۳۸- محمد تقی خان پسیان (مرد) – مشهد – ایران

۳۷- میرزا ابراهیم خویی(مرد) – خوی – ایران
تیر ۶, ۱۳۹۴
۳۹ – شیخ فرج الله کاظمی(مرد) – وادی السلام نجف – عراق
تیر ۶, ۱۳۹۴

۳۸- محمد تقی خان پسیان (مرد) – مشهد – ایران

نویسنده و محقق : سید مرتضی میرسراجی

mirseradji@gmail.com

«کلنل محمد تقی خان پسیان به سال ۱۲۷۰ هجری شمسی در محله سرخاب تبریز دیده به جهان گشود . وی ضمن فراگیری دروس اولیه متداول، با تحصیل در مدرسه نظامی به درجه سروانی رسیده و در فرماندهی نیروهای ژاندارمری مشغول به خدمت گردید.بعد ها به آلمان عزیمت و با دیدن دوره هوانوردی و انجام سی وسه سورتی پرواز نام خود را به عنوان اولین خلبان ایرانی در تاریخ ثبت نمود.

(به یادبود او در سه راهی فرودگاه تبریز تندیسی از او در کنار هواپیما نصب شده است.)

کلنل محمدتقی خان پسیان در تابستان سال ۱۳۰۰ با تصرف ادارات دولتی، نظامی و انتظامی استان خراسان‌، قیام خود علیه دولت قوام‌السلطنه را در دوران حاکمیت رضاخان آغاز کرد. این رویداد، ۲ ماه پس از سقوط کابینه سیدضیأالدین طباطبائی و آغاز کار دولت قوام السلطنه صورت گرفت‌. به هنگام کودتای سید ضیاء، قوام‌السلطنه والی خراسان بود و کلنل پسیان فرماندهی ژاندارمری این استان را برعهده داشت‌. پس از کودتا، خبر رسید که قوام درصدد انجام اقداماتی علیه سید ضیاء است‌. سید ضیاء نیز مخفیانه به پسیان دستور داد تا او را دستگیر و روانه تهران کند. کلنل پسیان که از ماهیت نخست وزیر کودتا مطلع نبود و از طرفی قوام را عنصری ضدمردمی می‌شناخت، دستور دولت را اطاعت کرده و ۱۳ فروردین ۱۳۰۰ قوام و عده‌ای از مسئولان شهر را دستگیر و تحت الحفظ روانه تهران کرد. دوماه پس از این واقعه، کابینه سه ماهه سیدضیأ سقوط کرد و قوام که در زندان بود آزاد و مأمور تشکیل کابینه شد. چون خبر نخست وزیری قوام انتشار یافت، کلنل پسیان به طور ضمنی از اطاعت وی سرپیچی کرد. قوام السلطنه ضمن دریافت کمک از رضاخان و فرستادن نیروی نظامی به خراسان، صمصام السلطنه بختیاری را به حکومت خراسان منصوب کرد. صمصام پیش از حرکت به خراسان تلاش کرد تا مشکل پسیان را از راه مذاکره حل کند. وی به پسیان اطلاع داد که با هدف مذاکره با او عازم خراسان است‌. پسیان نیز به وی پاسخ داد تنها در صورتی که بدون نیروی بختیاری رهسپار خراسان شود، حکومت او را در این استان خواهد پذیرفت‌. صمصام که از حل مشکل پسیان با روش‌های سیاسی و گفتگو نا امید شده بود، به قوام اطلاع داد که با وجود پسیان در رأس قوای نظامی ژاندارمری استان خراسان، قادر به حکومت بر این استان نخواهد بود.
۵ مرداد ۱۳۰۰، با کمک نیروهای خود، تمامی مراکز اداری، دولتی، نظامی و انتظامی استان خراسان را به تصرف درآورد. قوام السلطنه نیز درصدد سرکوب پسیان برآمد و قزاق های مسلح را به سوی خراسان روانه کرد. علاوه بر نیروی قزاق‌، قوام که پیش از این خود حاکم خراسان بود و روابط صمیمانه‌ای با خوانین این خطه داشت‌، به آنان دستور مقابله با پسیان داد.
سردار معزخان بجنوردی به کمک خوانین شیروان موفق به بسیج کردهای قوچان علیه پسیان شد. پسیان نیز برای دفع این شورش، به قوچان آمد و با نیروی اندک خود در جعفرآباد قوچان با شورشیان مواجه شد. در جنگی که روی داد، عده‌ای از ژاندارم ها متواری شدند و کلنل نیز ناگزیر با حداقل نیروی باقی مانده به مقاومت پرداخت‌. سرانجام مابقی افراد نیز کشته شدند. کلنل به تنهایی به مقاومت ادامه داد تا این که به محاصره افتاد و با اصابت چند تیر زخمی شد. در حالی که وی آخرین لحظات زندگی می‌گذرانید، در دهم مهر ۱۳۰۰ ، توسط چند نفر سرش از بدن جدا شد.

او درمجموعهٔ باغ نادری مشهد به خاک سپرده شده‌است. در تشییع جنازه کلنل محمدتقی خان پسیان در سال ۱۳۴۰ هجری قمری (۱۳۰۰ شمسی) عارف قزوینی شعری برای وی سرود:

این سر که نشان سرپرستی‌ست            امروز رها ز قید هستی‌ست
با دیده ی عبرتش ببینید                     کاین عاقبت وطن‌پرستی‌ست
زمان نگاری(کرونولوژی) زندگى و قیام شهید کلنل محمد تقى پسیان
این یک کار تحقیقی در دوران تحصیلم در دانشگاه عالی دفاع ملی و برای درس تاریخ است که به شیوه استخراجی براساس روش زمان نگاری نوشته ام. امیدوارم اهل هنر فیلمی از زندگانی او بسازند .

سالها از شهادت افسرى مبارز و وطن دوست و پاک و بزرگوار، درستکار وفداکار و به قول و خواست وعمل خود او یکى از “شهداى آزادى ایران“(آذرى ص۲۴۳) مى گذرد. دوران پرحادثه آن روزگار امکان بهره گیرى از استعداد این انسان لایق را نداد و قبام کوتاه مدت او نتیجه بخش نبود و خود او که به تعبیر ملک الشعراى بهار “به قدر لیاقت و بزرگى که داشت نتوانست کارى بکند “(شمیم ص ۶۲۷) سرانجام توسط پدیده اى که مرحوم بهار آن را “کرم آدم خورک” نامیده ، نابود شد . “مثل آن است که در ایران کِرمى باشد که او را “کرم آدم خورک” مى نامند بعضى جوانها که بوى خاصى مى دهند یعنى بوى غیرت و شعور ولیاقت از آنها استشمام مى شود این کرم آنها را زیر نظر مى گیرد همه آنها را پى مى کند گاهى در آنها نفوذ مى کند و زهر مى ریزد و هرگاه بى اثر ماند در طرف آنها رئیس آنها همکاران آنها رفقاى آنها زهر مى پاشد . آنها را برعلیه این جوان مسموم مى کند. خلاصه این جوان را تا آخر عمر و روزگار پیرى دنبال مى کند تا او را به گور کند یا از کار بیندازد”(همانجا). بااین همه یاد ونام او و ذکرجمیلش ماندگار شد و خودش نماد افسران آزادیخواه و فداکار و جانباز میهن گردید. آقاى کاظم زاده مدیر ایرانشهر او را “نمونه قابل امتثال “براى “هریک از افراد ایرانى وبخصوص نظامیان که حارسان حیثیت و ناموس ایرانند” مى داند و مى نویسد : ” براى اینکه امثال اینگونه رجال فداکار در میان جامعه ایرانى زیاد شود و براى اینکه این قبیل فرزندان رشید و باغیرت درآغوش محبت این کشور بتوانند نشو و نما و پرورش یابند .. . باید در نهاد افراد ملت یک حس قدردانى و حق شناسى نسبت به بزرگان و فدائیان ونکوکاران تولید کرد”(آذرى ص۳۹۱). شهید زندگینامه خود را در زمان حیات نگاشته (همو، ص ۲۵۰-۲۶۱) و به استناد آن تاریخچه او نیز تحریر شده است (همو، ص ۲۶۷-۲۷۷). راقم سطور به استناد همین منابع و نیزنامه هاى او زمان نگارى زندگیش را عرضه مى دارد و نکاتى را خاطرنشان اهل تحقیق مى کند باشد که یاد آن رادمرد ما را در ترویج وطن دوستى واحترام به فداکاران که عین اهتمام به دین است یارى کند و تفصیل تحلیل این قیام واوضاع آن زمان را به زمانى مناسب و مجالى متناسب وامى گذارد.

الف) زمان نگارى (کرونولوژى) زندگى شهید :

۱- او در سال ۱۳۰۹ هجرى قمرى (۱۲۷۰خورشیدى) در تبریز متولد شد . اصلیت او قفقازى است و پدرانش پس عقد قرار داد ننگین گلستان (تاریخ ۲۹شوال ۱۲۲۸=۱۱۹۲/۸/۳= ۱۵ اکتبر۱۸۱۳) و پس از جنگ ۱۲۴۳ و” مجزا شدن قفقاز از ایران زیر بار رعیتى خارجه نرفته از همه چیز خودشان صرفنظر کرده و خود را به آغوش وطن آباء و اجدادى انداخته اند ” ( آذرى ص ۲۵۰ ).
۲- از سنه ۱۳۱۷ تا ۱۳۲۳ (۱۲۷۸-۱۲۸۳)ابتدا در مدرسه و مکتب و سپس چند ماه در مدرسه لقمانیه درس خواند .
۳- در ششم جمادى الاولى ۱۳۲۴(۱۲۸۵/۶/۴=۲۸ژوئن ۱۹۰۶) براى تکمیل تحصیلات به تهران رفت و در هجدهم جمادى الثانى همان سال (۱۲۸۵/۵/۱۷ش) وارد مدرسه نظام شد و مدت پنج سال تحصیل کرد .
۴- در سال ۱۳۲۹(۱۲۹۰ش-۱۹۱۱م) وزارت جنگ او و نه نفر دیگر را برخلاف میل و رضاى خودشان از مدرسه خواسته و با رتبه نایب دومى (ستواندومى) وارد خدمت نمود .
۵- دو سال خدمت کرد تا به درجه سلطانى ( سروانى ) نائل گردید . در این ایام به ریاست گروهان و معاونت باطالیان( گردان ) قزوین جزء اردوى اعزامى علیه حبیب الله خان کرد بود .
۶- اول ربیع الثانى ۱۳۳۰ (۱۲۹۰/۱۲/۲۹= ۲۰ مارس ۱۹۱۲) با معرفى معلم مدرسه کلنل کسترزیش Kesterzich نزد ژنرال یالمارسون رفت و به اسم داوطلب مدت شش ماه در یوسف آباد به سمت معلم و متعلم و مترجم خدمت کرد . و با اینکه قرار نبود قبل از طى دوره مدرسه صاحب منصبان ژاندارمرى از داوطلبان صاحب رتبه شود خدماتش نظر صاحب منصبان سوئدى را جلب کرده و در اول ماه ششم از شاگردان دوره اول مدرسه به درجه اى که در قشون داشت ( سروانى) نائل شد و به سمت آجودان مترجمى ریاست گروهان سیراب مأمور راه همدان شد . یکسال در این راه خدمت کرد و بخاطر خدمات براى او درجه یاورى ( سرگردى ) پیشنهاد شد که بواسطه عدم تناسب سن قبول نشد .
۷- در چهاردهم ذیقعده ۱۳۳۱(۱۲۹۲/۷/۲۳= ۱۵ اکتبر۱۹۱۳) داخل مدرسه صاحب منصبان ژاندارمرى شد . و تا یازدهم ربیع الثانى ۱۳۳۲ (۱۲۹۲/۱۲/۱۸= ۹ مارس ۱۹۱۴) مشغول تحصیل بود و در جریان دوره و به پاس خدمات راه همدان مفتخر به دریافت یک قطعه مدال طلاى نظامى از طرف وزارت جنگ شد .
۸- یک ماه قبل از اختتام دوره مدرسه به ریاست یک اسکادران منصوب و عازم بروجرد شد و در اولین برخورد با الوار با یازده تن از عده خود مجروح شد ( ۲۳ ربیع الثانى ۱۳۳۲= ۱۲۹۳/۱/۱= ۲۱ مارس ۱۹۱۴) . لکن محل را ترک نکرد پس از بهبودى زخم در اغلب جنگهاى بروجرد شرکت داشت و در عرض کمتر از دو ماه نظر رئیس جدید خود را جلب نمود که مجددا” رتبه یاورى درخواست شد و مورد قبول افتاد ( ۱۷ جمادى الثانى ۱۳۳۲= ۱۲۹۳/۲/۲۲= ۱۳می ۱۹۱۴)

