۱-ناشناخته( هفت مرد)،تپه بَنی شَقیق،واسِط(کَسکَر)،عراق امروزی

۲- شهیدان سال هفتاد هجری ( احتمالا همه مرد)،دژ قندهار، افغانستان امروزی
بهمن ۲۶, ۱۳۹۳

۱-ناشناخته( هفت مرد)،تپه بَنی شَقیق،واسِط(کَسکَر)،عراق امروزی

نویسنده و محقق :  سید مرتضی میرسراجی

mirseradji@gmail.com

در میان  متون کهن و همچنین کتاب های جدید و متاخر، هرگاه به موضوع اجساد سالم و تر و تازه  اولیای الهی برخورد می کردم آنها را در گوشه ای یادداشت می نمودم، خصوصا آن هایی که در کتاب جاویدان « اجساد جاویدان»، تالیف استاد معظم ما حضرت حجت الاسلام و المسلمین حاج شیخ «علی اکبر مهدی پور تبریزی» ( کثر الله امثاله) موجود نبود تا این که دوست و سرور متدین و پژوهشگر جناب آقای «ابوالفضل زنگنه » که مجاور حرم  همچون روضه جنان مَلِک آستان مَلَک پاسبان شاه زمین و آسمان  پور امیر مومنان حضرت امام علی بن موسی الرضا المرتضی(ع) هستند و علاقه وافری به مبحث اجساد سالم و صحیح اولیای الهی دارند بنده را جهت تحقیق و تالیف یکی از این موارد در قالب مقاله ای تحقیقی ، تشویق و بر انگیخته نمودند.

به ذهن بنده خطور کرد تا  یک مقدار جدی تر در این زمینه تفکر و فعالیت کنم و به ایشان پیشنهاد دادم تا یک سایت  برای اولین بار در این خصوص راه اندازی کنیم و همچنین از دلم عبور کرد که اسم این معجزه بزرگ الهی را برای نخستین بار «معجزه طراوت» بگذارم زیرا کلمه «طراوت» در لغت عرب از واژه «طَری» به معنای تر و تازه و شاداب گرفته شده که بعضا در متون قدیم و جدید بدین اجساد اطلاق می شود.

محتمل است که این واژه طَری هم از کلمه تری و تر فارسی به معنای شادابی و خیسی اخذ شده است و سپس در لغت عربی در هیئت طراوت به زبان های فارسی، ترکی ، اردو و غیره  داخل شده و برای ایشان قابل فهم است .

بسیار امیدوارم و امید دارم که این دانش جدید و نوپا که منجر به درک و فهم بیشتر قدرت آن معشوق لایزال و آن صانع مقتدر می شود بیش از پیش در جهان شناسانده شود و روزی به قله های رفیع و رمز آلود آن دست یابیم.

دور نیست پرداختن جدی و مُجدانه به این دانش  ان شاء الله از زمره همان علوم سودمند و نافعی باشد که در عصر  حضرت صاحب الزمان (عج) بر مردم  و تشنگان حقیقت آشکار می شود.

مع الوصف در این فرصت مقاله حاضر را به دوست عزیز  و سرور ارجمند جناب آقای زنگنه که در بدو امر از ایشان یاد کردیم، تقدیم نموده تا باشد حقایق آن اندکی روح تشنه ایشان را سیراب نماید.

اصل ماجرا پیدا شدن هفت جسد سالم و تر و تازه است که در سال ۲۷۶ قمری به طور اتفاقی کشف شده است که منابع و مآخذ ذکر این خبر را به شکلی با ترتیب تقدم زمانی ، متن عربی ، ترجمه، اختلافات  و بعضا اسقاطات و زیادات  نسخ در زیر آورده و مورد بحث و مُداقّه قرار می دهیم .

تاریخ نگار پر آوازه ایرانی الاصل «محمد بن جَریر طَبَری » متوفای ۳۱۰ ق . در کتاب «تاریخ الاُمَم و المُلوک» خود معروف به : «تاریخ  طبری» که به زبان عربی، زبان علمی آن روزگار نگاشته است درضمن وقایع و اتفاقات سال ۲۷۶ ق . در زمینه «معجزه طراوت» نمونه ای در منطقه «واسِط» در کشور عراق امروزی ذکر نموده که جای بحث فراوان دارد.

او در کتاب خود چنین گزارش نموده است:

«… و فیها ورد الخبر بانفراج تل بنهر الصله- و یعرف بتل بنى شقیق- عن سبعه اقبر فیها سبعه ابدان صحیحه، علیها اکفان جدد لینه، لها اهداب، تفوح منها رائحه المسک، احدهم شاب له جمه، و جبهته و أذناه و خداه و انفه و شفتاه و ذقنه و اشفار عینیه صحیحه، و على شفتیه بلل، کأنه قد شرب ماء، و کأنه قد کحل، و به ضربه فی خاصرته، فردت علیه أکفانه‏  و حدثنى بعض أصحابنا انه جذب من شعر بعضهم، فوجده قوى الأصل نحو قوه شعر الحى، و ذکر ان التل انفرج عن هذه القبور عن شبه الحوض من حجر فی لون المسن، علیه کتاب لا یدرى ما هو! »۱

“در این سال ( یعنی سال ۲۷۶ هجری قمری) خبر آمد :

تپه‏اى که در[ شهرستان]« نهر صِلَه» به نام« تپه بَنى شَقیق» ، شکافته شده و هفت قبر در آن ظاهر  شده است که در آن، هفت بدن سالم قرار داشته ، با کفن هایى نو و لطیف که از مژه‏هایشان بوى مشک برمى‏خاسته است.

یکی از ایشان جوانى بوده که گیسوان بلندی داشته [ در حدی که بر شانه ها فرو ریخته بود] و پیشانى و دو گوش و دو گونه و بینى و دو لب و چانه و پلک هاى دو چشمش همگی سالم بودند.

بر دو لبش رطوبتى بود گویى آب نوشیده و [مژه هایش] چنان بود که گویی سرمه کشیده است. در پهلوی وى اثر ضربتى  (جراحت) بود. کفن هایش را بر او برگرداندند. (یعنی رویش را پوشاندند.)

یکى از یاران ما به من ( یعنی محمد بن جَریر طَبَری صاحب این متن) گفت که : [ به جهت امتحان] موى یکی از ایشان را کشیده  و دریافته که آن  گیسوان همانند موهاى شخص زنده، محکم و استوار بوده است.

گویند: در تپه‏اى که این قبرها بوده چیزى همانند حوضى سنگى به رنگ مِس  وجود داشته که بر آن نوشته‏اى بوده که دانسته نشد چیست؟”

بحث

به حول و قوه الهی ما این متن را از جهات متفاوت مورد بحث و فَحص قرار می دهیم :

منابع و ماخذ مرتبط با این موضوع

بعضا غیر از تاریخ طبری- اولین و قدیمی ترین منبع – در منابع و ماخذ دیگری نیز این اتفاق گزارش شده است که به ترتیب تقدم زمانی زیر هستند:

«تجارب الامم»۲ (ابوعلی مِسکَوَیه متوفای ۴۲۱ ق .)، «المجموع اللفیف»۳ ( ابن هبه الله حسینی افطسی متوفای ۵۱۸ ق .)«المنتظم»۴ ( ابن الجوزی متوفای ۵۹۷ ق .)، «شُذور العقود فی تاریخ العهود»۵ ( ابن الجوزی  متوفای ۵۹۷ ق .)، «الکامل فی التاریخ»۶ ( ابن اثیر بغدادی متوفای ۶۳۰ ق .)، «نهایه الأرب فی فنون الادب»۷ (النویری متوفای ۷۳۳ ق .)، «البدایه و النهایه»۸ ( ابن کثیر دمشقی متوفای ۷۷۴ ق .)، «أهوال القبور وأحوال أهلها إلى النشور»۹  (ابن رجب متوفای ۷۹۵ ق .)، «النجوم الزاهره فى ملوک مصر و القاهره»۱۰ (ابن تغری  متوفای ۸۷۴ ق .) ، «الروض المعطار فى خبر الاقطار»۱۱ ( محمد بن عبد المنعم الحمیرى‏  متوفای ۹۰۰ ق.)، «شذرات الذهب فی اخبار من ذهب»۱۲  (ابن عمادحنبلی دمشقی متوفای ۱۰۸۹ ق .) و …

زمان وقوع

زمان این اتفاق بر اساس سبک نگارشی کتاب طبری در ضمن حوادث سال ۲۷۶ هجری قمری  ذکر شده است و عمدتا همه منابع و مآخذ دیگر  هم که پیشتر ذکر شد همین تاریخ را بدون اختلاف تکرار نموده اند .

از بُعد تاریخی زمان آن مصادف بوده با خلافت «المُعتمد بالله» (خلیفه عباسی)  اما در آن زمان« الموفق بالله» برادر وی عهده دار بیشتر امور خلافت و حکومت بود و  خود المعتمد کمتر به کارهای مربوط به خلافت می پرداخت .

با این حساب این اتفاق دو سال قبل از مرگ الموفق( ۲۷۸ ق .) و سه سال قبل از مرگ المعتمد( ۲۷۹ ق .) رخ داده است و با توجه به سال وفات طبری( ۳۱۰ ق .) صاحب متن و کتاب یاد شده، در می یابیم  که این اتفاق در حدود ۳۴ سال قبل از مرگ او و با توجه به تاریخ  ولادت طبری ( ۲۲۴ ق .) این واقعه در سن ۵۲ سالگی وی روی داده است و به خوبی پیداست که  این اتفاق در زمان حیات و بلوغ فکری طبری به وقوع پیوسته است .

جهت تقریب ذهنی بیشتر زمان از بُعد تاریخ معنوی و توحیدی باید گفت که  این اتفاق در سن ۲۱ سالگی امام عصر  و در دوران امامت و غیبت صغرای آن حضرت روی داده است  و الان که در سال ۱۴۳۶ قمری هستیم ۱۱۶۰ سال از تاریخ کشف این اجساد  سالم و تر و تازه در تپه بنی شقیق می گذرد.

نحوه روایت

به هر حال این مطلب حدیث از ناحیه معصومان نیست که ما در باب سند یا متن آن ، بسیار تحقیق و قلمفرسایی کنیم ولی چون به قرائن مختلف مسئله مطرح شده و اظهر من الشّمس است و از سویی تاریخ نگاران متفاوت بدان تذکار داده اند به ناچار اصل موضوع و همین طور واقعه را می پذیریم زیرا با روایات و عقل تعارض ندارد.

در ظاهر از متن طبری فهمیده می شود که طبری صاحب متن مذکور از جمله شاهدان یا بازدید کنند گان از آن مکان یا آن اجساد جاویدان نبوده  بلکه فقط آن را به عنوان یک اتفاق مورد وثوق و اطمینان  از نظر خودش آن هم از طریق اصحاب و یاران مورد اعتماد خود نقل کرده است.

شخص طبری از دانشمندان ایرانی الاصل مسلمان اهل سنت است که تمایلات فکری او به مکتب تشیع تا حدی نزدیک بوده است تا آنجا که از برخی آثار و موضع گیری های او این حقیقت به دست می آید. چنان که در بدو کار آوردیم چون مطلب از نظر قرائن و شواهد روایی و تاریخی و همچنین عقل، تعارض ندارد زیاد به شخص طبری نمی پردازیم.

بر اساس متن ، طبری بخشی از موضوع را از یکی از شاهدان ماجرا مستقیما نقل کرده ولی به هر دلیلی نامی از او نیاورده است بنابراین این اتفاق را با یک واسطه در کتاب خود ذکر کرده است اما تمام ماجرای مذکور معلوم نیست بر اساس نقل شفاهی همان شاهد است یا خیر. چه بسا یک متن معتبری هم در کار بوده که ما از آن مطلع نیستیم و به دست او رسیده است.

با توجه به این که این اتفاق در روزگار طبری بوده و وی مدتی در منطقه  عراق  عرب و در کانون ماجرا می زیسته و در همانجا نیز وفات یافته است ارزش اطلاع رسانی و خبر او ان شاء الله به احتمال فراوان بالا و می تواند برای اهل تحقیق و پژوهشگران این رشته در خور توجه  باشد.

وجه تسمیه تپه

در مورد وجه تسمیه «تپه بنی شقیق» باید گفت: واژه «شقیق» در لغت عرب به معنای : برادر است مثلا : شقیقُ عَمّار ، شقیقُ عایشَه  یعنی : برادر عمار ، برادر عایشه ولی در اینجا شقیق از اسامی عَلَم و خاص محسوب می شود که هم در پیش از اسلام و هم پس از اسلام  مورد استعمال عرب زبان ها بوده است مانند: «شقیق بن ثور» یا «شقیق بن جزء» .

بنا بر این ترکیب بنی شقیق ( بنوشقیق) هم به معنای فرزندان شقیق است مانند: بنی موسی( بنو موسی) یا بنی اسد( بنو اسد) و غیره که اطلاق کلی آن بر طبق فرهنگ اعراب به قوم و قبیله اشخاص باز می گردد.

با مطالعه کتاب های جغرافیایی در می یابیم که سابقه اقتباس نام تپه از نام قوم نیز در میان اعراب وجود داشته است مثل : «تل بنی صَبّاح »۱۳  و «تل بنی سَیّار »۱۴که بعدها نام های خود را به شهر هم داده اند.

آیا این افراد که در آنجا مدفون بودند فرزندان شخصی به نام شقیق بوده اند و تپه مزبور نام خود را از آنها وام گرفته است ؟

آیا نام قوم یا قبیله بنی شقیق بعدها بر آن گذاشته شده است مانند: «تپه حسنلو» در آذربایجان غربی که نامی نیم عربی است ولی بنا بر نظر باستان شناسان متعلق به حدود ۶۰۰۰ سال پیش است و ربطی به اعراب ندارد و خیلی مکان ها و سایت های باستانی  دیگر ؟

موضع دقیق تپه

اکنون سئوال مهم اینجاست که موضع دقیق تپه مزبور کجاست؟

یاقوت حموی، نهر و رود اشاره شده در متن  به نام : « نَهرُ الصِّلَه» ( رود صِلَه)را در منطقه « واسط » در عراق کنونی دانسته است. ۱۵ و واسط همان شهرستان قدیمی «کَسکَر»  است.۱۶کلمه واسط یک واژه عربی است به معنای: «حد میانی» یا «حد وسط»  زیرا از هر طرف این منطقه به مراکز مهم شهری آن روزگاران پنجاه فرسخ فاصله داشته است  مثلا : به کوفه پنجاه فرسخ و همین طور بصره ، اهواز و بغداد.۱۷  این شهر را «حَجّاج بن یوسف ثَقَفی » ( م.۹۵ ق .) والی عراق  بنا نمود و مراتب آبادانی  هر چه بیشترآن را فراهم ساخت .۱۸

صاحب« مُعجَمُ البُلدان» پیشینه منطقه «واسط» یا به عبارتی همان «کَسکَر» را از لحاظ دیرینگی و سکونت به زمان «خسرو شاپور» ، پادشاه ساسانی می رساند.۱۹ لذا  با این بیان در می یابیم که حجاج  تنها مراتب رشد و آبادانی هر چه بیشتر آن را فراهم ساخته و الا خود منطقه از دیرینگی و کهنگی بیشتری نسبت به زمان حجاج برخوردار بوده است. چنان که نام قدیم تر آن کسکر بوده و ما تذکر دادیم.

در قدیم آن مناطق حالت استانی داشته مانند :« شاذ بهمن» ( شاه بهمن) و به همین ترتیب در قدیم الایام کسکر داخل در استانی به نام «شاذشابور» بوده که عربی شده« شاه شاپور» یا همان« خسرو شاپور» ساسانی است و نواحی و شهرستان های مهم آن : ، «زندورد» و «جوازر» بوده است .۲۰

« ابن خرداذبه» از شهرستانهای کسکر  به « نهر الصله»( رود صله) ، «برقه» و «ریان» اشاره نموده است۲۱  که نهر الصله چنان که مطالعه کردیم به صراحت در متن طبری ذکر شده و  احتمالا محل زندگی مناسب و جلگه ای مانند در کنار رود صله است که به همان نام هم معروف شده  و جزء  شهرستان ها و توابع کسکر  محسوب شده است .

به همین خاطر ما در ترجمه خود «در کنار رود صله» ترجمه نکردیم بلکه به تبعیت از متن  «ابن خرداذبه» در کتاب «المسالک »که نهر الصله را جزء شهرستانهای کسکر آورده ما «در [ شهرستان] نهر الصله »ترجمه نمودیم.

شاهد و نظیر آن این که در گذشته «نهر  الملک» که از نواحی مسکونی بغداد بوده۲۲ پس استبعادی ندارد که ما  نهر الصله را به عنوان یک اسم مکان مسکون  یا  به عبارتی شهرستان در نظر بگیریم مانند نمونه فارسی آن همانند نامواژه شهری چون: « شاهرود».

تاریخ کسکر چنان که یادآور شدیم به دوران ایران قدیم باز می گردد چنان که  برخی تاریخ دانان نام کسکر را از نام «کسکر پسر طهمورث» از پادشاهان فارس دانسته اند۲۳  و برخی از نام «کشکر»  در مصادر و کتاب های آرامی۲۴  و برخی از «کِشتگر» فارسی به معنای: کشاورز۲۵  و برخی به معنای: «زمین جو» دانسته اند.۲۶

کلا چنان که گفته شد آن مناطق از مناطق قدیمی ایران پیش از اسلام بوده است که الان بر طبق  نقشه های سیاسی، خارج از قلمرو ایران و در کشور عراق کنونی قرار دارد.

با این اوصاف آیا هنوز تپه بنی شقیق در عراق و در منطقه  نهر صِلَه وجود دارد یا به هر دلیل طبیعی یا غیر طبیعی از میان رفته است؟

آیا هنوز به همین نام وجود دارد و مردم از قصه آن مطلع هستند یا در نام و قصه واقعی آن  به مرور ایام و روزگاران تغییر و تبدل راه یافته است؟

آیا در اداره آثار یا به عبارتی فارسی تر« میراث فرهنگی» کشور عراق چنین تپه ای به ثبت رسیده یا مورد کاوش قرار گرفته است؟

شاید این تحقیق و مقاله ما سر آغازی  جدید برای شناخت دوباره آن باشد و غبار فراموشی آن بعد از گذشت قرون و سالیان متمادی از درازنای تاریخ زدوده شود.

نوع خط ناشناخته کتیبه

در متن آمده است که: کتابی آنجا یافت شده که قابل فهم برای مردم آنجا نبوده است. با این حساب باید گفت : اولا مقصود از کتاب چیست ؟ در زبان عربی کتاب چه بسا سه وجه پیدا کند .

آیا  یک کتاب متداول مقصود تاریخ نگاران است مثلا  کتابی از جنس کاغذ  یا پوست که معروف همه ماست؟

وجه دوم واژه کتاب « نامه » است  آیا در نامه ای در کنار این اجساد مطالب و اطلاعاتی مرتبط بوده است؟

یا  وجه سوم مقصود  نویسنده بوده و غرض اصلی یک نوع کتیبه سنگی یا گلی یا فلزی در تپه مذکور بوده است ؟ آیا اگر کتیبه بوده واژه لوح را به کار نمی بردند یا این دو واژه را ایشان مترادف به کار می برده اند؟

از متن  در این باره  چیزی در نمی یابیم ولی شاید یک کتیبه و لوح بوده است ما با سیاست در ترجمه خود « نوشته » نوشتیم و ترجمه کردیم که در فارسی معنای اعم است. اما باز هم هیچ استبعادی نیست که یک کتاب یا یک نامه بوده باشد.  زیرا برای خدایی که کفن و جسد را نمی پوساند کتاب یا نامه کاغذی یا چرمی نیز کاری ندارد چنان که در مورد آیت الله قزوینی در همین چند سال پیش در شهر خود ما اتفاق افتاد و بعد از ۱۷ سال کتابی که بر روی سینه شان بود به همراه جسد مطهرشان سالم از دل خاک بیرون آمد.

صاحب کتاب «تاریخ واسط» ، ساکنان شهرستان کسکر  – محل وقوع کشف این جنازه های سالم-  را فارس ها و نَبَطی ها دانسته که «آرامی» بوده اند۲۷  پس خط و  زبان آنها هم قاعدتا آرامی بوده که از خطوط و زبان های کهن به شمار می رود که  از خط کهن «فِنیقی» گرفته شده و برخی خطوط مثل : پهلوی اشکانی و  پهلوی ساسانی هم  منشعب از آرامی هستند.

فارس ها که مشخص است اجداد ما ایرانیان بوده اند اما نَبَطی ها که بودند؟

«نَبَطیان خود قومی بودند که در شمال خلیج عقبه و شمال شرقی شبه جزیره سینا و جنوب شرقی فلسطین سکنی گزیده بودند. اگرچه نام ایشان در کتیبه‌های آشوربانی‌پال( آخرین پادشاه مقتدر آشوری متوفای ۶۲۷ پیش از میلاد  آمده است، لکن در قرن چهارم قبل از میلاد که استقلال و قدرت یافتند و تمام راه‌های بازرگانی را متصرف شدند، آنچنان که حتی رومیان یکی دو بار در جنگ با ایشان دچار شکست شدند.

ظاهراً نبطیان، پیوسته تحت نفوذ دولت‌های بزرگ مانند آشوریان و بعد، هخامنشیان و سپس سلوکی‌ها و حتی بطالسه مصر بوده‌اند، اما این نفوذ هرگز به صورت استعمار در نیامد، بلکه بیشتر به دوستی شبیه بود.

مثلاً می دانیم که «کورش» هخامنشی آن‌ها را از مالیات معاف کرد  و ایشان «کمبوجیه» را در حمله به مصر یاری کردند…

عالی‌ترین دوران‌های تاریخی ایشان، زمان حارثه سوم، در ۸۵  قبل از میلاد است که که از «دمشق» تا« العلی» و حتی سواحل دریای سرخ تمام را در تصرف خود داشتند.

نبطیان را به علت‌های گوناگون ، خاصه به سبب تشابه میان نام اشخاص و خدایان ایشان با نام‌های عربی، قومی کاملاً عرب دانسته‌اند.

تسلط آشوریان و هم جواری با سوریه باعث شد که تمدن و به خصوص خط آرامی در میان آنان به شدت رواج یابد. از سوی دیگر، چون نبطیان، در حاشیه سرزمین یونان و روم زندگی می‌کردند، به ناچار تحت تاثیر تمدن آنان نیز قرار گرفتند، چنانکه مثلاً سکه‌های ایشان کاملاً به شکل سکه‌های رومی بود و بناها و تصاویر و مجسمه‌هایی که از آنان باقی‌مانده اغلب به سبک رومی است.

از نظر تاریخ ادب اهمیت اَنباط( نَبَطیان) به خصوص در این است که اولاً برخلاف دیگر اقوام شمالی، خط یمنی (مُسنَد) را رها کرده آثار خود را به خط آرامی می‌نوشتند و از همین خط است که بعدها خط عربی زاییده شد. ثانیاً، زبان محاوره ایشان، ظاهراً عربی خالصی بود و با عربی حجاز تشابه فراوانی داشت.»۲۸

آیا ممکن است خطی که قابل فهم نبوده از نوع خط مُسنَد یمنی بوده که پس از گذشت چند نسل  از حضور نبطی ها  در منطقه واسط به بوته فراموشی سپرده شده است یا خط رومی بوده؟

با مطالعه تاریخچه واسط یا  همان کسکر در می یابیم این منطقه از مناطق قدیمی مسیحی نشین در عراق  نیز بوده است ، در این منطقه دیرهای فراوانی برای مسیحیان همچون : «عُمر(دیر) کسکر»۲۹ و همین طور« دیر ماسرجیس»۳۰  و غیره وجود داشته است .

باید افزود زبان و خط آرامی هم که اشاره نمودیم از خطوط قدیمی برای کتاب های مقدس مسیحیان به شمار می رود .

قابل فهم نبودن خط کتاب  اعم از کتاب معمولی ، نامه یا کتیبه، نشان و گواهی  از پیش از اسلامی بودن این متن یا شاید آن اجساد جاویدان در تپه بنی شقیق دارد زیرا آن خط برای مسلمان ها لا اقل قابل فهم نبوده و اقلا عربی یا نزدیک به آن نبوده است .

چنان که آوردیم طبق شهادت صاحب تاریخ واسط مردمان فارس و نبطی  ( غیر عرب) ساکن در واسط یا کسکر آرامی بوده اند و از طرفی در آنجا فارس ها و نَبَطی ها قطعا با گرایش هایی غیر  اسلام و شاید اغلب مسیحی نیز زندگی می کردند و این خط نه تنها برای عرب زبان ها بلکه برای آنها ( یعنی فارس ها و نبطی های آرامی  ) نیز قابل فهم نبوده است .

مع الوصف آیا ممکن است کتاب یا نامه یا کتیبه ای که در تپه بنی شقیق کشف شده  با توجه به پیشینه تاریخی منطقه واسط یا  کسکر حتی از خطوط آرامی هم نبوده  و قدیمی تر بوده است و بدین سبب برای مسلمان ها و عرب زبان ها که هیچ برای دیگر ساکنان  منطقه چون مسیحیان نیز ناشناخته و غیر قابل فهم تلقی می شده است؟

آیا ممکن است اجساد یاد شده برای اهل اسلام باشند ولی کتیبه یا نامه یا نوشته نامفهوم از سوی مورخان ربطی به این اجساد نداشته باشد؟

 طبقه اجتماعی اجساد

از متن استفاده نمی شود که اجساد متعلق به کدام طبقه جامعه بوده است آیا از پیامبران الهی بوده اند؟ آیا از اصحاب راستین انبیای الهی بوده اند؟  البته فراموش نکنیم که منطقه عراق و خاورمیانه مهد تمدن ها و محل گسترش و رشد بسیاری از ادیان الهی و توحیدی بوده است.

اما آن چه پیداست حداقل هیچکدام از این اجساد سالم و شاداب ، زن نبوده اند و گرنه به عنوان مورد خاص در متن  بدان اشاره می شد.

دفن مردگان در تپه ها

دفن کردن مردگان در تپه ها ی مشرف به محل سکونت در قدیم و در ایران باستان یا شاید جاهای دیگر هم  معمول بوده است مثلا: تپه باستانی «صَرم» در استان قم – با قدمت بیش از ۳۰۰۰ سال البته از نظر کارشناسان-  نمونه بارز آن است که مردگان پیش از اسلامی در آنجا مدفون بوده اند یا «گورستان پارتی» همدان  که مردگان را بر روی تپه دفن می نمودند و هنوز هم در خیلی از مناطق روستایی و بکر ایران  بدین نحو مردگان را در تپه ها به خاک می سپارند.

سازه حوضی شکل

این که بر آن تپه چیزی شبیه به حوض بوده قابل تامل و بحث است.  باید دقت شود که در متن آمده چیزی شبیه حوض یعنی ممکن است الزاما حوض نباشد .

شکل حوض، اغلب در متون و سازه های کهن، مربع ( چهارگوش) یا مُستَدیر ( دایره ای) است و اینجا مشخص نیست کدام شکل هندسی مد نظر است .

زرتشتیان مردگانشان را در موضعی گرد بر فراز کوه یا تپه ها می گذاشتند تا طعمه حیوانات و پرندگان شوند و خاک را که از نظر آنها که مقدس می شمردند به آن آلوده نگردد و به سازه هایی که آن مردگان را در آن می گذاشتند « استودان»  به معنای : “استخوان دان” یا “جای استخوان” می گفتند . مانند: «برج خاموشان» در  شهر یزد.

آیا  ممکن است که این سازه حوضی شکل یک استودان بوده که بعدها  یا قبل ها پس از دفن اینان بر فراز تپه، ایرانیان زردشتی ساخته بودند؟

آیا واقعا  ممکن است که حوض بوده تا آب جمع شود و برای پرندگان یک منبع آبی باشد تا ثوابی به روح مردگان مدفون در تپه برسد؟

آیا  این احتمال قوی است که باقی مانده یک سازه جهت یاد بود و به خاطر سپاری بوده که بر فراز مزار آنها برافراشته بودند و به مرور زمان بخش هایی از آن از میان رفته است؟

یا چیز دیگری بوده است که با این اطلاعات اندکی  که از سوی نُصوص تاریخ نگاران به ما رسیده به درک ما نمی رسد؟

رنگ سازه حوضی شکلی که در تپه بوده رنگ  مِسی ذکر شده است. احتمالا به معنای رنگ مس خالص می باشد که قرمز مایل به نارنجی است  و محتملا  از نظر زمین شناسی سنگی بوده که در مجاورت اکسید آهن به این رنگ در آمده است.

از این متن استفاده می شود که فقط یک سازه  شبیه حوض در آن تپه بوده و همچنین یک کتاب یا ( نامه و کتیبه) ، پس تعدد این موارد از نَص موجود اثبات نمی شود.

دفن مردگان با کفن

دفن مردگان با کفن آیا پیش از اسلام هم مرسوم بوده است ، لااقل برای پیامبران الهی و یاران راستین آنها که به اصل دین و منبع وحیانی متصل بودند آیا چنین حکمی در قدیم بوده است؟ آیا صرف داشتن کفن، نشانی از مسلمان بودن مردان تپه بنی شقیق است یا خیر؟

با مراجعه به کتاب استاد معظم  حضرت حجت الاسلام و المسلمین مهدی پور ( حفظه الله تعالی و کثر امثاله) چیزی از کفن در اجساد پیش از اسلامی به دست نمی آید یا لااقل گزارش آن به دست ما و ایشان نرسیده است.۳۱

اثر ضربت در پهلو

وجود اثر ضربت در پهلوی یکی از آنها آیا دلالت تام بر این دارد که وی در اثر این ضربت به قتل رسیده است؟ یا آن ضربتی قدیمی و کهنه بوده است؟ با توجه به این که با مطالعه اجساد جاویدان متعدد در طول تاریخ در می یابیم بسیاری از اولیای الهی که اجسادشان سالم مانده حتی به هنگام دسترسی مردم به آن ها  خون از موضع ضربتشان جاری می شده است.

لذا با توجه به عدم گزارش سیلان خون از بدن شخص جوان احتمال کهنه بودن  این ضربه و جراحتی که در اثر هر چیزی اعم از چاقو ، نیزه ، شمشیر ، خنجر و هر چیز مشابه دیگری بوده را تقویت می کند. زیرا مانند جسد مطهر جناب «حُر ریاحی» ، دستمال یا به قول امروزی بانداژی هم در گزارش تاریخی برای آنها یا یکی از آنها نوشته نشده است.۳۲

اگر اهل اسلام بوده و در میدان جنگ به شهادت می رسیدند با همان لباس نبرد او را دفن می کردند  مگر این که زخمی شده و در پشت جبهه و مدت ها بعد وفات یافته باشند یا همان فرضیه که یک زخم کهنه بوده است شاید بیشتر محتمل باشد زیرا در متن  فقط به اثر ضربت اشاره شده و به خون یا  سَیَلان آن اشاره ای نشده است.

با توجه به متن فقط کفن را از روی یکی از آنها کنار زده  نشده است بلکه دیگران هم کفنشان را باز کرده اند به این علت که گزارش یکی از آنها را جوان تر توصیف نموده است. اما آیا همه آنها مانند آن جوان  معاینه دقیق شده بودند و عدم وجود جراحت و زخم در بدنشان چون بدن آن جوان اثبات شده بود؟

در متن و در وصف جوان ذکر شده و گیسوانش از کلمه« جُمَّه» استفاده شده که به معنای: «موهای بلند است به طوری که بر شانه ها فرو ریخته باشند» که ما در میان دو قلاب آن را ترجمه ،تفهیم و تبیین نمودیم.

آزمایش استحکام مو

از متن استفاده می شود شاهد مجهول الهویه ای- البته برای ما که قولش برای طبری معتبر بوده – نقل کرده که موی یکی از آنها را جهت امتحان استحکام و استواری کشیده است.

در این عملکرد دو نکته وجود دارد یکی این که بنا به نظری موی انسان تقریبا اولین قسمت یا تقریبا جزء اولین قسمت هایی است که بعد از مرگ به مرور جدا می شود  و محکم بودن موی جسد این افراد به  نهایت سالم و تر و تازه بودن آنها اشاره دارد  و مطلب بعد این که ممکن است موی همان جوان نباشد یا آن که اگر بوده طبری صاحب تاریخ ، دیگر به طور دقیق آن را ذکر و ثبت نکرده است با توجه به این که قبل از آن موی بلند  شخص جوان را معرفی می کند شاید موی او مورد امتحان واقع شده است. منابع و مآخذ بعدی این امتحان مو را منحصرا مربوط به جسد آن جوان دانسته  و آن را صراحتا ذکر کرده اند.

از متن استفاده می شود که یکی از هفت نفر از بقیه جوان تر بوده و این نشان می دهد که احتمالا بقیه از سن بالاتری برخوردار بوده اند یا میان سال بوده اند یا کهنسال.

جوان یاد شده و در بین آنها متمایز شده، به شهادت ناظران اثر نیزه یا خنجر یا هر چیز تیز دیگری در پهلویش بوده است. قتل او به طور مستقیم از متن با توجه به احتمال کهنه بودن زخم یا صرف اثر ضربت اثبات نمی شود.

بنابراین  قتل بقیه جنازه ها را هم  را نه می توان ثابت کرد و نه رد چه بسا مسموم شده اند هر چند دلیلی بر آن هم از متن استفاده نمی شود یا شاید کفن را به طور کامل از روی همه ایشان کنار نزده اند.

آیا این هفت نفر متعلق به یک زمان بوده اند و به مرور از دنیا رفته اند؟ آیا با هم از دنیا رفته اند؟ آیا  هر یک یا هر چند نفر متعلق به زمان ها و ادوار متفاوت بوده اند؟ این جنازه های سالم و تر و تازه به اذن خدا پس از چند سال یا چند قرن از زیر خاک سر بر آورده اند؟

همه این ها سئوالاتی است که  ذهن کنجکاو ما را در گیر می نماید ولی شوربختانه قادر به پاسخگویی به آن ها از طریق اطلاعات اندک این متن نیستیم.

نحوه گشوده شدن قبرها

«اِنفِراج» و «خَسف زمین» یا به عبارتی ایجاد شکاف و گشوده شدن طبیعی مقابر چه بسا یکی از بیشترین عوامل کشف و شناخت اتفاقی و تصادفی اجساد جاویدان در طول تاریخ باشد که این به سبب سیل و بارش ، حرکت توده های سطحی زمین ، زلزله و رانش و هر عامل دیگری ممکن است ایجاد شود و این موارد بیشتر خارج از اختیار انسان است.

در این مورد خاص احتمالا به خاطر رطوبت و نزدیکی به نهر یاد شده و مرطوب بودن خاک، حالت گشوده شدن و خسف زمین به طور طبیعی اتفاق افتاده است .

از متن چنین به دست نمی آید که این اتفاق الزاما به واسطه سیل یا انحراف و طغیان رود صله رخ داده باشد هر چند آن را نیز نفی نمی کند اما چه بسا تپه بنی شقیق بسیار به منبع آبی نزدیک باشد .

استشمام رایحه مشک

شنیدن رایحه خوش یکی از اتفاقات معنوی است که در این زمینه بوی مشک گزارش شده است. در هنگام شکافته شدن و آشکار شدن اجساد برخی از اولیای الهی  رایحه مشک شنیده  و اعلام شده است.

جنازه «عبدالله بن عَمرو » پدر «جابر بن عبدالله انصاری» ( هر دو از اصحاب پیامبر (ص)) پس از ۴۶ سال سالم  از زیر خاک آشکار شد. دستش بر روی زخمش بود چون کنار رفت خون جاری شد و قبرستان بوی مشک گرفت .۳۳

پیامبر (ص) فرموده اند : کسانی که در راه خدا شهید شده اند روز قیامت در حالی محشور می شوند که خون از زخم هایشان سرازیر است. رنگ ، رنگ خون است ولی بوی مشک از آن ساطع می شود. ۳۴

آیا ممکن است که این هفت جنازه  همگی در راه خدا شهید شده باشند ؟ آیا با توجه به موارد کشف شده از برخی شهدا و آن حدیث  مربوط به پیامبر(ص) می توان حکم به شهادت آنها داد یعنی آیا استشمام بوی خوش مشک  از جنازه های تپه بنی شقیق دلالت تام بر شهادت آن اجساد جاویدان دارد؟

آیا ممکن است یکی از آنها حد اقل شهید شده و بوی خوش مشک در بقیه نیز نفوذ کرده و  این چنین کمال همنشین در دیگران تاثیر کرده باشد؟ البته این شاید درست نباشد چون طبق متن  بوی خوش از مژگان های همه آن ها بر می خاسته است.

این  نکته را هم نادیده نگیریم که شنیده شدن بوی مشک در مورد  جنازه های تپه بنی شقیق گزارش متفاوتی است زیرا بوی مشک از مژه هایشان برخاسته بود.

به راستی چرا؟ آیا چشمان آنها حقیقت خاصی را دیده و درک کرده است؟ چه رازی در میان است؟

اختلافات نسخ

چنان که در ابتدا آوردیم منابع و ماخذ فراوانی به این اتفاق اشاره نموده اند. مهمترین منبع که که به حسب قدیمی تر بودن مورد توجه ما است همان کتاب تاریخ طبری است .

در این میان کتاب جُنگ مانند « المجموع اللفیف» نیز مبسوط ترین شرح این واقعه را در خود گنجانده که بسیار برای نزدیک شدن به این موضوع سودمند و پرفایده است .

با این بیان در این فرصت ابتدا اختلافات منابع دیگر  را بررسی کرده و سپس به نکات متفاوت ترکتاب« المجموع اللفیف» می پردازیم .

در کتاب «تجارب الامم»  اثر ابوعلی مِسکَوَیه( م. ۴۲۱ ق . ) متن عربی دقیقا همانند متن کتاب طبری است الا جمله آخرکه ابوعلی مِسکَوَیه چنین مکتوب نموده : «فأحضر أصحاب الأدیان فلم یعرف أحد منهم الخطّ » که بدین معناست  : “پس بزرگان و دانشمندان ادیان مختلف را حاضر کردند و کسی نتوانست آن خط را بشناسد.”

از ظاهر متن استفاده می شود که به احتمال زیاد، ابوعلی مسکویه آن را از منبع اول و قدیمی تر یعنی تاریخ طبری اقتباس نموده است  دلیل ما آن است که  در آنجا که نقل مستقیم طبری است و گفته که از یکی از یاران خود شنیده که موی یکی از آن اجساد را کشیده و آن محکم و قوی به نظر می رسیده ، در متن ابو علی مسکویه،  عبارت یاران و اصحاب  طبری به عبارت :  شاهدان آن واقعه « … أنّهم شاهدوا ذلک … » تغییر یافته است.

پس تنها تفاوت فاحش در متن کتاب تجارب الامم  همان حضور سران ادیان است که اشاره کردیم.آیا ممکن است که این بخش یعنی: حضور اصحاب و بزرگان ادیان از کتاب طبری اسقاط شده باشد؟

آیا ابوعلی مسکویه بر اساس نقل شفاهی معتبر یا مکتوب معتبر دیگری از دید خود آن را ذکر کرده است و با متن طبری ممزوج نموده است؟

آیا سهو القلمی رخ داده و ابوعلی مسکویه تصورات خود را به صورت حضور سران ادیان دیگر نگاشته است؟ یا چنین تصوری درمورد او بی انصافی است؟

با فرض صحت متن کتاب مذکور و آمدن سران و بزرگان ادیان دیگر و دیدن خط مذکور و فهم نکردن آن، احتمال این که آن خط ، خط مقدس مسحیان یعنی: خط آرامی باشد نفی می شود زیرا چنان که در مباحث مرتبط با تاریخ طبری آوردیم آن منطقه محل سکونت آرامی ها بوده و  شاید اکثریت و غلبه جمعیتی با  مسیحیان بوده است.

پس ممکن است که با فرض ارتباط مستقیم خط ناشناخته با مردان تپه بنی شقیق و حضور کارشناسان دیگر ادیان مثل مسیحیت و استفتاء از آنها راجع به این خط و عدم تایید آن ها به عنوان خط آرامی شاید آن اجساد مطهر از موحدان مسیحی نبوده و متعلق به ادیان قدیمی تر بوده اند؟

در متن مذکور قید کلمه« ادیان» آمده است که با فرض صحت این واژه هم کار را سخت و هم از سویی راحت تر می کند زیرا با این بیان خط پهلوی ساسانی و پهلوی اشکانی زردشتیان هم به نوعی نفی می شود؟

با این اوصاف و با این قید چه بسا خطوط صابئان و یهودیان نیز نبوده است. آیا ممکن است که یک خط رمز آلودی بوده و ربطی به آرامی و فنیقی و زیر شاخه های آن نداشته است ؟ یا همان خط مسند یمنی بوده که پیشتر اشاره کردیم که گذشتگان نبطی ها می نوشته اند؟

کتاب بعدی که به این واقعه اشاره کرده است  کتاب المنتظم اثر« ابن الجوزی» (م. ۵۹۷ ق .) است که تقریبا  متن آن شبیه تاریخ طبری و کتاب تجارب الامم است الا آن که در متن  ابن الجوزی،  نهر و رود « صِراه » برای اولین بار ذکر شده است که جای بحث دارد زیرا در متون قدیم تر و جدید تر از کتاب «المنتظم» ، « نهر الصله » یا همان رود صله آمده است.

آیا رودی به نام صراه وجود دارد ؟ با بررسی منابع و مراجع جغرافیایی کهن در می یابیم رودی به نام صراه وجود دارد که از فرات منشعب می شود و به بغداد می ریزد.۳۵

اما این اتفاق در منطقه واسط رخ داده ولی این رود به بغداد می ریزد و بغداد و رود مزبور جزء واسط نیست. پس به احتمال زیاد تحریف در واژه صورت گرفته و رود صِله به رود صراه تغییر و تصحیف یافته است .

در نسخه ای که مصحح کتاب المنتظم در دست داشته عبارت ( عن شبه حوض ) به صورت ( عن سعه حوض ) بوده که وی اصلاح کرده است. « عن سعه حوض » به معنای : “به وسعت یک حوض” است که در این جا باز تصحیف و تحریف صورت گرفته است و چنین چیزی  معنای رسا و بلیغی ندارد .

وسعت حوض چه قدر است؟  با چه اندازه ای؟ اندازه حوض یک خانه معمولی در قدیم؟ حوض یک خانه اعیانی؟ یا حوض یک قصر اشرافی؟

لذا عبارت صحیح تر و بلیغ تر همان طور که در بیشتر منابع و ماخذ آمده است به احتمال زیاد همان «عن شبه حوض» است که گویا تر است و به  :«چیزی شبیه  به یک حوض» ترجمه و معنا می شود و مصحح مدقق کتاب بدان تذکر داده است .

طبری آزمایش موی یکی از اجساد را چون مستقیما نقل کرده از عبارت  «اصحابنا» استفاده کرده ، ابو علی مسکویه چون نقل مستقیم نداشته از ماده«  شهد » استفاده کرده و ابن جوزی «حاضرین» قید نموده است.

این واقعه در کتاب دیگر ابن جوزی به نام«  شُذورالعقود فی تاریخ العُهود» نیز به طور خیلی خلاصه  این چنین آمده است:

«انفرج  تل بنهر الصلح عن شبه الحوض من حجر فی لون المسن  و فیه سبعه اقبر فیها سبعه ابدان صحاح ، اکفانهم جدد  کانهم ماتوا بالامس .»

تپه ای که در کنار «نهر صِلح» بود و شبیه حوض و از سنگی مسی رنگ ، شکافته شد و در آن هفت قبر بود که پیکرهای  صحیح و سالم در آن بود. کفن های آنان تازه بود و گویی دیشب از دنیا رفته بودند.”

عجیب است زیرا کتاب «شذور العقود » از ابن جوزی خلاصه  همان کتاب المنتظم اوست که به آن اشاره کردیم ولی چرا آنجا یعنی در المنتظم ، «نهر الصراه »گفته ولی در اینجا «نهر الصِلح»؟

آیا اصلاح کرده است ؟ آیا ناسخان اشتباه کرده اند؟ به هر روی  این منبع اولین منبعی است که نام رود را «رود صِلح» ضبط کرده است.

مع الوصف حالا سئوال اینجاست نهر یا رود صِلح آیا وجود خارجی دارد اگر هست کجاست؟

«یاقوت حُمَوی» جغرافی نگار معروف در مورد موضعی به نام « صِلح » نوشته است : نام شهرستانی بالای واسط است که  رودی دارد که از طرف شرقی دجله منشعب می شود که  « فَم الصِلح » نیز نامیده می شود.۳۶  آیا در این جا هم به جهت نزدیک بودن آواها به هم تصحیف و تحریف رخ داده است و نهر الصِله به نهر الصِلح تغییر یافته است؟  لازم به ذکر است که واژه « فَم» در لغت عربی به معنای : دهانه است.

متن بسیار خلاصه است حتی ویژگی های اجساد که در المنتظم آورده در این متن وجود ندارد. تنها تفاوت جالب این است که در انتهای کلام تعبیر جدیدی راجع به آن اجساد  جاویدان ذکر شده و آن این که : “گویی دیشب از دنیا رفته اند” ،که گواه سالم بودن و تر و تازه بودن اجساد آن مردان الهی است .

منبع دیگر که به  واقعه کشف اجساد تپه بنی شقیق اشاره نموده  کتاب معروف « الکامل فی التاریخ» اثر «ابن اثیر بغدادی»( م . ۶۳۰ ق.) است . در این کتاب دوباره نام رود مذکور تغییر کرده و « نهر البصره» ثبت شده است.

آیا رود بصره در تاریخ و جغرافیا وجود دارد؟

آری، موجود و معروف است اما آیا واقعا  این جا هم باید بگوییم که تصحیف و تحریف صورت گرفته است؟ آیا ممکن است  رود صله در امتداد یکی از این رودهای ذکر شده باشد و تغییرات زیاد نادرست نیست؟

به راستی چرا این قدر اختلاف در نام رود نزدیک به محل کشف جنازه ها در این متون تاریخی وجود دارد؟ و اگر ما در این مجال نسخه های مختلف را با هم مقایسه نمی کردیم حتما به اشتباه می افتادیم .

اختلاف دیگری که در این کتاب  وجود دارد این است که برای اولین بار  به جای تپه بنی شقیق ، « تل شقیق»(تپه شقیق) ذکر شده است که به احتمال قوی در ترکیب مزبور سقط صورت گرفته است

در این کتاب برای اولین بار هر قبر را حوض شکل دانسته : « القبور فی شبه الحوض من حجر …»  و همچنین در این کتاب به نظر و آزمایش شاهدان که طبری و ابو علی مسکویه یا ابن جوزی ، مبنی بر مستحکم بودن موی امتحان شده یکی از مردگان، مطلقا هیچ اشاره ای نشده است.

 درکتاب « نهایه الأرب فی فنون الادب» از آثار« النویری» (م .۷۳۳ ق .)  نیز متن خبر را شبیه الکامل آورده است الا آن که تپه را« بنی شقیق» نوشته و مانند الکامل« شقیق» ننوشته است.

در کتاب « البدایه و النهایه » ، ابن کثیر دمشقی( م . ۷۷۴ ق .) این واقعه را مستقیما و به تصریح  خودش از کتاب های «المنتظم» ابن جوزی و «الکامل» ابن اثیر برداشت نموده است .

در کتاب «أهوال القبور وأحوال أهلها إلى النشور» ، ابن رجب ( م . ۷۹۵ ق .) بدون اشاره به تاریخ وقوع این اتفاق، آن را با نقل مستقیم از کتاب« المنتظم» ابن جوزی روایت نموده که در آن تصحیفاتی نیز دیده می شود.

در« النجوم الزاهره فى ملوک مصر و القاهره » ، ابن تغری( م. ۸۷۴ ق .)  برای اولین بار نشانی «نهر الصِلح» را کامل تر یعنی نزدیک «فَم الصِلح » در عراق(… عند فم الصّلح بالعراق … )آورده است.

«عند» در اینجا یعنی نزدیک در حالی که پیشتر آوردیم که یاقوت در معجم گفته بود: نهر الصلح را فم الصلح نیز می نامند ( یُسَمّی : فَم الصِّلح) پس حرف «عند» در این جا چه محلی  دارد؟

ظاهرا ترکیب  فَم الصلح  به شهر هم اطلاق می شود چنان که صاحب تاریخ واسط شهر « فم الصلح » را در هفت فرسخی شمال واسط نشانی داده است. ۳۷

صاحب « الروض المعطار فى خبر الاقطار »  یعنی :« محمد بن عبد المنعم حِمیَرى»‏ ( م. ۹۰۰ ق.) این متن را از طبری مستقیما روایت کرده است.

در کتاب « شذرات الذهب فی اخبار من ذهب »  از « ابن عماد حنبلی دمشقی» ( م. ۱۰۸۹ ق .)  این مطلب را از کتاب « شذور» ابن جوزی  که اشاره نمودیم ، به شکل مستقیم نقل کرده است.

اما متن  تقریبا مفصلی که جای فحص بیشتر دارد و در ابتدای بحث آن را وعده دادیم مربوط به کتاب « المجموع اللفیف» اثر خامه « ابن هبه الله حسینی افطسی » (م . ۵۱۸ ق.) است که مورد مداقه قرار می دهیم.

نویسنده مذکور در کتاب جُنگ مانند خود بدون ارتباط این مطلب با مطالب قبلی و بعدی مانند دیگر مطالب کتابش چنین روایت کرده است :

«فی کتاب الموفق بالله إلى أهل الأمصار بخبر تل بنی شقیق، کتبه الأصبهانی الکاتب: «الحمد لله مقیم أعلام الحجّه، مبین آثار القدره، محدث بدائع الصنعه، قاهر الأمور بالعز  و الغلبه، مالک تقلبها وتدبیرها بالحکمه، محیی النفوس بعد إماتتها، وممضی الأمور فی حالتی ابتدائها وإعادتها، إن الخبر ورد علینا، وکتب عمالنا، وصاحب بریدنا بکور کسکر أنّ تلا یعرف بتل بنی شقیق، انفرج عن سبع حفر، فیها أبدان ناس وجدت غضّه طریّه کأبدان الأحیاء، علیها أکفان بیض جدد لینه، لها أهداب وروائحها کروائح المسک، والسبعه أبدان على هیئه واحده، ومنهم شاب شعرانی رأی رجل من أهل الناحیه فی منامه یقول له: قل لهذا العامل: أنا ابن خالد بن الولید، فلیکشف عنی لینظر الناس من أمری إلى عجب، فصار إلى العامل فأخبره، فأمر بکشف وجهه وبدنه للناس، فوجدت جبهته صحیحه، وکذلک أذناه، ومسّ خداه فإذا هما ألین من خدود الأحیاء، وأکثر لحما، ووجد أنفه صحیحا، وکذلک منخراه وشفتاه وذقنه وحنکه، وهو أسمر اللون کأنه فی هیئه من قد خطّ شاربه وابتدت عنفقته  ، وفی ذقنه سواد، ورأى الراؤون على شفته بللا کأنه إنسان قد شرب ماء أو تکلم فابتلت شفتاه  ، ورأوا شحمه أذنیه کما هی لم یذب منهما قلیل ولا کثیر، وأشفار عینیه صحیحه، وکأنما قد کحل بکحل أشدّ سوادا من المداد، وفی خاصرته قرینه من الأضلاع. فردّ علیه الکفن، وغطّی وجهه  وکثر الناس علیه من النواحی، فمن مریض یبرأ وسقیم یشفى، وزمن  یعافى فأمر العامل ببناء قبّه علیه، فلم یتهیّأ للفعله العمل فی بنائها لکثره الناس واتصال البکاء »

“در نامه [ خلیفه] «الموفق بالله» [ عباسی] به اهالی شهرها خبر [ اتفاق] «تپه بنی شقیق» آمده است .

«کاتب اصفهانی» آن را چنین نوشته است :

سپاس خداوندی را که برپادارنده نشانه های حجت و آشکار کننده آثار قدرت ، ایجاد کننده آفریدگان و چیره گر بر امور به واسطه بزرگی و اقتدار است .صاحب تغییر و تدبیر با علم و دانش است، زنده کننده جان ها بعد از مرگشان و سپری کننده کارها به دو حالت ابتدایی و انتهاییشان است.

همانا به ما ( یعنی خلیفه الموفق بالله عباسی) خبر رسید و نوشتند کارگزاران ما و پیک و پستچی ما که به شهرستان « کسکر» بودند ، که در آنجا تپه ای است که به« تپه بنی شقیق» معروف است.

آن تپه شکافته شد و هفت قبر در آن نمایان شد که در آن قبرها بدن های تر و تازه مردمانی بود که گویی چون زندگان هستند.

بر بدن های آنان کفن های سفید تازه و لطیفی بود و از مژگان هایشان بوی مشک بر می خاست.

هر هفت بدن همچون یک شکل واحد بودند. و در میان ایشان جوانی بود با گیسوانی بلند،یکی از مردان که از اهالی منطقه بود در رویا او را دید که به وی می گوید :

به این کارگزار[ حکومتی] بگو: من« پسر خالد بن ولید» هستم پس روی از من بگشای که مردم در من نظر کنند و از امر من [ یعنی سالم بودن جسدم]  تعجب نمایند!

پس به سوی کارگزار برو و خبر را به او برسان ! پس [ آن کارگزار] اقدام به  آشکار کردن صورت وبدن او برای مردم نمود و آن کارگزار دریافت که صورتش سالم است و همین طور دو گوشش و لمس کرد گونه هایش را و آن از گونه های انسان زنده لطیف تر و پرگوشت تر بود  وهمچنین بینی او و دو مجرای آن و دولب او و چانه و گردن او همگی صحیح و سالم بود و او گندم گون بود، به صورت کسی که تازه پشت لبش سبز شده و چند تار مو بالای چانه اش روییده است . در چانه اش نقطه سیاهی بود و بینندگان دیدند که برلب او رطوبتی وجود داشت همچون انسانی که آبی آشامیده یا تکلم نموده لب هایش مرطوب شده است .

دیدند که لاله های گوشش سالم بود، چیزی از آن – کم یا زیاد – نپوسیده بود ، پلک هایش سالم بود،گویی سرمه کشیده بود سرمه ای سیاه تر از جوهر و در ناحیه پهلویش ضربتی بود به موازات دنده ها . پس آن کارگزار کفن را به جنازه برگرداند و صورتش را پوشانید و مردمان بسیاری از مناطق مختلف گرد آمدند  در حالی که مریض بودند و شفا می گرفتند یا بیمار و افراد زمین گیر بهبودی یافتند.

پس کارگزار دستور داد که بر قبر [آن جوان] گنبدی بنا نهند پس موفق به ایجاد آن بنا نشدند به جهت کثرت جمعیتی که آمده بود و پیوستگی گریه[ و  توسل] مردم به او.”

این منبع مبسوط ترین منبع ذکر این واقعه است که بر خلاف دیگر منابع( البته قطعا به خاطر ساختار جُنگ مانند کتاب المجموع اللفیف) نه تنها در ضمن وقایع سال ۲۷۶ ق . ذکر نکرده است بلکه تاریخ آن راهم نیاورده و با عنوانی مجزا  یعنی :(اجساد الصالحین ) ( جنازه های افراد شایسته و برگزیده) بیان شده است با این حال حاوی نکات جدید تری نسبت به بقیه راجع به این واقعه است .

در این متن برای اولین بار به جای اشاره به تاریخ وقوع کشف اجساد از نام خلیفه وقت یاد شده است و نامه او در این منبع ذکر شده است و از این که خلیفه ( الموفق بالله) خبر این موضوع را به صورت نامه به شهر های دیگر رسانده می توان دریافت که چه قدر برای مردم و خلیفه  این مسئله و این اتفاق مهم بوده و چه قدر برای مردم  زمان  این معجزه الهی تاثیر گذار شده بودند.

در این منبع اولین بار به مسئله خواب از قول الموفق اشاره شده است.

در این منبع برای اولین بار این اتفاق از قول خلیفه وقت در قالب یک نامه عمومی بازگو شده است. یا شاید این تنها نمونه ای در تاریخ اجساد جاویدان باشد که یک خلیفه خبر وقوع آن را در همه شهر ها منتشر نموده است.

مقصود از سیاهی که در چانه جسد شخص جوان بوده چیست؟ آیا مقصود خال است؟ البته خال نمی تواند باشد زیرا خال به عربی «سَواد» (سیاهی) نمی شود بلکه همان واژه « خال » است. آیا مقصود ماه گرفتگی است که در اثر مشکلات کبدی  مادر در دوران جنینی برای شخص پیش می آید؟ آیا غرض کبودی و اثر ضربه ای بوده است؟ از متن چیزی متوجه نمی شویم.

چرا در این نامه به آن حوض مسی رنگ  اشاره نشده است؟ البته شاید طبیعی و منطقی باشد و قرار نیست همه جزئیات در یک نامه ذکر شود.

در این متن به نهر صِلَه، یا نهر صِلح ( فَم الصِلح) ، یا نهر بَصرَه ، یا نهر صِراه که  بنا بر متون و نصوص تاریخ نگاران موضع و شهرستان محل وقوع این معجزه است تقییدی نشده  و بدان مطلقا اشاره ای نشده است . چرا؟

از ویژگی های متفاوت و بارز این نامه این است که  صراحتا  خلیفه وقت به نام «کَسکَر» اشاره و آن را در نامه خود  ذکر کرده است .

چرا در این متن  بر خلاف بیشتر متن ها به آن کتاب یا نامه یا کتیبه قدیمی که خط آن قابل فهم نبوده هیچ اشاره ای نشده است؟ آیا ممکن است خلیفه آن را ذکر نکرده تا عدم انتساب آنها به اهل اسلام اثبات نشود؟ یا قرار نیست همه جزئیات در نامه گنجانده شود؟

چرا  به موضوع حضور بزرگان ادیان دیگر که ابو علی مِسکَوَیه در متن خود اشاره نموده، هیچ اشاره ای نشده است یا  شاید از منظر دیگر اصلا حضور بزرگان ادیان دیگرکه ابو علی مسکویه اشاره کرده  به هیچ وجه در کار نبوده است؟

در متن آمده است که کفن های آنها سفید بوده و این خود تاکیدی مضاعف است بر تازه بودن کفن ها و عدم تغییر رنگ و پوسیدگی آنها به مرور زمان . در همه موارد گزارش شده از اجساد جاویدان وجود ندارد در مورد برخی اجساد جاویدان  پس از کشف ،  چنین دیده شده که کفن ها به رنگ زرد گراییده اند یا کامل یا ناقص پوسیده اند،۳۸ که ظاهرا در مورد این افراد صادق نبوده و این منبع تنها منبعی است که به رنگ سفید کفن تاکید و اشاره نموده است .

این که در متن آمده اجساد همه به یک شکل واحد بوده اند یعنی چه؟ یعنی همه هم قد و هم وزن بودند؟ همه به یک شکل کفن و دفن شده بودند؟ یا همه از نظر قیافه شبیه به هم بودند؟ یا همه جوان بودند؟ که البته مقصود آخر با استفاده از متن ثابت نمی شود زیرا یکی از آنها را جوان تر ذکر کرده است و یک شکل بودن از لحاظ برخی ظواهر ظاهری مثل مو هم نفی می شود زیرا موی شخص جوان از همه بلند تر و شاخص تر بوده است. پس مقصود چیست؟

با توجه به این که کشف هفت جسد تازه و با طراوت مردان تپه بنی شقیق دو سال پیش از وفات الموفق بالله بوده در می یابیم که با توجه به متن نامه او حداقل تا دو سال اول بعد از کشف به علت ازدحام و استقبال فراوان زایران از آن مکان موفق به ساخت بنای یادبود و مقبره نشدند . آیا بعد از موفق هم  دیگران موفق نشدند یا آن که به مرور مقبره و گنبدی بر فراز قبر آنها و در آن تپه ایجاد شد؟

از  نیت ساخت بنای یادبود بر مزار اجساد جاویدان تپه مزبور آن هم در قالب گنبد دار که از متن نامه الموفق استفاده می شود در می یابیم مردم منطقه که شاید قسمت اعظمشان از اهل سنت بودند و همین طور کارگزاران حکومتی خلیفه وقت، ساخت مقبره برای یادبود اولیای الهی و همچنین توسل به آنها و واسطه قرار دادن آنها بین خود و خدا  را جهت شفا گرفتن و همچنین عزاداری و گریه و بُکاء برای آن ها را از اعتقادات راسخ خود می دانستند و خلیفه این مطلب را به صراحت در نامه خود ذکر نموده است.

اصفهانی کاتب

این نامه تاریخی توسط  یک شخص اصفهانی کاتب  و نویسنده  نوشته شده که از متن پیداست از کاتبان و مقربان خلیفه الموفق بالله بوده است.

اصفهانی کاتب کیست ؟ در کتاب المجموع اللفیف موجود فقط یک بار نام اصفهانی کاتب یا به عبارتی اصفهانی نویسنده آمده است لذا ما نمی توانیم به قرینه تشخیص دهیم که او کیست زیرا شاهد و قرینه ای در کتاب حسینی افطسی در این زمینه نیست؟

البته فراموش نکنیم که مطالب کتاب المجموع اللفیف چنان که گفتیم جُنگ مانند و پراکنده است و با هم ارتباط و پیوستگی ندارند .

معروفترین شخص که به کاتب اصفهانی مشهور شده ابوعبدالله محمد بن صفی‌الدین محمد بن‌ حامد مشهور به عماد کاتب اصفهانی صاحب‌ کتاب «خریدهالقصر و جریرهالعصر» است که در سال ۵۱۹ ق. به دنیا آمده است. حال آن که افطسی ۵۱۸ ق. از دنیا رفته است .

در کتاب های تاریخی و تراجم ترکیب و صفت «الاصبهانی الکاتب» فراوان یافت می شود که قاعدتا به افراد متفاوتی اطلاق می گردد. لااقل از متن یاد شده می توان فهمید اصفهانی کاتب چنان که در ابتدا گفتیم یکی از نویسندگان دربار خلیفه وقت بوده که شخصیت وی در آن ازمنه معروف و مشهور بوده است. چه بسا از طریق او همه جا منتشر شده و بخشی از متن طبری به عنوان قدیمی ترین متن شاید مربوط به اخبار او بوده است.

آیا این نامه منسوب به الموفق عباسی همین اندازه بوده و کامل آن به دست ما رسیده است یا کامل تر بوده و حاوی جزییات بیشتری از موضوع بوده است؟

خالد بن ولید کیست؟ و  پسر او کیست ؟

«خالد بن ولید» ( که لعنت خدا بر او باد) متوفای ۲۱ ق .۳۹ – که ما به او لقب « سَیفُ الشیطان»( شمشیر شیطان) می دهیم – متاسفانه از اصحاب معروف پیامبر اسلام (ص) است که بر خلاف آموزه های اسلام و منش و روش پیامبر رحمت (ص) انسانی قسی القلب ، جنایت پیشه و سست ایمان  بود .

خالد بن ولید الگو و سرمشق  وهابی ها، تکفیری ها ، سلفی ها ، طالبان، القاعده ، داعش و هر گروه تروریستی و جنایتکار و هر انسان بالقوه ستمگری است که از بی تقوایی ، جهل را جایگزین عقل سلیم نموده و اسلام ناب محمدی (ص) و سیره علی (ع) و اهلبیت(ع) را نادیده گرفته است. بدون تعارف و رودر بایستی ظلم، ظلم است از هر کسی که می خواهد باشد.

بنابر مشهور تواریخ اسلامی خالد بن ولید تا قبل از اسلام آوردن از دشمنان پیامبر بود و فرماندهی و مسئول تجهیز سپاه شرک را عهده دار بود و به همراه مشرکان با پیامبر می جنگید و یاران ایشان را شهید می کرد.۴۰ در هنگامی  هم که مسلمان شد فرقی با قبل از اسلام نداشت و بر خلاف قوانین اسلام و سنت پیامبر بسیار کینه جو و اهل انتقام بود تا آنجا که به قبیله ای که کینه شان را در دل داشت، حمله برد و عده ای را کشت که پیامبر خدا(ص) صراحتا از  این کار شیطانی  او در نزد خداوند بیزاری جستند. ۴۱

بعد از رحلت پیامبر نیز سیف الشیطان از مخالفان خلیفه واقعی پیامبر (ص) یعنی: امیرالمومنین حضرت علی بن ابی طالب (ع) بود و به ساحت مقدس ایشان بی احترامی ها نمود و به زور امام علی (ع) را برای بیعت با ابوبکر به  مسجد کشاند۴۲ در نوبتی هم به دستور ابوبکر- طبق منابع معتبر شیعه و سنی – می خواست با شمشیر در حین نماز سر از تن حضرت علی (ع) جدا کند که این اتفاق مجددا به دستور شخص ابوبکر لغو شد۴۳ بنا بر نقلی او حداقل ۱۲۰۰ مسلمان را به قتل رساند.۴۴

برای نمونه خالد بن ولید در زمان خلافت ابوبکر ، یکی از مسلمانان را به ناحق کشت و به ناحق با زن زیباروی او در همان شب زنا نمود و سر شوهرش را به عنوان پایه دیگ غذا همنشین آتش نمود. متاسفانه خلیفه وقت هم به ناحق از مجازات او چشم پوشید.۴۵ آن قدر خالد انسان بدکاری بود که شخصیتی همچون عُمَر او را جهنمی و اهل آتش می دانست.۴۶

شاید این حقایق به مذاق خیلی ها خوش نیاید ولی بالاخره باید گفته شود. به قول ما ایرانی ها شتر سواری دولا دولا نمی شود.

یک نکته که باید بیاموزیم و هیچ گاه فراموش نکنیم و در طی نمودن مسیر توحید و صراط مستقیم بسیار موثر است این است که مجرد صحابی یا حواری هر پیامبر و امامی بودن دلالت بر شایستگی و الهی بودن شخص ندارد مانند یهودا با این که از اصحاب و حواریان ویژه حضرت عیسی(ع) بود اما به جهت انحراف فکری در زمره دشمنان درجه یک حضرت عیسی(ع) قرار گرفت.

اما پسر خالد بن ولید کیست؟

بنا بر نقل « ابن حَزم اندلسی »( م. ۴۵۶ ق .) خالد فرزندان بسیاری در شام داشت که تعدادشان به چهل مرد می رسید اما همگی در اثر ابتلا به بیماری طاعون وفات یافتند و منقرض شدند و هیچ فرزندی از خالد باقی نماند.۴۷ «ابن قُتَیبَه دینوَری» ( م. ۲۷۶ ق .) هم به اختصار این موضوع را تذکر داده الا آن که به لفظ انقراض اشاره ای ننموده است.۴۸

اما برخی محققان معاصر این نظر را نمی‌پذیرند و معتقدند که از خالد نسل بسیاری خصوصا در عراق به جای مانده است.۴۹

این نکته نیز شایان ذکر است که در میان فرزندان خالد اختلاف عقیدتی شدید بوده مثلا: «عبدالرحمن» از طرفداران معاویه بوده  در حالی که جناب «مهاجر» از محبان حضرت علی (ع) و ذُریه ایشان  بوده اند که در جنگی همچون «صفین» در مقابل هم قرار داشتند و جناب مهاجر به نقلی در  نبرد صفین به  فیض شهادت رسید. ۵۰

همان طور که می دانیم و از آموزه های قرآن و حدیث استفاده می شود از انسانهای بدکار هم به خواست خداوند، انسانهایی نیکو سرشت و مینوی به وجود می آیند و  همین طور حالت بر عکس آن نیز صادق است.

با فرض صحت این موضوع  یعنی سالم بودن جسد پسر خالد بن ولید هیچ استبعادی ندارد که از شخصی جهنمی و گنهکار همچون خالد بن ولید فرزندی  پاک سرشت و الهی به وجود آید چنان که آوردیم «مهاجر بن خالد» از یاران با وفای  حضرت علی (ع) بود.

اما  این را چگونه توجیه کنیم که در متون تاریخی قدیم  و روایات موجود در آنها آمده است که فرزندان خالد همگی در شام در اثر طاعون از دنیا رفته اند و او بلاعقب و بدون نسل بوده است . برای این چه پاسخی داریم؟

آیا تحقیقات برخی از محققان متاخر که برای خالد در عراق نسلی در نظر گرفته اند می تواند روی در صواب داشته باشد؟

آیا می توان نتیجه گرفت که بحث خواب از اساس دروغ  یا حداقل یک خواب وهم آلود و غیر صادقه بوده است؟

آیا باید به راستی به آن خواب از  آن شخص مجهول الهویه که  معلوم نیست که بوده و چه بوده  اعتماد کنیم؟

آیا ممکن است بر خلاف نظر قدما  فرزندی صالح از خالد بر خلاف پدرش در کسکر زندگی می کرده است؟

با فرض صحت  موضوع کدام فرزند  ناشناخته خالد جسدش سالم مانده و نام و سیره او چه بوده است؟

آیا الان در منطقه واسط یا همان کسکر قدیم قبری منسوب به پسر یا پسران خالد بن ولید وجود دارد؟

آیا ممکن است که خلیفه وقت یا اهالی منطقه به جهت تعصبات مذهبی و فرقه ای از این اتفاق نهایت سوء استفاده را نموده اند مثلا آن را به پسر خالد بن ولید نسبت داده اند تا مذهب خود را عیان تر نمایند و مخالفان خود و مخالفان خالد بن ولید را منکوب نمایند و نام او را بیش از پیش بر سر زبان ها اندازند ؟

آیا ممکن است خلیفه یا مردمان متعصب منطقه چون دریافته بودند که این افراد به احتمال زیاد  از اهل اسلام نیستند و از صالحان  و موحدان پیش  از اسلام هستند و این  برایشان سخت بوده  فلذا برای مقابله با ادیان دیگر همچون مسیحیان منطقه همه آنها را یا لااقل یکی از آنها را برای حقانیت و  برتر نشان دادن آیین مسلمانی  منسوب به خالد بن ولید جلوه داده اند؟

در رابطه  با خواب

خواب مردی از اهل همان منطقه  همان گونه که در متن آمده چه قدر می تواند درست باشد و تا چه قدر برای دیگران همچون ما  یا مردم آن روزگار می تواند حُجّیت داشته باشد؟ چه بسا خوابی که از سر فکر و خیال و اوهام  باشد. فرضا شخص بدکاری از دنیا می رود اقوام نزدیک او ، وی را در بهشت می بینند و اقوام دور یا دشمنانش، او را در جهنم به همراه ملائکه عذاب و دوزخیان.

آیا داستان خواب از اساس درست است یا توسط قلم به دستان  و مزدوران خلیفه عباسی نوشته شده است؟

چرا منابع تاریخی دیگر به این خواب یا انتساب جسد شخص جوان به اهل اسلام و خصوصا فرزند خالد بن ولید اشاره ای نکرده اند؟

در این جا این شخصی که خواب دیده چه وضعیتی از نظر معنوی داشته است؟ آیا از اهل تقوا بوده است؟ آیا به وثاقت کلامش  و همین طور خوابش می توان اعتماد کرد؟ از متن به هیچ وجه  چنین استفاده ای نمی شود.

مقصود ما از این بیان این است که از کجا معلوم که با فرض وجود  چنین رویایی و بر اساس و مطابق همان خواب الزاما و حتما جنازه یکی از  مردان تپه بنی شقیق متعلق به پسری از خالد بن ولید بوده باشد؟

تایید این معجزه از جانب وزیر مغربی

یکی از نکات قابل تامل در این زمینه این است که در نسخه چاپی کتاب المجموع اللفیف ، مصحح محترم در پانوشت چنین تذکر داده است :

«فی حاشیه الأصل وبخط أحدث: کتب بخط الوزیر أبی القاسم المغربی فی الحاشیه عند هذا الخبر: صحیح» (در حاشیه نسخه اصل و به خط جدید تر نوشته شده به خط ابوالقاسم وزیر مغربی در حاشیه که این خبر صحیح و درست است.)

با این وصف وزیر ابوالقاسم مغربی کیست ؟

در ابتدا باید گفت که بحث در مورد وزیر مغربی مفصل است اما اختصارا در این مقال اشاره ای می نماییم :

«قدیمی ترین متن در معرفی و ترجمه وزیر مغربی کتاب رجال نَجاشی ( متقدم رجال رنگاران) است که مربوط به مصنفات و تالیفات دانشمندان شیعه است و در آنجا از او یاد شد لاجرم وی از شیعیان و دانشمندان شیعی بوده و آثاری به وی منسوب است.

نام اصل او «حسین بن علی بن حسین بن محمد بن یوسف«  معروف به: «ابوالقاسم وزیر مغربی » است. مادرش  دختر محمد بن ابراهیم نُعمانی ( م. ۳۶۰ ق.) صاحب کتاب معروف «الغَیبَه» (غیبت امام زمان-عج-) است که برای مهدی پژوهان کتابی نام آشنا است و قدیمی ترین کتاب در باب غیبت  حضرت ولی عصر (عج) است که در دسترس همگان می باشد.

وزیر مغربی ظاهرا اصالتی ایرانی از ناحیه شاهان ساسانی داشته است وی متولد سال ۳۷۰ ق . در مصر است که در سال ۴۱۸ ق . به جهت مسمومیت وفات یافته و  برطبق وصیت  خود در حرم مطهر و ملکوتی امیرالمومنین(ع) مدفون است .»۵۱

این که یک دانشمند شیعه همچون وزیر مغربی  بعدها قصه اجساد مردان تپه بنی شقیق را تایید می کند بسیار برای ما مهم و در خور توجه است .

با این همه آیا وزیر مغربی همه جزئیات این متن را تایید کرده یا فقط کلیت آن را مورد وثوق و تایید دانسته است؟

 

نتیجه

به هر روی در سال ۲۷۶ ق . بنا بر روایت تاریخ نگاران بزرگ اسلامی جنازه های سالم و شاداب هفت مرد با ویژگی هایی که  با این شرح و تفصیلات از نظر گذشت در منطقه واسط عراق امروزی یا کَسکَر  به اذن خدا از دل خاک نمایان شدند که منشا برکات و کرامات بودند و موجبات تعجب و هدایت خلق را به سوی خداوند قادر متعال در گذشته و حال فراهم نمودند.

 

پی نوشت

  1. الطبری ، أبو جعفر محمد بن جریر (م . ۳۱۰ ق .)، تاریخ الأمم و الملوک ( تاریخ الطبری)، تحقیق : محمد أبو الفضل ابراهیم ، دار التراث ،بیروت- لبنان ، ط ۲، ۱۳۸۷/۱۹۶۷، ج ۱۰، صص ۱۶-۱۷٫
  2. مسکویه الرازى ، ابو على (م. ۴۲۱ ق .) ، تجارب الأمم، تحقیق : ابو القاسم امامى، سروش، تهران – ایران ، ط ۲، ۱۳۷۹ش . ج ۴ ،صص ۴۸۳-۴۸۴٫
  3. الافطسى ، ابن هبه الله ( م. ۵۱۸ ق.) ، المجموع اللفیف ، دار الغرب الإسلامی ، بیروت – لبنان ، ۱۴۲۵ ق . ج ۱، صص ۱۳۳- ۱۳۴٫
  4. ابن الجوزى ، أبو الفرج عبد الرحمن بن على بن محمد (م. ۵۹۷ ق .) ، المنتظم فى تاریخ الأمم و الملوک ، تحقیق : محمد عبد القادر عطا و مصطفى عبد القادر عطا، دار الکتب العلمیه ، بیروت – لبنان، ط ۱، ۱۴۱۲/۱۹۹۲ ، ج ۱۲، ص  ۲۷۳ .
  5. ابن الجوزی، عبد الرحمن بن علی ( م . ۵۹۷ ق .)، شذور العقود فی تاریخ العهود (مقابلا علی اربع نسخ خطیه احداها فی ملک المحقق) تحقیق: ابی الهیثم شهبایی، و احمد عبد الکریم نجیب ، مرکز نجیبویه للمخطوطات و خدمه التراث ، ۱۴۲۷/ ۲۰۰۷  ، ص ۱۹۹٫
  6. ابن ابى الکرم ، عز الدین أبو الحسن على المعروف بابن الأثیر(م. ۶۳۰ ق .) ،الکامل فی التاریخ ، دار صادر بیروت – لبنان،  ۱۳۸۵/۱۹۶۵، ج ۷ ، ص ۴۳۷٫
  7. النویرى ،  شهاب الدین ( م .  ۷۳۳ ق .)  نهایه الأرب فی فنون الأدب ، دار الکتب و الوثائق القومیه ، قاهره – مصر ، ط ۱ ، ۱۴۲۳ ق . ، ج‏۲۲ ، ص ۳۴۱٫
  8. ابن کثیر الدمشقی ، ابوالفداء اسماعیل بن عمر ( م. ۷۷۴ ق .) ، البدایه و النهایه ، دارالفکر ،بیروت – لبنان ، ۱۴۰۷/ ۱۹۸۶ ، ج ۱۱، ص ۵۷ .
  9. السلامی البغدادی الدمشقی الحنبلی ، زین الدین عبدالرحمن بن احمد بن رجب بن الحسن ( ابن رجب) (م . ۷۹۵ ق .) ، أهوال القبور وأحوال أهلها إلى النشور، المحقق : عاطف صابر شاهین ، دارالغد الجدید ، المنصوره – مصر ، ط۱ ۱۴۲۶ ق . ۲۰۰۵ ، صص ۷۱-۷۲٫
  10. ابن تغرى بردى، جمال الدین ابو المحاسن یوسف بن تغرى بردى الاتابکى‏ ( م . ۸۷۴ ق .) ، النجوم الزاهره فى ملوک مصر و القاهره ، وزاره الثقافه و الارشاد القومى، دار الکب‏ ، مصر. ج ۳ ، ص ۷۵ .
  11. الحمیرى‏ ، محمد بن عبد المنعم ( م. ۹۰۰ ق.) ، الروض المعطار فى خبر الاقطار ، مکتبه لبنان‏ ، بیروت‏ – لبنان ، ۱۹۸۴ ، ط۲ ، صص ۱۰۷- ۱۰۸٫
  12. ابن احمد العسکری الحنبلی الدمشقی ،ابن العماد شهاب الدین ابو الفلاح عبد الحی (م. ۱۰۸۹ق.)، شذرات الذهب فی اخبار من ذهب ، تحقیق :الأرناؤوط، دار ابن کثیر، دمشق – بیروت،  ط ۱، ۱۴۰۶/۱۹۸۶، ج‏۳،ص۳۱۷ .
  13. الحموی البغدادی، یاقوت ( م . ۶۲۶ ق .) ، معجم البلدان ، دارصادر ، بیروت – لبنان ، ط ۲ ،  ۱۹۹۵ ، ‏ج ۲ ،ص ۴۰٫
  14. ابن حوقل، ابو القاسم محمد بن حوقل النصیبى‏( م .بعد ۳۶۷ ق .)، صوره الارض‏،دار صادر( افست لیدن)‏،بیروت‏ – لبنان ،۱۹۳۸ ،ج ۱ ، ص ۲۲۹٫
  15. معجم البلدان، ج ۵ ، ص ۳۲۱٫
  16. پیشین ، ج ۴ ، ص ۱۵۴ .
  17. الهمذانى ، ابو عبد الله احمد بن محمد بن اسحاق(ابن الفقیه) (م .۳۶۵ ق.)، البلدان ، تحقیق : یوسف الهادى ، عالم الکتب، بیروت- لبنان، ط ۱، ۱۴۱۶/۱۹۹۶، ص ۱۵۸٫
  18. البلدان ، ص ۲۶۰٫
  19. معجم البلدان ج ۴ ،ص ۴۶۱٫
  20. پیشین ، ج ۳، ص ۳۰۴٫
  21. ابن خرداذبه، ابو القاسم عبید الله بن عبد الله (م . حدود ۲۸۰ ق .)، المسالک و الممالک، دار صادر( افست لیدن)، بیروت – لبنان ، ۱۸۸۹ ، ص ۱۲٫
  22. معجم البلدان، ج ۲، ص ۴۱٫
  23. پیشین ، ج ۴، ص ۴۶۱٫
  24. بحشل، اسلم بن سهل الرزاز الواسطى( م . ۲۹۲ ق .)، تاریخ واسط، عالم الکتب ، بیروت – لبنان ،۱۴۰۶ ق .،‏ ط ۱،ص ۲۳٫
  25. البکری الاندلسی ، عبد الله بن عبد العزیز ( م . ۴۸۷ ق .)، معجم ما استعجم من اسماء البلاد و المواضع ، عالم الکتب ، بیروت – لبنان ، ۱۴۰۳ ق .، ط ۳،‏  ج ۴ ، ص ۱۱۲۸٫
  26. الروض المعطار، ص ۵۰۰٫
  27. تاریخ واسط، ص ۲۳٫
  28. آذرنوش، آذرتاش،راه‌های نفوذ فارسی در فرهنگ و زبان عرب جاهلی، چاپ سوم. تهران – ایران ، توس، ۱۳۸۸ ش ، ص ۴۸٫
  29. ابن عبد الحق البغدادى ، صفى الدین عبد المؤمن ( م . ۷۳۹ ق .) ، مراصد الاطلاع على اسماء الامکنه و البقاع، دار الجیل، بیروت – لبنان، ۱۴۱۲ ق . ط ۱ ،  ج ۲، ص ۹۶۱٫
  30. البلدان، ص ۲۶۳٫
  31. ر. ک: مهدی پور ، علی اکبر ، اجساد جاویدان ، نشر حاذق ، چ ۳ ، قم – ایران ، اسفند ۱۳۸۵ ش . صص۲۲-۴۲٫
  32. اجساد جاویدان، ص ۵۲ به بعد.
  33. پیشین، ص ۴۸٫
  34. پیشین ، ص ۴۸٫
  35. المقدسى، أبو عبد الله محمد بن أحمد(م . قرن ۴)، احسن التقاسیم فى معرفه الاقالیم ،مکتبه مدبولى ،القاهره – مصر ، ۱۴۱۱ ق. ،ط ۳ ، ص ۱۲۴٫
  36. معجم البلدان ، ج ۳ ، ص ۴۲۱٫
  37. تاریخ واسط ، ص ۲۴٫
  38. رک : اجساد جاویدان، صص ۱۱۴، ۱۲۶،۱۳۹، ۱۷۱، ۲۰۹، ۳۱۹ ،۳۴۰، ۳۴۲، ۳۵۰ ،
  39. ابن عبد البر ، أبو عمر یوسف بن عبد الله بن محمد (م. ۴۶۳ ق .)، الاستیعاب فى معرفه الأصحاب، تحقیق : على محمد البجاوى، دار الجیل، بیروت – لبنان ، ط ۱،  ۱۴۱۲/۱۹۹۲، ج ۲، ص ۴۳۰٫
  40. الاستیعاب ، ج ۲، ص ۴۲۷٫
  41. ابن الأثیر الجزرى ، عز الدین أبو الحسن على بن محمد (م.۶۳۰ ق. )، أسد الغابه فى معرفه الصحابه، دار الفکر، بیروت – لبنان ، ۱۴۰۹/ ۱۹۸۹ ،ج ۱، ص ۵۸۷٫
  42. الجوهرى البصرى، احمد بن عبد العزیز ( م . ۳۲۳ ق .)، السقیفه و فدک‏، محقق / مصحح: محمد هادى امینی‏، مکتبه نینوى الحدیثه ، تهران‏ – ایران ،صص ۷۱-۷۲٫
  43. ر.ک : التمیمی السمعانى،أبو سعید عبد الکریم بن محمد بن منصور (م .۵۶۲ ق.)، الأنساب ، تحقیق: عبد الرحمن بن یحیى المعلمى الیمانى، مجلس دائره المعارف العثمانیه ،حیدر آباد، ط۱، ۱۳۸۲/۱۹۶۲، ج ۶ ،ص ۱۷۶ و ‏  القمى، على بن ابراهیم‏ (م. قرن ۳ )، تفسیر القمی ،محقق / مصحح: طیّب‏ موسوی جزائری ، دار الکتاب‏،قم‏ – ایران ،۱۴۰۴ ق‏ .ط ۳، ج ۲ ص ۱۵۸ به بعد.
  44. تاریخ الطبری، ج ۳ ، ص ۳۰۰٫
  45. ر.ک : ا بن حجر العسقلانى، احمد بن على (م .۸۵۲ ق.)، الإصابه فى تمییز الصحابه، تحقیق :عادل احمد عبد الموجود و على محمد معوض، دارالکتب العلمیه، بیروت – لبنان، ط ۱، ۱۴۱۵/۱۹۹۵،ج ۵ ، ص ۵۶۱ و احمد بن أبى یعقوب بن جعفر بن وهب واضح الکاتب العباسى المعروف بالیعقوبى (م بعد ۲۹۲ ق .)، تاریخ الیعقوبى، دار صادر، بیروت – لبنان ،ج ۲، صص ۱۳۱-۱۳۲و تاریخ الطبری ج ۳ ، ص ۲۸۰ .
  46. الحنفی المعتزلی ،ابن ابی الحدید (م . ۶۵۵ ق‏ .) ، شرح نهج البلاغه ، مکتبه آیه الله المرعشی‏ ، قم‏ – ایران ، ۱۳۸۳ ش. ج ۱۲ ،ص ۱۴۱٫
  47. ابن سعید ، ابو محمد على بن احمد (ابن حَزم) (م.  ۴۵۶ ق .)، جمهره أنساب العرب،  تحقیق : لجنه من العلماء، دار الکتب العلمیه، بیروت – لبنان ، ط ۱، ۱۴۰۳/۱۹۸۳،ص ۱۴۸٫
  48. ابن قتیبه ،أبو محمد عبد الله بن مسلم (م. ۲۷۶ ق.)، المعارف، تحقیق: ثروت عکاشه، الهیئه المصریه العامه للکتاب ،القاهره – مصر، ، ط ۲، ۱۹۹۲، ص ۲۷۶٫
  49. خالدی ، زهیر صادق رضا ، بنوخالد فی العراق و الوطن العربی، بغداد- عراق ۱۹۸۸. ج۱، ص۹. و طیب ، محمد سلیمان ، موسوعه القبائل العربیه، قاهره- مصر، ۱۴۲۱/ ۲۰۰۱ ج۶، ص۴۴۶ به بعد.
  50. الاستیعاب، ج ۲، ص ۸۲۹ و ج ۴ ،ص ۱۴۵۳٫
  51. ر. ک : امین‏ ، سید محسن ، أعیان الشیعه، دار التعارف للمطبوعات‏، بیروت – لبنان ، ۱۴۰۶ ق . ج ۶، ص ۱۱۱٫

 

 

 

 

 

2 Comments

  1. سليمانی گفت:

    سلام جناب میرسراجی عزیز، بابت سایت جالبتون تبریک عرض میکنم ، براتون آرزوی موفقیت روز افزون دارم .
    در ضمن یک پیشنهاد داشتم به نظرم خیلی تخصصی و ریشه ای در هر مورد توضیح دادید که بیشتر در حوصله ی متخصصان و محققان می باشدو و ممکن است که برای افراد معمولی خسته کننده باشد. اگر برای هر موضوعی علاوه بر بحث تخصصی بخش ساده تر و روان گویی بیشتری و خلاصه تری داشته باشد تاثیرگذارتر است.
    ارادتمند شما دوست و هنرمند ارجمند ،
    وحید سلیمانی

  2. سید مرتضی موسوی تبار گفت:

    سلام.مطلب بسیار زیبا و قابل استفاده بود بر عکس دوست عزیز آقای سلیمانی بنده به تخصصی بودن مطالب تاکید دارم و بررسی مطلب از هر جهت و زاویه ای بسیار مفیدتر بوده وگرنه اگر صرف مطالب عمومی تر در سایت های مختلف و برخی نشریات ذکر می شود که صرفا جذابیت دارند ولی علمی نیستند . به هر روی از زحماتی که کشیده اید کمال امتنان و سپاس را دارم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *