بوده و بیشتر به این موضع مطرح شده در تاریخ، نزدیک و محتمل است.

« در گوشه های جنوبی شهر موجود قندهار به فاصله های دو میل و یا اندکی بیشتر ویرانه هایی است معروف به : «شهر کهنه» که هنگام آبادی آنرا «قندهار» می گفتند.

کلمه قندهار به قولی از زبان سنسکریت آمده و در آن زبان: «سکندروهار» بوده به معنی «مُعَسکَر»  اما معسکر،فارسی کلمه «لشکر گاه» است که شهر یا قسمتی از شهر بوده که برای نظامیان در جوار شهر اصلی می ساختند و مثل مواضعی همچون : «لشکر گاه» و «لشکری بازار» در کنار رود «هلمند» که از مثالهای مشهور و معروف آن است.

دراوایل عهد اسلامی نواحی قندهار را «رُخَج» یا« الرُخَج»  می گفتند و آن مغرب «اراکوزیای قدیم» بود. رخج در آن عهد مانند امروز هم نام شهر بود هم ولایت. شهر رخج تا مدتی همان شهر قدیمی (معروف به شهر کهنه) پنداشته می شد، اما ازیادداشت های افسران انگلیسی مربوط به اواخر قرن نوزدهم معلوم می شود که چنین نبود و باید آن شهر را در ویرانه های واقع بین قندهار امروز و «پشین»، روستایی در پاکستان امروزی، جستجو کرد.

شهر قندهار قدیم صورت سه گوشه داشت. میرزا مهدی خان در «جهان گشای نادری» گوید:«شهر تثلیث بود». دو طرف شهر را حصار بزرگی احاطه کرده و در قسمت غربی آن کوه« قیتول» واقع بود و همچنان قندهار سه دروازه بزرگ داشت: یکی به طرف جنوب معروف به دروازه «ماشور» دیگری به طرف شرق مشهور به دروازه «ویس» و به اسم «میرزا سلطان ویس »که تا کنون بر جای مانده است، سومی دروازه «گندیگان» به اسم قریه ای به همین نام در شمال غرب شهر.

بیان شهر قندهار در کتاب های جغرافیای قدیم فقط در دو کتاب آمده است :یکی در کتاب «البلدان یعقوبی» و دیگری «فتوح البلدان بَلاذُری» و در کتاب های دیگر مثلاً : حدود العالم، مسالک و ممالک اصطخری و ابن خردادبه و ادریسی و امثال آن ذکری از آن شهر نیست. پس می توانیم بگوییم که قندهار با وجود این که در پنج قرن اول اسلامی آباد بود، به اندازه « بست» و «پنجوایی» واقع در جوار خویش شهرت نداشت. تا آن که از قرن هفت به بعد حملات «چنگیز» و« هلاکو» و «تیمور» صورت گرفت و شهرهای زرنج، بست و پنجوایی ویران شد و قندهار شهرت فراوان پیدا کرد. «معین اسفزاری» در کتاب «روضات الجنات فی اوصاف مدینه هرات» بحث مفصل در بیان قندهار و آبادی های آن دارد.

در قندهار حصار شهر همان قصر معروف «نارنج» بود که ویرانه های آن در دامنه ارتفاعات قیتول باقی است. به دور این کاخ مانند سایر حصار ها و کهندژ ها خندق حفر شده بود. آثار این خندق تا کنون دیده می شود. اصل کاخ به کلی ویران شده و شبیه به تل خاکی مرتفع می باشد. تعیین صورت باغ ها و قصرهای این حصار تا تحقیقات وسیع باستان شناسی انجام نشود آسان نیست.»۱۰

اما با توجه به متن منسوب به طبری که ذکر شد : «ورد الکتاب من خراسان»  صراحتا از منطقه«خراسان» و سپس با عبارت « انه وجد بالقندهار فی ابراج سورها برج متصل بها » از «قلعه و دژ  قندهار نیز یاد شده  که به احتمال قریب به یقین به علت اشتهار بیشتر این قندهار ، غرض اصلی نویسنده همان قندهار در شهر افغانستان کنونی است.  بنابراین استعمال کلمه برج که در ابتدا آوردیم به معنای قلعه است با وجه تسمیه خود قندهار که مُعَسکَر یا لشگرگاه و اردوگاه نظامیان بوده به معنای  دژ نظامی شبیه تر و نزدیک تر است و احتمالا قلعه ای که ۵۰۰۰ سر بریده در آن بوده یک قلعه نظامی بوده است.

آیا بعدها مردم بر ای آن شهیدان زیارتگاهی بنا نمودند؟ آیا قصه آنها هنوز برای مردم محلی معروف و شناخته شده است؟  آیا با حملات چنگیز ، هلاکو ، تیمور ، نادرشاه ، روس ها و دیگران به قندهار از آن قلعه و به عبارتی مکان سرهای بریده اثر و نشانی باقی مانده است؟ آیا گذشتگان  سرها را در همانجا باقی گذاشتند یا به مکانی دیگر انتقال دادند؟

در متن های مرتبط با موضوع آمده : : «ورد الکتاب …» در کتابی که از منطقه خراسان آورده شد که کلمه« کتاب» در اینجا به  معنای  همان کتاب معمولی و مترادف نیست و به احتمال زیاد چنان که اشاره نمودیم بر اساس سبک نگارشی طبری و تواریخ از این دست، نامه ای بوده که حاوی اطلاعاتی از اخبار و اتفاقات مختلف در ولایت های مختلف اسلامی بوده که توسط بَرید یا پیک مخصوص  به حضور خلیفه وقت فرضا و مثلا : «المقتدر بالله» و عُمّال تراز اول او می رسیده است  .

کلمه «رِقاع » که در متن  آمده  و تاکید شده که به گوش های شهیدان وصل بوده ، جمع مکسر «رُقعَه » است و رقعه در لغت عرب به مفهوم :« قطعه من الورق أو الجلد یکتب فیها» به معنای : ( یک تکه از کاغذ یا پوست است که بر آن نویسند)که ما بهتر دیدیم آن را  در این مقال به صورت : «یادداشت های مختصر» ترجمه کنیم.

این که بر گوش های ایشان نام ها و اسامیشان به صورت یادداشت هایی مختصر بوده  ظاهرا  نشان و گواهی از یک رسم در قدیم  در مورد برخی مردگان  خاص یا پرشمار  جهت شناسایی و معرفی نزد خون خواه، خلیفه یا حاکم وقت  بوده است: مثلا  به روایت تاریخ ،کشتگانی را در زمان «حَجّاج»۱۱ بر گردن و گوش هایشان یادداشت هایی قرار دادند۱۲ یا  در روایت تاریخی دیگر شخصی را به همراه خانواده اش به قتل رساندند در حالی که سرهایشان را بریده و نامهایشان را به صورت یادداشت به گوش هایشان وصل کرده بودند.۱۳ یا تعدادی از شهیدان خاندان جناب« ابوطالب» (ع)  که در زمان خلیفه «مهدی» عباسی۱۴ کشف شدند ، در گوش هایشان نام و نسبشان را به شکل  یادداشت یا نوشتار مختصر قرار داده بودند۱۵.

آیا واقعا همه سرها را شمرده اند و به رقم ۵۰۰۰ عدد رسیده اند یا تخمینی این تعداد را ذکر کرده اند؟

آیا همه سرهای بریده  سالم مانده بودند یعنی هر ۵۰۰۰ سر یا فقط این ۲۹ سر نشان دار این طور بودند؟  با استفاده از متن دلیلی بر سالم بودن همه سرها  یا تجزیه شدن  همه آنها از سویی دیگر به جز آن  ۲۹ سر مذکورنداریم  الا آن که تصور کنیم که همه ۵۰۰۰ سر که در سبد بودند بعد از گذشت سال  ها به علت سالم بودن سبدها و نپوسیدن آنها ،  آنها هم سالم بوده اند.

استفاده از نخ ابریشم برای  اتصال یادداشت ها به گوش شهیدان، نشانگر رونق صنعت ابریشم در آن روزگار بوده است به خصوص مناطقی چون افغانستان امروزی که در مسیر جاده تاریخی و تجاری ابریشم قرار داشته اند و در شهری همچون « هرات» افغانستان هنوز هم کم و بیش تولید ابریشم و نوغان کاری معمول است و از شهر های مخصوص به این کار به شمار می رفته است.

در متن آمده است :« وجدوا على حالهم الا انهم قد جفت جلودهم و الشعر علیها بحالته لم یتغیر …»  (سرها را به حال خویش یافته بودند جز این که پوست آنها خشکیده و موهاى آنها به حالت خویش و تغییر نیافته بودند.) . اینجا یک سئوال پیش می آید که چرا پوست سرهای  این شهیدان حالت خشکیده داشته است در حالی که بیشتر اجساد سالم صالحان و شهیدان، تر و تازه یافت می شوند و با طراوت هستند یعنی گویی همین الان از دنیا رفته اند در حالی که  سالیان متمادی و قرون طولانی از درگذشت آنها گذشته است؟

به نظر  این کمترین همین که ظاهر صورت آنها به هم نریخته و بعد از ۱۳۴ سال حتی بافت غضروفی گوش  و مو که به سرعت از بدن جدا می شود و به سرعت از بین می روند و همین طور سبدهای علفی و یادداشت و نخ ابریشمی که به گوش این شهیدان متصل بوده ، نابود نشده اند همه و همه دلالت بر معجزه طراوت این انسان های ویژه  و عدم تجزیه و فساد آنها توسط مواد تجزیه کننده محیط و باکتری ها دارد. اما شاید توجیه مناسب  این باشد که چه بسا این افراد مدتی تحت شکنجه  یا در زندان بوده اند و متحمل گرسنگی و تشنگی شده اند به قول عرب ها به « صبر » کشته شده اند و عمدتا پیکر افراد مطابق با همان لحظه مرگ است.

آیا اسامی افراد ذکر شده در دژ قندهار برای ما پس از گذشت قرن ها و سالیان دراز قابل شناسایی هستند؟

باید گفت  در ابتدا معروف ترین نامی که ذهن  را به خود مشغول می کند نام « هانی بن عروه » است.در ظاهر و بنا بر مشهور «هانی بن عُروَه مَذحِجی مُرادی» همان کسی است که از شیعیان و خواص امام علی (ع) و بزرگان  کوفه بود و  از سفیر امام حسین (ع) یعنی: حضرت «مسلم بن عقیل»(ع) مهمانداری و پذیرایی کرد تا این که ماموران حکومتی «عُبَید الله بن زیاد»( والی کوفه در زمان یزید)، محل اختفا جناب مسلم(ع) را کشف و به دستور او هر دو بزرگوار را به شهادت رساندند . این اتفاق شوم در سال ۶۰ قمری و قبل از قیام عاشورا  انجام شد  و سر مبارک جناب هانی بن عروه را به نزد« یزید» خلیفه وقت که لعنت خدا بر او باد به  جانب شام مرکز خلافت اموی فرستادند .

با این اوصاف دراین جا  چند سئوال مطرح است : آیا سر مبارک جناب هانی در همان منطقه شام دفن شد یا برای عبرت مخالفان بنی امیه به شهرهای دیگر  خلافت اسلامی نیز برده شد و بعدها در آخرین منزل در قندهار دفن و سپس در سال ۳۰۴ ق. کشف شد؟

آیا ممکن است که ۵۰۰۰ سر موجود در قندهار مجموعه ای از سرهایی باشند که حاکمان ستمگر بنی امیه به تناوب زمانی از مخالفان خود در شهرها ی مختلف می گرداندند و آخرین منزل قندهار بوده و به علت نامعلومی عاقبت همه سرها  سر از  قلعه و دژی در قندهار در آورده است؟

آیا این احتمال قوی نیست که آن سر بریده سالم که نام « هانی بن عروه»  بر یادداشت گوشش نوشته شده ربطی به آن هانی بن عروه معروف که در راه امام حسین (ع) به شهادت رسید، نداشته باشد؟

جالب است که سر بریده داماد« عثمان بن عفّان  خلیفه سوم» به نام «مُطَرِّف بن صُبح»  نیز در میان آنها بوده است. ظاهرا این عثمان بن عفان که اینجا از دامادش یاد شده است همان خلیفه سوم است زیرا بعد از نام او « رضی الله عنه» آورده اند یا لااقل صاحب تاریخ چنین پنداشته است. پس شخص دیگری را  در اینجا نمی توان غیر از خلیفه سوم فرض کرد. آیا در متنی هم که به گوش مطرف بن صبح بوده عبارت رضی الله عنه وجود داشته یا تاریخ نگاران و کسانی که این خبر را انتشار داده اند به زعم خود که تصور می کردند اینجا تاکید شده این شخص داماد عثمان بن عفان است پس به  جهت شهرت نام عثمان بن عفان به خلیفه سوم منتسب  ساخته اند؟ در زیر به اسامی دختران عثمان بن عفان به همراه مادران و شوهرانشان توجه کنید و ببینیم آیا دامادی به نام مطرف بن صبح داشته است؟ مثلا با مراجعه به کتاب« انساب الاشراف» بلاذُری اسامی دختران عثمان و همسرانشان به دست می آید۱۶ ولی نامی از مطرف در بین آنها نیست و با تلاش اندکی که انجام دادیم حتی نام چنین شخصی را نتوانستیم از دل تاریخ چه به صورت نام  و چه به صورت داماد عثمان ، به دست بیاوریم .  البته این طبیعی است زیرا عثمان خلیفه سوم چندین دختر داشت و  چه بسیار شخصیت های تاریخی مثل عثمان  و دیگران که همه اطلاعات شخصی آنها به دست ما نرسد  . هیچ استبعادی نیست که نام یکی از داماد های عثمان به علت عدم شهرت در صفحات تاریخ پر ابهام و راز آلود بشری موجود نباشد الا در متن حاضر که از  شخصی به نام« مطرف بن صبح » به اعتبار سر بریده اش در مقام داماد عثمان ذکر و یادی شده است.  اما شاید نکته ای دیگر در کار باشد که  آن به ادبیات و لغت عرب باز می گردد و در زیر به آن خواهیم پرداخت :

در متن آمده است : «مطرف ابن صبح ختن عثمان بن عفان رضى الله عنه » که ظاهرا بنا بر معنای ابتدایی کلمه ( خَتَن)  وی داماد عثمان بن عفان است .  کلمه « خَتَن»  معادل واژه « صِهر» به همان معنای داماد است. مثلا صاحب «النهایه فی غریب الحدیث و الأثر» در ذیل واژه ختن آورده است : «على خَتَنُ رسول اللّه صلى اللّه علیه و سلم» أى زوج ابنته» ( علی (ع) داماد رسول خدا (ص) یا به عبارتی همسر دخترش بود. )  چنان که گویند : «علی بن أَبی طالب صِهْرِ محمد (ص)» که هر دو واژه در هر دو عبارت به یک معنا است اما کلمات در لغت عربی مانند هر زبان دیگر ممکن است چند معنا داشته باشد و واژه ختن هم از این قاعده مستثنا نیست. در بعضی از زبان ها  برخی عبارات به طور خاص و مجزا وجود ندارد و از یک کلمه جهت مقاصد مختلف استفاده می شود که در خود چند معنای قریب به هم دارد و ختن از جمله آنها است.

صاحب لغت نامه کهن « العین» ذیل واژه ختن علاوه بر آن که آن را معادل واژه «صِهر» به معنای داماد برشمرده ، «شوهر دختر قوم» را نیز ختن معنا کرده است یعنی اگر یک کسی با دختری از قبیله و قومی ازدواج کند داماد همه آنها است. چه بسا این مطرف بن صبح با دختری از قبیله قریش و تیره بنی امیه که عثمان بن عفان از آن بوده ازدواج نموده و در اینجا او را ختن عثمان بن عفان دانسته اند. صاحب« لسان العرب» هم از قول زبان شناسان عرب ، واژه ختن را معادل با «شوهر خواهر» ، «پدر زن» و « برادر زن» و هر شخص مذکری از خانواده زن دانسته است  یعنی با این حساب عمو و دایی زن هم شامل این واژه می شود. به هر حال لغویان بحث مفصلی در باب ختن و صهر دارند اما با این اختصار دریافتیم که هر چند اگر نام مطرف بن صبح در میان داماد های عثمان نبود اما این امکان وجود دارد که بر اساس معانی مختلف کلمه ختن که در بالا یادآوری کردیم وی یکی از شخصیت های ناشناخته معانی ختن باشد به خصوص شوهر دختر قوم ( زوج فتاه القوم).

اما سئوال مهم دیگری در رابطه با مطرف ذهن ما را مشغول می کند و آن این که اگر مطرف بن صبح مانند دیگر داماد ها، اقوام  و خود عثمان دشمن ولایت حضرت علی (ع) باشد نه تنها جسدش سالم باقی نمی ماند بلکه مستحق عذاب و عقاب نیز هست. چه بسیار انسان های خوب و ولایت مدارکه این معجزه الهی یا به عبارتی «معجزه طراوت» در مورد شان صادق نیست . بسا افرادی که عالم هستند و عالم خوبی هم هستند و چه بسیار افرادی که بسیارمظلومانه و فجیعانه به قتل رسیده اند  ولی جسدشان در اندک زمانی پوسیده است بلکه ظاهرا  باید آن ها در نزد خدا ویژه تر و خاص تر  از این حرف ها باشند تا چه رسد به افرادی که کینه پیامبر (ص) و حضرت علی (ع) را در ظاهر و باطن داشته اند.

با توجه به این که هیچ شناختی نسبت به شخصیت مطرف در کتب سیره و تراجم یافت نشد نمی توانیم در این زمینه اظهار نظری کنیم الا آن که چنین تصور کنیم که او با ظلم زمانه معاند و مخالف با مکتب خلافت بوده است و گرنه صرف شهید شدن  یا مظلوم بودن طبق تجربه ما الزاما به معنای تام و مطلق مشمولیت برای  معجزه الهی طراوت نیست.

یکی از سرهای بریده مربوط به « مالک بن طَرخان» است که  یادداشت گوشش او را صاحب پرچم« عقیل بن سهیل بن عمرو» معرفی کرده است. در قدیم برای جنگ کردن، پرچم دار یا به زبان عربی « صاحِبُ لِواء»  در لشگر وجود داشته است  و این نشان می دهد که شخصی به نام «عقیل بن سهیل بن عمرو» دارای یک سپاه بوده که پرچم دارش شخصی به نام «مالک بن طَرخان» بوده است.

عقیل بن سهیل بن عمرو کیست؟ با تلاش فراوان موفق به شناسایی دقیق او نشدیم الا آن که در منابع و مراجع کهن بهتر دیدیم که به بررسی پدرش بپردازیم و ببینیم آیا از پدرش« سهیل بن عمرو» ردی و اثری در تاریخ وجود دارد؟

با فحص و بررسی بیشتر به سه نفر با نام  « سهیل بن عمرو » دست یافتیم :

  1. سهیل بن عمرو بن وهب بن ربیعه بن هلال که به سهیل بن بیضاء قرشی فِهری نیز شناخته می شود که در سال نهم هجری وفات یافته است ۱۷و از عقب و اولاد او  صاحبان تراجم و معاجم چیزی ذکر نکرده اند.
  2. سهیل بن عمرو بن ابی عمرو انصاری که در جنگ «بدر» حضور داشت و همراه امام علی (ع) در نبرد «صِفین» در سال ۳۷  هجری بود . ۱۸متاسفانه از اولاد او  در کتب صاحبان تراجم و معاجم چیزی ذکر نشده  و به ما ارث نرسیده است .
  3. سهیل بن عمرو بن عبد شمس بن عبدود بن نصر بن مالک بن حسل بن عامر بن لوی بن غالب قرشی عامری که از بزرگان قریش بود و پس از اسلام بسیار متعبد بود و به همراه گروهی از خانواده اش به جهت جهاد  سوی شام  رفت و تمامی ایشان  در آنجا مردند و احدی از فرزندانش  جز «هند » دخترش باقی نماند.۱۹  از فرزندانش عبدالله بن سهیل بن عمرو  که در سال ۱۲ هجری در روز [ نبرد] یَمامَه ( نبرد با مُسَیلَمَه، پیامبر دروغین در زمان ابوبکر خلیفه اول) شهید شد۲۰ و  ابوجندل بن سهیل بن عمرو که باز در یمامه در زمان خلافت ابوبکر شهید شد۲۱و  عنبه بن سهیل بن عمرو که همراه پدرش در شام شهید شدند .۲۲

با دقت در  ترجمه این سه تن در می یابیم که نفر سوم یعنی سهیل بن عمرو از اولاد ذکورش ظاهرا کسی باقی نمانده بود و اسمی هم به نام عقیل در تاریخ برای فرزندی از او مضبوط نیست.

در مورد «سهیل بن عمرو بن وهب »و «سهیل بن عمرو بن ابی عمرو »- از اصحاب پیامبر (ص)و امام علی (ع) –  از اولاد شان  سرنخی به دست نیاوردیم و تاریخ به ما اطلاعاتی نداده است ولی آنچه روشن است  هر دو از قبیله قریش هستند و اولی به اعتبار فِهری بودنش منسوب« به فِهر بن مالک بن النضر بن کنانه» است. چه بسا «عقیل بن سهیل عمرو» فرزند یکی از این دو بوده است  سپاهی تشکیل داده و از سویی نام سر بریده پرچم دار او  یعنی : «مالک بن طرخان» نیز در میان ۲۹سر نشاندار و یادداشت دار در سال ۳۰۴ ق .  صحیح و سالم یافت شده است؟

با توجه به این که فقط ۲۹ سر نشانی دارد و از این ۲۹ سر نهایت نام ۲۲ نفر به ما رسیده قضاوت سخت و غیر ممکن است. شاید اصلا عقیل بن سهیل بن عمرو فرزند همان  سهیل بن عمرو بن عبد شمس باشد که به اتفاق پدر و دیگر افراد خانواده در شام به شهادت رسیده اند ولی پرچم دار آنها « مالک بن طرخان » زنده بوده و در خراسان به شهادت رسیده  و در اصل خبری از لشگر عقیل بن سهیل بن عمرو در خراسان نبوده است.

با دقت در اسامی سرهای یاد شده  و بررسی ظاهری آنها به نکات دیگری نیز جهت نزدیک شدن به شخصیت آن شهیدان و طبعا واقعه ای که رخ داده ، دست می یابیم مثلا :

چهار نفر به طور ظاهری با هم برادر بودند : هانی بن عروه و  هارون بن عروه و همچنین شریح بن حیان و  عمرو بن حیان .

پدر و پسری در میان آن ۲۹ سر بوده است :  سلیمان بن عماره  ، عبد الله بن سلیمان بن عماره .

آیا خَبّاب بن زبیر ، پدر جابر بن خُبَیب بن زبیر است یعنی پدر و پسر هستند  یعنی ممکن است در نام خباب تصحیف شده و به صورت خبیب در آمده و برعکس؟ در عربی هم اسم خبیب هست و هم خباب . شاید این فرض درست نباشد و واقعا اسامی همین هستندکه تاریخ روایت کرده و آن دو نسبت پدری و پسری  با یکدیگر ندارند .

همچنین از انتهای برخی اسامی سرهای بریده ، نام شهر یا قبیله اشخاص به دست می آید که باز می تواند ما را به بخشی از این جنایت و زوایای پنهانی از آن نزدیکتر کند. در میان آنها با این اطلاعات اندک متن به قبایل و شهرهایی بر می خوریم : شخصی از قبیله« بَنو کِندَه»  به حسب نام (سعید بن عتاب الکندى )، «بنو تَمیم» به حسب نام (الخلیل بن موسى التمیمى) ، «بنو سَعد بن بَکر» به حسب نام (فرقد بن الزبیر السعدی) ،« بنو سَلِمَه» به حسب نام  ( طلق بن معاذ السلمى) و  «بنو بَجیلَه»  به حسب نام (عبد الله البَجَلی )،  و شهری چون «مدینه»  به حسب نام (جَریر بن عباد المدنی )  که نشان و گواهی  از یک جنگ و نبرد تمام عیار در سال هفتاد هجری با مردمانی از قبایل  مختلف عرب و سرکوب آنها بوده است مثلا در مورد اشخاصی چون :  حارث بن عبد الله، حاتم بن حسنه ، عمر بن علان  و … چیزی از قوم و قبیله آنها به علت عدم وجود دنباله در نامشان فهمیده نمی شود.

اگر شهدایی معروف در سال ۷۰ هجری بوده اند و اتفاقی فاجعه بار روی داده است  و افراد مظلومی به شهادت رسیده اند و بعد از گذشت سالها و قرون متمادی سرهایشان سالم به همراه یادداشت هایی که بر گوششان بوده در سال ۳۰۴ ق . در زمان المقتدر عباسی کشف شده است آیا تاریخ در این زمینه سکوت کرده یا ما باید  فحص و بحث و جستجوی بیشتری هم چون باستانشناسان و کاراگاهان جنایی در این زمینه انجام دهیم تا  به حقیقت این جنایت از لا به لای صفحات کم خوانده یا ناخوانده تاریخ دست یابیم؟

به شهادت تاریخ  در سال ۷۰ هجری قمری ، خلیفه مسلمانان پنجمین خلیفه  از بنی امیه و تیره بنی مروان « عبدالملک بن مَروان » بود  و والی خراسان در آن ایام « عبدالله بن خازِم» بود .آیا این سرها توسط عبدالملک مروان یا عبدالله بن خازم بریده شده اند و در یک قلعه مدفون یا پنهان شده اند؟ یعنی جنایتکار یا جنایتکارانی را که ما در دل تاریخ در جستجوی آنها هستیم و واقعه ای خونبار را در سال هفتاد هجری رقم زده اند و تاریخ نگاران آن را شرح و بسط نداده اند همین دو تن یعنی : «عبدالملک مروان» خلیفه اموی و« عبدالله بن خازم» والی خراسان  بوده است؟

در ادامه که این مبحث را بسط می دهیم با فرض این که همه ۵۰۰۰ سر برای سال هفتاد هجری باشند در می یابیم ظاهرا عبدالملک نقشی نداشته و عبدالله بن خازم خود مختار عمل می کرده و اتفاقا با عبدالملک در مخالفت بوده است.

پس اگر فرض کنیم همه سرهای بریده مربوط به سال ۷۰ هجری باشند کلا بحث هانی بن عروه معروف و مستشهد به سال ۶۰ هجری منتفی است و به احتمال زیاد جنایتکار واقعی همان عبدالله بن خازم است.

با بررسی های تاریخی چنان که گفته شد در می یابیم که والی و حاکم منطقه خراسان در سال هفتاد هجری، شخصی سیاه چرده به نام: « عبدالله بن خازم بن اَسماء بن الصَلت السلمی البصری » بوده است که متاسفانه از اصحاب پیامبر (ص) بوده است . ۲۳

بعد از هلاکت یزید بن معاویه خلیفه ستمگر و عیاش اموی در سال ۶۴ ق . در منطقه خراسان فتنه و آشوب شد. عبدالله بن خازم  از سال ۶۴ ق . که سال هلاکت یزید بن معاویه   است تا سال ۷۲ ق . بر منطقه خراسان حکمرانی می کرد که عاقبت به دستور عبدالملک مروان خلیفه اموی به  علت تمرد از اوامرش به قتل رسید. ۲۴

او با« ابن زُبَیر» که دعوی خلافت اسلامی داشت همراهی می کرد و ابن زبیر او را  با این که امیر و حاکم بر خراسان از طرف بنی امیه بود ، از سوی خود در مقام خلیفه مسلمانان، حاکم بر منطقه خراسان قرار داد.۲۵

«عبدالله بن زُبیر» معروف به« ابن زبیر» فرزند «زُبیر» صحابی معروف رسول الله (ص) بود که همچون پدرش از مسیر حق منحرف شد و پدر گمراهش با امام زمان خود یعنی حضرت امیرالمومنین علی بن ابی طالب (ع) به مخالفت برخاست و  حتی در جنگ جَمَل به اتفاق دیگر منافقان امت  در مقابل امام زمان خویش ایستاد و با ایشان مقاتله نمود و این چنین شیطان او را فریفت و در نهایت رهسپار آتش دوزخ کرد .

پسرش هم عبدالله نیز متاسفانه رویه شیطانی پدر را در پیش گرفت و با  اهل بیت عصمت و طهارت (ع) میانه خوشی نداشت . تنها وجه اشتراک او با اهل بیت (ع)، مخالفت با حکومت و خلافت  جعلی بنی امیه بود و آن هم نه به خاطر خداوند بلکه به خاطر حب دنیا و جاه طلبی  و هوس خلافت بر مسلمانان بود . که در نهایت منجر به حرمت شکنی کعبه معظمه  و کشتار عده ای از مسلمانان  شد و اقدامات و صراحتا تفکرات دنیا طلبانه و شیطانی او از ناحیه امام سجاد (ع) «فتنه»۲۶ نامیده شده است.

در عناد و دشمنی او با  بنو هاشم و منتسبان به امام علی (ع) در تاریخ آمده است :

ابن زبیر، خاندان «بنو هاشم» را که در مکه بودند، در دره‏اى فراهم آورد و هیزمى بزرگ براى آنها آماده کرده بود که اگر شعله‏اى در آن می افتاد، هیچ یک از آنها از مرگ در امان نمى‏ماند، محمد بن حنفیه[ فرزند امام علی (ع)] نیز با این جماعت بود.۲۷

این مطلب مشتی از خروار اقدامات شیطانی ابن زبیر است که اگر خدای ناکرده  ابن زبیر به قدرت فراوان تری دست می یافت  کلا خاندان بنو هاشم و شیعیان حضرت علی (ع) را از لب تیغ می گذراند . پس اگر عبدالله بن خازم والی خراسان از طرفداران و مریدان عبدالله بن زبیر یا همان ابن زبیر بوده بی شک در گسترش فتنه ابن زبیر و تفکرات شیطانی و غیر الهی او در منطقه خراسان نقش بسزایی داشته و هچون  او کینه و مخالفت با اهل بیت (ع)  و شیعیان مظلوم امیرالمومنین علی (ع) را در دل داشته است.

در طول مدت بیش از هشت سال حکمرانی و ولایت او  بر منطقه خراسان افراد زیادی به دست عبدالله بن خازم کشته شدند. چنان که آوردیم  از سال ۶۴ ق .  که سال هلاکت یزید بود تا سال ۷۲ ق . که مرگ عبدالله بن خازم فرا رسید منطقه خراسان محل آشوب، فتنه ، قتل و خونریزی بود و حکومت بنی امیه به دلیل انصراف و مرگ معاویه بن یزید فرزند یزید( از  خلافت بعد از یزید) و همین طور حکومت اندک «مروان حکم»(خلیفه بعد از معاویه بن یزید) و آغاز غیر مقتدرانه حکومت عبدالملک مروان (خلیفه بعد از مروان) در سال ۶۵ ق . و معاصرت و تقارن با  جنبش هایی چون : فتنه عبدالله بن خازم در خراسان ، « قیام مختار» به جهت خونخواهی امام حسین (ع) و« فتنه ابن زبیر» به جهت تکیه بر مسند خلافت اسلامی در آن سالیان بسیار کم رنگ و متزلزل بود و  با مطالعه تاریخ در می یابیم که عبدالملک مروان در مقام و جایگاه خلیفه اموی تا سال  ۷۳  ق .که  «حَجّاج بن یوسف ثَقَفی» به دستور او والی مناطق « عراق » و «حجاز» شد از اقتدار فراوانی برخوردار نبود و با  حضور شخصی سنگدل و خونخوار چون حجاج، اقتدار او بیشتر شد تا آنجا که او ابن زبیر را در سال ۷۳ ق .  به قتل رساند.

می توان تصور کرد که در این اوضاع  ابن زبیر،  عبدالله بن خازم را در رقابت ، عداوت و مخالفت با امویان، حاکم و والی خود در خراسان  قرار داده  و جایگاه او را تثبیت کرده بود .  پس ممکن است که بسیاری از اخبار جنگ ها و قتل عام های او به طور صحیح و کامل به  مراکز فرهنگی و طبیعتا به دانشمندان عراق و شام گزارش نشده  و کشتارهای مظلومان و ستمدیدگان به دست او به هر دلیلی در تاریخ به ثبت نرسیده باشند . البته این قاعده در مورد همه ستمگران تاریخ وجود دارد و  قطعا در روز قیامت  همه پرده ها و مخفی کاری ها کنار می رود و  جنایات و پنهان کاری های آنها  برای همگان آشکار خواهد شد .

عبدالله بن خازم  به اصرار از «سَلم بن زیاد» حاکم وقت خراسان فرمان و عهد حکومت  خراسان را گرفت ۲۸  و با رقبای خود در زمینه حکومت بر خراسان  همچون« سلیمان بن مَرثَد» و« عَمرو بن مَرثَد» به جنگ پرداخت آنها را کشت و قطعا در این نبردها افراد زیادی را نیز به قتل رسیدند. ۲۹  شهر «هرات» را یک سال محاصره کرد و در آنجا ۸۰۰۰ مرد از قبیله« بَنو بَکر» را به قتل رساند و چون خراسان امن شد به طایفه« بنو تمیم »تعدی کرد و رجال بنو تمیم را نیز به قتل رساند . ۳۰  به هر حال این شخص متاسفانه با این که از اصحاب پیامبر (ص) بود ولی به رغم تعالیم  آسمانی و مهر آمیز اسلام ، انسانی  جنایت پیشه و قدرت طلب و به گواهی تاریخ متصل به جریان و تفکر انحرافی ابن زبیر بود.

با این همه  در زمان حکمرانی عبدالله بن خازم در خراسان و در شهر قندهار  نبردی در سال هفتاد هجری  با این تعداد کشته در تاریخ به ثبت نرسیده است شاید سرها مجموعه ای از قتل عام های پراکنده او در ادوار  مختلف حکوتش بوده است یا جنایتی پنهان در کار بوده است یا این افراد در جایی غیر از قندهار به قتل رسیده اند و بعد به آنجا منتقل شده اند. یا به دلیل عدم اشتهار قندهار چیزی گزارش نشده است. چه بسیار جنایت هایی که به علت پنهانی بودن در صفحات تاریخ ثبت نشده یا قلم به دستان مزدور آنها را نادیده گرفته و مرقوم ننموده اند.

به هر روی به اذن خدا در سال ۳۰۴ ق و در شهر قندهار در منطقه خراسان بزرگ قدیم و کشور افغانستان امروزی در یک دژ احتمالا نظامی ، حدود ۵۰۰۰ سر بریده در سبدهایی از جنس علف پیدا شدند که ظاهرا سالم و تجزیه نشده بودند و ۲۹ سر  به گوش هایشان نام و نشان متصل  و تاریخ سال ۷۰ هجری بر آنها  مرقوم شده بود و سرهای بریده این افراد مظلوم به طور سالم بعد از گذشت ۱۳۴ سال کشف شدند به طوری که حتی موهای آنها بر سرهایشان  قرار داشته است.

 

پی نوشت

  • . الطبری ، أبو جعفر محمد بن جریر (م . ۳۱۰ ق .)، تاریخ الأمم و الملوک ( تاریخ الطبری)، تحقیق : محمد أبو الفضل ابراهیم ، دار التراث ،بیروت- لبنان ، ط ۲، ۱۳۸۷/۱۹۶۷، ج‏۱۱،صص۶۰ – ۵۹٫

۲ .  الحموى ، یاقوت ( م . ۶۲۶ ق.)،  معجم الأدباء، دار الغرب الإسلامی، بیروت – لبنان ، ط ۱ ، ۱۴۱۴ ق . ، ج ۶ ، ص ۲۴۴۴٫

۳  .  القُرطُبی، عَریب بن سَعد (م . ۳۶۹ ق .) صله تاریخ الطبری ، مؤسسه الأعلمی للمطبوعات – بیروت – لبنان، ص۴۳٫

  1. ابن الجوزى ، أبو الفرج عبد الرحمن بن على بن محمد (م. ۵۹۷ ق .) ، المنتظم فى تاریخ الأمم و الملوک ، تحقیق : محمد عبد القادر عطا و مصطفى عبد القادر عطا، دار الکتب العلمیه ، بیروت – لبنان، ط ۱، ۱۴۱۲/۱۹۹۲ ، ج ۱۳ ، صص ۱۶۷- ۱۶۸٫

۵ .  النویرى  ،  شهاب الدین ( م .  ۷۳۳ ق .)  نهایه الأرب فی فنون الأدب ، دار الکتب و الوثائق القومیه ، قاهره – مصر ، ط ۱ ، ۱۴۲۳ ق . ، ج‏۲۳، ص ۴۸٫

۶ .  ابن کثیر الدمشقی ، ابوالفداء اسماعیل بن عمر ( م. ۷۷۴ ق .) ، البدایهوالنهایه ،  دارالفکر ،بیروت – لبنان ، ۱۴۰۷/ ۱۹۸۶ ، ج ۱۱، ص ۱۲۶٫

۷٫  شیخ بهایی ، محمد بن حسین ( م . ۱۰۳۰ ق .) ، الکشکول ، موسسه الاعلمی للمطبوعات ، ط ۶، بیروت – لبنان ، ج ۳ ، ص ۲۰۵٫

۸ .  ر.ک : الطهرانی ، شیخ آغا بزرگ ( م. ۱۳۹ ق .) الذریعه إلى تصانیف الشیعه  ، اسماعیلیان قم و کتابخانه اسلامیه تهران،  ۱۴۰۸ق.، ج ۳ ،ص ۲۸۰٫( تاریخ القاضی قوام الملک الأبرقوهی،ینقل عنه فی تاریخ نگارستان و هو غیر فردوس التواریخ لمولانا خسرو الأبرقوهی الذی ینقل عنه فی تاریخ نگارستان أیضا، و قد ذکرهما جمیعا من مصادره فی أول الکتاب )

  1. شاه جوادی ، میر حسین ، قندهار – از آبادانی تا ویرانی ، مجله فردا ( نشریه کانون قلم افغان ها)، منتشره چهاردهم.
  2. ر. ک: مجله فردا ، قندهار – از آبادانی تا ویرانی ، منشره چهاردهم.
  3. حجاج بن یوسف ثقفی حاکم خونریز منطقه عراق وحجاز بود که به سال ۷۳ ق . به دستور پنجمین خلیفه اموی عبدالملک بن مروان بدین مقام نائل شد و در سال ۹۵ ق . به هلاکت رسید.
  • . ابن اعثم الکوفى، أبو محمد أحمد ( م . ۳۱۴ ق .) ، الفتوح ، تحقیق : على شیرى ،  دارالأضواء، ط ۱، بیروت – لبنان ۱۴۱۱/۱۹۹۱، ج‏۷،ص:  ۵۵  .
  1. البلاذرى ، أحمد بن یحیى بن جابر (م. ۲۷۹ ق .)، جمل من انساب الأشراف، تحقیق : سهیل زکار و ریاض زرکلى، دار الفکر، ط ۱،  بیروت-لبنان ، ۱۴۱۷/۱۹۹۶، ج‏۸ ، ص۳۳۷ .
  2. مهدی عباسی سومین خلیفه عباسیان که بین سال های ۱۵۸ ق . تا ۱۶۹ ق . حکومت کرد.
  3. تاریخ الطبری،ج ۸ ، ص ۱۰۵٫
  4. البلاذرى ، أحمد بن یحیى بن جابر (م. ۲۷۹ ق .)، پیشین ، ج ۵، صص ۶۰۰-۶۰۲٫
  5. ابن عبد البر ، أبو عمر یوسف بن عبد الله بن محمد (م. ۴۶۳ ق .)،  الاستیعاب فى معرفه الأصحاب، تحقیق : على محمد البجاوى، دار الجیل، بیروت – لبنان ، ط ۱،  ۱۴۱۲/۱۹۹۲، ج ۲ ، ص ۷ ۶۶ .
  6. ابن عبد البر ، أبو عمر یوسف بن عبد الله بن محمد ، پیشین ، ج ۲ ،ص ۶۶۹ .
  7. همو، پیشین، ج ۲ ، صص ۶۶۹- ۶۷۲٫
  8. پیشین ، ج ۳ ،ص ۹۲۵٫
  9.  پیشین ، ج ۴  ،ص ۱۶۲۲٫
  10. پیشین ، ج ۳ ،ص ۱۲۴۵٫
  11. ر . ک : الزرکلى ، خیر الدین (م. ۱۳۹۶ ق .) ، الأعلام قاموس تراجم لأشهر الرجال و النساء من العرب و  المستعربین و المستشرقین، دار العلم  للملایین ، بیروت – لبنان ، ط ۸ ، ۱۹۸۹ ، ج ۴ ، ص ۸۴ .
  12. ر . ک : همو ، پیشین ، ج ۴ ، ص ۸۴ و البلاذرى ، أحمد بن یحیى بن جابر ، پیشین ،  ج ۱۱، ص ۳۳۶٫
  13. ابن حجر العسقلانى ، احمد بن على (م. ۸۵۲ ق.)، الإصابه فى تمییز الصحابه، تحقیق: عادل احمد عبد الموجود و على محمد معوض، دارالکتب العلمیه، ط ۱، بیروت- لبنان ، ۱۴۱۵/۱۹۹۵ ،ج ۴ ،ص۶۲٫
  14. ابن على بن محمد بن حسین ، محمد بن حسن( شیخ حر عاملى)( ۱۱۰۴ ق.)، إثبات الهداه بالنصوص و المعجزات ،موسسه الاعلمى للمطبوعات ، ۱۴۲۵ ق . بیروت – لبنان ، ج ۴ ص ۸۷ .
  15. المسعودی ، أبو الحسن على بن الحسین بن على (م. ۳۴۶ ق .) مروج الذهب و معادن الجوهر ، تحقیق: اسعد داغر، دار الهجره، قم – ایران، ط ۲، ۱۴۰۹ ، ج ۳، ص ۷۹٫
  16. الطبری ، أبو جعفر محمد بن جریر ، پیشین ، ج ۵ ص ۵۴۶
  17. البلاذرى ، أحمد بن یحیى بن جابر، پیشین ، ج ۱۱ ،ص ۳۳۶٫
  18. ر.ک : ابن ابى الکرم  ، عز الدین أبو الحسن على المعروف بابن الأثیر(م. ۶۳۰ ق .) ،الکامل فی التاریخ ، دار صادر بیروت – لبنان،  ۱۳۸۵/۱۹۶۵، ج ۴ ، ص ۱۵۴- ۱۵۸ و ج ۴ ، صص ۲۰۷- ۲۱۰  و  ج ۴ ، ص ۲۵۴- ۲۵۷ و ج ۴ ،صص ۳۴۵ – ۳۴۶٫

 

۱-ناشناخته( هفت مرد)،تپه بَنی شَقیق،واسِط(کَسکَر)،عراق امروزی

نویسنده و محقق :  سید مرتضی میرسراجی

mirseradji@gmail.com

در میان  متون کهن و همچنین کتاب های جدید و متاخر، هرگاه به موضوع اجساد سالم و تر و تازه  اولیای الهی برخورد می کردم آنها را در گوشه ای یادداشت می نمودم، خصوصا آن هایی که در کتاب جاویدان « اجساد جاویدان»، تالیف استاد معظم ما حضرت حجت الاسلام و المسلمین حاج شیخ «علی اکبر مهدی پور تبریزی» ( کثر الله امثاله) موجود نبود تا این که دوست و سرور متدین و پژوهشگر جناب آقای «ابوالفضل زنگنه » که مجاور حرم  همچون روضه جنان مَلِک آستان مَلَک پاسبان شاه زمین و آسمان  پور امیر مومنان حضرت امام علی بن موسی الرضا المرتضی(ع) هستند و علاقه وافری به مبحث اجساد سالم و صحیح اولیای الهی دارند بنده را جهت تحقیق و تالیف یکی از این موارد در قالب مقاله ای تحقیقی ، تشویق و بر انگیخته نمودند.

به ذهن بنده خطور کرد تا  یک مقدار جدی تر در این زمینه تفکر و فعالیت کنم و به ایشان پیشنهاد دادم تا یک سایت  برای اولین بار در این خصوص راه اندازی کنیم و همچنین از دلم عبور کرد که اسم این معجزه بزرگ الهی را برای نخستین بار «معجزه طراوت» بگذارم زیرا کلمه «طراوت» در لغت عرب از واژه «طَری» به معنای تر و تازه و شاداب گرفته شده که بعضا در متون قدیم و جدید بدین اجساد اطلاق می شود.

محتمل است که این واژه طَری هم از کلمه تری و تر فارسی به معنای شادابی و خیسی اخذ شده است و سپس در لغت عربی در هیئت طراوت به زبان های فارسی، ترکی ، اردو و غیره  داخل شده و برای ایشان قابل فهم است .

بسیار امیدوارم و امید دارم که این دانش جدید و نوپا که منجر به درک و فهم بیشتر قدرت آن معشوق لایزال و آن صانع مقتدر می شود بیش از پیش در جهان شناسانده شود و روزی به قله های رفیع و رمز آلود آن دست یابیم.

دور نیست پرداختن جدی و مُجدانه به این دانش  ان شاء الله از زمره همان علوم سودمند و نافعی باشد که در عصر  حضرت صاحب الزمان (عج) بر مردم  و تشنگان حقیقت آشکار می شود.

مع الوصف در این فرصت مقاله حاضر را به دوست عزیز  و سرور ارجمند جناب آقای زنگنه که در بدو امر از ایشان یاد کردیم، تقدیم نموده تا باشد حقایق آن اندکی روح تشنه ایشان را سیراب نماید.

اصل ماجرا پیدا شدن هفت جسد سالم و تر و تازه است که در سال ۲۷۶ قمری به طور اتفاقی کشف شده است که منابع و مآخذ ذکر این خبر را به شکلی با ترتیب تقدم زمانی ، متن عربی ، ترجمه، اختلافات  و بعضا اسقاطات و زیادات  نسخ در زیر آورده و مورد بحث و مُداقّه قرار می دهیم .

تاریخ نگار پر آوازه ایرانی الاصل «محمد بن جَریر طَبَری » متوفای ۳۱۰ ق . در کتاب «تاریخ الاُمَم و المُلوک» خود معروف به : «تاریخ  طبری» که به زبان عربی، زبان علمی آن روزگار نگاشته است درضمن وقایع و اتفاقات سال ۲۷۶ ق . در زمینه «معجزه طراوت» نمونه ای در منطقه «واسِط» در کشور عراق امروزی ذکر نموده که جای بحث فراوان دارد.

او در کتاب خود چنین گزارش نموده است:

«… و فیها ورد الخبر بانفراج تل بنهر الصله- و یعرف بتل بنى شقیق- عن سبعه اقبر فیها سبعه ابدان صحیحه، علیها اکفان جدد لینه، لها اهداب، تفوح منها رائحه المسک، احدهم شاب له جمه، و جبهته و أذناه و خداه و انفه و شفتاه و ذقنه و اشفار عینیه صحیحه، و على شفتیه بلل، کأنه قد شرب ماء، و کأنه قد کحل، و به ضربه فی خاصرته، فردت علیه أکفانه‏  و حدثنى بعض أصحابنا انه جذب من شعر بعضهم، فوجده قوى الأصل نحو قوه شعر الحى، و ذکر ان التل انفرج عن هذه القبور عن شبه الحوض من حجر فی لون المسن، علیه کتاب لا یدرى ما هو! »۱

“در این سال ( یعنی سال ۲۷۶ هجری قمری) خبر آمد :

تپه‏اى که در[ شهرستان]« نهر صِلَه» به نام« تپه بَنى شَقیق» ، شکافته شده و هفت قبر در آن ظاهر  شده است که در آن، هفت بدن سالم قرار داشته ، با کفن هایى نو و لطیف که از مژه‏هایشان بوى مشک برمى‏خاسته است.

یکی از ایشان جوانى بوده که گیسوان بلندی داشته [ در حدی که بر شانه ها فرو ریخته بود] و پیشانى و دو گوش و دو گونه و بینى و دو لب و چانه و پلک هاى دو چشمش همگی سالم بودند.

بر دو لبش رطوبتى بود گویى آب نوشیده و [مژه هایش] چنان بود که گویی سرمه کشیده است. در پهلوی وى اثر ضربتى  (جراحت) بود. کفن هایش را بر او برگرداندند. (یعنی رویش را پوشاندند.)

یکى از یاران ما به من ( یعنی محمد بن جَریر طَبَری صاحب این متن) گفت که : [ به جهت امتحان] موى یکی از ایشان را کشیده  و دریافته که آن  گیسوان همانند موهاى شخص زنده، محکم و استوار بوده است.

گویند: در تپه‏اى که این قبرها بوده چیزى همانند حوضى سنگى به رنگ مِس  وجود داشته که بر آن نوشته‏اى بوده که دانسته نشد چیست؟”

بحث

به حول و قوه الهی ما این متن را از جهات متفاوت مورد بحث و فَحص قرار می دهیم :

منابع و ماخذ مرتبط با این موضوع

بعضا غیر از تاریخ طبری- اولین و قدیمی ترین منبع – در منابع و ماخذ دیگری نیز این اتفاق گزارش شده است که به ترتیب تقدم زمانی زیر هستند:

«تجارب الامم»۲ (ابوعلی مِسکَوَیه متوفای ۴۲۱ ق .)، «المجموع اللفیف»۳ ( ابن هبه الله حسینی افطسی متوفای ۵۱۸ ق .)«المنتظم»۴ ( ابن الجوزی متوفای ۵۹۷ ق .)، «شُذور العقود فی تاریخ العهود»۵ ( ابن الجوزی  متوفای ۵۹۷ ق .)، «الکامل فی التاریخ»۶ ( ابن اثیر بغدادی متوفای ۶۳۰ ق .)، «نهایه الأرب فی فنون الادب»۷ (النویری متوفای ۷۳۳ ق .)، «البدایه و النهایه»۸ ( ابن کثیر دمشقی متوفای ۷۷۴ ق .)، «أهوال القبور وأحوال أهلها إلى النشور»۹  (ابن رجب متوفای ۷۹۵ ق .)، «النجوم الزاهره فى ملوک مصر و القاهره»۱۰ (ابن تغری  متوفای ۸۷۴ ق .) ، «الروض المعطار فى خبر الاقطار»۱۱ ( محمد بن عبد المنعم الحمیرى‏  متوفای ۹۰۰ ق.)، «شذرات الذهب فی اخبار من ذهب»۱۲  (ابن عمادحنبلی دمشقی متوفای ۱۰۸۹ ق .) و …

زمان وقوع

زمان این اتفاق بر اساس سبک نگارشی کتاب طبری در ضمن حوادث سال ۲۷۶ هجری قمری  ذکر شده است و عمدتا همه منابع و مآخذ دیگر  هم که پیشتر ذکر شد همین تاریخ را بدون اختلاف تکرار نموده اند .

از بُعد تاریخی زمان آن مصادف بوده با خلافت «المُعتمد بالله» (خلیفه عباسی)  اما در آن زمان« الموفق بالله» برادر وی عهده دار بیشتر امور خلافت و حکومت بود و  خود المعتمد کمتر به کارهای مربوط به خلافت می پرداخت .

با این حساب این اتفاق دو سال قبل از مرگ الموفق( ۲۷۸ ق .) و سه سال قبل از مرگ المعتمد( ۲۷۹ ق .) رخ داده است و با توجه به سال وفات طبری( ۳۱۰ ق .) صاحب متن و کتاب یاد شده، در می یابیم  که این اتفاق در حدود ۳۴ سال قبل از مرگ او و با توجه به تاریخ  ولادت طبری ( ۲۲۴ ق .) این واقعه در سن ۵۲ سالگی وی روی داده است و به خوبی پیداست که  این اتفاق در زمان حیات و بلوغ فکری طبری به وقوع پیوسته است .

جهت تقریب ذهنی بیشتر زمان از بُعد تاریخ معنوی و توحیدی باید گفت که  این اتفاق در سن ۲۱ سالگی امام عصر  و در دوران امامت و غیبت صغرای آن حضرت روی داده است  و الان که در سال ۱۴۳۶ قمری هستیم ۱۱۶۰ سال از تاریخ کشف این اجساد  سالم و تر و تازه در تپه بنی شقیق می گذرد.

نحوه روایت

به هر حال این مطلب حدیث از ناحیه معصومان نیست که ما در باب سند یا متن آن ، بسیار تحقیق و قلمفرسایی کنیم ولی چون به قرائن مختلف مسئله مطرح شده و اظهر من الشّمس است و از سویی تاریخ نگاران متفاوت بدان تذکار داده اند به ناچار اصل موضوع و همین طور واقعه را می پذیریم زیرا با روایات و عقل تعارض ندارد.

در ظاهر از متن طبری فهمیده می شود که طبری صاحب متن مذکور از جمله شاهدان یا بازدید کنند گان از آن مکان یا آن اجساد جاویدان نبوده  بلکه فقط آن را به عنوان یک اتفاق مورد وثوق و اطمینان  از نظر خودش آن هم از طریق اصحاب و یاران مورد اعتماد خود نقل کرده است.

شخص طبری از دانشمندان ایرانی الاصل مسلمان اهل سنت است که تمایلات فکری او به مکتب تشیع تا حدی نزدیک بوده است تا آنجا که از برخی آثار و موضع گیری های او این حقیقت به دست می آید. چنان که در بدو کار آوردیم چون مطلب از نظر قرائن و شواهد روایی و تاریخی و همچنین عقل، تعارض ندارد زیاد به شخص طبری نمی پردازیم.

بر اساس متن ، طبری بخشی از موضوع را از یکی از شاهدان ماجرا مستقیما نقل کرده ولی به هر دلیلی نامی از او نیاورده است بنابراین این اتفاق را با یک واسطه در کتاب خود ذکر کرده است اما تمام ماجرای مذکور معلوم نیست بر اساس نقل شفاهی همان شاهد است یا خیر. چه بسا یک متن معتبری هم در کار بوده که ما از آن مطلع نیستیم و به دست او رسیده است.

با توجه به این که این اتفاق در روزگار طبری بوده و وی مدتی در منطقه  عراق  عرب و در کانون ماجرا می زیسته و در همانجا نیز وفات یافته است ارزش اطلاع رسانی و خبر او ان شاء الله به احتمال فراوان بالا و می تواند برای اهل تحقیق و پژوهشگران این رشته در خور توجه  باشد.

وجه تسمیه تپه

در مورد وجه تسمیه «تپه بنی شقیق» باید گفت: واژه «شقیق» در لغت عرب به معنای : برادر است مثلا : شقیقُ عَمّار ، شقیقُ عایشَه  یعنی : برادر عمار ، برادر عایشه ولی در اینجا شقیق از اسامی عَلَم و خاص محسوب می شود که هم در پیش از اسلام و هم پس از اسلام  مورد استعمال عرب زبان ها بوده است مانند: «شقیق بن ثور» یا «شقیق بن جزء» .

بنا بر این ترکیب بنی شقیق ( بنوشقیق) هم به معنای فرزندان شقیق است مانند: بنی موسی( بنو موسی) یا بنی اسد( بنو اسد) و غیره که اطلاق کلی آن بر طبق فرهنگ اعراب به قوم و قبیله اشخاص باز می گردد.

با مطالعه کتاب های جغرافیایی در می یابیم که سابقه اقتباس نام تپه از نام قوم نیز در میان اعراب وجود داشته است مثل : «تل بنی صَبّاح »۱۳  و «تل بنی سَیّار »۱۴که بعدها نام های خود را به شهر هم داده اند.

آیا این افراد که در آنجا مدفون بودند فرزندان شخصی به نام شقیق بوده اند و تپه مزبور نام خود را از آنها وام گرفته است ؟

آیا نام قوم یا قبیله بنی شقیق بعدها بر آن گذاشته شده است مانند: «تپه حسنلو» در آذربایجان غربی که نامی نیم عربی است ولی بنا بر نظر باستان شناسان متعلق به حدود ۶۰۰۰ سال پیش است و ربطی به اعراب ندارد و خیلی مکان ها و سایت های باستانی  دیگر ؟

موضع دقیق تپه

اکنون سئوال مهم اینجاست که موضع دقیق تپه مزبور کجاست؟

یاقوت حموی، نهر و رود اشاره شده در متن  به نام : « نَهرُ الصِّلَه» ( رود صِلَه)را در منطقه « واسط » در عراق کنونی دانسته است. ۱۵ و واسط همان شهرستان قدیمی «کَسکَر»  است.۱۶کلمه واسط یک واژه عربی است به معنای: «حد میانی» یا «حد وسط»  زیرا از هر طرف این منطقه به مراکز مهم شهری آن روزگاران پنجاه فرسخ فاصله داشته است  مثلا : به کوفه پنجاه فرسخ و همین طور بصره ، اهواز و بغداد.۱۷  این شهر را «حَجّاج بن یوسف ثَقَفی » ( م.۹۵ ق .) والی عراق  بنا نمود و مراتب آبادانی  هر چه بیشترآن را فراهم ساخت .۱۸

صاحب« مُعجَمُ البُلدان» پیشینه منطقه «واسط» یا به عبارتی همان «کَسکَر» را از لحاظ دیرینگی و سکونت به زمان «خسرو شاپور» ، پادشاه ساسانی می رساند.۱۹ لذا  با این بیان در می یابیم که حجاج  تنها مراتب رشد و آبادانی هر چه بیشتر آن را فراهم ساخته و الا خود منطقه از دیرینگی و کهنگی بیشتری نسبت به زمان حجاج برخوردار بوده است. چنان که نام قدیم تر آن کسکر بوده و ما تذکر دادیم.

در قدیم آن مناطق حالت استانی داشته مانند :« شاذ بهمن» ( شاه بهمن) و به همین ترتیب در قدیم الایام کسکر داخل در استانی به نام «شاذشابور» بوده که عربی شده« شاه شاپور» یا همان« خسرو شاپور» ساسانی است و نواحی و شهرستان های مهم آن : ، «زندورد» و «جوازر» بوده است .۲۰

« ابن خرداذبه» از شهرستانهای کسکر  به « نهر الصله»( رود صله) ، «برقه» و «ریان» اشاره نموده است۲۱  که نهر الصله چنان که مطالعه کردیم به صراحت در متن طبری ذکر شده و  احتمالا محل زندگی مناسب و جلگه ای مانند در کنار رود صله است که به همان نام هم معروف شده  و جزء  شهرستان ها و توابع کسکر  محسوب شده است .

به همین خاطر ما در ترجمه خود «در کنار رود صله» ترجمه نکردیم بلکه به تبعیت از متن  «ابن خرداذبه» در کتاب «المسالک »که نهر الصله را جزء شهرستانهای کسکر آورده ما «در [ شهرستان] نهر الصله »ترجمه نمودیم.

شاهد و نظیر آن این که در گذشته «نهر  الملک» که از نواحی مسکونی بغداد بوده۲۲ پس استبعادی ندارد که ما  نهر الصله را به عنوان یک اسم مکان مسکون  یا  به عبارتی شهرستان در نظر بگیریم مانند نمونه فارسی آن همانند نامواژه شهری چون: « شاهرود».

تاریخ کسکر چنان که یادآور شدیم به دوران ایران قدیم باز می گردد چنان که  برخی تاریخ دانان نام کسکر را از نام «کسکر پسر طهمورث» از پادشاهان فارس دانسته اند۲۳  و برخی از نام «کشکر»  در مصادر و کتاب های آرامی۲۴  و برخی از «کِشتگر» فارسی به معنای: کشاورز۲۵  و برخی به معنای: «زمین جو» دانسته اند.۲۶

کلا چنان که گفته شد آن مناطق از مناطق قدیمی ایران پیش از اسلام بوده است که الان بر طبق  نقشه های سیاسی، خارج از قلمرو ایران و در کشور عراق کنونی قرار دارد.

با این اوصاف آیا هنوز تپه بنی شقیق در عراق و در منطقه  نهر صِلَه وجود دارد یا به هر دلیل طبیعی یا غیر طبیعی از میان رفته است؟

آیا هنوز به همین نام وجود دارد و مردم از قصه آن مطلع هستند یا در نام و قصه واقعی آن  به مرور ایام و روزگاران تغییر و تبدل راه یافته است؟

آیا در اداره آثار یا به عبارتی فارسی تر« میراث فرهنگی» کشور عراق چنین تپه ای به ثبت رسیده یا مورد کاوش قرار گرفته است؟

شاید این تحقیق و مقاله ما سر آغازی  جدید برای شناخت دوباره آن باشد و غبار فراموشی آن بعد از گذشت قرون و سالیان متمادی از درازنای تاریخ زدوده شود.

نوع خط ناشناخته کتیبه

در متن آمده است که: کتابی آنجا یافت شده که قابل فهم برای مردم آنجا نبوده است. با این حساب باید گفت : اولا مقصود از کتاب چیست ؟ در زبان عربی کتاب چه بسا سه وجه پیدا کند .

آیا  یک کتاب متداول مقصود تاریخ نگاران است مثلا  کتابی از جنس کاغذ  یا پوست که معروف همه ماست؟

وجه دوم واژه کتاب « نامه » است  آیا در نامه ای در کنار این اجساد مطالب و اطلاعاتی مرتبط بوده است؟

یا  وجه سوم مقصود  نویسنده بوده و غرض اصلی یک نوع کتیبه سنگی یا گلی یا فلزی در تپه مذکور بوده است ؟ آیا اگر کتیبه بوده واژه لوح را به کار نمی بردند یا این دو واژه را ایشان مترادف به کار می برده اند؟

از متن  در این باره  چیزی در نمی یابیم ولی شاید یک کتیبه و لوح بوده است ما با سیاست در ترجمه خود « نوشته » نوشتیم و ترجمه کردیم که در فارسی معنای اعم است. اما باز هم هیچ استبعادی نیست که یک کتاب یا یک نامه بوده باشد.  زیرا برای خدایی که کفن و جسد را نمی پوساند کتاب یا نامه کاغذی یا چرمی نیز کاری ندارد چنان که در مورد آیت الله قزوینی در همین چند سال پیش در شهر خود ما اتفاق افتاد و بعد از ۱۷ سال کتابی که بر روی سینه شان بود به همراه جسد مطهرشان سالم از دل خاک بیرون آمد.

صاحب کتاب «تاریخ واسط» ، ساکنان شهرستان کسکر  – محل وقوع کشف این جنازه های سالم-  را فارس ها و نَبَطی ها دانسته که «آرامی» بوده اند۲۷  پس خط و  زبان آنها هم قاعدتا آرامی بوده که از خطوط و زبان های کهن به شمار می رود که  از خط کهن «فِنیقی» گرفته شده و برخی خطوط مثل : پهلوی اشکانی و  پهلوی ساسانی هم  منشعب از آرامی هستند.

فارس ها که مشخص است اجداد ما ایرانیان بوده اند اما نَبَطی ها که بودند؟

«نَبَطیان خود قومی بودند که در شمال خلیج عقبه و شمال شرقی شبه جزیره سینا و جنوب شرقی فلسطین سکنی گزیده بودند. اگرچه نام ایشان در کتیبه‌های آشوربانی‌پال( آخرین پادشاه مقتدر آشوری متوفای ۶۲۷ پیش از میلاد  آمده است، لکن در قرن چهارم قبل از میلاد که استقلال و قدرت یافتند و تمام راه‌های بازرگانی را متصرف شدند، آنچنان که حتی رومیان یکی دو بار در جنگ با ایشان دچار شکست شدند.

ظاهراً نبطیان، پیوسته تحت نفوذ دولت‌های بزرگ مانند آشوریان و بعد، هخامنشیان و سپس سلوکی‌ها و حتی بطالسه مصر بوده‌اند، اما این نفوذ هرگز به صورت استعمار در نیامد، بلکه بیشتر به دوستی شبیه بود.

مثلاً می دانیم که «کورش» هخامنشی آن‌ها را از مالیات معاف کرد  و ایشان «کمبوجیه» را در حمله به مصر یاری کردند…

عالی‌ترین دوران‌های تاریخی ایشان، زمان حارثه سوم، در ۸۵  قبل از میلاد است که که از «دمشق» تا« العلی» و حتی سواحل دریای سرخ تمام را در تصرف خود داشتند.

نبطیان را به علت‌های گوناگون ، خاصه به سبب تشابه میان نام اشخاص و خدایان ایشان با نام‌های عربی، قومی کاملاً عرب دانسته‌اند.

تسلط آشوریان و هم جواری با سوریه باعث شد که تمدن و به خصوص خط آرامی در میان آنان به شدت رواج یابد. از سوی دیگر، چون نبطیان، در حاشیه سرزمین یونان و روم زندگی می‌کردند، به ناچار تحت تاثیر تمدن آنان نیز قرار گرفتند، چنانکه مثلاً سکه‌های ایشان کاملاً به شکل سکه‌های رومی بود و بناها و تصاویر و مجسمه‌هایی که از آنان باقی‌مانده اغلب به سبک رومی است.

از نظر تاریخ ادب اهمیت اَنباط( نَبَطیان) به خصوص در این است که اولاً برخلاف دیگر اقوام شمالی، خط یمنی (مُسنَد) را رها کرده آثار خود را به خط آرامی می‌نوشتند و از همین خط است که بعدها خط عربی زاییده شد. ثانیاً، زبان محاوره ایشان، ظاهراً عربی خالصی بود و با عربی حجاز تشابه فراوانی داشت.»۲۸

آیا ممکن است خطی که قابل فهم نبوده از نوع خط مُسنَد یمنی بوده که پس از گذشت چند نسل  از حضور نبطی ها  در منطقه واسط به بوته فراموشی سپرده شده است یا خط رومی بوده؟

با مطالعه تاریخچه واسط یا  همان کسکر در می یابیم این منطقه از مناطق قدیمی مسیحی نشین در عراق  نیز بوده است ، در این منطقه دیرهای فراوانی برای مسیحیان همچون : «عُمر(دیر) کسکر»۲۹ و همین طور« دیر ماسرجیس»۳۰  و غیره وجود داشته است .

باید افزود زبان و خط آرامی هم که اشاره نمودیم از خطوط قدیمی برای کتاب های مقدس مسیحیان به شمار می رود .

قابل فهم نبودن خط کتاب  اعم از کتاب معمولی ، نامه یا کتیبه، نشان و گواهی  از پیش از اسلامی بودن این متن یا شاید آن اجساد جاویدان در تپه بنی شقیق دارد زیرا آن خط برای مسلمان ها لا اقل قابل فهم نبوده و اقلا عربی یا نزدیک به آن نبوده است .

چنان که آوردیم طبق شهادت صاحب تاریخ واسط مردمان فارس و نبطی  ( غیر عرب) ساکن در واسط یا کسکر آرامی بوده اند و از طرفی در آنجا فارس ها و نَبَطی ها قطعا با گرایش هایی غیر  اسلام و شاید اغلب مسیحی نیز زندگی می کردند و این خط نه تنها برای عرب زبان ها بلکه برای آنها ( یعنی فارس ها و نبطی های آرامی  ) نیز قابل فهم نبوده است .

مع الوصف آیا ممکن است کتاب یا نامه یا کتیبه ای که در تپه بنی شقیق کشف شده  با توجه به پیشینه تاریخی منطقه واسط یا  کسکر حتی از خطوط آرامی هم نبوده  و قدیمی تر بوده است و بدین سبب برای مسلمان ها و عرب زبان ها که هیچ برای دیگر ساکنان  منطقه چون مسیحیان نیز ناشناخته و غیر قابل فهم تلقی می شده است؟

آیا ممکن است اجساد یاد شده برای اهل اسلام باشند ولی کتیبه یا نامه یا نوشته نامفهوم از سوی مورخان ربطی به این اجساد نداشته باشد؟

 طبقه اجتماعی اجساد

از متن استفاده نمی شود که اجساد متعلق به کدام طبقه جامعه بوده است آیا از پیامبران الهی بوده اند؟ آیا از اصحاب راستین انبیای الهی بوده اند؟  البته فراموش نکنیم که منطقه عراق و خاورمیانه مهد تمدن ها و محل گسترش و رشد بسیاری از ادیان الهی و توحیدی بوده است.

اما آن چه پیداست حداقل هیچکدام از این اجساد سالم و شاداب ، زن نبوده اند و گرنه به عنوان مورد خاص در متن  بدان اشاره می شد.

دفن مردگان در تپه ها

دفن کردن مردگان در تپه ها ی مشرف به محل سکونت در قدیم و در ایران باستان یا شاید جاهای دیگر هم  معمول بوده است مثلا: تپه باستانی «صَرم» در استان قم – با قدمت بیش از ۳۰۰۰ سال البته از نظر کارشناسان-  نمونه بارز آن است که مردگان پیش از اسلامی در آنجا مدفون بوده اند یا «گورستان پارتی» همدان  که مردگان را بر روی تپه دفن می نمودند و هنوز هم در خیلی از مناطق روستایی و بکر ایران  بدین نحو مردگان را در تپه ها به خاک می سپارند.

سازه حوضی شکل

این که بر آن تپه چیزی شبیه به حوض بوده قابل تامل و بحث است.  باید دقت شود که در متن آمده چیزی شبیه حوض یعنی ممکن است الزاما حوض نباشد .

شکل حوض، اغلب در متون و سازه های کهن، مربع ( چهارگوش) یا مُستَدیر ( دایره ای) است و اینجا مشخص نیست کدام شکل هندسی مد نظر است .

زرتشتیان مردگانشان را در موضعی گرد بر فراز کوه یا تپه ها می گذاشتند تا طعمه حیوانات و پرندگان شوند و خاک را که از نظر آنها که مقدس می شمردند به آن آلوده نگردد و به سازه هایی که آن مردگان را در آن می گذاشتند « استودان»  به معنای : “استخوان دان” یا “جای استخوان” می گفتند . مانند: «برج خاموشان» در  شهر یزد.

آیا  ممکن است که این سازه حوضی شکل یک استودان بوده که بعدها  یا قبل ها پس از دفن اینان بر فراز تپه، ایرانیان زردشتی ساخته بودند؟

آیا واقعا  ممکن است که حوض بوده تا آب جمع شود و برای پرندگان یک منبع آبی باشد تا ثوابی به روح مردگان مدفون در تپه برسد؟

آیا  این احتمال قوی است که باقی مانده یک سازه جهت یاد بود و به خاطر سپاری بوده که بر فراز مزار آنها برافراشته بودند و به مرور زمان بخش هایی از آن از میان رفته است؟

یا چیز دیگری بوده است که با این اطلاعات اندکی  که از سوی نُصوص تاریخ نگاران به ما رسیده به درک ما نمی رسد؟

رنگ سازه حوضی شکلی که در تپه بوده رنگ  مِسی ذکر شده است. احتمالا به معنای رنگ مس خالص می باشد که قرمز مایل به نارنجی است  و محتملا  از نظر زمین شناسی سنگی بوده که در مجاورت اکسید آهن به این رنگ در آمده است.

از این متن استفاده می شود که فقط یک سازه  شبیه حوض در آن تپه بوده و همچنین یک کتاب یا ( نامه و کتیبه) ، پس تعدد این موارد از نَص موجود اثبات نمی شود.

دفن مردگان با کفن

دفن مردگان با کفن آیا پیش از اسلام هم مرسوم بوده است ، لااقل برای پیامبران الهی و یاران راستین آنها که به اصل دین و منبع وحیانی متصل بودند آیا چنین حکمی در قدیم بوده است؟ آیا صرف داشتن کفن، نشانی از مسلمان بودن مردان تپه بنی شقیق است یا خیر؟

با مراجعه به کتاب استاد معظم  حضرت حجت الاسلام و المسلمین مهدی پور ( حفظه الله تعالی و کثر امثاله) چیزی از کفن در اجساد پیش از اسلامی به دست نمی آید یا لااقل گزارش آن به دست ما و ایشان نرسیده است.۳۱

اثر ضربت در پهلو

وجود اثر ضربت در پهلوی یکی از آنها آیا دلالت تام بر این دارد که وی در اثر این ضربت به قتل رسیده است؟ یا آن ضربتی قدیمی و کهنه بوده است؟ با توجه به این که با مطالعه اجساد جاویدان متعدد در طول تاریخ در می یابیم بسیاری از اولیای الهی که اجسادشان سالم مانده حتی به هنگام دسترسی مردم به آن ها  خون از موضع ضربتشان جاری می شده است.

لذا با توجه به عدم گزارش سیلان خون از بدن شخص جوان احتمال کهنه بودن  این ضربه و جراحتی که در اثر هر چیزی اعم از چاقو ، نیزه ، شمشیر ، خنجر و هر چیز مشابه دیگری بوده را تقویت می کند. زیرا مانند جسد مطهر جناب «حُر ریاحی» ، دستمال یا به قول امروزی بانداژی هم در گزارش تاریخی برای آنها یا یکی از آنها نوشته نشده است.۳۲

اگر اهل اسلام بوده و در میدان جنگ به شهادت می رسیدند با همان لباس نبرد او را دفن می کردند  مگر این که زخمی شده و در پشت جبهه و مدت ها بعد وفات یافته باشند یا همان فرضیه که یک زخم کهنه بوده است شاید بیشتر محتمل باشد زیرا در متن  فقط به اثر ضربت اشاره شده و به خون یا  سَیَلان آن اشاره ای نشده است.

با توجه به متن فقط کفن را از روی یکی از آنها کنار زده  نشده است بلکه دیگران هم کفنشان را باز کرده اند به این علت که گزارش یکی از آنها را جوان تر توصیف نموده است. اما آیا همه آنها مانند آن جوان  معاینه دقیق شده بودند و عدم وجود جراحت و زخم در بدنشان چون بدن آن جوان اثبات شده بود؟

در متن و در وصف جوان ذکر شده و گیسوانش از کلمه« جُمَّه» استفاده شده که به معنای: «موهای بلند است به طوری که بر شانه ها فرو ریخته باشند» که ما در میان دو قلاب آن را ترجمه ،تفهیم و تبیین نمودیم.

آزمایش استحکام مو

از متن استفاده می شود شاهد مجهول الهویه ای- البته برای ما که قولش برای طبری معتبر بوده – نقل کرده که موی یکی از آنها را جهت امتحان استحکام و استواری کشیده است.

در این عملکرد دو نکته وجود دارد یکی این که بنا به نظری موی انسان تقریبا اولین قسمت یا تقریبا جزء اولین قسمت هایی است که بعد از مرگ به مرور جدا می شود  و محکم بودن موی جسد این افراد به  نهایت سالم و تر و تازه بودن آنها اشاره دارد  و مطلب بعد این که ممکن است موی همان جوان نباشد یا آن که اگر بوده طبری صاحب تاریخ ، دیگر به طور دقیق آن را ذکر و ثبت نکرده است با توجه به این که قبل از آن موی بلند  شخص جوان را معرفی می کند شاید موی او مورد امتحان واقع شده است. منابع و مآخذ بعدی این امتحان مو را منحصرا مربوط به جسد آن جوان دانسته  و آن را صراحتا ذکر کرده اند.

از متن استفاده می شود که یکی از هفت نفر از بقیه جوان تر بوده و این نشان می دهد که احتمالا بقیه از سن بالاتری برخوردار بوده اند یا میان سال بوده اند یا کهنسال.

جوان یاد شده و در بین آنها متمایز شده، به شهادت ناظران اثر نیزه یا خنجر یا هر چیز تیز دیگری در پهلویش بوده است. قتل او به طور مستقیم از متن با توجه به احتمال کهنه بودن زخم یا صرف اثر ضربت اثبات نمی شود.

بنابراین  قتل بقیه جنازه ها را هم  را نه می توان ثابت کرد و نه رد چه بسا مسموم شده اند هر چند دلیلی بر آن هم از متن استفاده نمی شود یا شاید کفن را به طور کامل از روی همه ایشان کنار نزده اند.

آیا این هفت نفر متعلق به یک زمان بوده اند و به مرور از دنیا رفته اند؟ آیا با هم از دنیا رفته اند؟ آیا  هر یک یا هر چند نفر متعلق به زمان ها و ادوار متفاوت بوده اند؟ این جنازه های سالم و تر و تازه به اذن خدا پس از چند سال یا چند قرن از زیر خاک سر بر آورده اند؟

همه این ها سئوالاتی است که  ذهن کنجکاو ما را در گیر می نماید ولی شوربختانه قادر به پاسخگویی به آن ها از طریق اطلاعات اندک این متن نیستیم.

نحوه گشوده شدن قبرها

«اِنفِراج» و «خَسف زمین» یا به عبارتی ایجاد شکاف و گشوده شدن طبیعی مقابر چه بسا یکی از بیشترین عوامل کشف و شناخت اتفاقی و تصادفی اجساد جاویدان در طول تاریخ باشد که این به سبب سیل و بارش ، حرکت توده های سطحی زمین ، زلزله و رانش و هر عامل دیگری ممکن است ایجاد شود و این موارد بیشتر خارج از اختیار انسان است.

در این مورد خاص احتمالا به خاطر رطوبت و نزدیکی به نهر یاد شده و مرطوب بودن خاک، حالت گشوده شدن و خسف زمین به طور طبیعی اتفاق افتاده است .

از متن چنین به دست نمی آید که این اتفاق الزاما به واسطه سیل یا انحراف و طغیان رود صله رخ داده باشد هر چند آن را نیز نفی نمی کند اما چه بسا تپه بنی شقیق بسیار به منبع آبی نزدیک باشد .

استشمام رایحه مشک

شنیدن رایحه خوش یکی از اتفاقات معنوی است که در این زمینه بوی مشک گزارش شده است. در هنگام شکافته شدن و آشکار شدن اجساد برخی از اولیای الهی  رایحه مشک شنیده  و اعلام شده است.

جنازه «عبدالله بن عَمرو » پدر «جابر بن عبدالله انصاری» ( هر دو از اصحاب پیامبر (ص)) پس از ۴۶ سال سالم  از زیر خاک آشکار شد. دستش بر روی زخمش بود چون کنار رفت خون جاری شد و قبرستان بوی مشک گرفت .۳۳

پیامبر (ص) فرموده اند : کسانی که در راه خدا شهید شده اند روز قیامت در حالی محشور می شوند که خون از زخم هایشان سرازیر است. رنگ ، رنگ خون است ولی بوی مشک از آن ساطع می شود. ۳۴

آیا ممکن است که این هفت جنازه  همگی در راه خدا شهید شده باشند ؟ آیا با توجه به موارد کشف شده از برخی شهدا و آن حدیث  مربوط به پیامبر(ص) می توان حکم به شهادت آنها داد یعنی آیا استشمام بوی خوش مشک  از جنازه های تپه بنی شقیق دلالت تام بر شهادت آن اجساد جاویدان دارد؟

آیا ممکن است یکی از آنها حد اقل شهید شده و بوی خوش مشک در بقیه نیز نفوذ کرده و  این چنین کمال همنشین در دیگران تاثیر کرده باشد؟ البته این شاید درست نباشد چون طبق متن  بوی خوش از مژگان های همه آن ها بر می خاسته است.

این  نکته را هم نادیده نگیریم که شنیده شدن بوی مشک در مورد  جنازه های تپه بنی شقیق گزارش متفاوتی است زیرا بوی مشک از مژه هایشان برخاسته بود.

به راستی چرا؟ آیا چشمان آنها حقیقت خاصی را دیده و درک کرده است؟ چه رازی در میان است؟

اختلافات نسخ

چنان که در ابتدا آوردیم منابع و ماخذ فراوانی به این اتفاق اشاره نموده اند. مهمترین منبع که که به حسب قدیمی تر بودن مورد توجه ما است همان کتاب تاریخ طبری است .

در این میان کتاب جُنگ مانند « المجموع اللفیف» نیز مبسوط ترین شرح این واقعه را در خود گنجانده که بسیار برای نزدیک شدن به این موضوع سودمند و پرفایده است .

با این بیان در این فرصت ابتدا اختلافات منابع دیگر  را بررسی کرده و سپس به نکات متفاوت ترکتاب« المجموع اللفیف» می پردازیم .

در کتاب «تجارب الامم»  اثر ابوعلی مِسکَوَیه( م. ۴۲۱ ق . ) متن عربی دقیقا همانند متن کتاب طبری است الا جمله آخرکه ابوعلی مِسکَوَیه چنین مکتوب نموده : «فأحضر أصحاب الأدیان فلم یعرف أحد منهم الخطّ » که بدین معناست  : “پس بزرگان و دانشمندان ادیان مختلف را حاضر کردند و کسی نتوانست آن خط را بشناسد.”

از ظاهر متن استفاده می شود که به احتمال زیاد، ابوعلی مسکویه آن را از منبع اول و قدیمی تر یعنی تاریخ طبری اقتباس نموده است  دلیل ما آن است که  در آنجا که نقل مستقیم طبری است و گفته که از یکی از یاران خود شنیده که موی یکی از آن اجساد را کشیده و آن محکم و قوی به نظر می رسیده ، در متن ابو علی مسکویه،  عبارت یاران و اصحاب  طبری به عبارت :  شاهدان آن واقعه « … أنّهم شاهدوا ذلک … » تغییر یافته است.

پس تنها تفاوت فاحش در متن کتاب تجارب الامم  همان حضور سران ادیان است که اشاره کردیم.آیا ممکن است که این بخش یعنی: حضور اصحاب و بزرگان ادیان از کتاب طبری اسقاط شده باشد؟

آیا ابوعلی مسکویه بر اساس نقل شفاهی معتبر یا مکتوب معتبر دیگری از دید خود آن را ذکر کرده است و با متن طبری ممزوج نموده است؟

آیا سهو القلمی رخ داده و ابوعلی مسکویه تصورات خود را به صورت حضور سران ادیان دیگر نگاشته است؟ یا چنین تصوری درمورد او بی انصافی است؟

با فرض صحت متن کتاب مذکور و آمدن سران و بزرگان ادیان دیگر و دیدن خط مذکور و فهم نکردن آن، احتمال این که آن خط ، خط مقدس مسحیان یعنی: خط آرامی باشد نفی می شود زیرا چنان که در مباحث مرتبط با تاریخ طبری آوردیم آن منطقه محل سکونت آرامی ها بوده و  شاید اکثریت و غلبه جمعیتی با  مسیحیان بوده است.

پس ممکن است که با فرض ارتباط مستقیم خط ناشناخته با مردان تپه بنی شقیق و حضور کارشناسان دیگر ادیان مثل مسیحیت و استفتاء از آنها راجع به این خط و عدم تایید آن ها به عنوان خط آرامی شاید آن اجساد مطهر از موحدان مسیحی نبوده و متعلق به ادیان قدیمی تر بوده اند؟

در متن مذکور قید کلمه« ادیان» آمده است که با فرض صحت این واژه هم کار را سخت و هم از سویی راحت تر می کند زیرا با این بیان خط پهلوی ساسانی و پهلوی اشکانی زردشتیان هم به نوعی نفی می شود؟

با این اوصاف و با این قید چه بسا خطوط صابئان و یهودیان نیز نبوده است. آیا ممکن است که یک خط رمز آلودی بوده و ربطی به آرامی و فنیقی و زیر شاخه های آن نداشته است ؟ یا همان خط مسند یمنی بوده که پیشتر اشاره کردیم که گذشتگان نبطی ها می نوشته اند؟

کتاب بعدی که به این واقعه اشاره کرده است  کتاب المنتظم اثر« ابن الجوزی» (م. ۵۹۷ ق .) است که تقریبا  متن آن شبیه تاریخ طبری و کتاب تجارب الامم است الا آن که در متن  ابن الجوزی،  نهر و رود « صِراه » برای اولین بار ذکر شده است که جای بحث دارد زیرا در متون قدیم تر و جدید تر از کتاب «المنتظم» ، « نهر الصله » یا همان رود صله آمده است.

آیا رودی به نام صراه وجود دارد ؟ با بررسی منابع و مراجع جغرافیایی کهن در می یابیم رودی به نام صراه وجود دارد که از فرات منشعب می شود و به بغداد می ریزد.۳۵

اما این اتفاق در منطقه واسط رخ داده ولی این رود به بغداد می ریزد و بغداد و رود مزبور جزء واسط نیست. پس به احتمال زیاد تحریف در واژه صورت گرفته و رود صِله به رود صراه تغییر و تصحیف یافته است .

در نسخه ای که مصحح کتاب المنتظم در دست داشته عبارت ( عن شبه حوض ) به صورت ( عن سعه حوض ) بوده که وی اصلاح کرده است. « عن سعه حوض » به معنای : “به وسعت یک حوض” است که در این جا باز تصحیف و تحریف صورت گرفته است و چنین چیزی  معنای رسا و بلیغی ندارد .

وسعت حوض چه قدر است؟  با چه اندازه ای؟ اندازه حوض یک خانه معمولی در قدیم؟ حوض یک خانه اعیانی؟ یا حوض یک قصر اشرافی؟

لذا عبارت صحیح تر و بلیغ تر همان طور که در بیشتر منابع و ماخذ آمده است به احتمال زیاد همان «عن شبه حوض» است که گویا تر است و به  :«چیزی شبیه  به یک حوض» ترجمه و معنا می شود و مصحح مدقق کتاب بدان تذکر داده است .

طبری آزمایش موی یکی از اجساد را چون مستقیما نقل کرده از عبارت  «اصحابنا» استفاده کرده ، ابو علی مسکویه چون نقل مستقیم نداشته از ماده«  شهد » استفاده کرده و ابن جوزی «حاضرین» قید نموده است.

این واقعه در کتاب دیگر ابن جوزی به نام«  شُذورالعقود فی تاریخ العُهود» نیز به طور خیلی خلاصه  این چنین آمده است:

«انفرج  تل بنهر الصلح عن شبه الحوض من حجر فی لون المسن  و فیه سبعه اقبر فیها سبعه ابدان صحاح ، اکفانهم جدد  کانهم ماتوا بالامس .»

تپه ای که در کنار «نهر صِلح» بود و شبیه حوض و از سنگی مسی رنگ ، شکافته شد و در آن هفت قبر بود که پیکرهای  صحیح و سالم در آن بود. کفن های آنان تازه بود و گویی دیشب از دنیا رفته بودند.”

عجیب است زیرا کتاب «شذور العقود » از ابن جوزی خلاصه  همان کتاب المنتظم اوست که به آن اشاره کردیم ولی چرا آنجا یعنی در المنتظم ، «نهر الصراه »گفته ولی در اینجا «نهر الصِلح»؟

آیا اصلاح کرده است ؟ آیا ناسخان اشتباه کرده اند؟ به هر روی  این منبع اولین منبعی است که نام رود را «رود صِلح» ضبط کرده است.

مع الوصف حالا سئوال اینجاست نهر یا رود صِلح آیا وجود خارجی دارد اگر هست کجاست؟

«یاقوت حُمَوی» جغرافی نگار معروف در مورد موضعی به نام « صِلح » نوشته است : نام شهرستانی بالای واسط است که  رودی دارد که از طرف شرقی دجله منشعب می شود که  « فَم الصِلح » نیز نامیده می شود.۳۶  آیا در این جا هم به جهت نزدیک بودن آواها به هم تصحیف و تحریف رخ داده است و نهر الصِله به نهر الصِلح تغییر یافته است؟  لازم به ذکر است که واژه « فَم» در لغت عربی به معنای : دهانه است.

متن بسیار خلاصه است حتی ویژگی های اجساد که در المنتظم آورده در این متن وجود ندارد. تنها تفاوت جالب این است که در انتهای کلام تعبیر جدیدی راجع به آن اجساد  جاویدان ذکر شده و آن این که : “گویی دیشب از دنیا رفته اند” ،که گواه سالم بودن و تر و تازه بودن اجساد آن مردان الهی است .

منبع دیگر که به  واقعه کشف اجساد تپه بنی شقیق اشاره نموده  کتاب معروف « الکامل فی التاریخ» اثر «ابن اثیر بغدادی»( م . ۶۳۰ ق.) است . در این کتاب دوباره نام رود مذکور تغییر کرده و « نهر البصره» ثبت شده است.

آیا رود بصره در تاریخ و جغرافیا وجود دارد؟

آری، موجود و معروف است اما آیا واقعا  این جا هم باید بگوییم که تصحیف و تحریف صورت گرفته است؟ آیا ممکن است  رود صله در امتداد یکی از این رودهای ذکر شده باشد و تغییرات زیاد نادرست نیست؟

به راستی چرا این قدر اختلاف در نام رود نزدیک به محل کشف جنازه ها در این متون تاریخی وجود دارد؟ و اگر ما در این مجال نسخه های مختلف را با هم مقایسه نمی کردیم حتما به اشتباه می افتادیم .

اختلاف دیگری که در این کتاب  وجود دارد این است که برای اولین بار  به جای تپه بنی شقیق ، « تل شقیق»(تپه شقیق) ذکر شده است که به احتمال قوی در ترکیب مزبور سقط صورت گرفته است

در این کتاب برای اولین بار هر قبر را حوض شکل دانسته : « القبور فی شبه الحوض من حجر …»  و همچنین در این کتاب به نظر و آزمایش شاهدان که طبری و ابو علی مسکویه یا ابن جوزی ، مبنی بر مستحکم بودن موی امتحان شده یکی از مردگان، مطلقا هیچ اشاره ای نشده است.

 درکتاب « نهایه الأرب فی فنون الادب» از آثار« النویری» (م .۷۳۳ ق .)  نیز متن خبر را شبیه الکامل آورده است الا آن که تپه را« بنی شقیق» نوشته و مانند الکامل« شقیق» ننوشته است.

در کتاب « البدایه و النهایه » ، ابن کثیر دمشقی( م . ۷۷۴ ق .) این واقعه را مستقیما و به تصریح  خودش از کتاب های «المنتظم» ابن جوزی و «الکامل» ابن اثیر برداشت نموده است .

در کتاب «أهوال القبور وأحوال أهلها إلى النشور» ، ابن رجب ( م . ۷۹۵ ق .) بدون اشاره به تاریخ وقوع این اتفاق، آن را با نقل مستقیم از کتاب« المنتظم» ابن جوزی روایت نموده که در آن تصحیفاتی نیز دیده می شود.

در« النجوم الزاهره فى ملوک مصر و القاهره » ، ابن تغری( م. ۸۷۴ ق .)  برای اولین بار نشانی «نهر الصِلح» را کامل تر یعنی نزدیک «فَم الصِلح » در عراق(… عند فم الصّلح بالعراق … )آورده است.

«عند» در اینجا یعنی نزدیک در حالی که پیشتر آوردیم که یاقوت در معجم گفته بود: نهر الصلح را فم الصلح نیز می نامند ( یُسَمّی : فَم الصِّلح) پس حرف «عند» در این جا چه محلی  دارد؟

ظاهرا ترکیب  فَم الصلح  به شهر هم اطلاق می شود چنان که صاحب تاریخ واسط شهر « فم الصلح » را در هفت فرسخی شمال واسط نشانی داده است. ۳۷

صاحب « الروض المعطار فى خبر الاقطار »  یعنی :« محمد بن عبد المنعم حِمیَرى»‏ ( م. ۹۰۰ ق.) این متن را از طبری مستقیما روایت کرده است.

در کتاب « شذرات الذهب فی اخبار من ذهب »  از « ابن عماد حنبلی دمشقی» ( م. ۱۰۸۹ ق .)  این مطلب را از کتاب « شذور» ابن جوزی  که اشاره نمودیم ، به شکل مستقیم نقل کرده است.

اما متن  تقریبا مفصلی که جای فحص بیشتر دارد و در ابتدای بحث آن را وعده دادیم مربوط به کتاب « المجموع اللفیف» اثر خامه « ابن هبه الله حسینی افطسی » (م . ۵۱۸ ق.) است که مورد مداقه قرار می دهیم.

نویسنده مذکور در کتاب جُنگ مانند خود بدون ارتباط این مطلب با مطالب قبلی و بعدی مانند دیگر مطالب کتابش چنین روایت کرده است :

«فی کتاب الموفق بالله إلى أهل الأمصار بخبر تل بنی شقیق، کتبه الأصبهانی الکاتب: «الحمد لله مقیم أعلام الحجّه، مبین آثار القدره، محدث بدائع الصنعه، قاهر الأمور بالعز  و الغلبه، مالک تقلبها وتدبیرها بالحکمه، محیی النفوس بعد إماتتها، وممضی الأمور فی حالتی ابتدائها وإعادتها، إن الخبر ورد علینا، وکتب عمالنا، وصاحب بریدنا بکور کسکر أنّ تلا یعرف بتل بنی شقیق، انفرج عن سبع حفر، فیها أبدان ناس وجدت غضّه طریّه کأبدان الأحیاء، علیها أکفان بیض جدد لینه، لها أهداب وروائحها کروائح المسک، والسبعه أبدان على هیئه واحده، ومنهم شاب شعرانی رأی رجل من أهل الناحیه فی منامه یقول له: قل لهذا العامل: أنا ابن خالد بن الولید، فلیکشف عنی لینظر الناس من أمری إلى عجب، فصار إلى العامل فأخبره، فأمر بکشف وجهه وبدنه للناس، فوجدت جبهته صحیحه، وکذلک أذناه، ومسّ خداه فإذا هما ألین من خدود الأحیاء، وأکثر لحما، ووجد أنفه صحیحا، وکذلک منخراه وشفتاه وذقنه وحنکه، وهو أسمر اللون کأنه فی هیئه من قد خطّ شاربه وابتدت عنفقته  ، وفی ذقنه سواد، ورأى الراؤون على شفته بللا کأنه إنسان قد شرب ماء أو تکلم فابتلت شفتاه  ، ورأوا شحمه أذنیه کما هی لم یذب منهما قلیل ولا کثیر، وأشفار عینیه صحیحه، وکأنما قد کحل بکحل أشدّ سوادا من المداد، وفی خاصرته قرینه من الأضلاع. فردّ علیه الکفن، وغطّی وجهه  وکثر الناس علیه من النواحی، فمن مریض یبرأ وسقیم یشفى، وزمن  یعافى فأمر العامل ببناء قبّه علیه، فلم یتهیّأ للفعله العمل فی بنائها لکثره الناس واتصال البکاء »

“در نامه [ خلیفه] «الموفق بالله» [ عباسی] به اهالی شهرها خبر [ اتفاق] «تپه بنی شقیق» آمده است .

«کاتب اصفهانی» آن را چنین نوشته است :

سپاس خداوندی را که برپادارنده نشانه های حجت و آشکار کننده آثار قدرت ، ایجاد کننده آفریدگان و چیره گر بر امور به واسطه بزرگی و اقتدار است .صاحب تغییر و تدبیر با علم و دانش است، زنده کننده جان ها بعد از مرگشان و سپری کننده کارها به دو حالت ابتدایی و انتهاییشان است.

همانا به ما ( یعنی خلیفه الموفق بالله عباسی) خبر رسید و نوشتند کارگزاران ما و پیک و پستچی ما که به شهرستان « کسکر» بودند ، که در آنجا تپه ای است که به« تپه بنی شقیق» معروف است.

آن تپه شکافته شد و هفت قبر در آن نمایان شد که در آن قبرها بدن های تر و تازه مردمانی بود که گویی چون زندگان هستند.

بر بدن های آنان کفن های سفید تازه و لطیفی بود و از مژگان هایشان بوی مشک بر می خاست.

هر هفت بدن همچون یک شکل واحد بودند. و در میان ایشان جوانی بود با گیسوانی بلند،یکی از مردان که از اهالی منطقه بود در رویا او را دید که به وی می گوید :

به این کارگزار[ حکومتی] بگو: من« پسر خالد بن ولید» هستم پس روی از من بگشای که مردم در من نظر کنند و از امر من [ یعنی سالم بودن جسدم]  تعجب نمایند!

پس به سوی کارگزار برو و خبر را به او برسان ! پس [ آن کارگزار] اقدام به  آشکار کردن صورت وبدن او برای مردم نمود و آن کارگزار دریافت که صورتش سالم است و همین طور دو گوشش و لمس کرد گونه هایش را و آن از گونه های انسان زنده لطیف تر و پرگوشت تر بود  وهمچنین بینی او و دو مجرای آن و دولب او و چانه و گردن او همگی صحیح و سالم بود و او گندم گون بود، به صورت کسی که تازه پشت لبش سبز شده و چند تار مو بالای چانه اش روییده است . در چانه اش نقطه سیاهی بود و بینندگان دیدند که برلب او رطوبتی وجود داشت همچون انسانی که آبی آشامیده یا تکلم نموده لب هایش مرطوب شده است .

دیدند که لاله های گوشش سالم بود، چیزی از آن – کم یا زیاد – نپوسیده بود ، پلک هایش سالم بود،گویی سرمه کشیده بود سرمه ای سیاه تر از جوهر و در ناحیه پهلویش ضربتی بود به موازات دنده ها . پس آن کارگزار کفن را به جنازه برگرداند و صورتش را پوشانید و مردمان بسیاری از مناطق مختلف گرد آمدند  در حالی که مریض بودند و شفا می گرفتند یا بیمار و افراد زمین گیر بهبودی یافتند.

پس کارگزار دستور داد که بر قبر [آن جوان] گنبدی بنا نهند پس موفق به ایجاد آن بنا نشدند به جهت کثرت جمعیتی که آمده بود و پیوستگی گریه[ و  توسل] مردم به او.”

این منبع مبسوط ترین منبع ذکر این واقعه است که بر خلاف دیگر منابع( البته قطعا به خاطر ساختار جُنگ مانند کتاب المجموع اللفیف) نه تنها در ضمن وقایع سال ۲۷۶ ق . ذکر نکرده است بلکه تاریخ آن راهم نیاورده و با عنوانی مجزا  یعنی :(اجساد الصالحین ) ( جنازه های افراد شایسته و برگزیده) بیان شده است با این حال حاوی نکات جدید تری نسبت به بقیه راجع به این واقعه است .

در این متن برای اولین بار به جای اشاره به تاریخ وقوع کشف اجساد از نام خلیفه وقت یاد شده است و نامه او در این منبع ذکر شده است و از این که خلیفه ( الموفق بالله) خبر این موضوع را به صورت نامه به شهر های دیگر رسانده می توان دریافت که چه قدر برای مردم و خلیفه  این مسئله و این اتفاق مهم بوده و چه قدر برای مردم  زمان  این معجزه الهی تاثیر گذار شده بودند.

در این منبع اولین بار به مسئله خواب از قول الموفق اشاره شده است.

در این منبع برای اولین بار این اتفاق از قول خلیفه وقت در قالب یک نامه عمومی بازگو شده است. یا شاید این تنها نمونه ای در تاریخ اجساد جاویدان باشد که یک خلیفه خبر وقوع آن را در همه شهر ها منتشر نموده است.

مقصود از سیاهی که در چانه جسد شخص جوان بوده چیست؟ آیا مقصود خال است؟ البته خال نمی تواند باشد زیرا خال به عربی «سَواد» (سیاهی) نمی شود بلکه همان واژه « خال » است. آیا مقصود ماه گرفتگی است که در اثر مشکلات کبدی  مادر در دوران جنینی برای شخص پیش می آید؟ آیا غرض کبودی و اثر ضربه ای بوده است؟ از متن چیزی متوجه نمی شویم.

چرا در این نامه به آن حوض مسی رنگ  اشاره نشده است؟ البته شاید طبیعی و منطقی باشد و قرار نیست همه جزئیات در یک نامه ذکر شود.

در این متن به نهر صِلَه، یا نهر صِلح ( فَم الصِلح) ، یا نهر بَصرَه ، یا نهر صِراه که  بنا بر متون و نصوص تاریخ نگاران موضع و شهرستان محل وقوع این معجزه است تقییدی نشده  و بدان مطلقا اشاره ای نشده است . چرا؟

از ویژگی های متفاوت و بارز این نامه این است که  صراحتا  خلیفه وقت به نام «کَسکَر» اشاره و آن را در نامه خود  ذکر کرده است .

چرا در این متن  بر خلاف بیشتر متن ها به آن کتاب یا نامه یا کتیبه قدیمی که خط آن قابل فهم نبوده هیچ اشاره ای نشده است؟ آیا ممکن است خلیفه آن را ذکر نکرده تا عدم انتساب آنها به اهل اسلام اثبات نشود؟ یا قرار نیست همه جزئیات در نامه گنجانده شود؟

چرا  به موضوع حضور بزرگان ادیان دیگر که ابو علی مِسکَوَیه در متن خود اشاره نموده، هیچ اشاره ای نشده است یا  شاید از منظر دیگر اصلا حضور بزرگان ادیان دیگرکه ابو علی مسکویه اشاره کرده  به هیچ وجه در کار نبوده است؟

در متن آمده است که کفن های آنها سفید بوده و این خود تاکیدی مضاعف است بر تازه بودن کفن ها و عدم تغییر رنگ و پوسیدگی آنها به مرور زمان . در همه موارد گزارش شده از اجساد جاویدان وجود ندارد در مورد برخی اجساد جاویدان  پس از کشف ،  چنین دیده شده که کفن ها به رنگ زرد گراییده اند یا کامل یا ناقص پوسیده اند،۳۸ که ظاهرا در مورد این افراد صادق نبوده و این منبع تنها منبعی است که به رنگ سفید کفن تاکید و اشاره نموده است .

این که در متن آمده اجساد همه به یک شکل واحد بوده اند یعنی چه؟ یعنی همه هم قد و هم وزن بودند؟ همه به یک شکل کفن و دفن شده بودند؟ یا همه از نظر قیافه شبیه به هم بودند؟ یا همه جوان بودند؟ که البته مقصود آخر با استفاده از متن ثابت نمی شود زیرا یکی از آنها را جوان تر ذکر کرده است و یک شکل بودن از لحاظ برخی ظواهر ظاهری مثل مو هم نفی می شود زیرا موی شخص جوان از همه بلند تر و شاخص تر بوده است. پس مقصود چیست؟

با توجه به این که کشف هفت جسد تازه و با طراوت مردان تپه بنی شقیق دو سال پیش از وفات الموفق بالله بوده در می یابیم که با توجه به متن نامه او حداقل تا دو سال اول بعد از کشف به علت ازدحام و استقبال فراوان زایران از آن مکان موفق به ساخت بنای یادبود و مقبره نشدند . آیا بعد از موفق هم  دیگران موفق نشدند یا آن که به مرور مقبره و گنبدی بر فراز قبر آنها و در آن تپه ایجاد شد؟

از  نیت ساخت بنای یادبود بر مزار اجساد جاویدان تپه مزبور آن هم در قالب گنبد دار که از متن نامه الموفق استفاده می شود در می یابیم مردم منطقه که شاید قسمت اعظمشان از اهل سنت بودند و همین طور کارگزاران حکومتی خلیفه وقت، ساخت مقبره برای یادبود اولیای الهی و همچنین توسل به آنها و واسطه قرار دادن آنها بین خود و خدا  را جهت شفا گرفتن و همچنین عزاداری و گریه و بُکاء برای آن ها را از اعتقادات راسخ خود می دانستند و خلیفه این مطلب را به صراحت در نامه خود ذکر نموده است.

اصفهانی کاتب

این نامه تاریخی توسط  یک شخص اصفهانی کاتب  و نویسنده  نوشته شده که از متن پیداست از کاتبان و مقربان خلیفه الموفق بالله بوده است.

اصفهانی کاتب کیست ؟ در کتاب المجموع اللفیف موجود فقط یک بار نام اصفهانی کاتب یا به عبارتی اصفهانی نویسنده آمده است لذا ما نمی توانیم به قرینه تشخیص دهیم که او کیست زیرا شاهد و قرینه ای در کتاب حسینی افطسی در این زمینه نیست؟

البته فراموش نکنیم که مطالب کتاب المجموع اللفیف چنان که گفتیم جُنگ مانند و پراکنده است و با هم ارتباط و پیوستگی ندارند .

معروفترین شخص که به کاتب اصفهانی مشهور شده ابوعبدالله محمد بن صفی‌الدین محمد بن‌ حامد مشهور به عماد کاتب اصفهانی صاحب‌ کتاب «خریدهالقصر و جریرهالعصر» است که در سال ۵۱۹ ق. به دنیا آمده است. حال آن که افطسی ۵۱۸ ق. از دنیا رفته است .

در کتاب های تاریخی و تراجم ترکیب و صفت «الاصبهانی الکاتب» فراوان یافت می شود که قاعدتا به افراد متفاوتی اطلاق می گردد. لااقل از متن یاد شده می توان فهمید اصفهانی کاتب چنان که در ابتدا گفتیم یکی از نویسندگان دربار خلیفه وقت بوده که شخصیت وی در آن ازمنه معروف و مشهور بوده است. چه بسا از طریق او همه جا منتشر شده و بخشی از متن طبری به عنوان قدیمی ترین متن شاید مربوط به اخبار او بوده است.

آیا این نامه منسوب به الموفق عباسی همین اندازه بوده و کامل آن به دست ما رسیده است یا کامل تر بوده و حاوی جزییات بیشتری از موضوع بوده است؟

خالد بن ولید کیست؟ و  پسر او کیست ؟

«خالد بن ولید» ( که لعنت خدا بر او باد) متوفای ۲۱ ق .۳۹ – که ما به او لقب « سَیفُ الشیطان»( شمشیر شیطان) می دهیم – متاسفانه از اصحاب معروف پیامبر اسلام (ص) است که بر خلاف آموزه های اسلام و منش و روش پیامبر رحمت (ص) انسانی قسی القلب ، جنایت پیشه و سست ایمان  بود .

خالد بن ولید الگو و سرمشق  وهابی ها، تکفیری ها ، سلفی ها ، طالبان، القاعده ، داعش و هر گروه تروریستی و جنایتکار و هر انسان بالقوه ستمگری است که از بی تقوایی ، جهل را جایگزین عقل سلیم نموده و اسلام ناب محمدی (ص) و سیره علی (ع) و اهلبیت(ع) را نادیده گرفته است. بدون تعارف و رودر بایستی ظلم، ظلم است از هر کسی که می خواهد باشد.

بنابر مشهور تواریخ اسلامی خالد بن ولید تا قبل از اسلام آوردن از دشمنان پیامبر بود و فرماندهی و مسئول تجهیز سپاه شرک را عهده دار بود و به همراه مشرکان با پیامبر می جنگید و یاران ایشان را شهید می کرد.۴۰ در هنگامی  هم که مسلمان شد فرقی با قبل از اسلام نداشت و بر خلاف قوانین اسلام و سنت پیامبر بسیار کینه جو و اهل انتقام بود تا آنجا که به قبیله ای که کینه شان را در دل داشت، حمله برد و عده ای را کشت که پیامبر خدا(ص) صراحتا از  این کار شیطانی  او در نزد خداوند بیزاری جستند. ۴۱

بعد از رحلت پیامبر نیز سیف الشیطان از مخالفان خلیفه واقعی پیامبر (ص) یعنی: امیرالمومنین حضرت علی بن ابی طالب (ع) بود و به ساحت مقدس ایشان بی احترامی ها نمود و به زور امام علی (ع) را برای بیعت با ابوبکر به  مسجد کشاند۴۲ در نوبتی هم به دستور ابوبکر- طبق منابع معتبر شیعه و سنی – می خواست با شمشیر در حین نماز سر از تن حضرت علی (ع) جدا کند که این اتفاق مجددا به دستور شخص ابوبکر لغو شد۴۳ بنا بر نقلی او حداقل ۱۲۰۰ مسلمان را به قتل رساند.۴۴

برای نمونه خالد بن ولید در زمان خلافت ابوبکر ، یکی از مسلمانان را به ناحق کشت و به ناحق با زن زیباروی او در همان شب زنا نمود و سر شوهرش را به عنوان پایه دیگ غذا همنشین آتش نمود. متاسفانه خلیفه وقت هم به ناحق از مجازات او چشم پوشید.۴۵ آن قدر خالد انسان بدکاری بود که شخصیتی همچون عُمَر او را جهنمی و اهل آتش می دانست.۴۶

شاید این حقایق به مذاق خیلی ها خوش نیاید ولی بالاخره باید گفته شود. به قول ما ایرانی ها شتر سواری دولا دولا نمی شود.

یک نکته که باید بیاموزیم و هیچ گاه فراموش نکنیم و در طی نمودن مسیر توحید و صراط مستقیم بسیار موثر است این است که مجرد صحابی یا حواری هر پیامبر و امامی بودن دلالت بر شایستگی و الهی بودن شخص ندارد مانند یهودا با این که از اصحاب و حواریان ویژه حضرت عیسی(ع) بود اما به جهت انحراف فکری در زمره دشمنان درجه یک حضرت عیسی(ع) قرار گرفت.

اما پسر خالد بن ولید کیست؟

بنا بر نقل « ابن حَزم اندلسی »( م. ۴۵۶ ق .) خالد فرزندان بسیاری در شام داشت که تعدادشان به چهل مرد می رسید اما همگی در اثر ابتلا به بیماری طاعون وفات یافتند و منقرض شدند و هیچ فرزندی از خالد باقی نماند.۴۷ «ابن قُتَیبَه دینوَری» ( م. ۲۷۶ ق .) هم به اختصار این موضوع را تذکر داده الا آن که به لفظ انقراض اشاره ای ننموده است.۴۸

اما برخی محققان معاصر این نظر را نمی‌پذیرند و معتقدند که از خالد نسل بسیاری خصوصا در عراق به جای مانده است.۴۹

این نکته نیز شایان ذکر است که در میان فرزندان خالد اختلاف عقیدتی شدید بوده مثلا: «عبدالرحمن» از طرفداران معاویه بوده  در حالی که جناب «مهاجر» از محبان حضرت علی (ع) و ذُریه ایشان  بوده اند که در جنگی همچون «صفین» در مقابل هم قرار داشتند و جناب مهاجر به نقلی در  نبرد صفین به  فیض شهادت رسید. ۵۰

همان طور که می دانیم و از آموزه های قرآن و حدیث استفاده می شود از انسانهای بدکار هم به خواست خداوند، انسانهایی نیکو سرشت و مینوی به وجود می آیند و  همین طور حالت بر عکس آن نیز صادق است.

با فرض صحت این موضوع  یعنی سالم بودن جسد پسر خالد بن ولید هیچ استبعادی ندارد که از شخصی جهنمی و گنهکار همچون خالد بن ولید فرزندی  پاک سرشت و الهی به وجود آید چنان که آوردیم «مهاجر بن خالد» از یاران با وفای  حضرت علی (ع) بود.

اما  این را چگونه توجیه کنیم که در متون تاریخی قدیم  و روایات موجود در آنها آمده است که فرزندان خالد همگی در شام در اثر طاعون از دنیا رفته اند و او بلاعقب و بدون نسل بوده است . برای این چه پاسخی داریم؟

آیا تحقیقات برخی از محققان متاخر که برای خالد در عراق نسلی در نظر گرفته اند می تواند روی در صواب داشته باشد؟

آیا می توان نتیجه گرفت که بحث خواب از اساس دروغ  یا حداقل یک خواب وهم آلود و غیر صادقه بوده است؟

آیا باید به راستی به آن خواب از  آن شخص مجهول الهویه که  معلوم نیست که بوده و چه بوده  اعتماد کنیم؟

آیا ممکن است بر خلاف نظر قدما  فرزندی صالح از خالد بر خلاف پدرش در کسکر زندگی می کرده است؟

با فرض صحت  موضوع کدام فرزند  ناشناخته خالد جسدش سالم مانده و نام و سیره او چه بوده است؟

آیا الان در منطقه واسط یا همان کسکر قدیم قبری منسوب به پسر یا پسران خالد بن ولید وجود دارد؟

آیا ممکن است که خلیفه وقت یا اهالی منطقه به جهت تعصبات مذهبی و فرقه ای از این اتفاق نهایت سوء استفاده را نموده اند مثلا آن را به پسر خالد بن ولید نسبت داده اند تا مذهب خود را عیان تر نمایند و مخالفان خود و مخالفان خالد بن ولید را منکوب نمایند و نام او را بیش از پیش بر سر زبان ها اندازند ؟

آیا ممکن است خلیفه یا مردمان متعصب منطقه چون دریافته بودند که این افراد به احتمال زیاد  از اهل اسلام نیستند و از صالحان  و موحدان پیش  از اسلام هستند و این  برایشان سخت بوده  فلذا برای مقابله با ادیان دیگر همچون مسیحیان منطقه همه آنها را یا لااقل یکی از آنها را برای حقانیت و  برتر نشان دادن آیین مسلمانی  منسوب به خالد بن ولید جلوه داده اند؟

در رابطه  با خواب

خواب مردی از اهل همان منطقه  همان گونه که در متن آمده چه قدر می تواند درست باشد و تا چه قدر برای دیگران همچون ما  یا مردم آن روزگار می تواند حُجّیت داشته باشد؟ چه بسا خوابی که از سر فکر و خیال و اوهام  باشد. فرضا شخص بدکاری از دنیا می رود اقوام نزدیک او ، وی را در بهشت می بینند و اقوام دور یا دشمنانش، او را در جهنم به همراه ملائکه عذاب و دوزخیان.

آیا داستان خواب از اساس درست است یا توسط قلم به دستان  و مزدوران خلیفه عباسی نوشته شده است؟

چرا منابع تاریخی دیگر به این خواب یا انتساب جسد شخص جوان به اهل اسلام و خصوصا فرزند خالد بن ولید اشاره ای نکرده اند؟

در این جا این شخصی که خواب دیده چه وضعیتی از نظر معنوی داشته است؟ آیا از اهل تقوا بوده است؟ آیا به وثاقت کلامش  و همین طور خوابش می توان اعتماد کرد؟ از متن به هیچ وجه  چنین استفاده ای نمی شود.

مقصود ما از این بیان این است که از کجا معلوم که با فرض وجود  چنین رویایی و بر اساس و مطابق همان خواب الزاما و حتما جنازه یکی از  مردان تپه بنی شقیق متعلق به پسری از خالد بن ولید بوده باشد؟

تایید این معجزه از جانب وزیر مغربی

یکی از نکات قابل تامل در این زمینه این است که در نسخه چاپی کتاب المجموع اللفیف ، مصحح محترم در پانوشت چنین تذکر داده است :

«فی حاشیه الأصل وبخط أحدث: کتب بخط الوزیر أبی القاسم المغربی فی الحاشیه عند هذا الخبر: صحیح» (در حاشیه نسخه اصل و به خط جدید تر نوشته شده به خط ابوالقاسم وزیر مغربی در حاشیه که این خبر صحیح و درست است.)

با این وصف وزیر ابوالقاسم مغربی کیست ؟

در ابتدا باید گفت که بحث در مورد وزیر مغربی مفصل است اما اختصارا در این مقال اشاره ای می نماییم :

«قدیمی ترین متن در معرفی و ترجمه وزیر مغربی کتاب رجال نَجاشی ( متقدم رجال رنگاران) است که مربوط به مصنفات و تالیفات دانشمندان شیعه است و در آنجا از او یاد شد لاجرم وی از شیعیان و دانشمندان شیعی بوده و آثاری به وی منسوب است.

نام اصل او «حسین بن علی بن حسین بن محمد بن یوسف«  معروف به: «ابوالقاسم وزیر مغربی » است. مادرش  دختر محمد بن ابراهیم نُعمانی ( م. ۳۶۰ ق.) صاحب کتاب معروف «الغَیبَه» (غیبت امام زمان-عج-) است که برای مهدی پژوهان کتابی نام آشنا است و قدیمی ترین کتاب در باب غیبت  حضرت ولی عصر (عج) است که در دسترس همگان می باشد.

وزیر مغربی ظاهرا اصالتی ایرانی از ناحیه شاهان ساسانی داشته است وی متولد سال ۳۷۰ ق . در مصر است که در سال ۴۱۸ ق . به جهت مسمومیت وفات یافته و  برطبق وصیت  خود در حرم مطهر و ملکوتی امیرالمومنین(ع) مدفون است .»۵۱

این که یک دانشمند شیعه همچون وزیر مغربی  بعدها قصه اجساد مردان تپه بنی شقیق را تایید می کند بسیار برای ما مهم و در خور توجه است .

با این همه آیا وزیر مغربی همه جزئیات این متن را تایید کرده یا فقط کلیت آن را مورد وثوق و تایید دانسته است؟

 

نتیجه

به هر روی در سال ۲۷۶ ق . بنا بر روایت تاریخ نگاران بزرگ اسلامی جنازه های سالم و شاداب هفت مرد با ویژگی هایی که  با این شرح و تفصیلات از نظر گذشت در منطقه واسط عراق امروزی یا کَسکَر  به اذن خدا از دل خاک نمایان شدند که منشا برکات و کرامات بودند و موجبات تعجب و هدایت خلق را به سوی خداوند قادر متعال در گذشته و حال فراهم نمودند.

 

پی نوشت

  1. الطبری ، أبو جعفر محمد بن جریر (م . ۳۱۰ ق .)، تاریخ الأمم و الملوک ( تاریخ الطبری)، تحقیق : محمد أبو الفضل ابراهیم ، دار التراث ،بیروت- لبنان ، ط ۲، ۱۳۸۷/۱۹۶۷، ج ۱۰، صص ۱۶-۱۷٫
  2. مسکویه الرازى ، ابو على (م. ۴۲۱ ق .) ، تجارب الأمم، تحقیق : ابو القاسم امامى، سروش، تهران – ایران ، ط ۲، ۱۳۷۹ش . ج ۴ ،صص ۴۸۳-۴۸۴٫
  3. الافطسى ، ابن هبه الله ( م. ۵۱۸ ق.) ، المجموع اللفیف ، دار الغرب الإسلامی ، بیروت – لبنان ، ۱۴۲۵ ق . ج ۱، صص ۱۳۳- ۱۳۴٫
  4. ابن الجوزى ، أبو الفرج عبد الرحمن بن على بن محمد (م. ۵۹۷ ق .) ، المنتظم فى تاریخ الأمم و الملوک ، تحقیق : محمد عبد القادر عطا و مصطفى عبد القادر عطا، دار الکتب العلمیه ، بیروت – لبنان، ط ۱، ۱۴۱۲/۱۹۹۲ ، ج ۱۲، ص  ۲۷۳ .
  5. ابن الجوزی، عبد الرحمن بن علی ( م . ۵۹۷ ق .)، شذور العقود فی تاریخ العهود (مقابلا علی اربع نسخ خطیه احداها فی ملک المحقق) تحقیق: ابی الهیثم شهبایی، و احمد عبد الکریم نجیب ، مرکز نجیبویه للمخطوطات و خدمه التراث ، ۱۴۲۷/ ۲۰۰۷  ، ص ۱۹۹٫
  6. ابن ابى الکرم ، عز الدین أبو الحسن على المعروف بابن الأثیر(م. ۶۳۰ ق .) ،الکامل فی التاریخ ، دار صادر بیروت – لبنان،  ۱۳۸۵/۱۹۶۵، ج ۷ ، ص ۴۳۷٫
  7. النویرى ،  شهاب الدین ( م .  ۷۳۳ ق .)  نهایه الأرب فی فنون الأدب ، دار الکتب و الوثائق القومیه ، قاهره – مصر ، ط ۱ ، ۱۴۲۳ ق . ، ج‏۲۲ ، ص ۳۴۱٫
  8. ابن کثیر الدمشقی ، ابوالفداء اسماعیل بن عمر ( م. ۷۷۴ ق .) ، البدایه و النهایه ، دارالفکر ،بیروت – لبنان ، ۱۴۰۷/ ۱۹۸۶ ، ج ۱۱، ص ۵۷ .
  9. السلامی البغدادی الدمشقی الحنبلی ، زین الدین عبدالرحمن بن احمد بن رجب بن الحسن ( ابن رجب) (م . ۷۹۵ ق .) ، أهوال القبور وأحوال أهلها إلى النشور، المحقق : عاطف صابر شاهین ، دارالغد الجدید ، المنصوره – مصر ، ط۱ ۱۴۲۶ ق . ۲۰۰۵ ، صص ۷۱-۷۲٫
  10. ابن تغرى بردى، جمال الدین ابو المحاسن یوسف بن تغرى بردى الاتابکى‏ ( م . ۸۷۴ ق .) ، النجوم الزاهره فى ملوک مصر و القاهره ، وزاره الثقافه و الارشاد القومى، دار الکب‏ ، مصر. ج ۳ ، ص ۷۵ .
  11. الحمیرى‏ ، محمد بن عبد المنعم ( م. ۹۰۰ ق.) ، الروض المعطار فى خبر الاقطار ، مکتبه لبنان‏ ، بیروت‏ – لبنان ، ۱۹۸۴ ، ط۲ ، صص ۱۰۷- ۱۰۸٫
  12. ابن احمد العسکری الحنبلی الدمشقی ،ابن العماد شهاب الدین ابو الفلاح عبد الحی (م. ۱۰۸۹ق.)، شذرات الذهب فی اخبار من ذهب ، تحقیق :الأرناؤوط، دار ابن کثیر، دمشق – بیروت،  ط ۱، ۱۴۰۶/۱۹۸۶، ج‏۳،ص۳۱۷ .
  13. الحموی البغدادی، یاقوت ( م . ۶۲۶ ق .) ، معجم البلدان ، دارصادر ، بیروت – لبنان ، ط ۲ ،  ۱۹۹۵ ، ‏ج ۲ ،ص ۴۰٫
  14. ابن حوقل، ابو القاسم محمد بن حوقل النصیبى‏( م .بعد ۳۶۷ ق .)، صوره الارض‏،دار صادر( افست لیدن)‏،بیروت‏ – لبنان ،۱۹۳۸ ،ج ۱ ، ص ۲۲۹٫
  15. معجم البلدان، ج ۵ ، ص ۳۲۱٫
  16. پیشین ، ج ۴ ، ص ۱۵۴ .
  17. الهمذانى ، ابو عبد الله احمد بن محمد بن اسحاق(ابن الفقیه) (م .۳۶۵ ق.)، البلدان ، تحقیق : یوسف الهادى ، عالم الکتب، بیروت- لبنان، ط ۱، ۱۴۱۶/۱۹۹۶، ص ۱۵۸٫
  18. البلدان ، ص ۲۶۰٫
  19. معجم البلدان ج ۴ ،ص ۴۶۱٫
  20. پیشین ، ج ۳، ص ۳۰۴٫
  21. ابن خرداذبه، ابو القاسم عبید الله بن عبد الله (م . حدود ۲۸۰ ق .)، المسالک و الممالک، دار صادر( افست لیدن)، بیروت – لبنان ، ۱۸۸۹ ، ص ۱۲٫
  22. معجم البلدان، ج ۲، ص ۴۱٫
  23. پیشین ، ج ۴، ص ۴۶۱٫
  24. بحشل، اسلم بن سهل الرزاز الواسطى( م . ۲۹۲ ق .)، تاریخ واسط، عالم الکتب ، بیروت – لبنان ،۱۴۰۶ ق .،‏ ط ۱،ص ۲۳٫
  25. البکری الاندلسی ، عبد الله بن عبد العزیز ( م . ۴۸۷ ق .)، معجم ما استعجم من اسماء البلاد و المواضع ، عالم الکتب ، بیروت – لبنان ، ۱۴۰۳ ق .، ط ۳،‏  ج ۴ ، ص ۱۱۲۸٫
  26. الروض المعطار، ص ۵۰۰٫
  27. تاریخ واسط، ص ۲۳٫
  28. آذرنوش، آذرتاش،راه‌های نفوذ فارسی در فرهنگ و زبان عرب جاهلی، چاپ سوم. تهران – ایران ، توس، ۱۳۸۸ ش ، ص ۴۸٫
  29. ابن عبد الحق البغدادى ، صفى الدین عبد المؤمن ( م . ۷۳۹ ق .) ، مراصد الاطلاع على اسماء الامکنه و البقاع، دار الجیل، بیروت – لبنان، ۱۴۱۲ ق . ط ۱ ،  ج ۲، ص ۹۶۱٫
  30. البلدان، ص ۲۶۳٫
  31. ر. ک: مهدی پور ، علی اکبر ، اجساد جاویدان ، نشر حاذق ، چ ۳ ، قم – ایران ، اسفند ۱۳۸۵ ش . صص۲۲-۴۲٫
  32. اجساد جاویدان، ص ۵۲ به بعد.
  33. پیشین، ص ۴۸٫
  34. پیشین ، ص ۴۸٫
  35. المقدسى، أبو عبد الله محمد بن أحمد(م . قرن ۴)، احسن التقاسیم فى معرفه الاقالیم ،مکتبه مدبولى ،القاهره – مصر ، ۱۴۱۱ ق. ،ط ۳ ، ص ۱۲۴٫
  36. معجم البلدان ، ج ۳ ، ص ۴۲۱٫
  37. تاریخ واسط ، ص ۲۴٫
  38. رک : اجساد جاویدان، صص ۱۱۴، ۱۲۶،۱۳۹، ۱۷۱، ۲۰۹، ۳۱۹ ،۳۴۰، ۳۴۲، ۳۵۰ ،
  39. ابن عبد البر ، أبو عمر یوسف بن عبد الله بن محمد (م. ۴۶۳ ق .)، الاستیعاب فى معرفه الأصحاب، تحقیق : على محمد البجاوى، دار الجیل، بیروت – لبنان ، ط ۱،  ۱۴۱۲/۱۹۹۲، ج ۲، ص ۴۳۰٫
  40. الاستیعاب ، ج ۲، ص ۴۲۷٫
  41. ابن الأثیر الجزرى ، عز الدین أبو الحسن على بن محمد (م.۶۳۰ ق. )، أسد الغابه فى معرفه الصحابه، دار الفکر، بیروت – لبنان ، ۱۴۰۹/ ۱۹۸۹ ،ج ۱، ص ۵۸۷٫
  42. الجوهرى البصرى، احمد بن عبد العزیز ( م . ۳۲۳ ق .)، السقیفه و فدک‏، محقق / مصحح: محمد هادى امینی‏، مکتبه نینوى الحدیثه ، تهران‏ – ایران ،صص ۷۱-۷۲٫
  43. ر.ک : التمیمی السمعانى،أبو سعید عبد الکریم بن محمد بن منصور (م .۵۶۲ ق.)، الأنساب ، تحقیق: عبد الرحمن بن یحیى المعلمى الیمانى، مجلس دائره المعارف العثمانیه ،حیدر آباد، ط۱، ۱۳۸۲/۱۹۶۲، ج ۶ ،ص ۱۷۶ و ‏  القمى، على بن ابراهیم‏ (م. قرن ۳ )، تفسیر القمی ،محقق / مصحح: طیّب‏ موسوی جزائری ، دار الکتاب‏،قم‏ – ایران ،۱۴۰۴ ق‏ .ط ۳، ج ۲ ص ۱۵۸ به بعد.
  44. تاریخ الطبری، ج ۳ ، ص ۳۰۰٫
  45. ر.ک : ا بن حجر العسقلانى، احمد بن على (م .۸۵۲ ق.)، الإصابه فى تمییز الصحابه، تحقیق :عادل احمد عبد الموجود و على محمد معوض، دارالکتب العلمیه، بیروت – لبنان، ط ۱، ۱۴۱۵/۱۹۹۵،ج ۵ ، ص ۵۶۱ و احمد بن أبى یعقوب بن جعفر بن وهب واضح الکاتب العباسى المعروف بالیعقوبى (م بعد ۲۹۲ ق .)، تاریخ الیعقوبى، دار صادر، بیروت – لبنان ،ج ۲، صص ۱۳۱-۱۳۲و تاریخ الطبری ج ۳ ، ص ۲۸۰ .
  46. الحنفی المعتزلی ،ابن ابی الحدید (م . ۶۵۵ ق‏ .) ، شرح نهج البلاغه ، مکتبه آیه الله المرعشی‏ ، قم‏ – ایران ، ۱۳۸۳ ش. ج ۱۲ ،ص ۱۴۱٫
  47. ابن سعید ، ابو محمد على بن احمد (ابن حَزم) (م.  ۴۵۶ ق .)، جمهره أنساب العرب،  تحقیق : لجنه من العلماء، دار الکتب العلمیه، بیروت – لبنان ، ط ۱، ۱۴۰۳/۱۹۸۳،ص ۱۴۸٫
  48. ابن قتیبه ،أبو محمد عبد الله بن مسلم (م. ۲۷۶ ق.)، المعارف، تحقیق: ثروت عکاشه، الهیئه المصریه العامه للکتاب ،القاهره – مصر، ، ط ۲، ۱۹۹۲، ص ۲۷۶٫
  49. خالدی ، زهیر صادق رضا ، بنوخالد فی العراق و الوطن العربی، بغداد- عراق ۱۹۸۸. ج۱، ص۹. و طیب ، محمد سلیمان ، موسوعه القبائل العربیه، قاهره- مصر، ۱۴۲۱/ ۲۰۰۱ ج۶، ص۴۴۶ به بعد.
  50. الاستیعاب، ج ۲، ص ۸۲۹ و ج ۴ ،ص ۱۴۵۳٫
  51. ر. ک : امین‏ ، سید محسن ، أعیان الشیعه، دار التعارف للمطبوعات‏، بیروت – لبنان ، ۱۴۰۶ ق . ج ۶، ص ۱۱۱٫