۹- بیستم رجب ۱۳۳۲(۱۲۹۳/۳/۲۴= ۱۴ ژوئن ۱۹۱۴) به پیشنهاد رئیس رژیمان (هنگ) قزوین بجاى ماژر تورل Tarel به ریاست باطالیان( گردان ) همدان منصوب گردید و از آن تاریخ تا چهارم محرم ۱۳۳۴ (۱۲۹۴/۸/۲۰ = ۱۲ نوامبر۱۹۱۵) در آنجا مأموریت داشت و دمى آسوده نغنوده بود .
۱۰- در ۱۴ محرم ۱۳۳۴ (۱۲۹۴/۹/۱ = ۲۲ نوامبر۱۹۱۵) به دستور رئیس رژیمان و رئیس کل ژاندارمرى با عده بسیار قلیلى به حمله مصلا اقدام کرد و موفق به طرد و دفع قشون تزارى گردید . ولى بواسطه عدم اتحاد و عدم صمیمت هیئت رئیسه و احزاب مختلف و فقدان اسلحه استقامت در مقابل نیروهاى روسیه ممکن نگردید و مجبور به عقب نشینى شد . هوگو اردمانH.Erdmann در کتابش بنام ” جهاد در سفر ایران ” شرح رشادت او و فتح قله کوه مصلا در همدان را داده و چنین گوید : ” قسمت بزرگى از افتخار این روز عاید به این فرزند تواناى ایران بود که در میان هموطنان خود نفوذ بزرگى داشت وجنگ را با مهارت تمام اداره مى کرد و شخصا” داراى شجاعت بزرگى بود و همین استعداد بود که بارها جنگ را بر نفع ما ختام داد “. باز مؤلف در جایى دیگر شبى را که یک جنگ سخت وتعب آور فرا رسیده بود چنین تصویر مى کند: ” شبانگاه صداى مهیب و مؤثر مارش ژاندارمرى ایران بلند شد که خود محمد تقى خان آن دلیر دلیران در حضور سرکردگان ایران مى خواند . براى شنیدن این آواز که حزن مرگ مى آورد و با این همه تأثیر قوت و سطوت داشت و گلوله ریزان و مرگ شیرین یاد مى کرد و زمان و مکان موافق بود و این آوازه را یک ایرانى مى خواند که صفات شهامت و شجاعت را با یک وطن پرستى آتشین جمع کرده بود. صداى تقى خان در سینه این شب هولناک فرو پیچید و مرگ را براى کشتگان مقدس و آسان نمود . مرگى که خود او چندین بار خود را به کام او انداخت و ماها را در سخت ترین مواقع نجات داد ” ( همو، ص ۴۸۸) .
۱۱- در نتیجه بعضى از اقدامات و حوادث که خود او از ذکر آنها صرفنظر کرده اضطرارا” از کار کنارگیرى کرده و بدون درنگ در ششم شعبان ۱۳۳۵(۱۲۹۶/۳/۷ = ۲۹ مه ۱۹۱۷) براى معالجه ورم کبد به آلمان رفت .
۱۲- در ۲۵ ذیحجه ۱۳۳۵ (۱۲۹۶/۷/۱۹ = ۱۲ اکتبر۱۹۱۷) هنوز معالجه به اتمام نرسیده بود که خبر موحش دیاله و در خون شنا کردن افراد رشید باوفایش او را به سوى حلب و موصل کشاند. اما دیر رسید و مأیوس به برلین مراجعت کرد ( ۲۰ محرم ۱۳۳۶= ۱۲۹۶/۸/۱۴=۶ نوامبر۱۹۱۷) .
۱۳- در دهم شعبان ۱۳۳۶ (۱۲۹۷/۳/۱= ۲۲ مه ۱۹۱۸) وارد خدمت هوانوردى شد . پس او اولین هوانورد ایرانى درآسمان آلمان است (درص ۱۷۸ کتاب آقاى آذرى عکس او بالباس هوانوردى چاپ شده است).اما پس از طى دوره و ۳۳ پرواز بیمار شد و در نتیجه درخواست انتقال داده به قسمت پیاده منتقل شد ( سوم شوال ۱۳۳۶=۱۲۹۷/۴/۲۱=۱۳ ژوییه ۱۹۱۸) و تا سقوط آلمان و متارکه جنگ جهانى اول مستمرا” در خدمت بود و ریاضیات عالیه و موسیقى نیز فراگرفت و مختصرى از سرودهاى ژاندارمرى و اشعار ملى ایران را به اسامى ” سه سرود ملى و هفت آواز محلى ایرانى ” با مختصرى مقدمه به زبان آلمانى به چاپ رساند که فوق العاده مورد توجه موسیقیدانهاى آلمانى واقع شد . تعدادى از رگلمانهاى مختلف را ترجمه و آماده چاپ کرد که بدلیل عدم استطاعت مالى موفق به چاپ آنها نشد .


۱۴- در۲۸ صفر ۱۳۳۸(۱۲۹۸/۹/۱) به سویس رفت(درمتن ۱۳۳۷ است که نادرست است .همو، ص ۲۵۴) . به گزارش خانم کنایر محل وداع در۲۲ نوامبر۱۹۱۹ ازاشتوتگارت بوده است (همو، ص ۴۹۰)
۱۵- به قصد ایران عازم شد و در ۲۹ ربیع الثانى ۱۳۳۸(۱۲۹۸/۱۰/۳۰= ۲۱ ژانویه ۱۹۲۰) وارد بندر انزلى شد و از آنجا به سوى تهران حرکت کرد .
۱۶- سوم جمادى الاولى ۱۳۳۸(۱۲۹۸/۱۱/۳=۲۴ ژانویه۱۹۲۰) وارد تهران شد . اما با آنکه به همه افسران هزینه سفر و شغل داده شد به علت غیر معلومى ( که شاید معلوم بوده ولى او از ذکرش صرفنظر کرده است و احتمالا” علتش یقول مرحوم نفیسى پى بردن برخى به جوهر ذاتى کلنل و منشأ اثربودن براى وطن برمى گردد نک ص ۲۲۶ و نیز مطالب خانم کنایردرسطورآتى) مدت پنج ماه یعنى تا تاریخ سقوط کابینه سفید وثوق الدوله بیکار ماند . اما او در این مدت ازفرصت استفاده کردو ” تاریخچه تصنیف لامارتین ” که مقدارى از آن در روزنامه آگاهى در مشهد چاپ شد را ترجمه کرد (همو، ص۲۵۴). اواین مطلب را درنامه مورخه ۲۰ مى ۱۹۲۰ ( ۱۲۹۹/۱/۳۰= ۱ رمضان ۱۳۳۸ ) براى فامیل کنایرنوشته ودرآن از نوشتن لغت نامه سه زبانه اى یاد کرده است که ازآن خبرى دردست نیست . او در مورد چرایى ترجمه اثر حزن آور لامارتین مى نویسد: “” حالا خواهید گفت چرا باز به حزن مى پردازم . ولى غم تنها موافق ذوق من نیست بلکه موافق ذوق تمام اهل شرق است . تسلى ما در گریه است . درحقیقت گریه بزرگترین فرح قلبى ماست و آنچه گریه نیاورد ارزش ندارد””(همو، ص۴۹۰). اودراین نامه به سرودن اشعار غم انگیز و نوشتن مقاله براى روزنامه ها یاد کرده ودرهمین ایام شروع به نوشتن یک سرگذشت واقعى که احتمالا” سرگذشت خودش بود به نام ” سرگذشت یک جوان وطن دوست ” کرد(همو، ص۲۵۴) . به گفته مرحوم نفیسى درحکومت مشیرالدوله ازاو مى خواهند که به تبریز رود و قیام شهید خیابانى را سرکوب کند و او نمى پذیرد(همو، ص ۲۲۷).
۱۷- درژوئن ۱۹۲۰(خرداد۱۲۹۹) به خانم کنایرمى نویسد: “” هنوزانجام کارمن معلوم نیست و توکل به خدا نموده که هرچه او خواهد چنان باد “”(همو، ص ۴۹۱) تا درتیرماه پس از کلى سرگردانى بالاخره حکم مورخ غره ذیقعده ۱۳۳۸ (۱۲۹۹/۴/۲۶= ۱۸ ژوئیه ۱۹۲۰) او براى ژاندارمرى خراسان در حدود ششم ذیحجه (۲۹ مرداد/ ۲۱ اوت ) به امضاء رسید . و به تعبیر خودش او را با ” اطلاعاتى که از وضع ژاندارمرى خراسان و تسلط کامل والى وقت داشتند بدون هیچ اسم و رسمى به فلاخن گذاشته به خراسان پرتاب کردند و براى تشکیلات جدید قواى خراسان امیدواریها دادند ” ( همو ص ۲۵۵).
۱۸- در ۲۵ ذیحجه ۱۳۳۸ (۱۲۹۹/۶/۱۷ = ۹ سپتامبر۱۹۲۰) حسب الامر والى وقت اداره را از کفیل تحویل گرفته مشغول کار شد . از بدو تصدى دچار یک سلسله اشکالات و مسائل لاینحلى شد که دائما” او را در زحمت انداخته و آنى راحت نمى گذاشت و از جمله آنها مسئله حقوقات معوقه و پاسخگویى به طلبکاران بود . بگونه اى که بدحسابى و بى اعتبارى و بى پولى در عرض دو ماه او را وادار به چهار بار استعفاء نمود که پذیرفته نشد و او خود مى نویسد: “بخوبى حس مى کردم که مقصود از اعزام من به خراسان اصلاح ژاندارمرى نبوده و کسى در خراسان طالب انتظام حقیقى امور نمى باشد بلکه مقصود این بود که در دست پنجه قادرى اسیر مانده و وجود معطله شده بالاخره به بیکفایتى معرفى و مفتضح شوم “(همو، ص ۲۵۶) . قوام فرمانرواى مطلق خراسان بود ودرمدت حکومت او قحطى وفتنه ها رخ داد ودراین اواخر به مصادره املاک آستان قدس رضوى دست یازید(همو، ص ۱۷۹-۱۸۱) و تنهاکسى که زیر نفوذ او نرفت کلنل و ژاندارمرى تحت امر او بود(همو، ص ۱۸۴) واین آغاز اختلاف بود.
۱۹- حدود هشتم اسفند ۱۲۹۹ ( ۱۸ جمادى الثانى ۱۳۳۹ = ۲۷ فوریه ۱۹۳۱) بعنوان کفیل ایالت خراسان به استقبال رفیق روتشتین نخستین سفیرکبیردولت نوبنیاد شوروى که ازخراسان مى گذشت رفت (همو، ص ۲۲۴).
۲۰- در رژه نوروز۱۳۰۰ (۱۲رجب ۱۳۳۹= ۲۲مارس ۱۹۲۱) به دلیل عدم وجود تمثال شاه از دفیله رفتن قواى خود ممانعت کرد.
۲۱- در ۱۳ فروردین همان سال والى خراسان قوام السلطنه را به امردولت مرکزى دستگیر وروانه زندان ساخت و بخشى ازاموال اواز جمله ۳۶ اسب را مصادره کرد وداغ ژاندارمرى برآنها زد(همو، ص ۲۰۲-۲۰۷). اوخود مى نویسد :” من به خراسان خدمت کرده ام من مردى خدمتگزار دولتم و اگر روزى قوام السلطنه را توقیف کردم به امر دولت مرکزى بوده است . حتى به من امرشد که او را تلف کنم ولى من این امر را اطاعت نکردم زیرا قوام السلطنه در هیچ محمکه رسمى محکوم به مرگ نشده بود و کشتن او را وظیفه خود نمیدانستم و تحت الحفظ وى را به مرکز فرستادم تا خودشان هرچه مى خواهند بکنند “(همو، ص ۴۱۵) . قوام هم پس از اعزام به تهران آزاد شد و در رأس صدارت قرارگرفت و ضمن تصویبنامه اى مبلغ پنجاه هزارتومان بابت “اموال منهوبه” از خزانه فقیرملت دریافت کرد(همو، ص ۲۱۳). به هرحال گرچه گفته اند که ۱۳ فروردین آغاز دوران کوتاه قیام کلنل پسیان است که در ۱۰ مهر همان سال با شهادت او خاتمه یافت(همو، ص ۳۲) اما درحقیقت قیام او مدت کوتاهتر از این است و به پس ازنخست وزیرى قوام در خردادماه و تحریکات وتحرکات کین توزانه او و انتصاب نجدالسلطنه براى تخفیف و تحقیرکلنل پسیان برمى گردد.
۲۲- در۲۸ ثور(اردیبهشت) هیئت وزرا ” نظر به فعالیت نظامى و کمال توانایى که درانجام خدمات مهمه ” از او مشاهد شده بود تصویب نمودند ” علاوه برحقوق ادارى که به اقتضاى شغل درجات نظامى دریافت مى کنند مادام العمر همه ماهه سیصد تومان از تاریخ اول جوزا چه درحالت خدمت و چه در موقع استراحت و بیکارى به کلنل محمدتقى خان پرداخت شود” (همو، ص ۲۱۵-۲۱۶).
۲۳- در ۱۳ خرداد ۱۳۰۰ ( ۲۶ رمضان ۱۳۳۹ = ۴ ژوئن ۱۹۲۱) به امراحمد شاه از امورات حکومتى کناره گرفته و به ریاست قواى نظامى مشغول بود ( همو، ص ۴۱۳) .در متمم رد دادخواهى خود به این فرمان اشاره کرده مى نویسد: ” امیدوارم هیئت دولت نیز احترام دستخط ملوکانه مورخه لیله ۲۵ رمضان ۱۳۳۹ و موقع باریک وخطرناک دولت را درنظر گرفته و خدا نکرده به وسوسه سیاستمداران مرکزفساد و انتریک اقدامى برخلاف انتظار نفرمایند”(همو، ص ۲۶۰).
۲۴- پس ازسه ماه و سه روز کابینه سیاه که از پنجم حوت ۱۲۹۹ با صدور دستخط شاه روى کارآمده بود سقوط کرد. دراین مدت خراسان آرام بود و اوکه صمیمانه کارمى کرد و ذاتا” وظیفه شناس بود از ماهیت حکومت ۹۳ روزه بى خبر بود(همو، ص ۲۲۰ وى به همین دلیل حبس عده اى که مرحوم شهیدمدرس جزو آنها بود را طلیعه اصلاحات مى پنداشت). گویا پس ازواقعه مذکوردررد دادخواهى محبوسین تهران درزمان سیدضیاء بود که مطالبى نوشت و متمم آن را در۱۳سرطان(تیر)۱۳۰۰ منتشر ساخت. اودراین دفاعیه مى نویسد: ” من ایران وایرانى را نه فقط دوست داشته بلکه پرستش مى کنم ….. مرا اگربکشند قطرات خونم کلمه ایران را ترسیم خواهد نمود واگربسوزانند خاکسترم نام وطن را تشکیل خواهد داد”(همو، ص ۲۶۱) . اودر همین دفاعیه درخصوص اقدامات خود مى نویسد:
” حاضرم ثابت کنم که درمدت دو ماه زمامدارى خود . . . قدمى برخلاف رضاى خدا و صلاح مملکت برنداشتم …. به تصدیق دوست ودشمن عفت و شرافت سربازى را همیشه محفوظ داشته ام آنچه کرده ام مطابق حکم بوده و از قضا احکام هم به حق صادر مى شده است و گمان ندارم در تاریخ ایران و مخصوصا” در تاریخ مشروطیت چنین نظم و ترتیبى ظهور و بروز رسیده باشدمن اولین کسى هستم که حساب وجوه دریافتى ایام تصدى خود را به میل و رضاى خاطر خود پس داده و از بودجه مصوبه ایالتى فقط آن مقدار به خرج آوردم که استحقاقش را داشتم و براى پرداخت مستمریهاى فقراء و ضغفاء لازم و واجب بود براى اولین دفعه اعانه اى که براى قشون گرفته مى شد به همان مصرف خودش رسانده و به کمک صاحبمنصبان لایق و فداکار خود و به سرعت برق چندین باطالیان پیاده و فوج سوار حاضر خدمت نموده با صاحبمنصبان یک با طالیان شش مقابل آنرا اداره کردم در حکومت من چندین فقره حسابهاى پیچ در پیچ مؤدیان مالیاتى که سالها مطرح مذاکره وزارتخانه ها بوده و بجایى نرسیده بود خاتمه یافت اشرار نامى خراسان مثل خداوردى الله وردى مرسل دین محمد حضرتعلى و غیره که با اردوهاى دوسه هزار نفرى و مخارج گزاف دستگیرشان ممکن نبود دستگیر کردم و به مجازات اعمال جانیتکارانه خود رسیدند حل و تصفیه مسائل سرحدى شروع به اصلاحات بلدى اتحاد شکل قواى نظامى خراسان و انتظام ادارات و شعبات مختلفه آن از یادگارى هاى فراموش نشدنى دوره حکومت و ریاست من است بالاخره این در حکومت من و پیشنهاد من بودکه دولت وقت براى اصلاح آستانه مقدس تصمیم گرفته برجوع این مأموریت مقذس خستگیها و دلتنگیهاى مرا جبران نمود . با یک دنیا اشتیاق کمسیونها تشکیل و نظامنامه ها نوشته شده ونزدیک بود که به اوضاع اسفناک بقعه متبرکه خاتمه داده شود”(همو، ص ۲۵۹-۲۶۰). یادآورى مى شود یکى ازخیانتها و جنایتهاى قوام در دوره ولایت خراسان مصادره اموال آستانقدس رضوى بود(همو، ص ۱۸۲-۱۸۳). ۴۵ سال بعد(درخرداد۱۳۴۴) سید مهدى فرخ که بعدها به ریاست شهربانى کل کشور رسید نیز این مطلب را گواهى کرده که ” درمدت تقریبا دوماه اصلاحاتى درخراسان عملى شد و سارقین مسلح همه دستگیرو مجازات شدند. حساب جمع وخرج آستانه مقدس که حقیقتا حیرت آوربود روشن شد و تشکیلاتى مرتب و درخور شأن مکان مقدسى مانند مرقد مطهر حضرت ثامن الائمه (ع) داده شد(همو، ص ۴۵۱). این همان چیزى است که ازآن به ” مهارت تشکیلاتى” مرحوم کلنل یادشده (همو، ص ۴۷۴) و گویا مختص امورنظامى هم نبوده است.
۲۵- در ۱۰اسد(مرداد) ۱۳۰۰ (۲۷ ذیقعده ۱۳۳۹ = ۲ اوت ۱۹۲۱) طى تلگرافى به صمصام السلطنه والى خراسان با توجه به عدم اعتماد واطمینان به شخص قوام وشناخت از او بعنوان فردى کینه توز و فاقد گذشت مى نویسد: ” آنچه در مدت این دو ماه در خراسان شد همه مبتنى بر نظریات خصوصى شخص آقاى رئیس الوزرا ء و حس انتقام بود لاغیر . پس از یأس کامل از موفقیت در ۲۸ سرطان (تیر)۱۳۰۰ رمزا” استدعا کردند که یا از خدمت معافم فرموده ویا این ترتیبات را خاتمه دهند جواب قاطعى داده نشد . خلاصه حیثیت و شرافت خودو زیر دستانم و امنیت ایالت مهمى را در خطر دیده پس از آن همه استغاثه ها بر حسب تقاضاى اهالى پس از کناره گیرى کفیل ایالت داخل عملیات مستقیم شدم و چون بکلى از حضرت اشرف رئیس الوزراء ( یعنى قوام السلطنه) و آقاى کفیل کل تشکیلات ( یعنى یکى از ۲۳ تن افسران سوئدى ) مأیوس بودم با فدویت خانوادگى که بحضرت اشرف آقاى مشیرالدوله داشتم در لیله هفتم اسد (مرداد) توسط حضرت معظم له مراتب را بعرض خاکپاى همایونى رسانده و بدبختانه بصدور دستخط جوابیه نائل نگردیدم “(همو، ص ۴۱۴) یعنى احمدشاه که کلنل براى بى احترامى به تمثال همایونى او آنطور کرد و براى حفظ و حراست و نگهدارى او قسم یادنموده بود چنین بى اعتنایى کرد. شرایط کلنل بسیارناچیز وهمه حاکى ازعلو همت و نیکى فطرت او و از این قرار بود:
۱) بودجه ژاندارمرى خراسان مطابق آنچه فعلا هست باقى بماند و نقصانى درآن روى ندهد .
۲) درجات افسران ژاندارم مطابق آنچه پیش بینى گردیده و در کابینه قبلى (= سیدضیاء ) به تصویب رسیده اعطاءشود.
۳) اسب و اسلحه شخصى قوام السلطنه که به ژاندارم تعلق گرفته و اسبها داغ ژاندارمرى خورده اند متعلق به این اداره باشد و مسترد نگردد .
۴) ابقاء مسیو دبوا پیشکار مالیه
۵) دولت به کلنل محمد تقى خان دو سال مرخصى با استفاده از حقوق بدهد که در فرنگستان نواقص تحصیلات خویش را تکمیل کند .
۶) یک اسکورت ژاندارم کلنل را تا سرحد مشایعت نماید .(همو، ص ۴۱۶)

۲۶- درشانزدهم اسد(مرداد) به صمصام السطنه بختیارى مى نویسد: ” طرفدار جنگ داخلى نیستم ….. لیکن …. نسبت به دولت و مخصوصا شخص رئیس الوزرا به دلایل کافى که دردست است اعتماد واطمینان ندارم اگر…. ضمانت فرمائید که کابینه حاضره به مواعید خود وفا خواهد نمود به نام شرافت و درست قولى ایلیاتى که در حضرت اشرف سراغ دارم تسلیم محض خواهم شد ودراین صورت استدعایى که خواهم داشت همان ابقاء مسیو دبوا است وبس”(همو، ص ۲۳۱). لازم به ذکراست که کلنل براى حفظ جان وابقاء مسیو دبوا پیشکارمالیه خراسان که فردى درستکاربوده قول ایرانیت داده بود ومى پنداشت قول ایلیاتى /ایلخانى صمصام کفایت مى کند. وامادر۲۱ همان ماه نجفقلى بختیارى طى تلگرافى قول ایلخانى خود را مسترد داشت !(همو، ص ۲۳۳).
۲۷- در۱۲ اوت ۱۹۲۱ (۲۱مرداد۱۳۰۰) پس از یک “خاموشى دراز” یکساله در جواب مرقومه ۷ ژوئن (۱۷خرداد) خانم کنایر مى نویسد: ” ” علت ننوشتن من زیادى کاراست . این اواخر روزى ۱۸ تا ۱۹ ساعت کارمى کنم …. حاکم نظامى ایالت خراسان شده ام . شب و روز کار مى کنم . درضمن مقاله هایى نوشته و نشر کرده ام براى تنظیم امور ایالتى آنچه از دست برآید مى کوشم. افسوس کابینه اى که من با آن کار مى کردم سقوط کرد و کار من ناقص ماند حتى براى این کارها در معرض سیاست واقع شده ام به همت سربازان باوفاى خودم حکومت را مجبورکردم حقوق مرا بشناسند اگراین آرزو اجرا نمى گردید قرارم این بود که دوباره ایران را ترک کرده بخارجه روم بعد از دوماه مبادله مراسلات باز حکومت دولت مرا حاکم ایالت شناخت ” (همو، ص ۴۹۱).
۲۸- در۱۰ ذیحجه ۱۳۳۹(۲۴مرداد۱۳۰۰=۱۵اوت ۱۹۲۱) کلنل گلروپ رئیس کل تشکیلات ژاندارمرى و همراهان به خراسان وارد مى شوند وبه دلیل عدم هماهنگى توسط ماژوراسماعیل خان خلع سلاح شده ومراتب به کلنل گزارش مى شود وفرداى آن روزکلنل پسیان با گلروپ ملاقات مى کند وبه او مى گوید: ” الان خراسان بایک قشون بسیارمجهز و کاملا باایمان درامنیت کامل و نظم وآرامش بسر مى برد من براى انتظام و برقرارى امنیت درمشهد وولایات زحمات طاقت فرسایى را تحمل کرده ام بتحقیق آرامش و رفاه فعلى بیسابقه مى باشد بنابرین شایسته نیست و بلکه سزاوار هم نمى باشد پس ازاین همه فداکارى وتحمل رنج خراسان راهم به روز مرکزبنشانید! رجاء واثق که دارم عملیات من بموازات اصول وطن پرستى است ودر مرکزمعکوس جلوه گر شده است ! وباز مطمئنم عرایض کتبى و تلگرافى مرا که حاکى از اطاعت صرف است … بعرض اعلیحضرت همایونى نرسانیده اند ….. من قطع دارم استدعاى سراپا خضوع وخشوع عمویم ژنرال حمزه خان بسمع مبارک شاهانه نرسیده است والا امکان نداشت بلاتأثیربماند”(همو، ص ۲۳۵-۲۴۴). نامه عمویش که گویا در اوایل مرداد ماه براى شاه ارسال شده وحاوى نکات مهمى است به قرارذیل است :
بعد از اینکه از تشرف به خاکپاى همایونى و تظلمات حضورى ( توسط شاهزاده شهاب الدوله رئیس تشریفات درخواست کرده منوط بامر اجازه شخص اول دانستند ) مأیوس شدم براى حفظ سربازى اسلاف و اخلاف و افتخار به شغل سربازى پنجاه ساله خود بوسیله قلب پاک و امیدوارى بحقگزارى اقدس ملوکانه بعرض تظلم و دادخواهى مبادرت مینماید . اعلیحضرتا! این هتک ناموس که از یکنفر سرباز ایرانى میشود یک توهین معنوى از نوامیس مقدسه اسلام است . اعلیحضرتا ! کلنل محمد تقیخان براى تثبیت عرایض حقه خود در پیشگاه اقدس باشخاص درجه اول مملکت از قبیل آقایان مستوفى الممالک و مشیر الدوله صداقت سربازى کلنل محمد تقیخان را در خاکپاى همایونى بوسیله همان اشخاص و آقایان تصدیق نمودند معذالک مورد هیچگونه توجه واقع نشده اند. اعلیحضرتا! خدمات کلنل محمدتقیخان از قزوین و همدان و بروجرد و کرمانشاهان تا اسلامبول وبرلن ممتد و روزنامجات ” تیمس لندن ” و ” نویه رومیاى پطروگراد ” ناظر است . اعلیحضرتا! کلنل محمد تقی خان فرزند پدران مهاجر است که بنام اسلامبول و ایران بدولت علیه جانبازیها کرده در هرات و مرو و فتنه سالار و زنجان همه جا کشته شده اند هرگاه با رضایت خاطر و ترفیه حال عامه نسل خراسان ایالت مهمى بصداقت و خدمتگذارى کلنل محمد تقى خان مدخلیت نداشته و اصلاح دولت و استقلال مملکت مقتضى قتل و اضمحلال یک نفر سرباز مهاجر خانه زاد باشد در مذهب خانزادان ) سروجان را نتوان گفت که مقدارى هست ( ایکاش امر ملوکانه صادر و این چاکر پنجاه سال سربازى کرده مأمور میشدم پسر یا برادر زاده خود را براى تصدق خاکپاى همایونى حاضر و بخود میبالیدم که خدمت و صداقت را بپایان رسانیده ام و اگر اجدادم در راه دولت کشته شده و یافرزند سیمى را بامرولینعمت تاجدارم سرمیبریدم تا دولت قویشوکت در چنین روزى امر به سوق الجیشى و حمله عشایر و ایلات سرحدى ایالت معظم خراسان ننموده ابناء وطن مقدس و برادران اسلامى دچار خسارت جانى و مالى شوند . اعلیحضرتا ! بحقوق سربازى چاکرت بنظر رحم و عنایت نگریسته خدمات دویست ساله فدویان را القاء شبهات دیگران محوو نابود مى فرمایید .
بر تست پاس خاطر بیچارگان و شکر بر ما و بر خداى جهان آفرین جزا
سرباز پنجاه ساله واقعى ایران سنبله ۱۳۰۰ ژنرال حمزه پسیان
۲۹- در نامه اى که شب هفتم سنبله ( شهریور ) ۱۳۰۰ ( ۲۴ ذیحجه ۱۳۳۹ = ۲۹ اوت ۱۹۲۱ ) براى آقاى کاظم زاده مدیر مجله ایرانشهر و مقیم برلین نوشته مى نویسد : از ۱۳ حمل تا ۱۳ جوزا حاکم نظامى ایالات خراسان و ریاست کلیه قوامى این ایالت را داشتند پس از تغییر کابینه از حکومت منفصل لیکن مجبورا” به ریاست قوامى نظامى برقرار شدم مایل به خدمت نبودم یعنى کسى را طالب خدمت نمى دیدم .بالاخره در ۱۵ اسد مجددا” به خواهش اهالى و به امر وجدان خود امورات حکومتى را نیز عهده دار شدم لیکن به فرض رئیس الوزراء دولت تقاضاى اهالى را تا کنون قبول نکرده و آقاى صمصام السلطنه را به ایالت تعیین کردند که در تهران هستند و ایشان بنده را کفیل فرموده اند .خلاصه به امر مرکز رئیس کل قوا و بخیال اهالى و خودم فرمانفرماى ایالت خراسان و عهده دار امورات لشکرى و کشورى مى باشم و دیشب آخرین تلگراف اتمام حجت را به مجلس و وزراء مختار و تمام جراید مخابره کرده ام و انشاألله همانطوریکه یک نسخه از رد دادخواهى فرستاده ام و البته تا وصول این مراسله خواهد رسید یک نسخه دیگر نیز از مخابرات که قریبا” به طبع خواهم رساند ارسال مى دارم .همسایه جنوبى و دولت فشار مى آورند که من به خارجه مسافرت کنم لیکن من تا ممکن است دست از وطن نخواهم کشید و در همینجا به گور خواهم رفت این بود مختصر از تفصیل و انشاءالله اگر سلامتى باقى ماند – چیزى که گمان نمى کنم – مشروحا” صحبت خواهم کرد و در غیر اینصورت این آخرین یادگار من خواهد بود .بنده فعلا” براى خاراندن سرهم وقت ندارم . یک اردوى چهار هزار نفرى بدون کمک و تنهاى تنها اداره کرده ضمنا” حکومت ایالتى را نیز عهده دار میباشم و اقلا روزى یکصد کاغذ و لایحه مى نویسم و دویست مراسله خوانده و جواب مى دهم رجز خوانى نیست حقیقت دارد و این فقط محبت شما است که مرا در اینوقت تنها در میان تل کاغذها به آن وا مى دارد که به این تفصیل چیز بنویسم بجان خودت شق القمر است و باید قدر این دوست را بدانید که خیلى نادرست بلکه هیچ نیست .خدمت آقاى تقى زاده سلام رسانده عرض کنید کمک کنید کمک کنید تا ایران را تحت نفوذ همسایه جنوبى خلاص کرده ریشه اشراف پوسیده را از بیخ وبن برکنیم اگر حالا استفاده نکنیم کى استفاده خواهیم کرد . به همه ایرانیها سلام برسانید و بگوئید خواهش دارم اولا” پس از شنیدن خبر کشته شدن من در راه وطن هر کدام یک کاغذ تبریک به مادرم عزت الحاجیه در تبریز و یک تبریک نامه دیگر به عمویم ژنرال حمزه خان در تهران بنویسند خوب میفهمید تبریک نه تعزیت .دور کاغذ نباید سیاه باشد بلکه گلى رنگ خوب حال دوباره خواندن را ندارم امیدوارم بتوانید بخوانید و اگر کلمات افتاده و عبارات نامفهوم داشته باشد عفو فرمایید . “(همو، ص ۳۸۸-۳۹۰ خوبست اشاره کنم که این درخواست راباالهام از روش خانواده هاى آلمانى براى کشته شدگان جنگ مطرح کرده است نک ص ۳۸۸) ساده دلى او دراستمداد وحسن ظن به تقى زاده هویداست و گویا همین مطلب براى سیدضیاء هم بوده که درنامه به خانم کنایر در ۱۲ اوت ۱۹۲۱ به آن اشاره شد.
۳۰- درعاشوراى ۱۳۴۰(۲۲ شهریور۱۳۰۰=۱۳سپتامبر۱۹۲۱) به آقاى آذرى ضمن بیان نکاتى زیبادرمورد فلسفه قیام امام )ع( گفت :” بر وعاظ شرافتمند فرض و واجب است که فلسفه حقیقى این امر ماجراى تلخ را آنطورى که روح آن فداکار بى نظیر مایل است براى مردم شرح دهند تا روح خفته شهامت و درستى و وطن پرستى و سایرصفات ممدوح در جامعه ما بیدار شود و از زیر بار رقیت و بندگى جدا” شانه خالى کنند” (همو، ص ۳۱۶) .
پس درکناردرخت چنارباغ ایالتى درخواست عکاس کرد و آخرین عکس درحیات خویش را گرفت عکسى که اضطراب درون او را نشان مى دهد(ص ۳۱۷ کتاب) وعکس بعدى اوعکس سربریده اش بود( ص۳۴۸و۳۶۰کتاب) که تعبیر این شعر اوست:
ترسم آخرکه شود ناله ما داور ما            که شود زینت سر نیزة دشمن سر ما(همو، ص ۳۵۱)
گویا در وقت رفتن بوده که با خود زمزمه مى کرده است:
مى روم آنجا که رنج ودرد نیست                    زندگى باننگ کار مرد نیست
رنجه شد روح من از این خاکیان                        مى روم در خلوت افلاکیان
پیشه ما دست حق بگشادن است         درس جانبارى به عالم دادن است
سرنهادن در برشمشیرتیز                             بهتراست از دیدن اهل ستیز(همو، ص ۳۱۵)
۳۱- درنامه اى که به تاریخ ۳۰ سنبله ۱۳۰۰ براى نایب احمدآقاخان نوشته مى نویسد: ” البته زخمى شدن و یا کشته شدن در راه وطن شرافت بزرگى هست لیکن نه از تیر دونان و غارتگران “(همو، ص ۳۹۶). و در همین ماه قوام به شوکت الملک علم مى نویسد: ” مى دانید باوجود مساعى دولت دراینکه مشارالیه از طریق اطاعت خارج نشود حرکات بى رویه و مجنونانه خود را دوام داده بناى خودسرى وتمرد گذارده اسباب اختلال اوضاع خراسان گردیده است …. باتمام قوا برضد محمدتقى خان متمرد اقدام ….. وبه هیچ وجه به اقدامات و اظهارات او اعتبارندهید”(همو، ص ۳۰۸-۳۰۹).

۳۲- سرانجام آنچه او پیش بینى مى کرد، رخ داد. فتنه بدخواهان و جاسوسان و اقدامات دولت مرکزى و فشار انگلیس و زخم خوردگان دیگربا خیانت خودیها تقدیراورا رقم زد. ماژورمحمودخان نوذرى که خائن شماره ۱ لقب گرفته و کلنل به خیانت او پى برده بود درقبال تلگراف کلنل مبنى برآمادگى حرکت ازایران مى گوید : ” شما نبایدازایران بروید و اگر بروید دور از آیین فتوت است ما زیردستان شما وجان نثاران هستیم “(همو، ص ۳۲۹) و دیگران هم مى گویند: ” ما آماده ایم خون خودمان را در راه او نثارکنیم” و موضوع مخابره مى شود. کلنل درپاسخ آنها جواب مى دهد: ” من تسلیم نظر شما شدم ولى امیدوارم این ساعت و دقیقه را فراموش نکنید” (همو، ص ۳۳۰). همین نوذرى که نخستین موافق باقیام او بود از امر وى سرپیچى کرد. نوذرى به هنگام عزیمت کلنل به گناباد فرماندهى اردوى نادرى و حکومت نظامى قوچان را برعهده داشت و پس از احضاربه مشهد کفالت قواى قوچان را بجاى سلطان (= سروان)کاظمى که افسرى لایق بود به سلطان میرفخرایى ملقب به خائن شماره۲ که پس ازصدارت قوام به مشهد منتقل شده و گویا دستورات خاصى براى انهدام ژاندارمرى داشت محول ساخت. در۱۷محرم (۲۹ شهریور) طغیان اکراد شیروان و خلع سلاح ژاندارمرى گزارش شد. میرفخرایى براى تضعیف قدرت قواى ژاندارم و افتادن اسلحه کافى به دست اکراد به جاى اعزام نیروى کافى هربارعده کمى اعزام مى کردکه دربرخورد آنها باهم کردها توفیق حاصل مى کردند. این تضعیف عمدى قوا تا روز ۲۶ محرم ادامه داشت. کردها دراین روز به فاروج حمله کردندو به دلیل کثرت آنها باوجود مقاومت دلیرانه نایب حاجى خان تفرشى و نایب محمدخان (که هردو بعدها دررکاب کلنل شهیدشدند) ناگزیرازعقب نشینى شدند. عده کردها که این گونه مسلح شده و مى شدند به بیش از ۶۰۰ نفررسید. میرزامحمود صارم درگزى که بعدا” بواسطه شرکت درقتل کلنل ازطرف قوام ملقب به صارم الملک شد و تاج محمدخان که به دلیل مشابه سطوت الملک لقب گرفته و هردو درجه سلطانى افتخارى گرفتند از انجام وظایف خوددارى کردندو صارم به اکراد پیوست و خود سربازخانه را زیر آتش گرفت . ظهرروز ۲۸ محرم به دلیلى نامعلوم تمام قواى مسلح کرد از حومه وشهرقوچان خارج شدند و باقیمانده ژاندارمها هم بشتاب به سوى مشهد مقدس به راه افتادند. ظهر روز ۲۹ محرم با ژاندارمهاى اعزامى ازمشهد درنزدیکى طاووس تپه هاداودلى معروف به نادرى تماس حاصل کردند و به سمت میرآباد حرکت کردند. احسان آذرخشى براى گزارش ماوقع (خلع سلاح قوچان و خیانت برخى) به کلنل راهى سعیدآباد شد. با ورود کلنل به سعیدآباد ملاقات و گزارش صورت گرفت . کلنل پس ازده دقیقه استراحت به سمت میرآباد حرکت مى کند و غروب وارد آنجا مى شود . بعد ازحرکت ژاندارمها کردها هم بسیج شده وبه جعفرآباد در۷ کیلومترى میرآباد مى روند و آنجا را تصرف مى کنند. سلطان حسن خان پلتیک دراقدامى تعمدى عده اى ازابواب جمعى خود را به جعفرآباد اعزام مى کند که کلنل به دلیل عدم کسب اطلاعات لازمه ازوضعیت اکراد و لزوم حفظ نیروها دستور عقب نشینى مى دهد. کلنل خائن شماره ۲ را احضارمى کند ومى گوید:” باید محکمه صحرایى تشکیل داد و اعدامتان کرد متأسفانه امشب من ازانجام این امرصرفنظرمى کنم ناگزیرازاین جبهه زنده برگشتم تکلیف شما را تعیین خواهم کرد” وبراثرخستگى وبیخوابى زیاد مبادرت به استراحت مى کند. صبح دوشنبه اول صفر ۱۳۴۰ برابر ۱۰ میزان(مهر) ۱۳۰۰(توجه: درنرم افزار اول صفربرابر سه شنبه ۱۲ مهر است و شایسته است استاد بیرشک و سایت تبدیل تقویم مهران رجایی اصلاح کنند .م) قبل ازطلوع آفتاب باقواى موجود در میرآباد به طرف جعفرآباد حرکت مى کند. در۲ کیلومترى جعفرآباد زدوخوردى بین کردها و پیشقراولان کلنل روى مى دهد و کلنل بانهایت رشادت وارد باغات جعفرآباد مى شود. رشادت او کردها رامرعوب و واداربه تخلیه ده و فراربه سمت تپه هاى داودلى مى کند. . کلنل فرماندهى قواى جعفرآباد رابه عهده سلطان حسن خان پلتیک (خائن شماره۳) گذارده با یک قبضه مسلسل تحت فرماندهى نایب محمدخان و یک قبضه پنجاه تیر تحت فرماندهى نایب حاجى خان تفرشى باعده قلیلى ژاندارم (ازجمله آذرخشى) به سوى تپه هاى داودلى حرکت و شروع به تعقیب اکراد مى کند. باآتش توپخانه سلطان میرعلینقى توپچى ودرگیرى کلنل باکردها آنها به حال عجز درآمده و بااعزام قاصد از قوچان تقاضاى کمک مى کنند. تپه هاازچنگ کردها خارج مى شود اما قاصد اعزامى قواى مسلح اعزامى سردارمعزز بجنوردى را به تصوراینکه تپه ها دردست آنهاست به طرف همان تپه ها راهنمایى مى کند و منجر به نزدیکى کردها به جبهه کلنل از سمت عقب مى شود و کلنل که متوجه موضوع شده بود آتها رازیر آتش مى گیرد وکردها که متوجه خبط خود شده بودند به ناگزیر تپه ها را دور زده و خود رابه اکراد قوچان مى رسانند. کلنل به دلیل کمى مهمات سلطان کاظمى آجودان خود را به جعفرآباد مى فرستد تا هم مهمات بیاورد وهم از سلطان پلتیک خائن بخواهد که کردها را محاصره کند. با ورود کاظمى به جعفرآباد معلوم مى شود که افسران خائن گریخته اند و او براى رساندن مهمات به کلنل ناچار به تخلیه کلیه گاریهاى حامل فشنگ و مهمات مى شود چون محل جعبه هاى نوارمسلسل و پنجاه تیر مشخص نبوده است بر اثر شدت جنگ و رسیدن قواى کمکى به اکراد کلنل مجبور به مصرف فشنگهاى قلیلى که دراختیار ۱۱ نفر باقیمانده نفرات خود مى شود. کلنل فشنگها را با کمال احتیاط و تأنى مصرف مى کرد و حدود ساعت دو و نیم بعدازظهر فشنگ آنها تمام شد. کردها که موضوع رادریافته بودند جرى شدند. تااین دقیقه و قبل از اتمام فشنگها تلفاتى به همراهان کلنل وارد نشده بود. به محض اتمام فشنگها ژاندارمها یکى یکى شهید شدند. کلنل تنهامانده بود . ناگهان یک گلوله “”دم دم”” به استخوان خاصره اش اصابت نمود و کلنل که شهادت یاران باوفایش راباگلوله هاى غارت رفته از سربازخانه قوچان شاهد بود به شهادت رسید. گویا در لحظات آخر گفته بود :” اگر یکى از شماها سلامت ماندید بگویید با خون من روى کفنم بنویسند : وطن و براى مادرم بفرستید .به هر حال پس از اتمام نبرد کردها شروع به غارت لباسها مى کنند. برات محمدبیک و قلیچ خان نوکرهاى تاج محمدخان لباسهاى کلنل رابرمى دارند. وقتى نزد او در جعفرآباد مى رسند او از روى برق پاگنهاى فرنچى که در تن قلیچ بوده تشخیص مى دهد که پاگن ، پاگن کلنل است. قلیچ محل قتلگاه رانشان مى دهد. فرج الله خان که بعدا” قوام اورا ضیغم الملک نامید به قلیچ دستورمى دهد که برود سرکلنل را بریده و بیاورد .


غروب آن روز ابتدا سر وسپس جسد را به قوچان حمل مى کنند وجریان را به قوام اطلاع مى دهند (همو، ص ۳۲۶-۳۵۱) ناگفته نماند که سردار معزز بجنوردى یا ناصر لشکر و امثال آنها نمى دانستند که کلنل در نبرد شرکت دارد وگرنه فرار را بر قرار ترجیح مى دادند ( ص ۳۵۲ ). خبر این فاجعه بزرگ بسرعت پخش وروز ۱۵ میزان در ارک مشهد غوغاى عجیبى برپاشد(همو، ص ۳۵۹) و تشییع جنازه با حضورجمعیتى فوق العاده زیاد صورت گرفت و او را در مجاورت آرامگاه نادرشاه به خاک سپردند (همو، ص۳۶۲-۳۶۳). آذرى ماده تاریخ را چنین به نظم آورده است(همو، ص ۳۶۵):
ده میزان هزاروسیصد شمسى قمرى داشت چار ده زان بیش (۱۳۴۰)
این بود خلاصه زمان نگارى زندگى یک شهید راه آزادى وطن که یاد او هرگزازقلبها پاک نخواهدشد.

پس از شهادت او نیز هر ساله به مدت پنج سال عزاداریهای مفصلی در مشهد انجام شد تا اینکه پس از به قدرت رسیدن سلسله پهلوی انجام مراسم عزاداری و سالگرد به مناسبت این فاجعه ممنوع گشت.

دو نکته پس از شهادت:
۱) چند روزپس ازشهادتش صورت اموال اورا صورتمجلس کردند. این صورت بردارى برروى تمام اراجیف و دروغهاى به اصطلاح شاخدارى که بین مردم شایع کرده بودند خط بطلان کشید. اینک صورت اثاثیه و دارایى او:
۱- دیوان فردوسى طوسى یک جلد؛ ۲- دو صندوق چوبى محتوى کتب السنه فرانسه – آلمانى – ترکى – عربى ؛۳- قالیچه ترکمنى یک تخته ( همان قالیچه ششصد ریالى )؛ ۴- لباس سلام ژاندارمرى یکدست ؛۵- لباس معمولى ژاندارمرى یک دست؛ ۶- چکمه یک جفت؛ ۷- استکان سه عدد؛ ۸- قورى بند زده یک عدد.
على طاهباز با حالت گریه فریاد میزند آقا شیخ کاظم ! مرقوم فرمایید بندزده ، قورى بندزده !
آقا شیخ کاظم عینک را به چشم مى زند و قورى را مى گیرد و به دقت نگاه مى کند و پس از آن با دست مشتى به مغز خود کوبیده مى گوید : واى برمن که با یک چنین عنصرشریفى مخالفت مى کردم ! من در حضور شما از روح او معذرت می طلبم …
کلیه اثاثیه کلنل به مبلغ دویست و هفتاد تومان تقویم و صورت به مجلس شد و بر مخالفان او مسلم گردید که این اصیل زاده حقیقتا” پاک ومنزه بود و این شایعات ناروا درباره اش عارى از صحت و تهى از حقیقت است و قطعا” در نزد وجدان خود نیز شرمنده شده بودند(همو، ص ۳۹۴).
۲) قوام دستور نبش قبرکلنل را صادرکرد و تابوت یا صندوق آهنى حاوى جسد او را از باغ نادرى به گورستان بیرون دروازه سراب انتقال دادند که به علت احداث خیابان گورستان و مزار کلنل از بین رفت (همو، ص۳۸۶-۳۸۷ و ۴۱۸) دست تقدیر هم قوام کینه توز را رسوا کرد. او که زمانى از ترس رضاخان داماد او و شوهر اشرف شده و پس از مرگ رضاخان دخترش راطلاق داده بود(به نقل از خاطرات تاج الملوک همسررضاخان) درعریضه اى به تاریخ ۲۶ اسفند۱۳۲۸ شاه را نصیحت کرد که مشروطیت را تعطیل نکند و سلطنت کند نه حکومت (همو، ص ۴۹۴) و وزارت دربار نیز درپاسخ ضمن اشاره به فتنه گرى وریاکارى و افعال مفسدت آمیز لقب ” جناب اشرف ” را از او سلب کرد (همو، ص ۴۹۶) و پس از فاجعه کشتار در ۳۰  تیر۱۳۳۱ براى همیشه از صحنه سیاسى طرد کرد. اما در زمستان ۱۳۳۱ هنگام کندن پى براى ساختمان عمومى( ساختمان جدیدالاحداث واقع درمحوطه پشت حمام سناباد که محل سابق قبرستان دروازه سراب است ( همو، ص ۴۹۸)


صندوق حاوى جسد کلنل پیدا شد و آن را براى دفن به آرامگاه نادرشاه انتقال دادند و هنگامى که درآن را گشودند سربریده وجسد او را ازهم متلاشى نشده و سالم یافتند و با تجلیل نظامى (درهمان محفظه فلزى لحیم شده – ص ۴۹۹) مجددا” به خاک سپردند(همو، ص ۴۱۹). این مزار درقسمت شمالى آرامگاه نادرواقع شده است (همو، ص ۴۹۹).

نکاتى چند درخصوص شهید:
الف ) عمومى : این افراد ازخانواده او نظامى بوده اند : پدرش یاور/سرگرد(ص۲۷۲)، برادرش غلامرضاخان وعمویش ( ژنرال حمزه خان که به خدمات ۲۰۰ساله خاندان پسیان اشاره داشته (ص۳۱۴) پسرعمویش کلنل علیقلى خان فرزند ژنرال حمزه درجنگهاى فارس (ص۲۷۰) و عموى دیگرش محمدعلى خان میرپنج مرشد ورئیس سلسله ذهبیه تبریز(ص۲۷۲) سرتیپ حیدرقلى خان فرزندژنرال حمزه (شجره نامه ص۲۸۰) ابراهیم پسیان وفرزندش سرهنگ قاسم پسیان و مهدیقلى خان فرزند ژنرال حمزه (به استنادعکس ص ۲۷۳).
* خانم کنایر ازاو بعنوان سلطان زاده (همو ص ۴۸۷) یاد مى کند وامضاى نامه هاى او به آلمان نیز چنین است(همان جا و نیز ص ۴۹۰-۴۹۲) . دردستخطى که گراور آن در ص ۲۷۶ کتاب آمده نوشته است : محمدتقى بن محمدباقرپسیان سلطانزاده و توجه شود که لقب پدراو عنایت السلطان (همو، ص۲۷۲)بوده است. ضمنا” پسیان مخفف پرسیان Persienاست(همو، ص ۲۶۷).تلفظ پسیان   pusyan درست نیست.
* شهید ازدواج نکرد چراکه تأهل با سربازى و حقوق کم وجابه جایى مکانى گاه به گاه آن سازگارى نداشت و نمى خواست زنش رنج ببرد(همو، ص ۱۹۱) و مى گفت :”” سربازى که حساب عمرش را ولو بطور تقریب هم نمى تواند حدس بزند چگونه به چنین کار مهمى دست بزند”” وآنها که ازدواج کرده بودند به عقیده او مرتکب جنایت شده بودند و”” این کارشان منطبق با اصول اخلاق نبوده است (همو،ص۲۸۴) که مرتکب یاباخود پیمان بسته بود تاایران وایرانى را ازهرحیث آسوده خاطر نبیند تأهل اختیارنکند(همو، ص۱۹۲) و یا اگربه جبرو مصلحت وخواست دیگران چنین کرد به جهت آینده پراضطراب ووحشتناک درحجله نرفت ومحترمانه زوجه را طلاق داد(همو، ص۲۸۷). آذرى صداى گریه وناله هاى این دوشیزه محروم درنیمه شب دفن در کنار مقبره شنیده است (همو، ص۳۶۴).
* او گویا پس ازبازگشت ازآلمان مادرش را ندید(نک تلگراف ژوئن ۱۹۲۰ در ص ۴۹۱) واحتمالا” تاپایان عمرش نیز مادرش را که سخت دوست مى داشت ندید . خانم کنایر به عدم ملاقات با مادرمدت درظرف بیش از۱۵ سال گذشته اشاره کرده است (همو،ص ۴۸۶) . شگفت آنکه کلنل درنامه اى به این شیرزن تبریزى مى نویسد: ” هروقت خبر شهادتم به تو رسید بساط شیرینى و چاى “رسپسیون” را بچین و از مدعوین بخواه تا به تو تبریک بگویند یعنى همان پذیرائى را که در شهادت برادرم به عمل آورید کاملا” تجدید کنید بدوستان خود نیز نوشته ام در کارت پستال هاى گلدار با حاشیه گلى رنگ به تو تبریک بنویسند مادرجان شما هم باید معامله بمثل کنید کشته شدن در راه آزادى و تحصیل آبرو براى وطن به عقیده من با گفتن تسلیت منافات دارد . من خود در زمان جنگ و توقف در اروپا شاهد یک چنین مناظر بوده ام وقتى از ارکان حرب به پدر و مادرى کتبا” یا تلگرافا” شهید شدن فرزندى را ابلاغ مى کردند و چنانچه این خبر در یکى از مجلات و یا جرایدهم منتشر مى کردند سیل تلگراف و نامه هاى تبریک بود که به سوى آن خانه روانه مى شد . و احیانا” اگر یکى از نزدیکان در ارسال تبریک متعمدا” غفلت مى ورزیدند . مادر و یا پدر شهید حق گله داشت . مردن بر روى تختخواب خیلى عادى است و به عقیده من چندان ارزشى ندارد وقتى براى چنین مردنى آغاز شیون مى شود من این سوگوارى را از آن لحاظ تلقى مى کنم که : بازماندگان در گذشته به این نوع مردن عزیزشان متأثر هستند ” ( همو، ص ۳۸۸).
* نقش رضاخان که به اصطلاح سردارسپه و وزیرجنگ و فرمانده کل قشون بود دراین میان مبهم است. اما مى دانیم که پس ازشهادت او طى تلگرافى باضرب الاجل ۴۸ ساعته خواستار خروج کلنل بهادر ازخراسان شده و نوشته بود “” درصورت عدم اطاعت حکم اعدامش صادرمى شود””(همو، ص ۳۷۱) و حقیقتا کلنل مى توانست خطرى براى اوباشد(مدنى ج۱ص۱۶۲) شخصى به نام فرزانه ازابراز تأثر رضاخان هنگام وصول خبرقتل کلنل سخن گفته که مشکوک و احتمالا مجعول است (نک آذرى ص۱۶).
* سرانجام دست انتقام الهى قاتلان کلنل را بر سر دار برد و در اول محرم سال ۱۳۴۳ سردار معزز و یاران او به دار مکافات آویخته شده اند ( همو، ص ۴۴۷ – ۴۴۸ ).
ب ) برخى از عقاید او:

درمورد زن : مانند بعضیها از رنج زن لذت ببرم بعکس من معتقدم که اگر روحیه زن تضعیف شود مولود او نیز ضعیف و ناتوان خواهد بود و این اقدام بعقیده بعضى از علماى روان شناس نوعى از جنایات محسوب می شود. سعدى استاد زندگى هم گفته است : مردیت بیازماى وانگه زن کن – دختر منشان بخانه وشیون کن (همو، ص۱۹۱).
درس شهید خیابانى همبستگى شجاعت معنوى ومادى : شجاعت معنوى که عبارت از حاکمیت و تسلط مرد است بدون شجاعت مادى کامل نیست و این درس را از گفتار نغز خیابانى آن مرد متجدد و آزادیخواه آموخته ام (همو ص ۴۴۱).
پرهیز ازسیاست : با سیاست نمى خواهم ابدا” مشغول گردم (همو، ص ۴۹۰).
نفرت از سیاست : مطلب براى نوشتن زیاد است ولى اغلبش سیاسى و من از سیاست بدم مى آید(همو، ص ۴۹۱).
عدم مداخله درامورسیاسى ووابستگى حزبى : باکمال میل به عدم مداخله درامورسیاسى چنانچه تاکنون عضو هیچ حزب سیاسى نبوده و خود را به هیچ سلسله و دسته اى نبستم وشاید یکى از بزرگترین گناهان بزرگم همین باشد….(همو، ص۲۵۷).
عدم تحمل ستم : من مرگ را به تحمل ظلم ترجیح خواهم داد…… باورکنید که من هیچگاه و درحق هیچ کس نمى توانم ستمکارى کنم (ص۴۹۱).
کوشش وجانبازى براى وطن : من به شما(کلنل گلروپ) قول مى دهم که با تمام قوا براى حفظ استقلال مملکت خود کوشا خواهم بود اینقدر مى کوشم تا جان بیمقدارم دراین راه مقدس فدا شود و لااقل نامم جزء شهداى آزادى ایران به شمارآید(همو،ص۲۴۳).
قناعت وپرهیز از پول پرستى : اگر مى خواستم مى توانستم هزاران تومان پول گیرآورده باشم ولى ….. من پول پرست نیستم . تنها مقدارکمى وجه که بتوانم از آن زندگانى کنم براى من کافى مى آید(همو، ص ۴۹۲).
اتکال به خدا وائمه براى رفع موانع و عوائق : درنامه اى به ماژورعلیرضاخان شمشیر مى نویسد: بلى شرافت وسعادت دیر یا زود برمى گردد . ایرانى نمى میرد ومحو نمى شود اگرما هم نبینیم اخلاف ما خواهند دید. برماست که آنها رااز ننگ ذلت خلاص نماییم و آرى ما باید جانبازى کنیم ….. ما باید ریشه هاى ننگین خیانت رااز جا کنده اصول اریستوکراسى را ازمملکت نابود سازیم . عزم آهنین ما سلاسل و قیودات ارتجاعى را از هم گسسته و تمام موانع و عوائق را برهم شکند . اتکال واتکاء ما به یارى خدا وائمه اطهاراست و بس(همو، ص ۳۰۵).
ضعف وتسلیم : جامعه ضعیف ناگزیر از تسلیم است (همو،ص ۳۱۶).
درس از سید الشهداء(ع) : درعصرعاشوراى ۱۳۴۰ یعنى ۲۰ روز پیش از شهادت درپاسخ آقاى آذرى درمورد فلسفه قیام امام حسین (ع) سخنان زیبایى مى گوید : “” “افسوس که مردم را آنچنانکه باید از فلسفه شهادت این فداکار بى مانند مستحضر نساخته اند به مردم نگفته و نمى گویند که براى هفتاد و چند نفر چرا آن قشون چندین هزار نفرى تجهیز شد به پیروان ساده دل و بى آلایش او تفهیم نکردند که یزید و سایر اعراب بنى امیه از ترس قرابت نزدیک حسین بن على با ایرانیان و امکان کومک ایرانیان به او باشتاب آغاز پیکار کردند و آن ننگ ابدى را براى خاندان خود به یادگار گذاشتند این جنگ پیکار حق با باطل بود . یزید و عوامل و انصارش که از بانیان اولیه استعمارند تصور میکردند با کشتن فرزند على بن ابیطالب علیه السلام بر مراد خود استوار خواهند شد . بر عکس امروز هزار و چند صد سال از آن واقعه ناگوار مى گذرد و هنوز که هنوز است نام او که در راه حق و آزادى شهید شد ورد زبانها است آنمرد فداکار مى خواست درس شهادت اخلاق تقوى پرهیزکارى درستى و وطن پرستى و راه و روش گرفتن حق را به مردم بیاموزد. او کشته شدن را بر زیر بارزور رفتن ترجیح داد او میگفت : حق را باید گرفت و لوببهاى جان شیرین خود و فرزندان و اسارت خانواده و هرگونه زجر و ستم تمام شود . فلسفه فداکارى و جانبازى فرزند على (ع) اینهاست که متأسفانه اکثریت مردم از آن بى خبرند . و به جرأت مى توان گفت در عدم تشریح این موضوع مهم که آنرا بصورت راز نهفته اى در آورده اند مقصود و نظرهاى پلید است ! و من گمان میکنم حفظ منافع استعمار چیان صد در صد متضمن بیخبرى مردم است زیرا آنها از عوامل مختلف به سود خود استفاده کرده و میکنند . یکى از مهمترین عوامل پیشرفت سیاست آنها آمیختن سیاست با مذاهب وادیان مختلف است و یکى دیگر اشاعه و ترویج خرافات در بین ملل مستعمره و نیمه مستعمره مى باشد اختلاط مذهب و سیاست و ایجاد تشتت در این دو از شاهکارى ها آنها محسوب می شود در حالیکه انسان ها به خوبى میدانند که سیاست و مذهب دو تا و کاملا” از یکدیگر مجزا هستند و مداخله یکى در دیگرى چرخهاى اجتماع را از گردش واقعى باز میدارد و تولید هرج و مرج مى کند در مملکت ماهم آنها از این حربه برنده و مهم حد اعلاى استفاده را کرده و در تضعیف و یا تقویت هریک که لازم دانسته اند به سود خود اقدام و در مواقع ضرورت سیاست را بر مذهب و یا روحانیت را بر سیاست تفوق داده اند ! بنابراین این روح حسین بن على علیه السلام از این طرز سوگوارى ” قمه زنى و گردش دادن کتل هاى متعدد ” ناراضى و شاید بیزار باشد اما چه میشود کرد جامعه ضعیف ناگزیر از تسلیم است و چون نحوه سوگوارى به طریق مستحسن شایسته تر است حربه تکفیر را مطابق میل همان معرکه گردانها به مغزش فرود مى آورند ! آنها بخود حق مى دهند که این رویه نا معقول را ادامه دهند زیرا همین عادات مخالف قواعد انسانى است که پایه هاى سیادت آنها درا مستحکم مى سازد! بر وعاظ شرافتمند فرض و واجب است که فلسفه حقیقى این ماجراى تلخ را آنطورى که روح آن فداکار بى نظیر مایل است براى مردم شرح دهند تا روح خفته شهامت و درستى و وطن پرستى و سایر صفات ممدوح در جامعه ما بیدار شود و از زیربار رقیت و بندگى جدا” شانه خالى کنند ” (همو، ص ۳۱۵-۳۱۶). چقدراین سخنان درزمان قابل فهم وزیباست. گرچه نمى توان از اشتباه او درمورد تفکیک دین ازسیاست صرفنظرکرد . امابه نظر مى رسد مراد او دین حقیقى نبوده است.
زبان فارسى : فارسى زبان شعر وادب است و با آن هردل سخت را مى توان نرم کرد(همو، ص ۲۷۷).

ازسروده هاى اوست سرودى که براى ژاندارمرى ساخت ونت آن را نوشت و بخشى ازآن این است:
گر ما نداریم شمشیر وتفنگ             دشمن برانیم با مشت و با سنگ
دیگربس است این همه مدارا                دشمن برانیم از ملک دارا(همانجا)
ج)شهید درنگاه دیگران :
– ایرج میرزا کلنل را دوستدارایران خطاب کرده و در رثاى او اشعارى سرود که مطلع و مقطع آن چنین است:
دلم بحال تو اى دوستدار ایران سوخت       که چون تو شیرنرى را دراین کنام کنند
مرام تو همه آزادى و عدالت بود                      پس ازتو همه ترویج این مرام کنند
تو را سلامت ازآن دشت کین نیاوردند ک          نون به مدفن تو رفته و سلام کنند
سزد که هرچه به هرجا وطنپرست بود     پس ازتو تا به ابد جامه مشکفام کنند(آذرى ص۴۶۶-۴۶۷).
و از او چنین یاد مى کند: رشیدالقد صحیح الفعل والقول مؤدب باحیا عاقل فروتن مهذب پاکدل پاکیزه چشم خلیق مهربان راست گفتار توانا کم آزار بى اعتناء به شهوت به خلوت پاکدامن تر ز جلوت (همو، ص ۴۲۶-۴۲۷).
– خانم فراو کنایر همسرکریستیان کنایر آموزگارآلمانى موسیقى کلنل که از او بعنوان” نجیب ترین ایرانى” یادکرده مى نویسد: به عقیده من اگردیدن وشناختن مردمان بزرگ در دور زندگى به کسى نصیب گردد عنایت مخصوص خدا براو شامل گشته است. من نیز از همین نقطه نظر معارفه آن ایرانى اصیل فداکارازجان نترس ووطن دوست یعنى کلنل محمدتقى خان سلطان زاده را براى خودم چنین عنایت مى پندارم چقدر خوشبخت هستم که دست تقدیر مرا بشناختن این مرد بزرگ راهنمایى کرد …… همیشه متواضع و اغلب اوقات خاموش بود…… مرگ نابهنگام او مانع اقدمات او شد ولى قبر او مانند احرام مقدس سالهاى سال نورپاش فضاى وطن ایران او که آن را بهتر ازجان خود دوست مى داشت و تمام افکار وکردارش وقف سعادت آن بود خواهد گردید …. تمام وقت وقواى این جوان …مانند زنبورعسل صرف کارمى شد……آرزوى اواین بود که نه تنها وطن و ملت خود را از زیر فشاربیگانگان رها سازد بلکه سویه علمى اخلاقى صنعتى و اقتصادى ایران را به مرتبه عالى رساند.این است وظیفه اى که او را با یک حس مقدس از درون دلش مأمور مى نمود. بادقت وجدیت که امثالش کمتر دیده مى شود عزمش این بود که آنچه از علوم نظرى و عملى ممکن بود یادگیرد……. به همان اندازه که مرحوم نسبت به دیگران مهربان و ملاحظه کاربود به همان درجه نیزبه خودش سخت مى گرفت. هردقیقه وقت خود را با کارو استفاده و جمع مصالح معنوى ومادى براى وطن محبوبش مى کرد…….تمام روز وشبش با نگرانى مى گذشت . این غم و درد بعد از آنکه آلمان مغلوب شد وکارروس وانگلیس پیش گرفت به مراتب زیادترگردید زیرا دراین صورت پیش آمد سیاسى ایران را بد مى دید. دیگربه آینده خودش نیز امیدى نداشت و نمى دانست اگربه ایران برگردد در دست رجال بیگانه پرست ایران و به تحریک انگلیسها حبس یا قتل خواهد شد …… درعمرخود آدمى بدین درجه شکسته نفس ندیده ام …..ازجمله دلیران بود …..تقى خان از سرتاپا اصیل زاده بود……. ما فقیران را فراموش نمى کرد….. ودرکتابچه یادگارى خانه ما….. از میل و محبت طبیعى خود نسبت به فقیران و درویشان صحبت کرده است. به حکم همین عقیده درزندگانى خود نیز سادگى را دوست مى داشت ولى لباسش همیشه پاک وخوب بود. رفتارش در کوچه آرام و سر به پایین و همیشه متفکرانه بود ….. بااخلاق و صفات عالى خود نه تنها مرا بلکه هرآن کسى را که بااو مراوده داشت فریفته کرده بود(آذرى ص ۴۸۳-۴۹۰).
– شاهزاده مرتضى میرزا ” شکسته” مدیر روزنامه خورشید : هرکس . . . درموقعى که نام کلنل محمدتقى خان را به زبان جارى مى کنند به او احترام نکند من به او آدم خطاب نمى کنم . هرجوانى که در روز قتل اوازآمدن سرخاک و مرقد او مضایقه کند من او را وطن پرست نمى دانم و هیچ عذرى را نمى توانم قبول کنم زیرا برهمه ثابت و مدلل شده است که این جوان مجسمه شهامت و صداقت و وطن پرستى بود)آذرى ص ۴۷۵). وهمو سروده است :
رفتى ودرایران چو تو سرهنگى نیست      باخصم وطن ستیزه و جنگى نیست
سر دادى و نام نیک بردى آرى                   در راه وطن دادن سر ننگى نیست(همو، ص ۴۶۷)
– روزنامه ایران آزاد : مرحوم کلنل محمد تقى خان مجموعه اى از اخلاق فاضله و سجایاى کریمه و جسمه عقل ودانش و هیکل شجاعت و مردانگى بود . . . مطلقا دروغ نمى گفت و فوق العاده از اشخاص دروغگو اظهار انزجار مى کرد و از آنها احتراز مى جست و درحفظ عهد ومیثاق راسخ و درراه دوستى ثابت قدم بود . . . . در طرز زندگانى و تعیش قانع و بى اندازه مأخوذ به حجب وحیا بود. مداهن و متملق را بى شرافت مى خواند احترام را دوست مى داشت. جسارت و شهامت و جذابیت او نظیر نداشت . به نظامیان و افراد زیردست و تابعین خود فوق العاده رؤوف و مهربان بود(آذرى ص ۴۷۳). یکى از موارد جالب خلق و خوى او داستان کمک به یک سرباز براى پاک کردن توپ است(همو، ص ۱۹۹) و دوم قرض دادن به زیردستان نیازمند .
– ابوالقاسم عارف قزوینى شاعر ملى و یار کلنل مى نویسد: به یادگار شهادت خداوندگار عظمت و ابهت مجسمه شرافت ووطن پرستى دلیربى نظیردوره انقلاب مقتول محیط مسموم ومردکش و قوام السلطنه پرور سربریده عهد جهالت و نادانى . . .. نیکنام الى الابد سردار با افتخار ایران کلنل محمدتقى خان که نام مقدسش به رنگ خون برجسته ترین کلمه اى است براى لوحة سینه هاى پاک و چاک چاک هرایرانى وطن پرست(آذرى ص ۴۶۹). رفتار با مردم،خوب حرف زدن و بااحساسات وطن پرستانه سخنرانى کردن و تحبیب با مردم از خصائص ذاتى کلنل بود . جماعتى که دوستش داشتند او را اهل درد وطن تشخیص داده بودند و در گفتار او اثر نیک دریافته بودندو همین مردم کاملا مى دانستند که کلنل نه دزد است و نه دزد پرور سختگیر است و شدیدالعمل …… سر موفقیت کلنل درطریق پیشرفت کارهاى نظامى و حسن جریان ادارات و مهمتر ازهمه جلب قلوب توده هاى ستمدیده ناشى از : ” گر بود بهر وطن صد نوحه گر- آه صاحب درد را باشد اثر ” بود(همو، ص ۲۹۱-۲۹۲). عارف پس از شهادت کلنل روحیه اش راازدست داد و راه صحرا درپیش گرفت و گفت :
کسم به شهر نبیند شدم بیابانى             زغصه کلنل وز غم خیابانى
و سوگند بزرگ او “” به روان پاک کلنل “” بود و یکى از دو علت پیرشدن خود را فقدان کلنل مى دانست(همو، ص ۴۳۸).

نقد برخى مطالب :
۱) آقاى على اصغرشمیم ضمن معرفى کلنل بعنوان ” افسرى وطن خواه درس خوانده وباهوش و داراى تعصب شدید ملى” این افسرشریف را “جاه طلب و مغرور” معرفی کرده که ” چون خبر ریاست وزرایى قوام السلطنه انتشار یافت قهرا بر مقام و موقعیت خود بیمناک گردید (و پس ازانتصاب نجدالسلطنه و ابقاى او در مقام فرماندهى ژاندارمرى) چون این امر رانسبت به خود توهین و یک نوع انتقامجویى از جانب قوام السلطنه مى دانست درصدد طغیان و قیام علیه دولت مرکزى برآمد”(شمیم ص ۶۲۳). این بیان با نوشته هاى شهید منافات دارد و اساسا او تا آخرین لحظه از عنوان شدن موضوع طغیان جلوگیرى مى کرد و همانطورکه دربند ۲۹ ازنامه ۷ شهریور او به آقاى کاظم زاده یاد کردیم او مایل بخدمت نبود یعنى کسى را طالب خدمت نمى دید و مجبورا ریاست قواى نظامى و به خواهش اهالى وسپس تعیین صمصام السلطنه کفیل خراسان شد. اما دولت وهمسایه جنوبى یعنى انگلیسیها خواستار رفتن اوبه خارجه بودند و او خود درهمین نامه خبر از کشته شدن درراه وطن داد و نوشت که ” من تاممکن است دست از وطن نخواهم کشید و درهمینجا به گور خواهم رفت” . نامه عمویش نیزگواه این موضوع است. اما او تحمل ظلم را روا ندید و وقتى راههاى مسالمت آمیز را بسته یافت به تأسى از سرورآزادگان راه جهاد را درپیش گرفت. البته ازاو نقل شده است که :” غرض آنستکه من تا جایى که ممکن بود اطاعت امر دولت را فرض ذمه خویش دانسته و اکنون نیز مطیع دولتم اما شنیده مى شود که دولت به قوام السلطنه واگذار شده است و من سوءظن دارم که مبادا احساسات ایشان داعى انتقام شود و طرز رفتارى که هم اکنون با من شد و بدون اینکه به خود من تلگراف کنند و تکلیف مرا معین نمایند بدون هیچ اعتنائى مرا را از کار منفصل و دیگرى را به جاى من تعیین کرده اند این سوءظن مرا تأیید مى کند . آقایان بدانندکه هرگاه قصد دولت توهین و آزار و تمام کردن من باشد در صورتى که من مطیع دولت بوده و هستم کمال ظلم خواهد بود . من حاضر نیستم که خونى از بینى یک ایرانى بریزد و راضى تر دارم گلوله به سینه من بخورد تا آن گلوله به دیوار قلعه اى ازقلاع ایران اصابت کند معهذا در صورت بى لطفى دولت و قصد انتقام و تصمیم برتمام کردن من ناچار خواهم بود با قوائى که در اختیار دارم مقاومت نمایم اکنون آقایان را از فضایا آگاه کردم باقى خود دانید”(آذرى ص ۴۱۵).
۲) دکترمدنى نوشته است که ” پسیان عضو حزب دموکرات بود “(همو ج۱ ص ۱۶۰ و این سخن توسط امیرجلالى درکتاب ارزشمندشان تکرار شده است. نک : ص ۱۳۶) این سخن نیز به استناد دفاعیه او که ” تا کنون عضو هیچ حزب سیاسى نبوده و خود را به هیچ سلسله و دسته اى نبسته ام ” ( آذرى ص ۲۵۷) مردود است و سندى ندارد. لازم است یادآورى شود که برخلاف نوشته ایشان “در زمان جنگ جهانى اول فرماندهى ژاندارمرى”(همانجا) برعهده او نبوده است .بلکه تنها مسؤولیت بخشهایى را که من در زمان نگارى  عرضه کرده ام، برعهده داشته است.
۳) دکترجمشیدى نوشته است ” درمشهد مقدس کمیته ملى خراسان به ریاست پسیان تشکیل شد که حیات سیاسى شهر را در دست گرفت و در۲۳ شهریور۱۳۰۰ بیانیه اى صادرکرد و به دنبال آن اعلامیه اى مبنى بر تشکیل جمهورى خراسان انتشار داد و بدینسان “حکومت ژاندارم ها” به رهبرى کلنل پسیان شکل گرفت (همو، ص۵۲۸). این اشتباه تاریخ نویسان معاصر یا موضوع جمهورى خواهى وتجزیه خراسان تنها چیزى است که به مخیله آن مرحوم خطور نمى کرد و داستان تلگراف مجعول کلنل را آقاى آذرى بخوبى پاسخ داده است (آذرى ص۴۳۹-۴۴۳) و تکرار آن مایه تأسف و نشان بیدقتى محقق و مؤلف محترم است که شایسته است اصلاح شود.
۴) در برخی منابع اینترنتی سالروز شهادتش را نهم مهرماه نوشته اند که بدلایل مختلف از جمله ماده تاریخ روز شهادتش “ده میزان هزار وسیصد شمسی” این گفته درست نیست.
۵) به گزارش خبرگزاری فارس  از تبریز، از تندیس ماکت هواپیمای کلنل محمد تقی خان پسیان، نخستین خلبان تاریخ ایران ۱۳۸۷/۱۲/۲۵ با حضور نوادگان وی و جمعی از مردم و مسئولین شهر تبریز در سه راهی فرودگاه تبریز پرده برداری شد. با توجه به مطالب پیشگفته، وی ازدواج نکرده که نواده داشته باشد.»۱

منابع :
– آذرى، سیدعلى، کلنل محمد تقى پسیان، تهران، انتشارات صفى علیشاه ۱۳۵۲- ۵۰۲ص
– جلالى، امیرهوشنگ، تاریخ نظامى ایران(دوره معاصر) تهران، دانشگاه عالى دفاع ملى ۱۳۷۹- چ۱-۳۶۶ص
– جمشیدى، دکترمحمدحسین، مبانى وتاریخ اندیشه نظامى درایران، تهران ، دافوس سپاه(دوره عالى جنگ) ۱۳۸۰-چ۱-۸۰۸ص
– شمیم، على اصغر، ایران در دوره سلطنت قاجار، تهران، انتشارات مدبر ۱۳۷۴- چ۱۰- ۶۶۸ص
– مدنى، دکترسیدجلال الدین، تاریخ سیاسى معاصرایران ، قم ، دفترانتشارات ۱۳۸۰- چ۱۰- ج۱(۷۰۴ص)

پی نوشت

۱. خبر آنلاین ، ۹ مهر ۱۳۹۲

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *